جزیره در کهکشان

 
در شوره زار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢
 

مکان : تماشاخانه ی ایرانشهر - سالن استاد سمندریان 

زمان : 21 آذر - ساعت : 20 

موقعیت : نفس به نفس با ( در شوره زار ) ، نمایشی به نویسندگی و کارگردانی حسین کیانی 

وقتی وارد سالن میشوی ، میان ِ تو و سایر ِ تماشاچی های رو به رویی ، شوره زاریست با آدمهایی اُفتاده ، رویشان پتو کشیده شده . . . فکر میکنم شاید ، شاید مرده اند . صدای سوتی ممتد که با موسیقی نمایش تلفیق میشود نگاهم را به سوی دیگر ِ دکور میبرد . مردی ، سربازی ، با عینک و صورتی سوخته بالای پله ها ، بالا سر ِ همه ی ما دارد نگهبانی میدهد . به پرچمی که نیست سلام ِ نظامی میدهد . همه چیز بی روح و بی رنگ است . صدای سرفه می آید . یکی از پتو ها تکان میخورد . دختری لاغر خودش را به سختی از زیر آن بیرون میکشد . به اطرافش با حیرت نگاه میکند . اطرافش را نمیشناسد . سئوال میکند :" مردیم یعنی ؟ نه من نمردم . این ها چی . . . این ها مردن؟اصلا این ها کی ان ، شاید من رو به جای مرده ها آوردن این جا ! . . . این جا کجاست ؟ هی سرباز این جا کجاست ؟ جواب نمیدی ؟ زبون نداری؟ " سرباز بعد از دقایقی به حرف در میآید . سیگار میخواهد . سرباز هیچ نمیداند . سیگار میخواهد . نمیداند از چه چیزی نگهبانی میدهد . صدای ناله های آدم ها یواش یواش بلند میشود . آدم های نمایش نمرده اند . هر کدام دنیای خودشان را دارند . هر کدام بعد از بیرون آمدن از زیر پتو ها از دیدن ِ دنیای اطرافشان تعجب میکنند . همان اندازه که تماشاچی نمیداند این جا کجاست . این شوره زار . . . دخترلاغر و رنگ پریده حرف از بیمارستان میزند . لباس صورتی و روسری صورتی رنگ دارد . از همان ها که به بخش ِ بیماران روانی بیمارستان ها میدهند . . . خوب میدانم این لباس ها نشانه ی چیست . . . اشتباه نمیکنم . در آن هوای سرد ِ شوره زار ، آدم ها دارند منجمد میشوند . . . زنی جیغ میزند . از زیر پتو بیرون می آید . او مدام میگوید : سوختم . سوختم . سوختم . . . سوختم . . . . آدم ها همدیگر را پیدا میکنند . خدابس ِ سوخته . افسون مریض و . . . با داستان های خودشان وارد نمایش میشدند . . . " حرفش بود که میخوان مریض های بی کس و کار رو که چند وقتیه پول دوا درمون ندارن ، یه جورهایی ترخیصشون کنن" . . . آخه این ترخیصه ؟ . . . آدم هایی که در فضایی منجمد و یخ زده . پر از نمک و سرما ، در خلا رها شده اند . یا رها کردنشان . . . چرا ؟ افسون در مورد مریضی خودش میگوید که " خیلیها هم از این مریضیا دارن . " . . . زنی که صورتش سوخته ، خودش را دلداری میدهد که در خودسوزی زنده مانده است و خدا دلش سوخت و نخواست او بمیرد و چه خوش شانس است که جلوی خود خدا رو سفید است . داستان ِ آدم ها با ریتم و ضرباهنگی درست و منظم پیش میرود . . . شخصیت آدم ها از زیر پتو بیرون می آید انگار که از زیر نقاب بیرون می آیند . . . نمیتوانیم این شخصیت های ساده را راحت به حال خودشان بگذاریم . مردهای داستان ، آقا معلم ، آقای نویسنده ، آقای نوازنده ، زن ِ پیر همه میتوانند شخصیت هایی تمثیلی باشند از آدمهایی که در اطرافمان و در جامعه مان میبینیم . . . در این فضای سرد و برهوت نمک همه ی این آدم های مشکل دارِ منتظر مرگ برای فرار از این خلا در حال کشمکش هستند . دنبال این هستند که از زیر زبان سرباز حرف بیرون بیاورند . ببینند ماشینی چیزی نمیآید برایش غذا بیاورد . . . که با آن بروند . به کجا ؟ چه کسی منتظر این آدم ها هست ؟

