جزیره در کهکشان

 
گالیور
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
 

 

 

میس شانزه لیزه روی تنها نیمکت ِ دَشت نشسته بود . کنار ِ پایش ، روی زمین ِ بایر ، کاغذهایی بود که پاره پاره شان کرده بود ، و باد کاغذپاره ها را توی ارتفاع ِ کوتاهی از زمین بلند میکرد و کاغذ ها تا اوج بگیرند ، روی زمین می افتادند ، مثل ِ جوجه ای که پرواز را یاد نمیگرفت . دشت ،فراخ و ژنده بود و بوی مرده میداد . میس شانزه لیزه ، سیگاری که توی دستش بود را به فراموشی سپرده بود و قطره های اشکی که از چشمانش میریختند مدت ها بود سیگار را خاموش کرده بودند . رو به رو ، هیچ بود . میس شانزه لیزه تنها روی تنها نیمکت ِ دشت ِ ژنده نشسته بود و به نوشته هایی فکر میکرد که مردی نامرئی پاره شان کرده بود . نوشته ها ، بیانیه یا حرف ِ عجیبی نبودند جز یک مشت خاطره در کلمه و جمله گرد آمده . حالا باد ِ بی جانی می آمد و میس شانزه لیزه حس میکرد ، دشت ِ بایر دارد سرفه میکند و کم مانده است تا چانه بیاندازد و ریغ رحمت را سرکشد . از بوی عفونت ِ دشت حالش به هم میخورد که بلند شد برود . . . به محض اینکه اولین قدم را گذاشت با صورت خورد زمین . زنجیر محکم و کلفتی مچ ِ پایش را به نیمکت وصل کرده بود و بلند بلند میخندید . باد دوباره آمد ، این باد پُر زور تر و جان دار تر ، همه ی نوشته ها را با خود بلند کرد و برد . مچ پایش توی حلقه ی زنجیر داشت عذابش میداد ، انگار هر لحظه تنگ تر شود و بخواهد قلم پایش را بشکند . صدای زنجیر و خنده هایش همه ی دشت را پر کرده بود . میس شانزه لیزه فکر کرد باید بلند شود و نیمکت را از جا بکند و زودتر از این دشتی که بوی کافور میدهد فرار کند . به نیمکت دست زد و خواست تکانش بدهد که دستهایش به محض تماس با نیمکت به چوب ِ تُردش چسبیدند . شروع کرد به گریه کردن و دهانش را رو به آسمان باز کرد و نعره ای کشید . همین لحظه از خواب بیدار شد . چشمهایش را که باز کرد توی حجم ِ  تاریک و امنی بود . حجمی که گرم بود و هیچ چراغی به آن وصل نبود . در آن حجم بیضی شکل زانوهایش توی بغلش بودند و موهایش دور ش را گرفته بودند . صدای راه رفتن ِ کسی را میشنید که انگار روی چمن یا خاک قدم میگذارد . هر از گاهی میایستد و دوباره ادامه میدهد . میس شانزه لیزه هیچ صدای دیگری جز قدم زدن نمیشنید . هیچ تصوری از دنیای بیرونی نداشت . داشت خفه میشد . احساس میکرد میخواهد داد بزند نفسش بند آمده بود و قلبش شروع کرده بود به محکم زدن . . . انگار به طبل بکوبند . . . صدای قلبش را با قدم های کسی که نمیدانست کیست را میشنید . با پایش لگدی به حجم ِ اطرافش زد و مثل جوجه ای که از تخم سر در بیرون بیاورد بیرون آمد . رو به روی آیینه ای بود چهار تکه که محاصره اش کرده بودند . روی زمین پوست های عجیبی که از جنس پوست تخم مرغ بودند شکسته شده بود . شبیه کابوسی که دیده بود . . . شبیه همان کاغذ پاره ها . . 

