جزیره در کهکشان

 
به بهانه ی زور یا روز زن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٩
 

وزیر بهداشت عزیزقصه خوب است . 


میس شانزه لیزه ، کسی را نکشته بود . هیچ کس را . فقط به خودش که آمد ، دیگر خودش نبود . پوستَش اُفتاده بود آن گوشه ، پوست ِ تنش . مثل ِ جلدی . درست مثل ِ جلد ِ کتاب ، یا جلد ِ مار . مثل همان پوست ِ مار . صدای گریه می آمد . میس شانزه لیزه ، به زحمت چشم هایش را باز کرد . قیچی باغبانی را برداشت . قیچی باغبانی را . برَش داشت و طناب را برید . روی همه ی کاه ها ، خون بود لخته . همه جا قرمز شده بود . قرمز . انگار که سر گاو یا شتر را بریده باشند . خون فواره میزد روی کاه ها . میرفت توی پوست ِ کاه و خاشاک . صدای گریه که آمد ، موجود را دید که کنار ِ عضوش بی قراری میکند . میلولد . انگار میخواهد برگردد سرجای اولش . همان از ابتدا . به همان مبتدا . موجود را با انگشت های کم جانش بلند کرد . باید گردنش را و کمرش را بالا می آورد ، همه ی جانش را که در تک تک ِ کاه و خاشاک رفته بود را فراموش میکرد . باید موجود را فریب میداد . عرق کرده بود . سردش بود . گرمش میشد . دلش ضعف میرفت . مغز پاسخو نبود . خاموش بود . موجود را به همان جایی که باید چسباند . چسباند تا شیر فوران کند در دهان ِ موجود . تا آرام بگیرد . حالا قلبش روی قلب موجود بود . از پس ِ دنده هایش صدای ضربانش را میشنید . در دام افتاده بود . کاش باد می آمد و او را میبرد . باد با خاک یکسانش میکرد . با خاک دوباره اش میکرد . صدای گریه قطع شده بود . عضوش دریده شده با کیسه ی آبی مثل بادکنکی پلاسیده ، برخورد میکرد . حالا دیگری شده بود . از این شدن بیزار بود همیشه . از بودن اش راضی بود . خیلی هم . مردی کوچک تر از او شاید هم هزار سال بزرگتر و پیرتر از او خواسته بود تا این - ما - سه بشود به رسم ِ قاعده . بار نه ماه خمیره و وجود میس را خورده بود . حالا داشت شیره ی جانش را میمکید . مثل ِ انگلی . یک موجود ِ ناخواسته . میس شانزه لیزه فکر کرد شبیه کالسکه شده است . همه ی این نه ماه . همه ی این نه ماه مثل یک کالسکه ی متحرک . با خودش دیگری را کشانده این ور و آن ور . به جای دیگری غذا خورده ، برای دیگری بهترش را . برای دیگری زنده بود . دیگر میس به تنهایی معنی نداشت . حالا همه ی جانش توی دهان ِ بی دندان ِ موجود بود و فرو میرفت در مری . معده و خون ِ یک غریبه . بوی غریبه را دوست نداشت . بوی نم می آمد . گاوی ماغ کشید . از بیرون صدای رعد و برق شنیده میشد . حتما باران میبارید . میس بوی نم را میشناخت . در همین بوی نمناک عاشق شده بود . در همین طویله بارش را به دار ِ همیشگی داده بود . باری که دارش زد . سالها که گذشت این طور شد . توی همین طویله موجود میس را به طناب گره زد . سرش را به حلقه  ی دار انداخت و مادر بکشت . صدای برخورد دانه های تگرگ به سقف سست ِ طویله . صدای تگرگ می آمد . تگرگ از لامکان می آمد . شکرانه ی موجود جدید بود ؟ بوی نم بیشتر میشد . میس شانزه لیزه لحافش را چنگ زد . دندان هایش را سائید . چشمانش را باز کرد . توی اتاق زیر شیروانی اش بود . دید که همه چیز یک خواب بوده . همه چیز دروغ بوده . لبخند زد . از کنار تخت شمعدان را برداشت . کبریت کشید . شمع را روشن کرد . پنجره ی نیمه باز قیژ قیژ صدا میداد . باد تکانش میداد . پنجره یک مرتبه باز شد . با خودش برگ و پینه دوز هارا پرت کرد توی اتاقِ زیر شیروانی . میس شانزه لیزه ، با خوشحالی یک آه کشید . از سر ِ بیداری و بیداری از کابوس اش . روب دوشامبرش را پوشید . قرمز بود . رنگ خون های توی طویله . صدای گریه ای نمی آمد . همه چیز دروغ بود . شمعدان را برداشت و رفت طرف پنجره . با پاهای بی جوراب روی برگ ها و پینه دوزها راه رفت . همه را له کرد . پنجره را بست . بیرون ، خبری نبود . عده ای از سینما بیرون زده بودند . زیر چتر بودند . کسی نگاهش به پنجره ی میس شانزه لیزه نبود . کسی منتظرش نبود . حتی مرد آکاردئون زد . حتی مرد شاعر . رفت توی آشپزخانه . قهوه جون را برداشت . قهوه و آب را توی قهوه جوش ریخت . کبریت کشید و زیر قهوه جوش مسینش را روشن کرد . از کناری خرده نان های جو را برداشت و مثل موش به خوردنش مشغول شد تا قهوه قُل بزند . تا سر نرود ایستاده بود بالاسرش . قهوه توی فنجان سفیدِ دسته شکسته بود . جرعه ای نوشید . یک نخ سیگار بهمن آتش زد .  