جزیره در کهکشان

 
چرا شبیه کاکتوس اَم ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳٠
 

 

چرا شبیه کاکتوس اَم ؟ چرا شبیه کاکتوسی ؟ این نوشته را تقدیم میکنم به همه ی کسانی که از پدر - مادر های نارَس به این جهان پا گذاشته اند و ( یتیم تر از یتیم ) اَند .

"تو شبیه کاکتوسی ، حالا گُل هم داری امّا پُر از تیغی ، هر کسی نزدیکت بشه ، آسیب میبینه ." او گفت . او ، خاک بود و در استخوان های من ، مغز شده بود . من ، آتش بودم و تا زبانه بکشم به قامت ِ آفتاب، روی من فَوران میکرد ، او مثل ِ ابر ِ خاک زا، خاک میپاشید روی حرارت و رنگ و نورَم . 

جمله درست بود . من مثل ِ کاکتوسی زیبا در قلب ِ بیابان روئیده بودم . من در جنگل و میان ِ گُل ها و برگ های شبنم دار و قاصدک و باران  و صدای بلبلان ،بالغ نشده ام . خانه ی من بیابان بود و صحرا . . . اگر او ، تبر دست میگرفت و من را صد تکه میکرد ، یا مثل ِ گوشت ِ گوسفند، قطعه قطعه اَم میکرد ، من باز زنده میماندم . بازَنده ی باز  زنده . البّته اگر زنده بودن به معنای تنفس کردن باشد . بله در من یک آبِ حیات ذخیره شده است که باز رشد میکنم ، به مرور ِ زمان خودم را ترمیم میکنم . گُل میدهم و دوباره شعله میکشم . 

آیا تو هم از یک یتیم تر از یتیم هستی ؟ قربانی جهل و تعصب ِ جاهلانه ی بزرگتر ها ؟ آیا تو هم هدف ِ تمام ِ کینه توزی ها بوده ای ؟ آیا تو هم پناهگاه ِ امن اَت را تا به امروز پیدا نکرده ای ؟ س در به در ِ محبتی . این انسان تشنه ی محبت است . آیا تو هم محبت را در دستان ِ جلاد و صیاد یافتی و آنگاه که دیده گشودی ، فهمیدی که تَن و جان به گرگ سپرده ای ؟ آیا تو هم زود اعتماد میکنی ؟ آیا تو هم طرد شدی ؟ من تو را خوب میفهمم . در علم ِ روان شناسی فرزندان ِ دارای پدر مادرِ مصیبت زده ، میتوانند قاتل ، دزد و معتاد باشند و من و تو که خود رو و در برهوت ِ خدا رشد کردیم و حیات داریم همین که در هرزه خانه ها نیستیم و زیر ِ شوک های مکرر توی تیمارستان بستری نشده ایم و همدیگر را میخوانیم خیلی نابغه ایم . 

نزدیک . چه کسی به من (نزدیک ) است ؟ صفا را در چه دیدم که فاصله ها را کَم کنم ؟ و اگر صفا یی نبود چطور او که (خاک ) بود تا مغز استخوان ِ من ریشه دواند ؟  سنگ ها مرا مبتلا کرده اند به خودشان . آنگاه که تو آیینه ای و چهره شان را بازتاب میدهی به چشمانشان ، آخ که چشمانشان را میزند و آنها دم دستی ترین سنگ را بر میدارند و میزنند تا تو را بشکنند . باز هم همنشینی سنگ و آیینه . آیینه هزار تکه میشود ، هر تکه اش صدا میکند (عشق) . هر خار ش داد میزند ( یار ) . . . که من کاکتوس اَم و پر خار . . . که من آیینه ام صیقلی و تیز و سخت ریز ریز . . . نزدیک ِ من کیست ؟ آیا در جهان هیچ کسی نزدیک ِ دیگری هست ؟ بیگانگانی با جمله های پر تکرار ، شبیه نزدیکان ِ بیشمار تو را از صد هاگ تنها تر میکند . تنهایی چیست ؟ آنگاه که ذکر ِ عجب عجب گرفته ای و از تکرارش شده ای بیمار . آنگاه که تو همانی که پیش از این بودی در سن و سال ِ جدید ، با تنی که از آن میترسی ، با ترسی که از قیاس میاید . تو میخواهی که مثل ِ همگان باشی ، میخواهی که گاهی مثل ِ همگان نباشی . تو هنوز نمیدانی میان ِ دنده هایت ، در سایه های خیالت ، چه خزیده و تاب میخورد و میطپد ! تو میخواهی غوغا کنی و دست به خود سوزی میزنی ، خودت را در بزرگ ترین و کوچک ترین قفس ها می اندازی و لبخند میزنی و میگویی :" من چه خوشبختم !" اینکه پاهایت تا کجا در گل رفته اند و نمیتوانی اوج بگیری . . . پَرهایت شکسته اند و ریخته اند تو تنها تندیسی هستی که نقش اَت هم نمیزنند . . .تو راه های فریب را نیاموخته ای . . هر روز در یک مکر گرفتاری . . . هر روز التماس میکنی ( خواهش میکنم دوستم داشته باش ای دروغگو ! ای دیو ! ) . . . سراغِ نارَس ها میروی و گمان میکنی همان جا محبت را خواهی یافت . . . در یک دایره قدم میزنی و مدام به یک تصویر میرسی . کسانی که دوستش داری ، همان ها هستند که ازشان میگریزی . گاهی یک کَم تغییر کافی است . کمی برای تغییر واقعا زیاد است . زیادی ش هم خوب نیست . مثل ترک اعتیاد ِ ناگهانی میشود . از آن سوی بوم می افتی . همین کمی برای این من رُخ داد . شعله کشیدم و دانستم که خشونت در طبیعت ِ این زن که من اَم به خرد متصلم میسازد . همیشه زنان ِ نابغه در کانون خشونت و تازیانه بوده اند و راه ها را پیدا کرده اند . همیشه از نزدیک بودن ها و نزدیک شدن ها آسیب دیده اند . همیشه صدمه خورده اند و دوباره مرده اند و صد باره زنده شده اند . . . نردیک ترین به من ِ کاکتوس ، تنها مرد ِ جهان است که عضله ی روحش پُر خون و چشمانش ، پُر از تماشا و قلبش جان ِ من باشد . . . به لحاظ ِ فیزیک نزدیک بودن نقطه ی تماس هست . . . از منظر ِ فاصله ها . . . هیچ است . خوردن ِ دو مهره و دو سلول به هم . این نزدیک بودن از صد ، کهکشان دور است آنگاه که تو برای خودت باید جمله سازی کنی و معاشرِ تو باید تجزیه و تحلیل کند . نزدیک ترین آدم به من و یا به تو ، تنها کسی که احتیاج به شنیدن ِ تو نداشته باشد . خود بداند . تو سکوت کنی . در نگاه ِ خسته و درمانده ات مکث کند . سرزندگی اَت را از تو نگیرد . معمولا تو و من و امثال ما دوباره با کسانی رو به رو میشویم که بهانه های کوچک خوشبختی ما را به تمسخر میگیرند و ریشخند میزنند . مثلا اگر تو دوست داری دوباره دوربین به دست بگیری و عکاسی کنی ، ساز بزنی ، آنها روی پا ایستادن ِ تو را میخندند . . . آنها باز تو را دست می اندازند و تو همچنان به انها عشق میورزی . . . من خوب میدانم چرا . چون تو سرشار از خالی بودن هستی . پر از مات شدن های مکرر . . . یتیم تر از یتیم معمولا از پذیرفتن ِ کسانی که آنها را دقیقا همان گونه که هستند - مثل کاکتوس - هراس دارند . آنها از قهرمان ها نیز میترسند . بخشی از این ماجرا دست ِ جامعه ی یکدست و قضاوت های یک شکل ِ دیگران هست . . . تو دوست داری کلماتت را بی لباس ، مثل یک تصویر روی دیوار مقدس کلیسا بیرون بریزی و خودت را و نیاز هایت را بگویی اما جامعه این را نمیپذیرد . جامعه تو را پس میزند . جامعه دنبال ِ سو استفاده کردن و خوردن ِ ساندویچ های متنوع مک دانلد است . . . او نمیتواند یک زخمی را نگاه کند . جامعه ی ما بیش از حد لوس بار آمده و همه ی این ها باعث میشود بستر ِ یک ( یتیم تر از یتیم ) در نسل آینده به وجود آید . 