اجرای نمایش در شوره زار  به کارگردانی و نویسندگی حسین کیانی در تماشاخانه ایرانشهر

سرباز به انها کلک میزند که اگر سیگار بدهند راه خروج از این خلا را نشانشان میدهد . او نه بیسیم دارد . نه کسی برایش غذا می آورد . او هم مثل بقیه است . در جایی که سر و ته ندارد . 

اجرای نمایش در شوره زار  به کارگردانی و نویسندگی حسین کیانی در تماشاخانه ایرانشهر

بعد از مدتی متوجه میشویم که به آدم های نمایش داروی بیهوشی زده بودند . یکی از آنها میگوید که داروی بیهوشی بهش اثر نکرده او فکر نمیکرده که قرار است آنها را به همچین فضایی بیاورند . همه شاکی هستند ...چرا تا حالا دم نزده .چرا ؟ " . . . بین ِ آدم ها ی روی صحنه دعوا رخ میدهد . . . همه در زنده بودن خودشان شک دارند . از نماز و روزه ی قضا . . از ادامه ی زندگی . . .از عذابی که میکشند میگویند . . . از امیدی که در ته چشم های همه شان هست و به زور و ناخودآگاه میخواهند برای همان امید از این شوره زار بیرون بزنند . . . حتی برای مردن . اما نه در این ویرانه . . . آدم هایی که لباس دیوانه ها را به تن دارند عاشق میشوند . . . همین نگهشان میدارد . باعثِ ادامه ی زندگی شان میشود . . . موجب ِ حرکتشان میشود . .. اما از این برزخ به کجا به کدام گزینه ی بهتر؟ همه ی این موقعیت من را یاد ِ سرزمین خودم می اندازد . یاد فساد و بدبختیی که زیر پوست ِ شهر رفته . . . زندگیی که در آن جریان ندارد . . .. ظاهرش شبیه زندگی است . . . مثل ماتیک و مانتو و شب یلدا و روز عید و بهانه هایی برای زندگی و ادامه اش در این سرزمین . . . آدم هایی که در مشاغل مختلف با دغدغه هایی مشترک در خاکی مشترک در حال تجزیه شدن هستند . شاید زنده زنده میمیرند . . . شاید ما هم داریم همین طور زنده زنده میمیریم . . . حتما همین طور است .

علی سلمیانی بازیگر نمایش در شوره زار در تماشاخانه ایرانشهر میان ِ امید هایی که هر لحظه با متلک اندازی سرباز پیدا میکنند خوشحال میشوند . مثل ِ درباغ سبزی که بعضی آدم های این وطن به همه نشان میدهند . کورسو امیدی . . . . . بازی بازیگران در این سرما جا می افتد . سرباز ِ بیچاره تر از همه . دختر ایدزی رنگ پریده ی خبرنگار . نوازنده ی سالها خون دل خورده ، پیرزن از همه جا وامانده ، مردبنای عاشق با متلک اندازی هایی که گاهی خنده را به لبمان می آورد . . .گاهی یاد رزمنده ها می افتم . . . مثل شوخی های آنها شوخی میکند . . . سرباز از چه کار ها که میکند میگوید . پرنده شکار میکند . اما در آنجا که پرنده ای نمی آید . اگر بیاید شکار میکند . (اگر) . در اگر ماندن ، ماندن ِ این آدم ها در موقعیتی نمایشی است . 

اجرای نمایش در شوره زار  به کارگردانی و نویسندگی حسین کیانی در تماشاخانه ایرانشهرسرباز با همه با تحکم حرف میزند . اسلحه دارد هرچند هیچی ندارد اما همه را میترساند . همه را دست می اندازد . رابطه ی بین پیرزن و مردعاشق . . . دعواهایشان از جنس خودشان است . رابطه ی آقای معلم و شاگرد سرطانی اش از جنس دیگری ست . دیالوگ ها مزه دارد . متفاوت است . همین فضای سرد را قابل تحمل میکند و دکور یخ زده را تاب می آوریم . یک جورهایی در انتظار گودویی میشود . توی ذهنم ولادیمیر و استراگون می آیند و مروند . . . شاید این نمایش یک جور در انتظار گودوی مردمان مسموم از هوا و فضای خودمان است . 