پینه دوزهایی که زیر پایش مرده بودند زنده شدند و شروع کردند با هم حرف زدن . چند تایی پرواز میکردند . رفتند و توی موهای بافته شده ی میس خانه گرفتند . فنجانش را برگرداند روی نعلبکی . باید میزد بیرون . هر جایی که دور شود از این تخت کابوس زده . هر شب کابوس . باید میرفت جایی . همین جور که نان خشک هارا میجویدرفت پشت پاراوان . طبق ِ عادت . رفت و لباس سیاهش را پوشید . خودش را توی آیینه ی قدی شکسته اش نگاه کرد . بد نبود . شبیه شبح شده بود . شمعدان را جلو گرفت . صورتش ورم کرده و برافروخته بود . انگار که واقعا بچه ای به دنیا آورده . نه همچین خبری نبود . همه اش فکر و خیال بود . مدام این را به خودش میگفت . میگفت کلمه ها انرژی دارند . باید بگویی تا بشود . همه چیز دروغ است . نقابش را به چشمش بست . از پشت رومانش را گره زد . دستانش میلرزید . باز هم نان خشک خورد . عصای تزئینی اش را برداشت . از خانه ی محقرش بیرون رفت . پله های پیچ در پیچ . آسانسور همیشه خراب . فراموشش کرد . پله ها را دو تا یکی رفت پایین . میدانست که کالسکه ای از آن جا خواهد گذشت . مرد بی سر همیشه دیر نمیکرد . همیشه سر قوت می رسید . صدای چرخ های کالسکه آمد . مرد بی سر کالسکه را هدایت نمیکرد . هیچ کس بر اسب ها تازیانه نمیزد . شلاق به دست مرد نامرئی بود . جلوی میس ایستادند . اسب ها شیهه کشیدند . این صهیل او را یاد ناقوس کلیسا می انداخت . برایش مقدس بود . توی اتاق کالسکه مخملین بود . آبی . نشست . در کالسکه را بست . همه میدانستند که کجا میرود . کافه  ی  کنج دور ترین جای شهر . سر همان کوچه پیاده شد . تگرگ باران شده بود . میچلید و مچکید . لباس ها خیس شده بودند . اما میخواست به کافه برود . اسمش کافه بود . همه چی تویش بود . هر نوشیدنی خاصی . هر چیزی از شیر مرغ تا جان آدمیزاد ! گوشه اش خالی بود . روی صندلی لهستانی گوشه اش نشست . همه  نقاب زده بودند . هیچ کسی دیگری را نمیشناخت . سر میزش مردی نیشست . گارسون از میس پرسید که چه میخورد. یک نوشیدنی سرمست کننده . سیگارش را روشن کرد . مردبا نقاب رو به رویش بود . روی صندلی رو به رویش . ساکت بود . دو دستش را زیر چانه اش ستون کرده بود . لب هایش را باز کرد . گفت :: مگه من به تو نگفته بودم بچه میخوام ؟" میس شانزه لیزه . . . سکوت کرد . میدانست که هنوز توی عوالم خواب است . رعد و برقی زد . همه جا روشن شد . یک لحظه روشن شد . گارسون نوشیدنی را آورد . بوی شیرازش خوش مزه بود . همه را سرکشید . مرد دوباره تکرار کرد :" مگه من به تو نگفته بودم بچه میخوام . " پینه دوزها از روی سر و موی بافته شده ی میس پایین آمدند و روی گونه اش راه رفتند . میس گفت : بزن به چاک . " مرد مثل وزغی پرید و نشست روی میز . :" مگه من به تو نگفته بودم من بچه میخوام . من " . میس :" تو کی هستی ؟ یه دیونه ؟" مرد نقابش را برکشید . : مرد همان مردی بود که در خواب های پیشینش می آمد . مرد پسرش بود . . . شبیه پسرش شاید هم شبیه شوهرش . میس سرش را روی میز گذاشت . خوابش می آمد . گارسون روی سر میس کلی سکه ی طلا ریخت . صدای جیرینگ جیرینگ سکه ها بلند شد . بوی کاه می آمد و صدای ماغ کشیدن گاو . میس شانزه لیزه توی طویله بود . بیدار نبود شاید . هنوز موجود داشت شیر میخورد . بلند شد . موجود را انداخت توی سطل شیر گاو و پوستش را برداشت و از طویله زد بیرون . روی سرش پر از تگرگ هایی به بزرگی توپ تنیس میخورد . انگار آسمان کتکش بزند . هیچ کسی منتظرش نبود . موجود گریه میکرد . با صدای مردانه ای گفت :" مامان . " گاو بچه را خورد . دیگر صدایی نبامد . از دور صدای ترمز قطار می آمد . ریل قطار همان نزدیک بود . میس خودش را روی ریل دید . دید که دراز کشیده . پوست انداخته . مادر شده . قطار از رویش رد شد . او را تکه تکه کرد . هنوز توی کافه داشت خواب میدید . مردی که رو به رویش نشسته بود گفت :" میخوای برات یه فال قهوه بگیر م . " میس سرش را از روی میز بلند کرد . روب دوشامبر تنش بود . پشت میز اتاقش بود . فنجان قهوه رو به رویش بود . گفت : آره . " مرد فنجان را برداشت . از توی فنجان قورباغه ای پرید بیرون . پنجره صدای باد را بازتاب میداد . مردی که رو به روی او نشسته بود شوهرش بود که از او یک بچه ی دیگر میخواست . میس شانزه لیزه صدای گریه ی بچه ای را شنید که توی گهواره ی کناز تختش فریاد میزد . پایش را توی گهواره گذاشت و برگشت به زیر لحافش . حتما همه اش را خواب میدیده . میخواست دیگر بیدار نشود . بوی کاه می آمد . 