حالا مغز ِ استخوان من سوت میکشد . . . خالی و پوک شده است و خاک از آن رمیده ، شاید هم خودم سوراخش کردم و خاک را از توی استخوان هایم بیرون ریختم . . . حالا ، پوک شده ام مثل پفک ، میشکنم . از نو خورد میشوم . دوباره میمیرم . 

چرا شبیه کاکتوس اَم ؟ چون امثال دیگران ِ غریب ، از دست زدن به سرشتم میگریزند . چون میترسند . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
کُپی کاری در همه چیز ، حتی لبخند ! حتی نقش و شعر و شر و ور
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٠
 

Geoffrey Farmer, Time Interrupted (2012), via Art Basel

ای تو ! اندکی درنگ کن و با من همراه شو ، چقدر خود اَت را دوست میداری ؟ وقتی رو به روی آیینه می ایستی چه کسی را میبینی ؟ آنچه  هستی بر پیکره ات تراشیده است یا آنچه خود بر این پیکره افزوده و یا کاستی ؟ ای تو ! چقدر خودت هستی ؟ گاهی فکر میکنم ، من و تو چقدر مانند هم هستیم . حتی در مقام ِ نَفَس ، در وجود ِ ناخودآگاه ، من و تو شبیه هم هستیم . حتی من و فرزند ِ تو ، فرزند ِ تو و شوهر ِ من . من و شوهر ِ تو . تو و زن ِ همسایه . من و محمدرضا گلزار حتی !! باور کن ما عین ِ ساختمان های شهر ِ تهران شده ایم . مانند ِ تیرآهن های یک قد و قواره و یا بهتر بگویم بد قواره که وصل میشود به تنِ شهر و فقط بالا میرود و نه پنجره اش و نه در و پیکر اَش بویی از اصالت نمیدهد . ما شبیه تیر آهن شده ایم . من و محمدرضا گلزار که مثال دم دستی اَم بود . . . بله من و او شبیه هم هستیم در ولع ِ تکرار خود و فرار از مرگ . هی تو ! وقتی به دوربین نگاه میکنی ، چرا میخندی ؟ این لبخند چیست ؟ فاصله ی شمردن ِ یک تا سه ، درآوردن ِ نقابی است و وصل و نصب اَش بر چهره ای که داری و تو باید تا سه که میشمرد بگویی سیب تا لَختی لبخند بر چهره ات بیاید اما چرا ؟ چرا چهره ی ما که پوستینی از اعصابی است متصل بر قلبِ ما باید در هر قاب ِ خاطره دروغ بگوید ؟ مد ِ عکس های سلفی ، که با سرعت ِ برق و باد همه گیر شده است و این از پیامدهای تکنولوژی است همه ی مردم جهان  را وادار کرده تا به نقطه ای نامعلوم و به دلیلی نامعلوم به هیچ نگاه کنند  و منتظر باشند تا یک کاسه خاطره را روی صفحه ی اینستاگرام شان بریزند تا مردم خیسِ آب شوند و برایشان قلب بفرستند که یعنی تو خوبی و این قلب های (تو خوبی)  یعنی باید برای من هم قلب بفرستی در غیر این صورت تو را به باد ِ نفرین خواهم گرفت و . . . وقتی از تو عکس میگیرند در ژستی فرو میروی که آن هم از آن ِ تو نیست . نه متعلق ِ به جهان ِ اطراف ات و نه متعلق به جهان ِ درون ات . . . تو از خوداَت بدجوری میترسی . . . هرگز لحظه های ناب و اصیل را به اشتراک نمیگذاری .چرا؟ چون میترسی قضاوت شوی . . . قدرت دوربین ِ عکاسی و ثبت ِ صورت ، سیرت ها را از بین برده است . در بهتر شدن از (دیگری) سعی میکنیم مثل محمدرضا گلزار ها . . . لباس بپوشیم و با حالت ِ دست ِ او دوربین به دست شویم و به بالا سر نگاه کنیم . . . من و شوهر ِ تو شبیه تیر آهن هستیم . گاهی که پشت ِ فرمان اتوموبیل نشسته ام ، بیشتر مترسک هایی را میبینم که با ماشین دیگری و یا با ژست ِ دیگری در زیر ِ رنگ های فانتزی روی سرشان و رژ لب های بدترکیبی که به چهره شان نمی آید ، با معدنی از کرم پودر و آنها شبیه هم هستند . . . انها شبیه زن ِ تو هستند . . . انها میخواهند همه نگاهشان کنند . . . آنها تایید میخواهند اما چرا ؟ راحت ترین راه برای تائید شدن چیست ؟ چرا میخواهیم دیگران ما را بپسندند ؟ چرا بینی های خود را جراحی میکنیم و لب های خودمان را باد میکنیم یا حتی در فحش دادن های ناموسی انقدر شبیه هم شده ایم ؟ تائید شدن مهم است . یعنی مرحبا که این هستی . این چیست ؟ این ، زاویه ی دید ِ دیگران از تو است و میتواند یک ملیون سال ِ نوری با خود ِ تو و جهان تو فاصله داشته باشد . از خود رها و در دیگری غرق شده ایم . آیا قدرت در این نیست که آن ( اینک ) ِ خود را از تبعیدگاهی که بقیه فرستاده اند بیرون بیاوری و ترس ِ زا قضاوت نداشته باشی ؟ چقدر در غذا خوردن شبیه ذائقه ی خودت با طبع ات رفتار میکنی ؟ چرا دوست داری رژیم بگیری تا بهتر باشی ، میترسی؟ آیا ترس از پیری ، موجب نمیشود تا مدام به خودت دروغ بگویی ؟ اینکه همه ی ما دوست داریم موبایل ِ آی فون داشته باشیم یا ماشین یک جور داشته باشیم ، یا دوست دخترهایمان صندوق عقب ِ طبقه بالایی داشته باشند و گونه هایشان باد کرده و دور کمرشان قدر دور کمر ِ اسکارلت باشد احمقانه نیست ؟ اینکه نمیتوانی از اشتهایت لذت ببری یعنی در فرار از خودت قد علم کرده ای . . . تو دوست داری شبیه من باشی . . . من  . . .دوست داری قیچی باغبانی دست بگیری و موهای بلندت را بی محابا کوتاه کنی . . . تو دوست داری مثل ِ پدرت باشی ، همان طور فحش بدهی و همان طور از لاشه ی روح ِ دیگران رد شوی و گمان کنی که امپراطوری بزرگی داری . . تو از دوستان اَت می آموزی که چگونه باید عشق ورزید . . . تو میروی شهر کتاب و برای این کار گاهی کتاب هم میخری . . .آیا نمیدانی که همه ی آدم ها مثل هم نیستند و نمیشود نسخه ای برای برخورد با انسان ها پیچید ؟ تو کتاب میخوانی تا از خودت بگذری و به آن تجویز نویسنده برسی . سعی نمیکنی دیگران را کشف کنی . دوست داری عطری بزنی که مردم دوست دارند . . . عطری که مردم از تن ِ دیگران شنیدند . تو میشوی نسخه ی درجه چندم یک آدم ِ رفته . . . تو میروی و جای تو رو شبیه تو پر میکند با کمی تفاوت . . . گمان میکنیم اگر همین خود ِ حقیقی باشیم از سوی جامعه طرد میشویم . آیا جامعه ما را طرد میکند ؟ پاسخ بله است . متاسفانه در ایران که به سرعت در کشف نکردن ِ انسان ها پشرفت میکند و در موج سواری و موجی شدن ثابت کرده که بی تا و بی نظیر است ، این اتفاق می افتد .  