جزیره در کهکشان

 
تقدیر الابختکی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٩
 

تقدیرِ الابختکی ، بتاز !

عروسک ِ اسباب بازی ، یه سر ِجداست توی دل ِ باغچه ، یه تَنش جداست  لعنتی !

تقدیرِ الابختکی ، بتاز !

خیالی نیست ، کوه به کوه برسه ، بازم جای ما خالی نیست که نیست .

تو بتاز ، تقدیر الابختکی !

 

من جام توی قاب ، ماه هاست خالیه 

تو بتاز ، ای چرتکی دیوونه ، تُنگ  شکسته و  مُرده ماهیه داره که هی جون میده . . .

من با تو میبازم ، بازی رو 

میبازم ، به تازِت توی چرخ ِ دیوونه ! میمونم تِه کمد ى کهنه که هعی! عینهو یه زندونه 

تقدیر الابختکی ، بتاز !

ماه و ساعت و ثانیه ، به تو باختن همه قافیه 

به سازم نناز که بی سوزه به تاختت  بساز که پُر از گاز و جازه !

تقویم و خاطره و برگای خشک ، مچاله مچاله ته چاه ِ دنده هامه . . . تو بتاز !

من جام توی قاب ِ عکس ، خالیه خالیه 

توی تَرک ِ آیینه ، یا توی ترکِ دلِ دیوونه ، جدایی ها برام یه بازیه ، این شکافا  همه برام اسباب بازیه ، من خود ِ زخمم ، ته ِ طلسم و اخمم

 

ای قطعه ی ناتموم بتاز !

 

هی

تقدیر ِ لعنتی ،یک گام به پیش ، دو گام به پَس !

بازی همون کلاغ پره و بس ! اِی . . . .نه عید ! 

یک گام به پیش ، صد گام به پَس ، تو بتاز ! . . .هووم . . . 

یادگاری از من ، همیشه   شده نه (گاهی) و (یه روزی) ، توی جوبِ فراموشی ، تو بتاز !

 

آخ

کلاغ پر ، زشتی و سال ِ کهنه پَر ، مردا و نامردا همه پر ، منم  اون وسط مستا پَر پَر

یک گام به پیش ، دو گام به پَس !  

چرا هی میگیره این نَفَس ؟ ؟ ؟ بگو چرا  . . . 

تقدیر الابختکی ، تو بتاز  و بِگاز ! اوهوم . . . 

تمومه وقتم ، برای ادا اطفارهای ناناز 

من میزان ِ سکوتم ، میون ِ قاب های خنده ، جای منو کاغذ مقوایی گرفته ،  آخه من از سنگم .  تو بتاز!

چرخ چرخ عباسی ، خدا منو نندازی !

از ناف ِ زنه با داد زدم به چاک . . . میون این همه بیداد و  یه هو افتادم توی خاک 

تو بتاز !

حالا دیگه کارم تمومه ، ای تقدیر ِ لعنتی ، همه اش تقصیر ِ چشمای حسودِ

فندک ِ بی گاز و کبریت های سوخته ، یاد و خاطره ی تَن و حریر ِ به تَن دوخته 

ای الابختکی نکبتی ، زیرِ چرخ های خیاطی 

درد دارم از سوزنت ، روزها م کبود و سیاه ِ ست ِ سِت 

رنگِ قاب ِ عکسم ، که مقواش گرفته جامو از دستم ، اَه شِت !

یک گام جلو ، به پس چقدر ؟ نکنی قاطی ؟

نَفَس تا خود ِ حبس از دَم چقدر ؟؟  تو بتاز !

کی میکنه این همه ناز ! ؟ میخ ِ من نشو ، هو ی

مثه قبلا چرخ بزن . . . آهان  

منو از  لای عشق های صورتیت خط بزن 

سهم من همین تمومه ، یه قاب خالی از لبخندهای دیونه 

 دِ بتاز دنیای دیونه !