 

جناب وزارت بهداشت و .. 

این روزها که توپ به دامن موبایل های جماعت زده اند و دم از روز زن میزنند بد نیست شما را آگاه کنیم که زن ها حرمت دارند . سری به مطب ها بزنید و از بهداشت روان باخبر شوید . خودتان با چشم خودتان ببینید زن ها ی زیادی را که بچه نمیخواهند و برای خواسته ی مردهایشان با ناراحتی ساعت ها روی صندلی انتظار مینشینند تا بروند به دستبوسی دکتر . دکتری که محرم است . زن هایی که این را میخواهند . اما این روزها پزشکانی که کم نیستند و تجارت میکنند ، خانم ها را سه تا سه تا وارد اتاق میکنند . شاید زنی بخواهد بگوید گرایشات ِ غریبی دارد و جلوی دیگری نتواند بگوید . شاید صدای وای وای زنی که روی تخت معاینه است دیگری دوم را آزار دهد و بترساند . شاید اولی بخواهد از عادت اش بگوید . شاید کسی بخواهد از مشکل و یا برخورد با شوهرش در این نزدیگی ها بگوید و نخواهد جز پزشک شخص دیگری شنونده ی این دردو دل ها و نه درد ها باشد . چگونه است که وزیر بهداشت به بهداشت روان مطب ها . . . رنگ در و دیوار ها . . . احیانا موسیقیی . . . لبخندی . . . حرف مثبت و برخورد درست اهمیت نمیدهد . . . این اتفاقا در درجه ی بالاتر در بیمارستان کودکان . . . در بیمارستان علی اصغر دیده شد . . . دیوارهایی که فرو میریخت . بچه هایی که رنگ پریده بودند . . . مریضی هایی که با دارویی برطرف میشد و کو دارو ؟ شما وزیر عزیز وقتتان را در وزارت خانه خیلی نگذارید از حقایق دور میمانید باید بروید و ساعت ها منتظر نوبت شوید و صدای مردم را بشنوید . صدای گرانی و نگرانی را . شما که وضعتان خوب است . از ترس خبر و بهره ای نبرده اید . بد نیست کمی با بقیه همراه باشید . . . در اتوبوس ها . . . در همین حراجی های روز زن . به بهانه ی زن بودن . . . زن با مرد چه فرقی دارد این مرز بندی را نمیفهمم اما شما که به مقدسات احترام میگذارید باید خیلی حواس جمع باشید تا نفرین نگیردتان . مایه ی شرم است . آقای صدا و سیما دیروز برنامه ای پخش کرد که دو آقا داشتند در مورد دارو های خانم ها بحث مبسوطی میکردند و سه پس اش فرمودند در خانه نشینید مثل بقایایی که در هگمتانه دیدیم جواهر خوب است بروید جواهر سازی در خانه انجام دهید بیایند در خانه ازتان بخرند . نخرند هم یک حرفه یاد میگیرید . زن ها بیشترین بار اقتصادی را تامین و تحمل میکنند . زن ها ی جامعه ی ما سالها زیر یوغ مردسالاری و بچه سالاری و مادر سالاری هیولاهایی شده اند که از محبت بی خبرند . باید ترمیمشان کرد . شما چه میکنید ؟ وزارت آب . . . این همه املاح و سم در آب شهری که چشم را کور میکند و خوردنش سکته میدهد دلیلش خشم باری پرورگارست یا سهل انگاری شما یا احیانا تقصیر بابک زن جان ؟ چقدر از مردم توقع دارید . در کدام کشور دنیا با حرفه ی پزشکی تجارتی این چنین میشود . نظارت جا مانده یا آن هم به شغل درامد زایی تبدیل شده . امنیت نیست . امن نیست . همه چیز مثل کابوس است . کسی که بچه نمیخواهد در اتاق انتظار مطب زنان گریه میکند که بخاطر شوهرش دارد وضعیت وخیم روانی را تحمل میکند . . . بهداشت روان ؟ ما همیشه دم میزنیم . شاید هم بستی چیزی میزنیم چقدر درهپروتیم ؟ شما چه حق دارید به صادق خدایت بد بگویید که بدبودن شما از نوشته های علمی این پدر داستان نویسی کابوسش بیشتر و در دانش صفر است . 


 
comment نظرات ()
 
 
ویریدیانا اثر بونوئل
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٠
 

ویریدیانا

ویریدیانا ، اثر لوئیس بونوئل در سال 1961 ، وقتی آقای بونوئل با اسم و رسم ِ راهبه ای به همین نام برخورد کرد ، ساختنش در ذهن او و سپس در سینما اتفاق افتاد . این فیلم  که فیلمنامه اش اثر  بونوئل و خولیو آلخاندرو، بر مبنای داستانی نوشته  ی خود ِبونوئل است ، اولین فیلم ِ اسپانیایی بونوئل محسوب میشود . در این فیلم بازیگرانی چون :سیلویا پینال ، فرانسیسکو رابال، فرناندو ری و مارگاریتا لوزانو ، ایفای نقش کرده اند . 