ما دوست داریم شبیه مجری ها شویم . . . ما دوست داریم ابروهایمان شبیه کسی باشد که دیگری دوست دارد . . . حتی نمیدانیم چه میخواهیم . . . مامردانی میشویم که در نامردی حرف اول را میزنند و در ژست های دن ژوان فرصت طلبانه برخورد میکنیم و در ادبیات کلامی نیز اندکی با طبقه ی خود فرقی نداریم . ما در حرف زدن ، فحش دادن ، عشق ورزیدن دقیقا شبیه راننده ی کامیونی هستیم که دستش می اندازیم ! دقیقا شبیه یک شیرازی و یک لُر و اصفهانی هستیم . ما شبیه جغرافیا و اقلیم خودمان هم نیستیم . تنها یک رو داریم آن هم رفتار از پیش تایین شده ای است که برای دور زدن حفظ اش کرده ایم و فکر میکنیم با همه ی انسان ها میشود یک شکل برخورد کرد . . . ما در غرایز نیز چنین هستیم . رستوران ایتالیایی میرویم و پاستا را ماکارونی صدا میزنیم و از خوردنش لذت نمیبریم ، آبگوشت دوست داریم اما غذای هندی میخوریم . . . چلوکباب دوست داریم اما پیاز نمیخوریم تا بو نگیریم ، فراموش کرده ایم که لذت چیست . حتی در لحظه های خصوصی اتاق مان سعی میکنیم با کج فهمی و کودن ذهنی محض طرف ِ مقابل را هنرپیشه ی فیلم ناجور ببینیم و انتظارمان میرود که او هم باید همان طور باشد . . . از موی تن ِ هم میترسیم و بی زاریم چون آن زن و مرد ِ هنرپیشه ی فیلم ناجور ! همیشه حی و حاضر آماده است . . . کاش اندکی کنجکاوی داشتیم و میدانستیم که این لحظات تقلبی و سر و صداهای نمایشی را چطور گرفته اند و به خورد همه میدهند . . . زنان بسیاری را میشناسم که قربانی سلیقه ی همسر خود در این زمینه شده اند . برای همین بازار ِ لیزر موهای بدن داغ است و سولاریم بیداد میکند . . . کاش زن ها همین قدر از مردشان طلب ِ مردانگی میکردند که این وزنه سبک است و آقای ماجرا آن پایین سنگینی میکند . . . اختیار خود را دست رسانه ها داده ایم و از پویایی خویشتن ِ خویش دوریم و نمیدانیم کجاییم . ما کنکور میدهیم که روی همگان را کم کنیم . ما پزشک میشویم که همه ( دکتر) صدایمان بزنند . مثل ِ دیگری در فامیل سعی میکنیم کپی بهتری باشیم . . . با چاشنی زبان ِ فرانسه و کراوات . . . سعی میکنیم لاغر بمانیم . . . با وجود ِ درون هیولایی خود میخواهیم نمایش فرشته ها را بازی کنیم که دیگران را خوشحال کنیم نمیخواهیم از این ( دیگران ) فاصلخه بگیریم . دیگرانی که مادران خوبی در رشد شخصیتی نداشته اند و اغلب ادب ِ منحصر به فرشان در رسانه های مجازی و دوستان حقیقی موقت ، شکل میگیرد و در اکتسابش هم کامل نیست . گفتم ما در فحاشی و هرزگی نیز شبیه همین برج های بلند شده ایم . . . ساختمان های بی روح ِ بی تاریخ . . . دیوارهای کوتاه . شومینه های برای خالی نبودن ِ عریضه . . دور شده ایم از صدای هیزم ها . . . کمتر میبینیم . میخواهیم در این ماراتن از هم پیشی بگیریم و کپی بهتری باشیم تا مورد پسند تر شویم و - قلب- های بساز بگیریم . سعی میکنیم در محافل ادبی ، از چیزهایی سخن برانیم که یک کلمه اش هم حرف ِ دل ما نیست . میخواهیم در محافل موسیقی ، عددی باشیم . . . آهنگسازی و تنظیم کننده ای مقیم ِ بلاد فرهنگ هم باشیم اما دیکران را به سخره بگیریم و برچسب هنر رویمان بماند . . . ای بیچاره هنر که در این مرز و بوم به لجن کشیده شد . . . اساتید ِ ما در توهم ِ بهتر بودن و خوب بودن نقش به سزایی دارند . . . انها نقش روغن داغ و پیاز را بازی میکنند کافی است تو همان عطر ِ دیگری را زده باشی و همان شکلی با کمی تفاوت راه بروی . . . تو تکرار ِ یک واگنی در قطار ِ ریل که له میشوی . . . او میرود و تو با سنگ ها میمانی . . . این روزها دوستان ِ زیادی را در چالش ِ آب دیدم . . . در چالش ِ رفاقت دیدم . . . همگی نه برای نفس ِ کار که برای خالی نبودن عریضه گام در راهی میگذارند که حتی نمیدانند به کجا میرسد . . . روزگاری شده است که قاموس ِ معرفت نشانه رفته است . همه تو را برای خودشان و برای لحظه های محدود ِ خودشان دوست دارند . . . وعده میدهند مثل کاندید هایی که وعده میدهند . جمله ی بی ربط : امروز متوجه شدیم گرانی بنزین دارد فشار زیادی  جیب میاورد که همه اش در مسیر های کم و پر دود و بی روح شهری به باد میرود و از باد و هوا وارد ریه میشود و به درک که مردم سرطان میگیرند . راستی تو ! میدانس که زمستان رو به خاموشی است و ما آدم برفی نساخته ایم . . . آیا این رخت خواب ظلم نیست که سنگینی میکند ؟ در یک جایی من و محمدرضا گلزار شبیه هم نیستیم ، او در شبکه های اجتماعی دم دستی عکس های اسکی و خارج از کشور خود را میگذارد و همه ی کارهایش به شکر و لطف خدا و دوستان برطرف میشود اما من باید بنشینم به انتظار وزارت ارشاد و منتظر باشم ببینم چرا به کتابم این قدر تبر زده اند و چند بار پاره پاره اش کرده اند . چقدر خوب بود اگر یک آدم این نوشته را میخواند و از آن ترتیب اثرهایی میداد که همین جا ازش یاد میکردم . . . چطور محمدرضا گلزارها میتوانند الگو بشوند و بی پول ها و چشم مشکی ها نه . . . الان در دهه ی بی رونق جشنواره ای هستیم که همه میدانیم جریان بی کار اش نبودن سرمایه است . آقای خیرالمحبوب الوطن فی شعارالبسیار در همه چیز اول بسم الله درست بشود شما کجایید ؟ خیلی عجیب نیست که کتابی وارد بازار کتاب میشود که دوستان شما تنها چون شبیه الگوی خودشان است ، کتاب را آزاد میکنند و مثلا آدم گوشه نشین بیتوته کرده ای را به سبب پتانسیل بالا در منهدم کردن ِ دیگران دوست ندارند چون عطرشان یکی نیست ؟ ببخشید ؟ من عطر ِ منتخبم عطری نیست که شما بپسندید ، اما شما حق ندارید ، با یک اثر هنری عشقی و الابختکی برخورد کنید . از حق میگویم چون شما روی صندلی حقی برای خودتان قائل شده و خود را قادر مطلق میدانید . . . ای شمایی که حق ِ همه را همه جوره خورده و برده اید . . . در عذاب دادن دیگران شهوتی فراوان دارید کاش اندکی سواد و دانش داشتید . . . با نگاه به تاریخ خیلی خوب میبینیم اصیل ترین کافه ها ، مکان ها ، موقیعت های هنری ، موقعیت های حرفه ای چه زمانی بوده اند هرچند پدرسوخته بازیی که در خون ما هست در همه ی تاریخ کار ِ خودش را کرده اما باخودمان رو راست باشیم . . . 4 تا بنای اصیل داریم که محصول دوره ای از تاریخ است که شبیه و کپی اش هم ساخته نشد . . . . . اساتیدی هنوز نامشان مشاهیر است که از زمانی می آیند که کسی در اتاق حقوق و حق تبر به دست نخواست انها را مثل گوشت قصابی سلاخی کند . . البته باید رو راست بود بی خود نبود که هدایت میگفت این جا خلا ست و از این باند بازی ها و مردم کپی هم و بی سواد گریزان بود و خیلی ها متواری شدند اما فرق امروز و دیروز چیست ؟ باور کنید ما کپی همان دیروز ها هستیم . . . فقط عطرمان عوض شده است . عزت نفس و احترام به خویشمان کم شده است و قدرت رسانه و همان چه که مکتب فرانفورت چترش را بالا سرش باز کرده موجب شده تا همه شبیه هم و هم سلیقه ی هم شویم . . . همه یک فیلم را دوست داشته باشیم . . . همه آنجلینا جولی را دوست داشته باشیم . . . برگردم عقب . . . برای من جای تعجب دارد که قصه ای مینویسم که در آن قصه خانمان و دود و جد و آباد یک ساواکی قمار باز پدرسوخته را به سبب ِ کثات کاری ها به باد میدهم و برای من تذکر می آید که این ها را حذف کن . . . یعنی کسی که روی صندلی گذاشته اید از من میخواهد که من مجیز یک قمار باز را در قصه ام بنویسم . . . نمیدانم شاید چون نویسندگان کپی مینویسند و شما زرت و زورت مجوز میدهید برای شما خوانش ِ یک اثر قوی و متفاوت سخت است و گوش ما را میپیچانید . شما غلط میکنید . . . من و دوستان ِ من بچه های موشک و جنگیم که شما میگویید مادرانمان درست تربیتمان کرده اند پس چرا نتیجه ی این ایثار ها را آزار میدهید ؟ بگذارید تفاوت ها آشکار شود . . . همه مثل هم نگاه میکنند . . . همه سر یک ساعت به سریال های ترکی میپیوندند . . . همه مثل شخصیت های ان سریال میشوند . . . همه میخواهند معلم پیانو بشوند و پیانو بزنند . . . همه میخواهند تنها کپی بهتری شوند . . . مردهایی که شبیه خودشان نیستند و زنهایی که شبیه خودشان نیستند و همه رو به روی آیینه از خودشان بی زارند . . . در این روزهایی که میخواستم به نهاد ِ ریاست جمهوری نامه ای از جزیره در کهکشانم بفرستم و فکر کردم کسی نامه و دل سوخته ی من را نگاه نمیکند برای خودم مشق شب مینویسم و سیگارم را کف دستم خاموش میکنم تا جلوی کسی گریه نکنم . . . در این روزهایی که سرمایه گذار های بی مسئولیت بهترین فیلم نامه ها و کارگردان ها را دوزاری میبینند و خس و خاشاک را با قدرت ِ موج ِ دریایشان روی آب نگه میدارند تا همه ببینند البته که من که مروارید هستم باید در اعماق دریا باشم و البته که من و محمدرضا گلزار از هم فاصله ای داریم به اندازه ی سطح اقیانوس و اعماقش . . . من اگر رئیس الوزرایی ، رئیسی ، صاحب میز و صندلیی برحقی بودم . . . جلوی تکثیر عکس های کثیف بورژآزی مردم را در این دوره ی فقر و بدبختی میگرفتم . . . جایی که خنده ها کپی میشود تا همه کم نیاوریم . . . همه خودمان را زیر ادبیات ِ دیگری میسازیم و اصلا نمیدانیم صدای قلبمان چیست و سازش چیست که به ان صدا برقصیم . . . از خودمان دور شده ایم . . من اگر وزیری چیزی بودم . . . جلوی پخش ِ سریال های بد را میگرفتم و به دوستان ِ کپی نشده و آشنا میگفتم بروید هالیوود و بگذارید نیروهای تازه کار کنند . تو دهن ِ دروغ ها میزدم و عدالت را برقرار میکردم البته نه آن طوری که فرمان آرا در تالار وحدت اجرایش کرد . . . خیر . . . مثلا من اگر مقامی داشتم وقتی نمایشی به اسم ملاقات که همان نمایش مهمان ناخوانده ی اشمیت است و با ترجمه ی تینوش نظم جو روی صحنه میرود و در بروشورش اسم امیر راضی نوشته میشود یک حالی به گروه میدادم که دیگر در نمایش دو دلقک و نصفی دیالوگ های بانمک پرویز شاپور به نام نویسنده ی عزیز بیرون نیاید و تکرار نشود . . من خیلی خوب کپی ها را جمع میکردم . . . من اگر مقامی داشتم حتما از تکراری شدن سوژه ی فیلم و تئاترها جلوگیری میکردم . . . یک روزی جرات نداشتیم اسم عشق را بیاوریم امروز در برنامه ی هفت دائم میشنویم که  :" روزهای بازار داغ ِ مثل عشقی سینما " . . . خب این که شد مثال فیلم فارسی های زمان ِ طاغوت پدرسوخته که . . . ما داریم کپی میکنیم . . . میخواهیم حامد بهداد باشیم اما همه را یاد مارلون براندو می اندازیم . میخواهیم  لیلاحاتمی باشیم اما خانم برگمن میشویم . میخواهیم هدیه تهرانی باشیم میخواهیم بزنیم روی دست هم . . . از خود خویشتن جدا میشویم و همه چیز را فاسد میکنیم . . . میخواهیم لنز بگذاریم تا موود خوب داشته باشیم . . . میخواهیم بدنمان تندیسی باشد که مرد میخواهد و زن میخواهد . . . راه نمیرویم که گام برداریم . راه میرویم که وزن کم کنیم که بهتر بشویم . . . چه کسی گفته است که ایراد در چاقی و یا لاغری است ؟ این قدرت رسانه باعث میشود شبیه 1984 جورج اورول شویم . . . مثل دنیای تکرار ها . . . دنیای روزمرگی ها . . . بوی تعفن میدهد همه چیز . . . ژست سیگار کشیدن توی کافه ها . . . نوشته های محتاط ، نگاه های بی پروا ، ذهن های تهی . . . در این میان بودم که به نانوایی و تنور برگشتم به بُر خوردن با آدم حسابی ها . . . نان وا ها . . . نان پختم و از اینکه نان 400 تومن شده و من خبر نداشتم هاج و واج ماندم . . . از اینکه با یک رزومه ی درخشان و قلم خاص درآمدی ندارم و درس دانشگاهم را به استاد بی سوادی داده اند چون عطرش مثل من نیست بی زار شدم . . . همه چیز دستهای آلوده ی همان پشت میز نشین هاست . . .در این سرزمین مقدس پدری میتواند دخترش را بکشد و راست راست راه برود . . . قاتل های متحرک . . . پدر من . مادر تو . . . مادر او . . .زن هایی که میزایند و مردهایی که میخواهند مردانگی خودشان را به رخ بکشند و نسلی را جلو انداخته اند که هر کدام زیر امواج پارازیت دست و پای شعورشان صفر شده . . . روح از دست رفته است . . . همه دنبال دیده شدن هستند و دیگر هیچ . در این روزهای نانوایی و تنهایی و . . . چالش با درون ، میبینم که در مقیاس هنری . . . کاری که من برای یک کتاب انجام میدهم خیلی بیشتر از یک نقاشی روی بوم است و فکر میکنم کاش نقاش میشدم و یک رنگی میزدم به بوم و حداقل بعدشیک سفر میرفتم یا پولی در حساب میگذاشتم و قصه ی نان را نمیخوردم . . . در همین مقایسه ها هستم که میبینم بازیگران در 40 روز چقدر پول میگیرند و بعضی هاشان که عطر خوب ندارند ممکن است اصلا پولشان را قسطی بدهند و همه چیز به رابطه ها وصل شده و عنکبوت آن بالا نشسته است . . . خیلی اتفاقی در این روزهای جشنواره پوستر تئاتر را که مایه ی خنده ی همه شده بود را دنیال کردم و اخرش دیدم که خب کار شخص یارتا یاران است که این اسم هم معماست و خلاصه یک پوستر دیگر و گذری کردم از دنیای نمایش به تجسمی و با اخباری در خبرگزاری میزان رو به رو شدم . دو تابلو از روی هم کپی شده با اندکی زردچوبه روی اثر ِدومی که مایه ی گلگی نقاش جنس اصل شده بود . اثر سامان آفریدند که در زیر میبیند باعث شد تازه یاد حرف های ناگفته از گرته برداری و سرقت ادبیاتی بیافتم . . . دزدی ایده . . . دزدی صدا . . . دزدی سوژه . . دزدی دیالوگ . . . . اگر چند روز دیگر میس شانزه لیزه روی پرده ی سینما با عطر یک دختر دیگر اما با دیالوگ های خودش حرف بزند تعجب نمیکنم چون این دزدی را خود شاهدش بودم . .. البته بماند وعده وعیدهای دوستانه ! 