 در این نمایش حرف از معلم تاریخ میشود . . . نه تاریخی که توی کتاب کرده اند . بلکه تاریخی که واقعیت داشته است . . . حرف هایی که میشنویم دردناک است . سرنوشت ِ آدم ها در طول تاریخ ! . . . خدایا بیشتر از این ما رو عذاب نده . . . " نه نه ام  پنج سالگی  کارد قیچی قالیبافی رو داد دستم فرستادم بیخ دار . اصلا نفهمیدم بچگیم چه جوری گذشت ! کی تکلیف شدم!؟ کی شوهر کردم ؟ کی پیر شدم ؟ تنها چیزی که یادمه اینه که هی میبااااااااااافتم . . . .  . . . . . . . . دلم به اجر و ثواب آخرت بود . مرده شور دل صاحب مرده رو ببرن . . درد کمر و پا که گرفتن شوهرمم ولم کرد و رفت . . . " این ها حرف های قمر رخ است " با بچه یا بی بچه من فقط به درد زیر خاک رفتن میخورم . " این حرف ها حرف های خیلی از مادر بزرگ های ماست . . . خیلی از زن هایی ست که اجازه ی درس خواندن و .. را نداشتند . . . فرهنگ ما ایرانی ها که باعث شد دور از شادی و زندگی بمانیم . . . در گیر و دار سنت بپوسیم . . . ماها مثل مادربزرگ سلین ساز بلد باشیم ؟ فرهنگ رقص و شادی داشته باشیم . خدا را در ( آن ) ببینیم . . . نه . برای همین کیفور شدن در لحظه میشود سفره ای که در خیال یا در خیال ما روی صحنه پهن میشود و دختر ایدزی و پسر سرطانی (نمایشنامه نویس ) با هم کنارش مست میکنند . ( از سرطان خون از بیکاری به این روز افتاده . . . روزی که همه ی هنرمندان به آن رسیده اند در این دوره ی بی سامان . ) . . . سرباز دیالوگ های جالبی دارد . او مدام به همه زور میگوید میخواهد اجازه ی همه ی مردم دستش باشد . ( یاد کوری ساراماگو می افتم . ) او میگوید :" من باید اجازه بدم  که دارو رو بخوره یا نه ، تازه من خودمم نمیتونم اجازه بدم . از بالا باید به من اجازه بدن که من  به شما اجازه بدم یا اجازه ندم .  سرباز خودش نمیتونه اجازه بده . اجازه نداره که اجازه بده . از بالا باید بهش اجازه بدن که به کسی اجازه بده یا نه . " 

چرا دختر ایدز گرفته است ؟ چرا زنی خودش را سوخته ؟ چرا همه سر از تیمارستان در آورده اند؟ چرا سرباز در آن بالا آن طوری شده ؟ این قضاوتش به عهده ی مخاطب است . 

اندوه جهان به می فرو خواهم شست . . . سرسفره ی خیالی یا در خیال تماشاگر اما واقعی . . . می میریزند و مینوشند . دختر لب گور و پسر نمایشنامه نویس . . . بدین مشقت ما زندگی نمی ارزد . . . .واقعا شنیدن این شعرها در حین نمایش به شدت اشکم را در آورد . . . در ان واحد موقعیت ِ خودم را و تماشاچی رو به رو را میبینم . . . بازیچه شدن و افسانه ی عمر و . . . .تمام شدن زندگی . . . باید زود همه ی زندگی تمام شود . تمام میشود . اما به چه قیمتی . . . در این وطن . . . ! افسوس . . . دعایی بخون که تخت مرده شورخونه بشکنه اما زنده بمونیم . . . همه در اوج مردن میخواهند از این شوره زار فرار کنند . شاید این شوره زار همان دریاچه ی ارومیه ایست که به لطف آقایان خشکید و پرنده رویش نمیپرد . . . دریاچه ی ارومیه خود ایرانمان است .  . .  ادامه و فرجام ِ این آدم ها و رهایی این آدم ها یا رها نشدنشان ؟ خواب بودنشان یا نبودنشان؟ همه به عهده ی مخاطب عزیز است . 