قصه ی فیلم خیلی ساده است . ویریدیانا دختر زیبایی ، قرار است راهبه شود و سوگند بخورد ، پیش از این مراسم ، عموی وی که هزینه های او را نیز تامین میکند ، طی خبری ، از او میخواهد تا به ملاقاتش برود . علارقم میل باطنی ویریدیانا ، به اصرار مادر مقدس و برای سر سلامتی و دست بوسی به دیدار ِ عمو جان رهسپار میشود . به محض رسیدنش ، مزرعه ی بایری را میبینیم که عموی سیاه پوش و مرموز او در آن و در خانه ی مرموز تر آن ساکن است . خانه ای که عنکبوت همه جایش هست جز طبقه ی اول اش . در این خانه زن ِ لوندی کارگری میکند که دخترش هم دور و اطراف خانه پرسه میزند و از مهم ترین کارهایش طناب زدن زیر درخت است . همین طور مردی در طویله و انبار خانه مشغول کارهای ارباب هستند . خیلی طول نمیکشد که متوجه میشویم ، عمو ی ویریدیانا ، در واقع عاشق مادر او بوده است و از زن اولش هم فرزند پسری دارد . عمو جان میخواهد از طرق مختلف مانع رفتن ویریدیانا شود . متوجه میشویم که نگاه هایش با نوعی هوس همراه است . یک شب ویریدیانا که خواب زده شده یا در خواب راه میرود یا هر چیز دیگر ، در حالی که لباس خوابش را درست نپوشیده و پاهایش پیداست جلو عمو می آید . سبدی در دست دارد . دو کاموا داخل این سبد است آن ها را توی آتش می اندازد . در آتش ِ شومینه و مقداری از خاک آن را بر میدارد . خاک و خاکستر را توی رخت خواب مرد میریزد . ( این ها همه البته و صد هزار البته نشانه هایی در فرهنگ اسپانیا و زبان ِ آن ها دارند . ) سپس عمو جان اعتراف میکند که زنش که شبیه او بوده در حالی که لباس عروسی تن داشته است در آغوش وی مرده است و از ویریدیانا میخواهد که آن لباس را بپوشد . او نیز این کار را انجام میدهد و همان شب قهوه ی قجریی را که ماحصل نقشه ی عمو و کارگر (رامونا ) است را میخورد و در خانه ماندگار میشود این طور که بی هوشش میکنند و عمو شب با میل مبهم ِ هوس اش با ویریدیانا صفا میکند . 

فردا به دروغ به او میگوید که کارش را انجام داده و ویریدیانا برای مراسم سوگند نمیتواند به کلیسا برود . هرچند ویریدیانا وسایلش را جمع میکند . داخل چمدانش میگذارد و به اصرار خودش میرود . وسایلی شامل صلیب و حلقه ی خاردار و میخ . همه ی این تصاویر را دختر رامونا که بالای درخت رفته است مشاهده میکند . در همان شب ، شب نظر بازی عمو به ویریدیانا ، دختر ِ رامونا مدام میگوید که دیده است یک گاو بزرگ سیاه از توی کمد داخل آمده است . او به مادرش که همه چیز را علی رقم میل باطنی اش پذیرفته میگوید اما مادرش میگوید این بوسیدن چیزی نیست همان طور که من تو را دوست دارم هست . یعنی از آن نوع است . در صورتی که در فیلم از یک تابو حرف زده میشود از یک ممنوع بودن . وقتی ویریدیانا سوار گاری میشود و میرود . همین که قصد دارد سوار اتوبوس بشود به او اعلام میکنند که اتفاق بدی افتاده است . دنبالش می آیند و او را با خود میبرند . در طول ِ فیلم متوجه طناب زدن ِ دختر ِ رامونا زیر ِ درخت میشویم و این که کارگر مرد به او میگوید این کار را نکن . طناب را زیاد میبینیم . عمو جان خودش را با طناب دار زده است و ویریدیانا نیز که ارثی از او برده برای پاک شدن گناهش و اینکه روی برگشتن به کلیسا را ندارد سهمش را بین فقرا این طور تقسیم میکند که همه شان را به خانه می آورد و میخواهد خیلی باکلاس آنها را تربیت کند که هر کسی هر مهارتی دارد ازآن استفاده بکند و کار کنند و زن به آن ها پول بدهد . . . سپس برود و ذکرش را بخواند . در همین حین خورخه که پسر خود عمو جان است با دوست دخترش وارد داستان میشوند . دوست دختر سریع متوجه زیبایی ویریدیانا میشود و احساس میکند دوست پسر جان به او نظر دارد و میخواهد از رابطه انصراف بدهد و برود که این کار را هم انجام میدهد . 



در بین گداهایی که به خانه ی عمو آمده اند مرد زخمی - مرد کور - زن آبستن . زن کوتاه قد . زن نوازنده . . . زن هرزه . مرد پیر . . .مرد چلاق همه جوره دیده میشود . ویریدیانا از آنها میخواهد فروتن باشند . آنها هم نمیتوانند . در این جا یاد فیلم بانو می افتم و اینکه آقای مهرجویی چقدر از این صحنه ها استفاده ی دلپذیری کرده است و قطعا اگر این فیلم را قبل از بانو دیده بودم . بانو را این همه دوست نمیداشتم . . . یک روز که متوجه میشویم پسرعمو به ویریدیانا میگوید که نباید خودش را سفت و سخت بگیرد و باید معاشرت کنند . . . همگی بیرون میروند و گداها خانه را تصرف میکنند . آنها شروع به غذا پختن و خوردن دور میز بزرگی میشوند که رویش شمع دان هست . در طول فیلم همیشه شمعدانی را میبینیم که سه شعله است و دو شعله ی آن روشن است . بگذریم . انها - گداها - خانه را کاملا به گند کشیده و مست میکنند .  همین طور زن هرزه ی گداها میخواهد مثلا از آنها عکسی بگیرد که همگی شبیه تابلو ی شام آخر حضرت مسیح میشوند و این قاب شکل میگیرد و همگی میخندند . وقتی که خورخه و ویریدیانا و رامونا میرسند . دو تن از این گداها به ویریدیانا میخواهند دست درازی کنند . یکی از آنها این کار را پیش چشمان مرد زخمی انجام میدهند و این در حالی است که دسته های طناب را که میلرزند در چند پلان میبینیم . دست های خورخه بسته است . به قول گدا کاری که یک روز یکی انجامش میداد . . . او این کار را برای ویریدیانا انجام . میدهد . پیش از آن رابطه ی خورخه و رامونا را در طویله ی پر از موش میبینیم . رامونا زنی است که امیالش از چشمانش بیرون ریخته و بازی اش را به شدت دوست دارم . نگاهش را . .. با همه ی این سانسور در آن سالها به شدت توانسته همهی حرف دل کارگردان را به نظر من منتقل کند . بعد از این که گداها را پلیس میبرد و آب ها از آسیاب می افتد . یک شب ویریدیانا خودش را در آینه شکیته ای نگاه میکند . اشکش را پاک میکند و موهایش را دورش میریزد و میرود اتاق پسر عمو جان . 