در این جا میتوانید لینک خبرگزاری را باز کرده حکایت ما را بخوانید .

خدا را شکر جز عکس حریم سلطانی ها و فاطما گل ها به کارهای ناجوری که روی دیوار گالری ها بالا رفته است برخورد کرده ماتمان برد . . . سئوال اول اینکه این بانو که اسمش را میبینید چرا باید این تابلو را همین طور بکشد و با روسری کنارش عکس بگیرد . اگر ایشان میتواند اثری ناجور خلق کند . . .کپی کند . . . و بگذارد روی دیوار و من نتوانم همان را بنویسم این عدالت نیست ارشاد عزیز باید به هر دوی ما یک جور نگاه کند تازه کار ایشون میلونی فروش میرود و من از کتابم نمیتوانم بعد زا ده سال این پول را در بیاورم . . . باز برخورد کردیم به مثال های بی شماری که افشین پرورش پرونده ها یش را برای دانشجو ها بیرون آورده تا مبادا مبادا پس فردا از این غلط ها کنند که دستشان رو شود خیلی زشت و خنده دار است البته ما در این جشنواره که به مناسبت ماه مبارک بهمن  درست شده هی یادمان میدهند که آقا سی دی های ما را تکثیر نکنید زشت است . . . زشت . . . کپی رایت آقا . . . اما خب ما این چیزها حای مان نیست . . . ما ملتی هستیم که همه کاری از ما ساخته است . وقتی گوگوش بعد از سالها از میهن رفت و کنسرت گذاشت و فیلم برداری ممنوع بود و خودشان حسابی حساب همه چیز را دست گرفته بودند فردایش سی دی های کنسرت کف زمین شهرک غرب فروش میرفت . . .که عجیب نیست زیرا ما ملتی هستیم که فیلم زهرا امیرابراهیمی را با بی حیایی تمام کپی کرده میفروختیم . . . خیلی زورمان میآید که تابلو را کپی نکنیم . . . نه ؟ بالاخره کپی کردن از ما ساخته است . . . و خیلی خوب میشود توی دهن کسی زد که از فضای حسی ، ایده ، حالت و موقعیت کسی کپی کرده و به رویش هم نیاورده . . .ماشالا ما شاعران زیادی داریم که در صنعت تلمیح اسم شاعری که از بیتش استفاده شده را می آورند و این از قبل از ژن ما بود . . . اما امروز که روزگار سلفی است نیازی هم نیست اسم صاحب اثر را بیاوریم . . . اصلا گاهی میتوانیم دیگری شویم و خانه مان را هم عوض کنیم . توجه شما را به تابلوهایی که دزدی محسوب میشود جلب میکنم . 

  برایم سئوال است آیا این دزدی خنده داری نیست ؟ آیا این اسمش اقتباس است ؟ آیا گرته برداری محسوب میشود ؟ نمیدانم . . . من در حیطه ی کاری خودم میتوانم نظر بدهم اما بی شک این اثر درش خلاقیت نیست و کاری بی روح است که خوب شد رسوای عالم شد . 

همین طور که عکس ها را میدیدم یاد موسیقی هایی افتادم که اساتید میسازند و چقدر از ان ِ خودشان نیست و تنها با عصاره ی جان دیگران فخر فروشی میکنند و این کپی کاری ها را در موسیقی هم میتوان دید . آیا موسیقی قیصر از موسیقی یونانی اقتباس و برداشت نشده است ؟ آیا تم هزاردستان از جای دیگری برداشته نشده است ؟ کسی امین الله حسین را میشناسد ؟ کسی میداند که دزد موسیقی های چارلی چاپلین کیست ؟ این ها را هم بنده میدانم . . . فعلا به آثار خنده دار دوستان پولدار نقاش بپردازیم . 

همین طور افکارم چرخ میخورند و فکر میکنم من در سرزمینی زندگی میکنم که حرف اش حق است و خوب است که ما از کسانی که حق دیگری را پایمال میکنند تشکر نکنیم و مثل امر به معروف بهشان اخطار بدهیم . فکر میکنم اگر از روی نوشته ی وبلاگم در کتاب خانم شین ، جمله ای عینا میبینم باید چه کنم !؟ . . . اگر در فیلمنامه ی خانم میم ، دیالوگ های خودم را میشنوم چه باید کنم که متوجه قانون تبصره هایی میشوم که در ادامه ی مطلبم خواهم افزود . . . 

به هر حال و به هر نحو آیا این کپی ها حرام نیست و گالری دار در این فعل حرام قاطی نیست ؟

کاش گشتهای ارشاد عزم خود را جزم میکردند و در این کارها که انرژی و روح بشری دزدیده ی دیده ی دیگران میشود ما را یاری میکردند . امیدوارم که این اتفاق تازه باعث شود خیلی ها موزیسین های دزد ، نقاش های دزد ، فیلمنامه نویسن های دزد ، کارگردان های دزد را دستگیر کرده و به سزای اعمالشان برسانند و خیلی هم خوب و شیرین و نیکو که نسل متفکر ِ این دوره ی بنفش و این دهه ی شکوفا شده بیاید و کارش را عرضه کند و من هم به کارم برسم . در واقع کسی مثل من و دیگران که از این اتفاق دلشان خنک میشود کسانی هستند که گول حیله های افراد لمپن و کاسبِ بیسواد در عرصه ی هنوز هضم نشده ی هنر را خورده اند . . . 

گمان میکنم یک سر این ماجرا هم به دیگران ربط دارد . سکوت کردن نشان دهنده ی حماقت است وقتی تو میدانی به خوردت دارند استفراغ دیگری را میدهند . . . باید بلند شوی و اعتراض کنی . این اعتراض صدای دل توست و من مطمئن هستم که خیلی از دوستان از این کپی کاری های دارند . وقتی فکر میکنم به شخصیت اصل خودشان میرسم که خود خویشتن آنها میتوانند عطر چه کسی را بزنند و کپی دست چندم چه کسی باشند . بدتر از همه اساتیدی هستند که این کپی ها را شاهکار خوانده تا فروش برود . . . اثراتی که استاد نفهمد دزدی است و در مدحش قصیده بسراید واقعا خنده دار است . . . خنده دار تر شخص مرادخانی است که از این مسئله نه میگذرد و نه نمیگذرد و محترمانه به قشر متفکر میگوید خودمان رسیدگی میکنیم . آقای مرادخانی زمانی که در موزه ی موسیقی بنا بود بودجهی چاپ کتابی را بدهد ، رو به روی دختر مشتاقی که با کیف از کارش تعریف میکرد خمیازه کشان گفته بود : موزه ی موسیقی 5 ملیون هم در جیبش نیست تنها یک جلد از این کتاب شما رو در میاوریم هرکس خواست بیاید درموزه بخواندش به شرطی که با من هم مصاحبه کنی ." دختر رفت و هرگز پشت سرش را نگاه نکرد و این ماجرا را در مقدمه ی کتابش نوشت . . . من هم شک دارم که ایشان همیشه کارهایشان 20 است که ادمی گاهی خطا میکند ایشان گاهی هم تجدید میگیرند .