شما را به دیدن ِ در شورهزار دعوت میکنم . 

عوامل نمایش عبارتند از :

مجید صالحی، رویا میرعلمی، علی سلیمانی، سینا رازانی، فهیمه امن زاده، احمد ساعتچیان، وحید رهبانی و فریده سپاه منصور گروه بازیگران این نمایش 90 دقیقه ای را تشکیل می‌دهند.

برخی دیگر از عوامل و دست اندرکاران این اثر نیز عبارتند از: طراح صحنه و لباس: حسین کیانی، ساخت موسیقی: بهنام کلاه بخش، طراح چهره‌ پردازی: ماریا حاجیها، دستیار کارگردان و برنامه ریز: محمد گودرزیانی، منشی صحنه: نرگس کیانی، مدیر هماهنگی: یوسف رستمی، اجرای صحنه: هادی بادپا، مدیر تبلیغات و روابط عمومی: آوا فیاض، عکاس: موسی هاشم زاده.


 
comment نظرات ()
 
 
آسمان زرد کم عمق !!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٠
 

آسمان زرد کم عمق 

فیلمی به ظاهر ساده یا کاملا برعکس خیلی پیچ در پیچ و پیچیده ؟ فیلمی با دیتیل ها و تشابه هایی با آثار کیشلوفسکی و برگمن ؟ یا قابل مقایسه با آثار قبلی سازنده ی آن جناب توکلی ؟ فیلمی داستان محور یا شخصیت محور ؟ رو به رو شدن با این دست فیلم ها مطابق ِ سلیقه ی من نیست . وقتی فیلم شروع میشود ، تیتراژ دهان باز کرده همین جوری با تو صحبت میکند . خود ِ فیلم که شروع میشود ، مونولوگ ِ مهران ( صابر ابر ) نا خودآگاه من را میبرد به سمت و سوی آثار مهرجویی ( مثل مونولگ های حمید هامون ، لیلا ، پری ) اتفاقا خانه ای که درِ آن رو به تماشاگر فیلم باز میشود همان خانه ی پری هم هست . مهران داستان را روایت میکند . اول عکس میگرفته ، بعد به دلیل اتفاقاتی که قرار است ببینیم تا حالی مان شود ، به آژانس میرود تا بتواند از پس ِ این زندگی ذلیل مرده بر بیاید . او که از غزل ( ترانه علیدوستی ) خواسته بیاید شمال و بعد ( البته به دلیل مسائل شرعی با خانواده اش میرود شمال ، رابطه اش چیست ، زن و شوهر بودند نبودند هم به ما مربوط نیست . ) در یک تصادف خانواده اش را در راه ِ رسیدن به شمال و مهران از دست میدهد ، دیوانه میشود . البته این دیوانگی یک جور زیرپوستی و عمیق و عجیب هست . مثل ِ دیوانه شدن های معمولی نیست . همه ی روان پریشی ها که نباید جیغ بزنند ، قرص بخورند ، تیک داشته باشند . . . نه . . .نه اصلا . . حاشا و کلا . . . این اتفاق غزل را به یک سمت و سوی دیگر میبرد . بستری میشود و یک دکتر روان شناس دیوانه تری دارد . یک خانم است . کسی که خیلی احمق است و راهنمایی های احمقانه میکند و رازهای بیمارش را هم با روی پخش گذاشتن صدای بیمارش فاش میکند . ( البته این ها را از زبان مهران میشنویم . ) خلاصه . . . این دکتر ِ دیوانه که مثل همه ی روان شناسان فیلم ها درست رفتار نمیکنند مثل همان دکتر روان شناس دیوانه ی هامون و الباقی فیلم ها . . غزل را بدتر میکند . همه ی فیلم در یک خانه ی پوسیده ی رو به فرو ریختن میگذرد . تماشاچی با مخ توی در و دیوار و سقف و شیشه های خانه میخورد از بس که این پوسیدگی و روزمرگی و مرگ تکرار میشود . خیلی زیادی در این زمینه پیش میرود . . . این دو نفر . . . مهران و غزل وارد خانه میشوند تا برای صاحب خانه یک اتاق را تر و تمیز کنند . بماند که اصلا این فرد بیمار نمیاید و ما نمیبینیمش و نمیفهمیم آمد یا نیامد ؟ چی شد اصلا . . . در این بین فلاش بک هایی که شگرد خیلی خاصی از فیلم ها است به کار برده میشود . فیلم یک جایی را دیر میگوید و یک جاهایی را زود نشان میدهد . غزل که دیگر نابود شده و در اولین برخورد با صورت بازیگرش با موهای کوتاهش میفهمیم یک چیزیش هست خیلی به موسیقی و فیلم اشکها و لبخندها علاقمند است و این موسیقی را توی موبایلش ریخته . او خانه ی پوسیده ی با سبک معماری زمان شاهی را خیلی قشنگ تصور میکند . خانه ای که یک زمانی که همه چیز زنده بوده چه بریز و بپاش و مهمانی ها که درش نمیدادند . بچه ها توی حوض و استخر و . . .میرفتند اما الان دارد فرو میریزد ولی گلهای گلخانه سر جایش است و بعضی هاش سالم مانده اند . . . غزل میخواهد بالا سر صاحب خانه که دارد میاید که بمیرد به زور یک گلدان بگذارد چه اشکالی دارد . زندگی در کنار مرگ . مرگ در کنار زیبایی . مردن در اوج . در فیلم متوجه میشویم که همه چیز همین هم هست . در زیبایی و خوبی باید مرد . دیگر پیر شدن و مریض شدن و کلنجار رفتن بیخود و چرت است . غزل توی یک مهد کودک درس میدهد . رقص یاد میدهد . توی فیلم گفته شد برادرش معلق زده دستش شکسته اما بعد میفهمیم برادرش آنقدر ها مهدکودکی هم نبوده . بلکه چون دستش در معلق بازی شکسته دستش را گچ گرفته اند و او رانندگی نکرده و غزل در راه شمال رانندگی میکرده است . اصلا شاید غزل در همین اوج میزند ماشین را می اندازد توی دره ای جایی همه میمیرند اما او خش هم برنمیدارد . او رودخانه ها را پر از خون میبیند . شاید هم مهران این طوری فکر میکند . عروس و داماد توی فیلم ( حمیدرضا اذرنگ و سحر دولت شاهی ) اگر توی فیلم نبودند یک چیزی میشد لابد ؟ این به زور انداختن این زوج باعث میشود دیالوگ های فراوانی بشنویم که پی به شخصیت آدم ها ببریم . آدم ها از بیان و تعریف خود در فیلم های ایرانی عاجزند . فیلم های ایرانی عین جدول میماند . مثل فیلم های فرهادی باید خودت حلش کنی . واکنش تصادف شب عروسی حمید با موتور سوار و سارا زنش . . . شستن دستمال خونی توسط غزل . . . این ها معماهای فیلم است . . . برخورد غزل با خون . با مرگ . با بارداری اش. با زایشش . چطور یک چیزی توی آدم تکان میخورد . فراموش کردن همه چیز . به یاد آوردن همه چیز . 

اینکه از منظر فیلمساز همه چیز به سمت تباهی میرود . واکنش ادم ها نسبت به همه چیز . . . توی حمام خاکی خوابیدن . . . تصور زندگی کردن در یک خرابه . . . تباه شدن . مردن. گل های زنده ی رو به مردن . . .این ها چیزهایست که خیلی با آن برخورد شده . یک جوری که برای من فلسفی نیست . فیلم پر دیالوگ را دوست نمیدارم . نمایش در فیلم را دوست ندارم . آدم های غیر واقعی را حس نمیکنم . هیچ حقیقتی در هیچ روزنه ای در فیلم پیدا نمیکنم . نورهای کم و بی روح و همه چیز آن گویای کل فیلم است . انتهای فیلم هم که یاد ترانه علیدوستی در کنعان می افتیم . خودش و بچه را در آب میاندازد ؟ نمیاندازد ؟ در 4 فصل سال حامله است ؟ چرا مهران قرنیه ی یک بابایی را جر داده است ؟ چرا نمیبینیم فقط میشنویم . مخاطب سینما دارد از مخاطب سینما شدن تبدیل به تماشاگر تئاتر میشود و یواش یواش باید مثل مخاطب رادیو تخیل کند . موسیقی و دکور صحنه ی فیلم تنها نکته ی خوب فیلم بود . بازی هایی که برای این فیلمنامه قابل تایید بود اما چه فایده . فیلم هیچی نبود . فیلم آسمان زرد را دوست نداشتم. 