ویریدیانا وقتی در اتاق پسرعموجان را میزند متوجه میشود که رامونا در ان اتاق است . برای اینکه این شکل رابطه را نمیتوانستند در آن زمان به دلیل سانسور نشان دهند . به قول خود بونوئل برای به تصویر کشیدن این سکانس آخر و نشان دادن ته رابطه ی اشتباه ، آن را عوض میکند و تبدیل به ورق بازی سه نفره میکند . به جای رابطه ی ویریدیانا و خورخه شاهد یک ورق بازی آن هم سه نفره هستیم . دوربین از میز دور میشود و فیلم به اتمام میرسد . در طول فیلم شاهد موسیقی رئکوییم موتسارت به کرات هستیم . شاید تضاد طبقاتی و دین و غیر مذهبی بودن . نشانه ها و تابو شکنی همه ی ریزریز جزئیاتی بودند که در طول فیلم میبینیم . از آزاد کردن سگی از زیر گاری تا از بی کاری افتادن زمین بایر و آبادی آن بعد از حضور یک مرد در فیلم . . . و همین طور خدایا هرگز مباد آن روز که گدا معتبر شود . . . واقعا این شکل داستانیی است که جز در اسپانیا در همه جا در مورد آدم ها به شخصه صدق میکند . همین طور ممنوعیت ها و هر تابویی و شکستن ِ آن . به هر حال از دیدن فیلم های بونوئل همیشه لذت میبرم و فکر میکنم کاش پیش از دیدن این فیلم ها کمی نقد زبان شناسی روی دیالوگ ها و تصاویری که به واقع از ضرب المثل های فلکلور به روی پرده می آید آگاه بودم . حتما در آن صورت فیلم برایم جذاب تر میشد . 


 
comment نظرات ()
 
 
فیس بوک زن است .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۸
 

فیس بوک چیست ؟ فیس بوک ، یکی از اختراعات ِ بشر ِ دوپا است ، که در یورش ِابتذال و اطلاعات ، توامان با خلاقیتی آن چنان طرح افکند و اُفتاد مُشکل ها . فیس بوک ، فضایی است که خودتان را شرحه شرحه و قطعه قطعه هم کنید دستتان بهش نمیرسد . در این فضای دور از دست ، که دستتان بهش نمیرسد ، به وسیله ی چند عدد تکمه یا به عبارتی از طریق (کی بورد ) چیزهای تعریف شده ای را تایپ کرده و قفل درگاه ِ فضای ناملموس ِ فیس بوک را باز میکنید . فیس بوک چیزی است همچون مواد مخدر که هر روز به روز میشود و قوه ی تخدیرش عرض اندام ِ بیشتری میکند ، در این فضا که کلیدش دست ِ شماست ، مقداری جای نامرئی به اندازه ی بینهایت به شما اختصاص داده میشود تا در آن هر طوری که دوست دارید کله پا شوید و معلق بیاندازید و عرض اندام کنید ، هر کسی به شیوه ی خودش ، یک جور پیست ِ رقصی ست که در آن  همه جور رقصی از نوع ِ رقص عربی ، باله ، باباکرم ، اواخواهری ، اسپانیایی و ... میبینید . یک فضای عرض اندام و اظهارِ وجود . در این فضای دستم بهت نمیرسه ، شما میتوانید از خودتان یک عکس بگذارید که یعنی این منم . همین ، یک عکس که یک تصویر که در اندک زمانی حافظه ی بشر را سوق دهد به پیش فرضش نسبت به شما . همین یک عکس ، به طرف میگوید که شما خیلی با کلاس ، با سواد ، با حال ، بی حال ، بی سواد ، سطح بالا ، سطح ِ پایین ، چی کاره ، همه کاره ، یا هیچ کاره هستید ، پس میتوانید راست یا دروغ هر عکسی دوست دارید بگذارید ، خانم ها با آرایش ، با بوتاکس ، با افکت های نوری صوتی تصویری جلوه های ویژه و های لایت های فوتوشاپی و آقایون از نوع ِ سیاه سفید و کراوات و کمر و کلاه و سیبیل و چکش وموی بلند و کچل و طاس و عده ای هم از ترس خانم بچه هایشان عکس های دو نفره میگذارند تا یک وقت کسی اشتباه فکر نکند و چشم کورش در بیاید و در آن کادر ِ کوچک ِ معرفی عکس ِ پروفایل دو نفر را چسبیده به هم ببیند . بداند با یک نفر طرف نیست . بداند طرف ، صاحاب دارد . استقلال معنی ندارد در این جا هم دو تایی ها هستند . خب میرویم سراغ شناسنامه ی بعدی که شما در این فضای دور از دست و خیلی عجیب میتوانید مفت و مجانی خودتان را بدون دردسر کنکور و اعصاب خوردی دکتر و مهندس و تحصیل کرده ی سوربن و موزیسین و آهنگساز و نویسنده و آرشیتکت و هنرمند و روان شناس و نقاش معرفی کنید . این هم که بگذرد . . . شما میتوانید کارهای خود را برای اهالی دوست و آشناهایتان در فیس بوک به اشتراک بگذارید .و این جاست که محل ِ مَجاز موجبِ دردسر یا موجب تاج ِ سر میشود . 