شما میتوانید موضع این آقای با حال در عرصه ی هنر را که به نظرم خیلی هم هنرشناس نیست و خدا عالم است که کیست بخوانید . . . همین جا 

 

 

در ادامه تنها از جناب وزیر محترم ارشاد و ریاست جمهوری میخواهم در امر هنر دقت کنند که زن هایمان شبیه خرم سلطان حیله گر نشوند و دخترهایمان مثل فاطما گل و مردانمان مثل سلطان نشوند . . . این ها بدآموزی هایی دارد که نیکی کریمی دیشب در برنامه ی هفت خیلی خوب به آن ها اشاره کرد من هم تکرارش میکنم . حق خوری مثل آب خوردن است و قدرت میتواند جلوی این شارلاتان بازی و شامورتی بازی را بگیرد و من و امثال من را که به ادبیات علاقه داریم و دنبال عکس های سلفی نمیرویم و نمیدانیم اسکی چیست و مثل محمدرضا گلزار نیستیم ، را حمایت کند . . . به هر حال شکاف طبقاتی هم هست . . . انقدر مشکل هست که اگر این مسئله ی هنروری درش حل شود حلال همه چیز هست . . . چرا باید نتوانیم برنامه ی زنده داشته باشیم . . و برنامه ها را تولیدی کنیم مگر ما چه کم از انگلیس ها داریم و دایی جان راست میگفت کار کار همان هاست . ما از همه برتر و سر تریم . . . باید خودمان را بشناسیم و با چنگک همانی که هستیم را قبول داشته باشیم . بیاییم خودمان را دوست داشته باشیم و بدانیم هر کسی یک عطری دارد و ادبیات دروغ نگفته است که هر گُل یه بویی داره ! 

( این وسط از ترانه دزدی و شاعران دزد نمینویسم که نوشته ام طولانی شد در ادامه ی مطلب ، قانون حمایت از حقوق مولفان و هنرمندان را مطالعه کنید . همه چیز حساب و کتاب دارد . )


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
ای هیچ ِ پوچ !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۱
 