 
comment نظرات ()
 
 
آلودگی هوا و چاشنی پارازیت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧
 

و دود در آسمانم منزل گرفت و  سرب نیز . آلودگی جای گرفت در ریه ها ، در چشم ها، غبار ِ سم خانه گرفت .  سرفه مجالی نداد بر خواب ِ پشت ِ پلکها . رویا ها پا گرفت و پر در آورد  و پرید . پرید و رفت . مثل ِ شادی . مثل آرزو که رفت که رفت . بی دادی دوید از افق و غبار ، تپه تپه جانِ هزار هزار انسان را بگرفت . داد ِ آدم ها جایی نرسید . صدای داد به دیوار خورد و مُرد . مردن ِ ماندن در این ویرانگاه ِ هر روزش غم . انبوه ِ پیشواز های مرثیه ، انبوه ِ اخم های گره خورده از غَم . انبوه ِ صف صف عکس و سی تی اسکن و سونو و ام آر آی و سوراخی ریه . تکه تکه شدن های لحظه . لحظه های مسموم و مغموم . در آغوش ِ پارازیت های بی رحم . رها در فضا . چون اوج ِ موج در دریا . پارازیت هایی برای ندیدن . نشنیدن . هدفش ،برای سوگواری هم . تعبیه شده چون مجسمه هایی اساطیری در چهار گوشه ی وطن . آفات و خرابات ِ آن ذکر شَود به تعداد ِ صد  مهره ی تسبیح ، فایده ای نیست که تقدیر بوستان ِ سرزمینی را کرده است خشک . به هر سخنی ، به هر در ِ باغ ِ سبزی ، مردمان ِ ساده دل ، موج میگیرند به خوشحالی ، موجی میشوند . به هر در باغ سبزی . . . که نشانشان دهند میدوند از بس که چراغ های امیدشان خامو ش و ذهنشان بی هوش و طاقت شان کم است . دود همه جا را گرفته است . ویروس همه جا را پر کرده است از خود . برنامه هایی که دل خوشی پیرزنان است جرم است شاید . کسی نیست که بپرسد در این سالها چه ساختند که غربتی های نجس بیایند و از بس نوآوری دارند برنامه از رسانه هایشان بخرند ! صد هزار رحمت به کوزی گونی شبکه ی ریور  . . . ای مردمانی که با سریالهای بی خاطره در غرورتان تک چرخ میزنید . . . به امید ابی خواننده و دست آویز شدن به مرد صدایی که خاطره هاست . . . با این همه  کوته فکری . . . چه کار کرده اید ؟هاه !شعله بر خلاقیت کشید . انگاه که پول رخت بست . حسابها بسته شد . فکرها قندیل بست و زمستان در هنرکده ها چهار فصل شد . هنرکده ، منظور تئاتر و نوشتن و این هاست . . . اگر تالاری ده برابر از وحدت ، ساخته میشد ، که وحشت بر جان می انداخت جای تحسین بود . نگاه کنیم شهری را که پایتختست . که سخت زندگی در آن سخت است . ماشین ها صف میبندند کنار هم . مقصد ها به اندازه ی استان ها فاصله دارند . در این سختی ترافیک و دود ، در این صبوری احمقانه ، در این آب شدن مثل شمع ، در این عرق ملی از کجا معلوم نیست که امده ! واماند ایم . مثل خیالی در ذهن . . .موج بیکاری . برنامه های تکراری . میزگردهای دلگیر . انبوه آشغال . انبوه دود . انبود ِ آلودگی صوتی ، تصویری . انبوه برج برج ، هاشور زده جلوی چشم را . . . دیوار کشیده رو به روی توچال را . فوج فوج ماشین های دودزای دولتی . . . سم اش مال ماست . سرفه اش مال ماست . . .غصه و جریمه اش هم . باند همه جا را گرفته است . باند هایی که در آن عده ای دور سفره میخورند . دور هم مینشینند . در رادیو . . . در تلویزیون و در سینما . . . ما خوشحالیم ؟ چرا ؟ کدام نویسنده با دادِ کسی ممنوع القم میشود ؟ کدام عاقلی با ممنوع القلم نشدن خوشحال میشود . . . که نوشتن جرم نیست . . . شغل است . رگ ها را جرم گرفته . قلب ها را نیز . سنگ پر شده است در قلب ها . سنگین شده . یخ بسته . آدمهایی از جنس ِ شهر . شهر نشینی در ارواح رسوخ کرده است . مردمانی آهنین . با بوی سرب . مردمانی نترس از سونامی سرطان . . . مردمانی بی تفاوت . بی رگ ! بی قراری عادت شده . قرار در بی قراری عادت شده . این آسایش شده . نق زدن کلافه کننده میشود برای اهل ِ راحت طلب . پول ، دست ِ ما نیست . دست رشته بازی شده . کجاست . . . معلوم نیست . بازیگر تئاتر از این مریضی پناهنده شده . ستاره ی سینما راهی بیمارستان شده و ژیلاهای مهرجویی ، مثل کلامی نیمه بیان شده جان میدهند در این آلودگی هوا . آلودگی زیبایی شهری . کم برج و بارو بسازید . خانه باغ ها سراب شده . درخت ها نیست شده . همه چیز برای پول فدا شده . ابر ِ باران زا می آید . باد ناز میکند . سفره های زمینی تشنه اند . فرودگاه محل فرار شده . مردانی که برادرند و خواهر ! برای باز کردن چمدان مسافرین استانبول دست در لباس زیر خواهران شان میکنند . اخم از آن ها سفر نمیکند . آنها ترسناک اند . هیچ جا مثل این جا ترس نیست . مطب ها ، امراض غیر قابل درمان . خمیر دندان ساده ای که عاجزیم از ساختنش ناپیدا شده . sensodyne نیست شده ، شیر خشک کم یاب شده . آب چشم ها خشک شده ، ریه ها سوراخ شده . سختی عادت شده . ما میسازیم . ما میسوزیم . ما شمع هستیم تا روشن بمانید . آرزو این است . . . برنامه سازی . . . تفریح . . . دل خوش سیری نه مثقالی نه . . . کیلو کیلو . . . نه تاختن به عزا . . . نه تعطیلی به رسم مرثیه و دعا . . . کمی هم دل خوش . . . کمی هم سبزی . . . شیرینی . . . شکر . . . شراب . . . شادی . . . شیدایی . . . رقص . . . در لحظه بودن . . . کندن از گذشته . کندن از آینده . عبادتی که رقص نامش است . چیزی که نیست . موسیقی نیست . اتوبوسها افسرده ها را میبرند . می آورند . . . دود میدهند . . . تاکسی ها . . . تکرار راه ها . . . جیب بر ها . . . گشنه ها . . . برای بقا باید فنا شد . یا خود را فروخت یا زندگی را و رفت . این دیار امیدی بهش نیست . دیده نمیشود . سم همه جایش را گرفته . تقدیر این است . تقصیر نیست . بند ِ آرزو یا زنجیر روح است که مانده ایم . یا بخت بد یا نداشتن ِ خانه ای کاشانه ای در آن سوی مرزها . . . این جا دیگر رو به رو را نمیشود دید . 


 
comment نظرات ()
 
 
اولین روایت ِ مکتوب از هنرمندی یگانه و مهجور
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤
 

نگاه ِ ساده و نقد ِ موشکافانه و ظریف ِ ( رادیو کوچه ) به کتاب ِ نامبرده حسین سرشار در لینک زیر قابل روئیت است و یا برای خواندن آن به ادامه ی مطلب رجوع کنید . 

اولین روایت ِ مکتوب از هنرمندی یگانه و مهجور


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()