 

شما میتوانید خلاقیت های خود را ، دانش ِ به روز شده تان را ، دوست ها و دور همی هایتان را برای مردم بگذارید انگار که بیایی و یک پنجره برای مردم کوچه درست کنی ، بگویی سرت را بیاور تو . . . گاهی این دیوار ِ شیشه ای مخصوصا در جاهای ناجور نصب میشود از توی حمام گرفته تا توی آشپزخانه و توی رستوران و کمد ِ دیگران خیلی هم رواست و چرا که نه . . . اصلا باید هم ببینیم و در ضمن لایک بزنیم . لایک معضل بشر ِ امروز است . در این یورش ِ تکنولوژی و جاه طلبی آدم ها برای تایید گرفتن از دیگران همه با لایک به هم سلام میدهند ، با هم دوست میشوند و با لایک با هم ارتباط برقرار میکنند . با لایک استخدام میشوند و با لایک سیمرغ میگیرند و تئاتر میروند و با لایک شوهر میکنند و با لایک طلاق میگیرند. . . لایک یک چیز ِ پدر در بیاری ست که با آن میتوانی چشم ِ دشمنت را هم در بیاوَری . یعنی با تائید بر صفحه ی دوستی ، چشم ِ دشمن ِ دوستت را مبنی بر تائید بیشتر او از کاسه در بیاوری یا چشم ِ شوهر ِ سابق ، دوست دختر سابق ، دوست پسر سابق را مبنی بر داشتن ِ هواداران ِ ساختگی یا واقعی در بیاوری و این جا میزان ِ اهمیت ِ طَرف مهم است . بهتر است روی این لایک کمی ترمز بزنیم . مدار ارتباط دنیای امروز و آدم های دنیای امروز بر اساس ِ - لایک - محوریت دارد . اگر برای کسی لایک بزنی او ممکن است در عالم واقع که پوست و گوشت و تن و کالبد ِ تو در آن هوشیار است به تو زنگی بزند بخواهد با تو قهوه ای بخورد ، با تو پیاده روی کند ، رویت را ببیند و بخواهد موهایت را بو بکشد ، اما ای داد از روزی که تو چیزی را عمدا یا سهوا لایک نزنی ، میزان ِ اعتبار ِ طرف ، برای مدت ها از بین میرود ، طرف خودش را کم میبیند و تو را بلاک میکند . بلاک یک درگوشی محترمانه و یک تیپاست تا تو بدانی و آگاه باشی که از این غلط ها نباید بکنی . . . سرک نکشی . دو به هم زنی نکنی . . . دروغ نگویی . . . دیگری دشمن را جلو روی دوست دوست نداشته باشی خلاصه در دنیای مجازی چنان تائید و مهر ِ آن چماق میشود که با آن میتوانی دیگری را دیوانه ساخته و خودت را چون باد ِ معده رها کنی و حسی توام با آرامش داشته باشی . شما میتوانید در این فضای غیر واقعی حس های واقعی تان را به اشتراک بگذارید ، اگر مثلا اهل ِ نوشتن هستید کلماتی دست و پا کرده به رُخ دیگران بکشانید . اگر اهل موسیقی هستید موسیقی های دیگران را آنالیز کرده میزانی فحش به آن آراسته خود را منتقد معرفی کرده و در این صفحه ی نامرئی اظهار وجود کنید . . . اگر دکتر هستید از شفای بیماران و تلفن های شفا بخش حرف بزنید و کاسبی تان را رونق دهید . فکر کنید با یک فضای دروغی میتوانید در زندگی واقعی بتازید . اما این تاختن به کجا میرود . . . در این فضا خیلی کم هستند کسانی که چهره ی واقعی خودشان را به شما نشان دهند . در این فضای دروغ معمولا چیزی که بیشتر به اشتراک گذاشته میشود پر بهاترین و با ارزش ترین - دارنده ی - بشر یعنی زمان اش است . زمانی که به حراج میرود . از این منظر فیس بوک مثل یک زن اغوا گر است . دوست داری تماشایش کنی . مثل تصویری روی کارت پستال ، مثل زیبایی جعلی ، زن آراسته ای که واقعی نیست اما زیبایی اش تو را روی دگمه ی ایست نگه میدارند . از رویش نمیتوانی آسان بگذری پس زمان برایش میگذاری . ثانیه به پایش میریزی . . . - زن است از این جهت که بیشترین زمان ، را برای دیدن ِ سوفیا لورن به کار میبرند تا دیدن مثلا آلن دلون - از این جهت که جنس ِ محیا مونث است نه مذکر  . . . جنس ِ وادار کننده به خصوص در سرزمین باریکلای ما زن است . . . .زن همه کاره است . . . زن کلید مرد به جهنم است . . . زن از این نظر که وقتت را تلف میکند . . . تو در زن بیشتر گرفتار میشوی . . . با زن بیشتر گرفتار میشوی تا با مرد . . .تو با زنانگی ات بیشتر گرفتاری تا با مردانگی مردی ، حتی خودت را دیوانه میکنی اگر زن باشی . از این نظر تو اول از بودنت به عنوان مونث باید خوشحال باشی چون کلید همه چیز دست تو است . میتوانیی یک برقع روی خود بگذاری یا میتوانی روی آن یک پنجره ای توری وار رسم کنی تا چشمانت را ببینند . . . معطلت شوند اما مذکر جماعت بیچاره ها چیزی ندارند که تو معطل آنها شوی . . . نه به لحاظ زیبایی نه از نظر ِ داشتن ِ چیزی برای رفتن به جهنم و یا بستری برای مکث کردن . . . هیچ چیزی در این جنس بیچاره نیست . برای همین از دست ِ زنان مکار بیچاره اند . من طرف ِ این ها هستم . فیس بوک هم زن است ، مکار و دروغ گو است . بیشتر در این دسته بندی فیس بوک را ببینیم . فیس بوک بیشتر دروغ ِ قشنگ و بزک کرده است . وقت خور است . مثل موخوره همه ی زیبایی عمر لحظه لحظه ات را میگیرد . . . مثل مواد سکر آور است مثل تریاک . . . زهرماری است برای کشتن ثانیه ها . . . برای کشتن لحظه هایی که دوست نداری و دست و دلت به دشنه نمیرود تا در دلت کنی . . . میتوانی با حضورت در فیس بوک خودت را محترمانه حلق آویز کنی . کسانی که حضور زیادی در صفحه ی خود و دیگران دارند یک جورهایی در کُشتن خودشان  اصرار دارند . آنها نا امید کننده ترین بشر های روی زمین هستند . . . انها در مُردن ِ خویش و در ماندنشان در دنیای غیر واقعی پایشان بیشتر است تا حضور در واقعیت . عده ای هم در دسته بندی دیگر میگنجند . آنها را میتوان شارلاتان نامید ، آنها که نه هستند و نه نیستند و اصلا معلوم نیست دوست و دشمنشان کیست و خیلی هردنبیل و باری به هر جهت با همه دختر خاله پسر خاله هستند . عده ی دیگری که در فیس بوک موجبات فرح بخشی خاطر مرا ساخته اند دسته بندی (قوم و خویش) در فیس بوک است که در کامنت ها یا نظردونی زیر ِ عکس هایشان انقدر قربان صدقه ی هم میروند و برای هم در پپسی باز میکنند و نوشابه که اصلا انگار در خانه هایشان تلفن نیست و باید در حضور مردم به همدیگر اظهار ارادت کنند . . . یک جور نمایش ِ خانوادگی ، یک جور مهربانی های برچسب وارانه در دنیای مجازی برای رفع ِ خاطر بعضی چیزها . . . یک جور ماتحت سوزانی فامیل های دیگر که ما از شما وسایلمان بهتر و بچه هایمان خوشگل تر و دور کمرمان باریک تر است . 