 

میس شانزه لیزه روی تنها نیمکت ِ دَشت نشسته بود . کنار ِ پایش ، روی زمین ِ بایر ، کاغذهایی بود که پاره پاره شان کرده بود ، و باد کاغذپاره ها را توی ارتفاع ِ کوتاهی از زمین بلند میکرد و کاغذ ها تا اوج بگیرند ، روی زمین می افتادند ، مثل ِ جوجه ای که پرواز را یاد نمیگرفت . دشت ،فراخ و ژنده بود و بوی مرده میداد . میس شانزه لیزه ، سیگاری که توی دستش بود را به فراموشی سپرده بود و قطره های اشکی که از چشمانش میریختند مدت ها بود سیگار را خاموش کرده بودند . رو به رو ، هیچ بود . میس شانزه لیزه تنها روی تنها نیمکت ِ دشت ِ ژنده نشسته بود و به نوشته هایی فکر میکرد که مردی نامرئی پاره شان کرده بود . نوشته ها ، بیانیه یا حرف ِ عجیبی نبودند جز یک مشت خاطره در کلمه و جمله گرد آمده . حالا باد ِ بی جانی می آمد و میس شانزه لیزه حس میکرد ، دشت ِ بایر دارد سرفه میکند و کم مانده است تا چانه بیاندازد و ریغ رحمت را سرکشد . از بوی عفونت ِ دشت حالش به هم میخورد که بلند شد برود . . . به محض اینکه اولین قدم را گذاشت با صورت خورد زمین . زنجیر محکم و کلفتی مچ ِ پایش را به نیمکت وصل کرده بود و بلند بلند میخندید . باد دوباره آمد ، این باد پُر زور تر و جان دار تر ، همه ی نوشته ها را با خود بلند کرد و برد . مچ پایش توی حلقه ی زنجیر داشت عذابش میداد ، انگار هر لحظه تنگ تر شود و بخواهد قلم پایش را بشکند . صدای زنجیر و خنده هایش همه ی دشت را پر کرده بود . میس شانزه لیزه فکر کرد باید بلند شود و نیمکت را از جا بکند و زودتر از این دشتی که بوی کافور میدهد فرار کند . به نیمکت دست زد و خواست تکانش بدهد که دستهایش به محض تماس با نیمکت به چوب ِ تُردش چسبیدند . شروع کرد به گریه کردن و دهانش را رو به آسمان باز کرد و نعره ای کشید . همین لحظه از خواب بیدار شد . چشمهایش را که باز کرد توی حجم ِ  تاریک و امنی بود . حجمی که گرم بود و هیچ چراغی به آن وصل نبود . در آن حجم بیضی شکل زانوهایش توی بغلش بودند و موهایش دور ش را گرفته بودند . صدای راه رفتن ِ کسی را میشنید که انگار روی چمن یا خاک قدم میگذارد . هر از گاهی میایستد و دوباره ادامه میدهد . میس شانزه لیزه هیچ صدای دیگری جز قدم زدن نمیشنید . هیچ تصوری از دنیای بیرونی نداشت . داشت خفه میشد . احساس میکرد میخواهد داد بزند نفسش بند آمده بود و قلبش شروع کرده بود به محکم زدن . . . انگار به طبل بکوبند . . . صدای قلبش را با قدم های کسی که نمیدانست کیست را میشنید . با پایش لگدی به حجم ِ اطرافش زد و مثل جوجه ای که از تخم سر در بیرون بیاورد بیرون آمد . رو به روی آیینه ای بود چهار تکه که محاصره اش کرده بودند . روی زمین پوست های عجیبی که از جنس پوست تخم مرغ بودند شکسته شده بود . شبیه کابوسی که دیده بود . . . شبیه همان کاغذ پاره ها . . . لباسی که تنش بود لباس دلقک ها بود . نفس عمیقی کشید . بالا سرش چراغ های بزرگی به اندازه ی بزرگی یک کهکشان میدرخشیدند و روی زمین بته جقه های جان داری بودند که بوی ادویه میدادند و هرلحظه در هم فرو میرفتند ، مثل کرم . میس شانزه لیزه میدانست که درونش در عذاب است . اما نمیدانست دلیلش چیست . جلوی آیینه ایستاد و از خودش پرسید :" خویشتن تو چه آرزویی دارد ؟" در دلش ندا آمد . . . میس شانزه لیزه از جلوی آیینه تکان خورد و اطرافش را گشت . همه چیز ناقص بود ، هیچ چیز سر جایش نبود . خانه ای که در آن سر از تخم بیرون آورده بود میز پذیرایی بزرگی داشت که روی صندلی هایش آدم های ماقبل تاریخ ، منجمد شده بودند . و هر کدام به همان حالتی که داشتند ، در حالت غذا خوردن ،  به غذا نگاه کردن ، جویدن ، نوشیدن ، غذا برداشتن ، یخ زده بودند . . . میس شانزه لیزه به طرف پنجره ای رفت که صدایش کرده بود . پنجره میگفت :" جلوتر بیا " اما پشت ِ پنجره جز تیرهای آهنی سر به فلک کشیده که سقف ِ آسمان را سوراخ کرده