ساعت چند است ؟ دو صفر. دو نقطه . دو صفر . جایی که نه شب است و نه صبح . تنها شروع ِ یک نظام ِ ساخته شده از اول است . از اول همه چیز از صفر شروع نشد که امروز بشود . از اول همه چیز از صفر شروع نشد که از امشب بشود . شدن به معنای بودن نیست ، در شدن یک تحول و شکافی است که از هیچ می آید . ساعت چند است ؟ هیچ ، هیچ . مثل ِ تساوی یک بازی که نه برد برد است ، نه باخت باخت . در این راس ِ بی ساعتی ، روی دیوار ِ بلند ِ زندگی نشسته ام . دیواری از جنس ِ استخوان های داستان . دیوار محکمی که خورشید و نه ماه از آن گذر نمیکنند ، دو طرف ِ دیوار را دو آینه گذاشته ام تا هر کدامشان با دیدن ِ خود ، عقب گرد کنند . تو این کار را نمیکنی ؟ کدام کار ؟ رو به رو شدن را میگویم . با خودت در یک بازی تخته نرد چند چند ی ؟ نمیدانی . مچت را عقب نکش ، مچت را گرفته ام . نبض ات در دستان من میتپد . بگذار در کف ِ دستان ِ من بزند . رو به رو شو ، با من ، با دو چشمم ، هر دو آیینه ای است که تو خود را در آن میبینی ، با من ، میس شانزه لیزه ، زنی روی دیوار ِ زندگی در ساعت ِ هیچ ، نشسته . وقتی به خودت نگاه میکنی ، چه میشنوی ؟  داوری ِ دیگران نسبت به توازن ِ بدن ِ خودت را ، چه میبینی ؟ جسمی سخت لاغر ، نحیف ، چاق ، پیر ، چروکیده ، زخمی ، خالکوبی شده ، پر مو ، بی مو یا جزام گرفته ؟ چه اهمیتی دارد که در آیینه دیگران چه میگویند ؟ تو چه میگویی ، آیا میتوانی هیچ نگویی و تنها و تنها نگاه کنی . به دو چشمی که بصیرتِ درونش را از یاد برده است . من روی دیوار زندگی نشسته ام و موهایم را به دست ِ باد داده ام . باد برای خودش میچرخد ، با برگ های سست عنصر لاس میزند و دور کوه قربان صدقه میرود و من را از یاد میبرد و موهایم در خلا ، برای خودش می ایستد ، در جهت ِ نوازش ِ باد . جهت ِ نوازش ِ باد همان جهت ِ خاطره است . من در این ساعت ِ هیچ ، در این بی زمانی در یک بی مکانی نشسته ام ، روی استخوانی از داستان هایم . به دور دست که نگاه میکنم ، چیزی نمیبینم ، دائم با خودم حرف میزنم ، شهوتی در حرافی دارم . از طرف ِ باد و آتش و باران و ابر و خاک ، برای خودم از آینده ی روشن و تاریکی های ترسناک میگویم . از دستی که مثل ِ باد از دستم رفت . مثل باد از موهایم گذشت و من را توی ساعت ِ هیچ مثل ِ بذری کاشت . من یک دانه ام . درست است . این من یک بذر است . کاشته شده توسط ِ  سلطه ی نیرویی که من ساختمش . در دور دست ها به خودم نگاه میکنم . خودم را میکاوم ، با دست به روی صیقل آیینه لمس میروم . لمس کردن ، حرکتی که از سر انگشتان ِ دست و چشم و گوش و دهان بر می آید . من تنه ای هستم در بیابانی که دریاچه ی پر عمق ِ پر ماهی اش  خشک شده است . گودال ها و خندق هایی میان ترک ها میبینم . میان ِ ترک ها و توی گودال ها بال ِ مرغ ِ فاسد است و بوی بدی میدهد . مثل اضافاتی که قصابی ها دور می اندازند و خوراک گربه میشود . چه اهمیتی دارد که داوری در باره ی من چه باشد . داوری هر چه باشد من روی داستانم که از استخوانی است محکم و سخنگو نشسته ام و پاهایم را تاب میدهم حتی اگر موهایم را باد ول کرده باشد و نبضت در دستانم از کار افتاده باشد . چه اهمیتی دارد که تو تشنه ی دیدن و شنیدن و خواندن ِ چه هستی یا تو چه تفکری داری ؟ تو کیستی جز طمعی برای ثبت کردن ِ نام ِ خود . تو یک پوچ ِ هیچی ، مخزنی هستی که میخواهی حفظ شوی ، تو روحی نداری تا علاجش در دست ِ جادوگر ِ پیر باشد . محتاج نیستی . آیا کسی که محتاج نباشد و از ( نیازمندی) به دور باشد میتواند روح داشته باشد ؟ تو چقدر سرزنده ای ؟ روح ِ تو طی معاملات ِ سرانگشتی ساده با اسلوب ِ دم دستی خط خطی معامله کرده است . معامله شده ای . تو خود را به چهار کلمه و شعری فروخته ای . تو دستانت عقیم است . تو را میگویم که اعصابت را در اختیار نداری . تو را که برای نداشتن قدرت و کنترل ، دست به هر جنایتی میزنی . تو که در چشمان ِ من زل میزنی . با تو ام ای خاک ! که انسانی ، ای باد که انسانی در هوا و هوس و ای آتش که در ظرف ِ زندگی درون ، روشنایی و گرما بخشی ای خاک ِ سفید و صبور و مرده با تو ام که به من این گونه مینگری ای انسانی خالی از روح . صدایی که باید بشنوم از پوست تنت بیرون میتراود . آیا آنقدر ضعیف شده ای که قلب ات را منکر میشوی . و تمام عصب هایش را و عروق ات را و همه ی ساعت های هیچ ات را منکر میشوی ای بازنده ی زایش ! من روی دیوار ِ استخوانی داستانم نشسته ام و موهایم را با دستانم دور گردنم میپیچم و به تو نگاه میکنم که توی غاری و نمیبینم ات . به تو نگاه میکنم که روی کوه ها ایستاده ای و فاتحانه رضایت ِ خود را از بالا رفتن ِ این همه برف میبینی . به تو نگاه میکنم که میان ِ کلام ِ طناز و دستهای جعلی ات هزاران عروسک تملق ات را میگویند آیا در تو نور و وحدتی است . تو در بی وحدتی چند پاره ای . . . ای پاره پاره میخواهی در آیینه ای که من ام چه ببینی تصویر زیبا ؟ من به تو دروغ نمیگویم . تنها قدرت تو از قلب و روح نداشته ات که نباشد از جسم ِ عضله مند ات بر میاید . مثل خورشید که به ابرها فخر میفروشد و ستاره هایی که بخاطرش پودر میشوند . آسمانی که بخاطر همین سر منشا زندگی خالی از قصه خواهد شد . تو با دستان تنومندت داس بر دست بگیر و آیینه را بشکن اما نمیتوانی دیوار را خراب کنی . قصه های من استخوانی دارند . نگاه تو را خواهند زد . چشمان ات کور خواهند شد . تو نظارت میکنی و هیچ نمیبینی . تو در مقابل این همه شعر روی دیوار و نوشته ، هیچ نمیدانی . تو چقدر میترسی . با این حال در دیوار ِ من سوراخ موش هایی هست که تو میتوانی به آنها پناه ببری و بگذاری من گاهی از نردبان ِ شبدر پایین بیایم و بچرخم . از میان ِ دیوار رد شوم . گاهی به غروب برسم و گاهی به طلوع . تو کیستی که من را داوری میکنی ای هیچ ِ پوچ  .  ای مخزنی رو به روی من ، نیازت ات مرمر ، مجسمه ای مثل ِ  تبلیغات ِ تلویزیون ، ای تو که زندگی و عشق و تنفر را با عدد ها جمع و تفریق میکنی ؟ ! سرت را برگردان و به من نگاه کن ، به کویری که پر از مارماهی های مرده و سفره ماهی های خای از غذا و جلبک های مسموم است . . . میان این همه ، من بذرم . هر چقدر ساقه هایم را بزنی و ریشه هایم را قطع کنی با نیروی خیالم در خاکی امن پا به تاریکی خواهم گذاشت . و با اشک هایی که از دیوار ِ غارهای تنها میچکد تغذیه خواهم کرد و سر بیرون خواهم آورد . این منم . در این ساعت ِ بی دلیل . در این زمان های خواب و بیداری برای مثل ِ هم شدن . شبیه هم بودن . قدرت تطبیق با تغییر . ای مانند ِ تو همه . ای همه ، یکی . برای من پلاستیک های بی مصرفی هستید که نفس ام را تنگ میکنید . قدرت ِ شما در پوچی غلیظ تان است . در قانون های پوچ ِ سنگین . پوچ هم سنگین میشود مثل پنبه ای که با آهن در وزن ِ یکسان برابری میکند . آهن باش و آهنگ بزن . من با آهنگ تو میرقصم . در قصه ام با مرگ که رقاصه ی زندگی است . تو نه مرگی نه زندگی . نه شب و نه صبحی . در جهانی که ساعت ها بی معنی است رد ِپای تو است که مرا مجنون میکند . شَم ، از همان هاست که در راس بودن باید کشیدش مثل طنابی . اگر ته چاه باشی . اگر ته چاه باشی و طناب را بی اندازند و بخواهی . بو بکش . . . و دیده ات را ببیند و بگذار نبض ِ ضعیف ِ بی روح ترک های لب و کف دست ات را مرطوب کنند . شکافی میان دنده هایت لازم است . چاقو بزن و بگذار قلبت نفسی بکشد . در این ساعت ِ هیچ . من بیرون ِ این جهان گنجشک ِ قرمز رنگی شده ام در زندگی چند هزار سال ِ بعد که در قندلی که بسته ام هنوز زنده ام . زنده و سرد اما تپنده و هوشیار . تا آن بذر ِ زندگی بخش رو به رویم روی زمین با دستانی پر از زندگی ریخته شود . بارانی با بوی نان و تنور . میس شانزه لیزه نفس پشت نفس تازه میکند تا صدای جیک جیک اش به گوش جهانیان برسد . ریتم ِ کوتاهی که از نقطه خط هایش بیرون میزند . یک جیک ِ کوچک ، شاهدی از زندگی است . نفس پشت ِ نفس تازه میکند تا به مردی که روی قله ی کوه ، فاتحانه ایستاده است و ورزش میکند برساند که هیچ ِ پوچ ، جیک جیک ، هیچ ِ پوچ تو بی روح و بصیرت فاتح نیستی . هی تو عروسک بازی ات گرفته در این طنازی ! مردی که عروسک بازی میکند و باربی ها را شماره میکند و فهرستش را تکمبل میکند ، هی تو هیچ ِ پوچ ، جذاب و دوست داشتنی نیستی ، دستان ِ فلج ِ تو برای عروسک بازی ساخته شده است نه برای نوازندگی ، ای نه روح نواز ، روح دزد ِ حنجر به دندان . . . تو مرده ای !جیک جیک ، عروسک باز ِ مستون ! تو هیچ ِ پوچی . هی تو ، سیگاری بر لبت افروخته ! از صبح تا شب از نوشتن و خواندن دیکته میکنی تنها برای بقای نا اَت . هاه . . . تو هیچ ِ پوچی . . . جیک جیک . اما تو ، به صفر رسیده ، نفس ات کف ِ روح ، ضعف کرده ، ای تو احساس ِ نیازمندی و ناز ، وجودت را در بر گرفته ، با استخوان های شکسته در چشمان ِ پر خاطره ، تنها تو زنده ای با دست هایی زنده . من ، این میس شانزه لیزه با موهای نامرتب اما زیبا روی خشکی زمینی راه میروم . خشک ِ خشک مثل ترس . مثل جنازه خشک . راه میروم و میدانم استخوان های داستانم جان بخش اند و مرا نخواهند کُشت . آنها بی اینکه من کتکشان بزنم ، از وجودم دفاع خواهند کرد . . . حالا میروم توی یخ ، میخواهم در راس بی زمانی و بی مکانی ، نبودن را ببینم و منتظر ِ بارانی با بوی تنور و نان شوم . 


 
comment نظرات ()