عده ی خیلی کمی در این فضای جعلی دروغی ، در این سفره ی شبانه روزی همیشه تامین غذا ی بشر ، حضور دارند که - انسان - هستند . مشخص هست این آدم ها شبیه حضور ِ تخصص شان ، بیلبورد نصب میکنند و وصل میکنند و در مراودات و مناسبات نه زیاده رو و نه کم حضورند و در معاشرت از کلمات و سخنانی استفاده میکنند که اگر بعد از سخنرانی یا توی پذیرایی خانه شان هم بروی قطعا با توجه به میزان صمیمت تو رفتار میکنند . این آدم ها در سن و سال و میزان ِ حضور بی شیله پیله و دروغ نیستند و دیگران را تحقیر نمیکنند و جاسوس های سه جانبه ندارند . در دنیای واقعی مقدار زیادی آدم میبینیم که دست به دامن ِ تلفن و ضبط صوت هستند و خدا پس سرشان زده و مجبورند کارهای ضد حقوق بشر انجام دهند تا خودشان را با صدای دیگران به اثبات برسانند و در عطوفت هم خدا دستشان را بریده زده پس سرشان و مجبورند در کوچه ی دربسته بمانند و از حضور واقعی که جا مانده اند در حضور غیابی هم بدبخت ها کم آورده اند با این جهنمیان بی سواد  کاری نداریم . بعضی ها برای به زندان انداختن و افترا و کارهای به نفع ِ خود حاضرند با حضورهای مجازی به نام دیگران مثل مرد زن نما یا زن مرد نما یا چیزی در این حد وقیح رفتار کنند تا مچ کسی را بگیرند . دنیای مدرن باعث شده تا مجالی برای دیوث هایی کور و کچل شود تا هر از گاهی برای سرگرمی با نام های دیگران در خانه ی تو بدون اجازه ی تو حضور یابند . فکر کنید در دنیای واقعی ببینی یک تخم نا بسم اللهی دور میز شامت نشسته و دارد چه کیفی هم میکند !  . . . معمولا میتوان این فیس بوک را یک جورهایی شبیه 1984 و دنیای توتالیتری هم دانست که در خانه ی هر کسی یک جاسوس وجود دارد تا نگذارد که با دل خوش گناهی کنی . . . کاری که کسی دوست ندارد نه آن چه که خدا گفته . از این منظر . برای همین خدا چدر مادر خالق فیس بوک را بیامرزد که تو میتوانی با کشیدن دیوار و مرز بین خودت و ادم هایی که هویتشان و فریبشان در فیس بوک آشکا رمیشود  آنها را دور کنی . معمولا دور کردن آدم ها کار ِ آسانی است . از در بیرون انداختن کار آسانی است . دل شکستن آسان ترین کارهاست اما نزدیک شدن ، دل به دست آوردن . . . کار سختی است . انقدر سخت که خدا برایش آیه نازل میکند . اینکه بتوانی جای زخمی که روی صورت دوستت انداختی را منکر شوی . . . تو زخم و زخمه زدی . . . چگونه دوستت جلوی آینه آن را نبیند . تو دلی شکسته ای . چه خوب شد از بحث شیرین دل و قلوه حرف و حدیث به میان آمد . یکی از اتفاقاتی که خیلی عجیب در این دنیا می افتد روابط دوستیی که به لطف خدا به ازدواج ها می انجامد است . . . اصلا تصور اینکه در فضایی غیر قابل لمس بتوانی کسی را از نوشته یا از عکس بو بکشی . . . نفسش را خودش را و حضورش را برای من نویسنده خیلی خر است چه برسد به اینکه بخواهد ختم به یک امر واجب و پسندیده ی الهی شود که میبینیم میشود . به لطف تکنولوژی همیشه اتفاق های دور از ذهن رخ می نماید . تا حدی که به مضحمه ی سورئال مینشیند . 