بودند چیزی نبود . شب بود و سیاهی و همین . توی گوشش ، یک لحظه صدای ، راه رفتن ِ کسی را شنید . مثل همان وقتی که توی تخم بود و کسی راه میرفت . روی چمن یا خاک . میس شانزه لیزه توی دلش پرسه زد و فکر کرد این صدای قدم های کیست . قدم ها سریع تر شد و میس شانزه لیزه مثل اردک ِ کوک شده شروع کرد دور ِ خانه چرخ زدن ، شبیه مرغ پر کنده ، بی قرار بود و صدای گام های کسی او را بی قرار تر میرکد . در ِ خانه باز شد و سایه ی وسیع و کش دار بزرگی همه ی نور ِ خانه را بُرد . سایه روی دیوار تکان تکان میخورد . صدای او بود . میس شانزه لیزه ، از اینکه در برابر ِ موجودی ایستاده است که در قامت و قد ، از او این قدر بزرگ تر است تعجب کرد . پشت ِ پیانوی خراب ِ خانه پنهان شد تا ببیند مرد چه کار میکند . مرد ِ صاحب ِ سایه که ریش ِ بلندِ آجری رنگی داشت هیچ حرفی نمیزد و با خودش یک قلاب آورده بود و گوشه ای قلاب را گذاشت و روی یک مبل ِ مخمل نشست و پاهایش را دراز کرد . میس شانزه لیزه توی ذهنش چرخ زد و فهمید این مرد را جایی دیده است و اسمش را نمیداند . . . سیگار ِ روشن ِ لای لب های مرد برای خودش دود میشد و پلک های مرد ِ خسته روی هم افتاده بود . از توی جیب های لباس مرد چند مرجان و صدف دریایی بیرون پریدند و پشت سرشان حلزون های محافظه کار و ماهی های پولک رنگی افتادند وسط ِ برکه ای که میس شانزه لیزه تا به حال ندیده بود . . .میس شانزه لیزه که اسم ِ مرد را فراموش کرده بود از اینکه او به خواب رفته خوشحال شد و پا گذاشت روی تن و بدن ِ او رفت بالا . مثل فلرتیشیا در سرزمین لی لی پوتی ها و گالیور . . . پیش خودش اسم ِ مرد را گذاشت گالیور . . . سیگاری که لای لب های مرد جان میداد اندازه ی یک قلاب ماهی گیری بود و میس واقعا نمیتوانست آن را بیرون بکشد و یک کام بگیرد . همین موقع مرد چشمهایش را باز کرد و میس قبل از اینکه مرد حرفی بزند مثل بچه ها شروع کرد به گریه کردن ، چیزی که نمخیواست . اصلا نمیدانست چرا این کار را میکند ، تارهای عصبی اش کشیده شده بودند و توی هم گره خورده بودند . مرد میس شانزه لیزه را از روی شانه اش برداشت و کف ِ دستش گذاشت و از زیر عینک شروع کرد به دیدن ِ او . میس شانزه لیزه توی دلش میگفت :" من میدونم تو همیشه منو ریز میبینی ، تو همیشه منو ریز میبینی . " اما اسم ِ مرد را یادش رفته بود . میس شانزه لیزه که زیر ِ نگاه مرد طاقت نیاورد خودش را انداخت کف ِ دست ِ مرد . مرد شروع کرد به حرف زدن . مرد گفت :" صدای درونت خیلی بلنده . صدای درونت خیلی بلنده ." میس شانزه لیزه دهانش را باز کرد و با دندان های تیزش کف ِ دست مرد را گاز گرفت و گفت :" درسته که اسمتو یادم رفته اما خوب یادمه چیا بهم گفتی !" مرد که میس شانزه لیزه را به عینکش نزدیک کرده بود گفت :" تو دنبال بهونه ای برای اینکه بگی نمیتونی . . .برای همینه که الان من انقدر بزرگ شدم و تو عین بچه ها موندی " از یک جایی از میان ِ دیوار های ترک دار خانه باد می آمد و پرده ی حریر خانه را تکان میداد . ماهی ها توی برکه ی بین بته جقه ها بالا پایین میپریدند . میس شانزه لیزه گفت :" تو از کجا اومدی این جا ؟ از کی کارتو عوض کردی و ماهی گیر شدی ؟ آقای گالیور " ، آقای گالیور که روی زمین و روی بته جقه ها دراز کشید تا کنار برکه به صدای آب گوش دهد همین جور که میس شانزه لیزه از ریش و کلاه او بالا پایین میرفت و  وول میخورد گفت :" انقدر اذیت نکن از توی گوشم بیا بیرون . " میس شانزه لیزه رفته بود توی گوش ِ گالیور و داد میزد :" تو از کجا اومدی ؟" گالیور میس را از توی گوشش بیرون آورد و بین دو انگشتش گرفت و گفت :" از گلوگاه ِ پرنده ی دم ِ صبح که تو هیچ وقت نمیبینیش. " میس شانزه لیزه همان موقع در یک چشم مرد خورشید و در چشم ِ دیگرش ماه را دید و ترسید که برگرد د و پشت ِ سرش را نگاه کند . پس همان طور در نگاه مرد شناور شد . 

 

میس شانزه لیزه به خودش که آمد ، پشت صندلی نشسته بود و داشت برای گالیور واقعی که حالا اسمش یادش آمده بود خوابش را مینوشت و میخواست تا خود ِ صبح بیدار بماند و به اولین پرنده ای که روی بالکن ِ اتاق ِ زیر شیروانی اش مینشیند بدهد تا پرنده پر بکشد و برود تا خانه ی مرد که هر وقتی یک جا بود . . . و فقط پرنده میدانست او کجاست . میس شانزه لیزه هی روی کاغذمینوشت و خط میزد و کاغذ ها را مچاله میکرد . هی سیگار میکشید و صغری کبری میبافت . دم دم های خروس خوان که شد و شب میخواست برود روی کاغذ دو کلمه ای را  نوشت که همیشه دشوارند و گفتنش خیلی آسان . آن دوکلمه را نوشت . کاغذ را لوله کرد و دورش یک رومان ِ قرمز بست و توی بالکن رفت و سیگارش را روشن کرد و به آسمان که آفتاب از لای ابرهای معلق ِ متحرک ِ این لحظه میگذشت نگاه کرد . تیغه های آفتاب پنبه ی ابرهای را شکافته بود و تا خود پوست ِ صورت حس میشد . . . پرنده روی رَف نشست و گلویش پف کرد و دور خودش میچرخید . میس شانزه لیزه پرنده را توی دست گرفت و نامه را به پایش بست . سر ِ پرنده را بوسید و پَرش داد تا برود . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
خورشید دروغگو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٤
 

 