چگونه میتوان میزان ِ اعتماد ِ بیماران ، خریداران ، دوستان خود را از یک صفحه ی سرد و یخی به دست آورد جز با چرب زبانی ؟!

چگونه میشود وقتی پیش فرضی از آدمی نداری . آن آدم را به لطف عکسش بشناسی . . . یعنی فعل ِ شناختن را در این حد تحقیر کنی ! . . . در دنیای واقعی که مرد است و مردانه تر و دوست تر دارمش . . . میتوانی آدم ها را بچشی و و ومزه مزه کنی . . . توی تله بی اندازی . . . شاید بعد از صد سال . . .بفهمی که تازه چقدر نمیشناسی اش . . . چقدر همه چیز در بعد زمان و در تغییر سن و در تغییر فصل عوض میشود . میزان شناخت تو نسبت به پدیده ی رشد و تغییر فصل و تغییر مزاج آدم ها . . . پس شناختن از چه بر می آید . . . چقدر میتوانیم دوست داشتن خودمان را واقعا با یک آی کن ( قلب ) یا ماچ به کسی القا کنیم . مگر ماآدمها جادو گر و ساحره هستیم ؟

 

هراس و وحشت ِ من از حضور این دنیاهای مجازی در دم دستی چیز هاست . توی تلفن . حضور هزاران آدم توی حلبی کوچکی به اندازه ی کف دست . کسانی که بیشترشان دوست تو نیستند . بیشترشان هستند تا تو نمیری . . . از اینکه در هر کافه ای که میروی یا در هر بار  و محفلی سر ِ همه را توی حلبی های بیجانی میبینی که در حال نگاه کردن به صورت یکدیگر نیست . سر هایی توی موبایل . یک زمانی از منسوخ شدن و فراموش شدن دست خط میترسیدم . حالا از خیلی چیزهای اساسی تر . در هر میعادگاهی باید سر در دنیایی داشته باشی که واقعی نیست و مثل دنیای دیونوسوس معجونی واویلاست که تو میتوانی بدون دیدن ِ حریفت با او تخته بازی کنی و به لطف ِ رئیس های کشور عزیز من ایران ما به همت عالی و عزمی راسخ با دست در دست همدیگر دادن و شکستن دیوار فیلترینگ این دنیا با سرعتی اندک در این فضا ها حضور داریم .. . هنوز نمیدانم چقدر مفید و درست است حضور در جای یکه نیست . مثل برزخ است و تعریف شده . . . اما خوب میدانم که اصلا شبیه این نیست که صورت ِ تو را در دست بگیرم و توی چشمانت نگاه کنم و ببویمت و ببوسمت . این نعمت نیست نکبت است . شاید در یک جاهایی این تکنولوژی به درد هم خورد . . .مثلا در کشوری که دوستش ندارم ، گیشه های تئاترش واقعا به لطف قرار مدادهای توی فیس بوک پابرجاست . نمایشگاه هایش همین طور . . . سینماهایش با تعریف و لایک زنده است . . . زن هایش و مردهایش از طریق این فیس بوک به بقالی میروند و دور هم جمع میشوند . برای همین خیلی چیزها در هم و اشتباه مدام و مستمر پیش می آید . گاهی حسن هایی هم در این فیس بوک هست . از اتفاق های خوب و مثبتی خبرداری که خوشحالی . . . از دیدن کاریکاتور و نقاشی یا باز شدن یک دلکده ای کافه ای با خبر میشوی که صد سال یک بار هم یک نفر زنگ نمیزند به تو خبرش را بدهد . . . دو ر از دوستان ِ همیشگی هستی . از یک یکنواختی میزنی بیرون . . . از اینکه در کشتی فیس بوک با دیگران باشی ولی غرق شوی لذت هم میبری . .  . . . . از اینکه ایده . عکس . نوشته . فیلم . قیافه ی جدیدت  تائید و تکذیب شود یک شبه ره صد ساله میروی و این هیجان زده ت میکند اما چه دلیلی دارد که در لحظه همه ی حس هایت را روی دایره ی بی حیای این زن هرز این فیس بوک بریزی و هر دم یک خط چشک دیگر بر رخ او بزنی . هر چیزی ساده اش خوب نیست ؟ مثل لیلا حاتمی ! یا مثل استغفرالله . . . باید بدانی که گاهی صفحه هایی که در این فیس بوک مختص آدم های مشهور است نوعی نمایشگاه است که گاهی به لجن هم کشیده میشود گاهی هم موجب شهرت میشود و به هر حال زندگی مجازی زورش بر زندگی حقیقی چربیده . پس میبینیم که زن ها هستند که دنیا را میچرخانند . حتی دولت ها را حتی نمایشگاه ها را حتی شوهر ها را حتی بچه ها را حتی قاتل ها را حتی سینماها و کتابخانه ها را ، زن ها هستند که کنترل میکنند و زور زن ها در دنیا در این که به فیس بوکش تشبیه کردیم چربیده . حالا این مکار و فریبنده لایک دارد یا نه ؟


 
comment نظرات ()