دستهای باد ، ابرها را چنان هُل میدهد به جلو ، انگار که ازشان بَس بیزار است . پوره های ابر بالا سر ِ میس شانزه لیزه چنان در هم فرو میروند و از هم میشکافند که بی تاب میشوند . باید از این خانه گریخت و به جای امنی پناه برد . میس شانزه لیزه ، پالتوی سیاهش را میپوشد و در ِ خانه ی زیر شیروانی را نبسته ، پله ها را دو تا یکی پایین میآید و به خرابه ی ده طبقه ی رو به روی خیابان میرود . برج ِ ده طبقه ی نیمه کاره ای که تور محکم ِ آبی رنگی از بالای سرش تا زمین افتاده و با تکان باد ، به دیوارهای سیمانی ساختمان سیلی میزند . پله های ساختمان ، هیچ کناره ای ندارند ، یک سره بالا میروند ، شاید تا خود ِ آسمان و ابرهای تیره . کلاغ های هوشیار و سیاه کُنجِ پنجره های بی شیشه را قبضه کرده اند و کنار هم نشسته اند . توی ساختمان مخروبه تنها شی زنده ، یخچالی است قدیمی که صدای موتور ِ خرابش به گوش میرسد . میس شانزه لیزه خودش را به گوشه ی طبقه ی دهم میرساند و از آنجا به اتاق ِ زیر شیروانی خودش نگاه میکند . به نورِ کم رنگ ِ نارنجی که از شیار ِ پنجره اش بیرون زده و انگار کسی در آن اتاق مرده باشد . توی دلش ضعف میرود و دوست دارد از میان ِ گل و لای و نم ِ بارانی که لباسهایش را هم خیس کرده فرار کند و به یخچال ِ قدیمی پناه ببرد . شاید توی یخچال امن ترین جا باشد برای ( بودن ) . باد زوزه میکشد و درختان ِ بی برگ را خم میکند ، چراغ نفتی توی کوچه خاموش میشود و سگی در دور دست پارس میکند . میس شانزه لیزه به شبح ِ شب نگاه میکند که با هیبت ِ  مردی عظیم الجثه ظاهر میشود ، مردی که ردای بلندی از سقفِ آسمان پوشیده و در چشمانش الماس میدرخشد و در دستانش یک کاسه ماه است . مرد با صلابت و قدم های محکمش پله ها را بالا می آید و هیچ قطره بارانی به او نمیخورد . کلاغ های متحد ِ حاشیه نشین پنجره قندیل بسته اند و همگی مرده اند . . . از گوشه های ساختمان ستون های یخ آویزان شده ، یخ هایی که هیچ طوفانی نمیتواند بشکندشان . قدرتی که در انجماد هست در هیچ سیل و طوفان و هجومی نیست . در هیچ فریادی قدری نیست قدرتی نه . میس شانزه لیزه از این قرابت ترسی نداشت اما میلی هم نداشت . یک حس گم شده و تعریف نشده بین ِ او شبح ِ شب بود . مردی که سرش را مرجان های دریایی پوشانده بودند و چشم و گوش و دهانش پیدا نبود . تنها شکلی از سر و صورت بود . او در اندامی شکل انسان ولی عظیم الجثه پله ها را با دم و بازدمی که میشد شنید شان بالا می آمد . بخار ِ نفس هایش مه ِ رقیقی بود که در هوا معلق میماند و تکان نمیخورد . از نوک ِ انگشتان میس شانزه لیزه خون می آمد . و مهره های تنش قرار نداشتند و دندان هایش هم . . . به خودش که آمد دید صورتش را توی کاسه ای چرخانده که ماه ِ بزرگ ِ زشت و خوش رنگی در آن میدرخشد و یک ماهی نارنجی دورش میرقصد . دستان ِ بی قرارش را توی کاسه کرد تا ماهی را بگیرد . ماهی از میان ِ انگشتانش سر میخورد و قر میداد و توی آب می افتاد . کاسه ی شبح ِ شب پر آب تر شده بود . قطره های اشک ِ میس ، کاسه را لبریز کرده بود و ماهی از همین لبریزی در بیرون نرفتن ِ جسمش از کاسه تقلا میکرد . میس دستش را دوباره توی کاسه کرد و ماهی را محکم گرفت . ماه سرخ رنگ شد . مرد شب ، کنار ِ پنجره ی بدون شیشه ایستاده بود و کلاغ های منجمد را با دست مچاله میکرد . میس شانزه لیزه ماهی را توی دهانش کرد و قورتش داد . یخچال شروع کرد به سر و صدایی که شبیه بوق قطار بود . انگار قطاری توی دلش در حرکت باشد . ماهی وارد مری و معده ی  میس شانزه لیزه شد و همان جا مُرد . تکان نخورد . شبیه سنگ شد . چسبید به تنش . میس شانزه لیزه به طرف ِ مرد شب رفت و به شانه ی بلندش دست زد . وقتی مرد برگشت صورتش کره ای بود شیشه ای مثل یک تگرگ ِ بزرگ یا یک یخ ِ کروی شکل . مرد دستش را توی دنده های میس شانزه لیزه کرد و قلب میس را از جای بیرون آورد و در دست گرفت . کلاغ ها زنده شدند و به قلب نگاه کردند . مرد شب ، قلب را روی زمین انداخت و کلاغ ها شروع کردند به خوردن ِ ماهیچه های قلب و تکه تکه کردنش . میس شانزه لیزه که دهانش از ترس و درد باز مانده بود و چشمانش از حدقه بیرون زده بود به طرف ِ یخچالی که بی وقفه موتورش صدا میکرد دوید . در یخچال را باز کرد و توی یکی از طبقاتش مچاله شد . شروع کرد به لحظه به لحظه مردن . آسودگی عمیقی تمام وجودش را پر کرده بود . وقتی آفتاب روی صورتش افتاد فهمید که همه چیز را خواب دیده است . پرده را کنار کشید . هیچ ساختمانی رو به رو نبود . همه ی مردم شهر رفته بودند و او در بیابانی توی اتاق زیر شیروانی اش ایستاده بود و به خورشیدی که دروغ بود نگاه میکرد . 


 
comment نظرات ()