چرخ چرخ عباسی ، خدا منو نندازی 

خونم توی جوبه ، دستم روی جاده میمونه زیر هزار چرخ ِ خنده ی کادیلاک و پونتیاک 

تیک تاک ، ساعت ِ دیونه ، تاک تیک ، روزمرگی همینه 

شن بریز ، ساعت ِ شن ریز ؛ ریز ریز و تیز تیز . . . آهان . . همینه . . .  دِ بتاز !

هر کاری کنی سهم ِ من از قصه ، همون تمومه . یک جوری حُسن ِ ختاممونه . . . خودشه . د ِبتاز !

نقطه ، آخر ِ قصه است . 

پرِ سیاه ِ کلاغ ، اسم ِ منه از دستش در رفته س !

نقطه ی آخر ، کَل کَل ِ چنگال ِ تو  و روح ِ من ِ سگ پدر 

دست من وسط یه جاده میمونه ، میون ریسه ی خنده ی لاستیک ِ کادیلاک و پونتیاک 

 بگاز ! بتاز ! تازه اوله قصه همینه ، از همون تموم ، که ناتمومه !

خون ِ من توی جوبِ ، روح من یک گام به پیش دو گام به پَس 

مُرده از بس افتاده از نفس 

تقدیر الابختکی بتاز !

روی حقه بازا رو ؟ هاه !  سنگ پای قزوینه !

از سرطان تا کینه ، نخ باریک ِ حریره 

از اسید و گرونی ، ورم کرده لایک هامون ، تو خیلی میزونی !

بتاز ! هنوز ورم نکرده قسطای بانک ات و تو نمیدونی ، همین حالو فعلا مهمونی 

ای تقدیر الابختکی ! خواب منو نمیبره ، پرِ کلاغ پرو یادم میاره 

بتاز ! . . . بتاز ! . . . تقدیر لعنتی ! آهنگ ِ الابختکی به خودت بیخودی نناز

نیش مار ِ مار پله 

دیوارهای نقاشی بچگی  ، ریسه ریسه تمومه 

خاطره بسوز ، تا روشنی چهل کهکشون رااااهه  

تا گذر از صد اتوبان و توحید و انقلاب و تجریش ، دلم دیگه شده ریش ریش تو بتاز 

کوکِ کادیلاک و پونتیاک کوکِ ، کیف ِ ما هیچ ، ناکوک ِ 

جای ما ، حضرت ِ مقوا 

جای ما ، عشقای مبتلا 

باشه 

نقره ایم و بدلی ، پتیاره ها     مطلا و اندر صفا ! زکی !

ای تقدیر الابختکی ،  تو بتاز !

دست من روی جاده وِله 

مَردم چه میکنن !؟! هلهله  ... هه !

میشنوم ، میگن سیزده به دره 

سال دیگه خونه ی شوهره !

بتاز ، من میسوزم و چنگالِ تو  تنم رو پر میکنه از گاز 

پُرشده ، اتاق کورر ازز نور شده ، پر ، گاز شده ، اتاق اتفاق شده 

گاز میزنه ساز ! مثل مه میزنه به تنم پر رو شده 

تیغ با رگ ، اونم با من ِ سیب زمینی بی رگ ، افتاده دَر 

خرگردن ِ رگ ِ من ، مُچم وا شده تو جاده . . . وای بر من 

کاغذ های خاطره و مچاله ، باز شده 

ای تقدیر لعنتی ! جاده ی ناتموم  

این تن فقط یه بار عاشق شده 

ای باد بسوز ، چرخ ِ هنوز ، بیفت توی یه دست انداز 

کمی هم با حال ِ ما بساز . 

من نقطه ی پایان . اصا من همه چی تمام . صد گام  به پیش و هزار تاش به عقب 

فقط گَرد ، عقب گرد ،  عقب گرد . . . یک پا جلو یک پا بالا  . . .تا خود ِ زنگ 

خاطره ی منه ، زده زنگ . . . چسبیده بهم مثه خرچنگ 

نه نیست ذهن ِ تو منگ ، من کاغذِ مقوایی ام و تو یه اصل  و ناب 

اصا تو پر آب و تاب 

من یه پوچ ِ هیچ بزو کنار باد بیاد 

صدای کوه و چرخ ماشین بیاد 

من  اصا یه قلابی و تو یه صید ِ همیشگی 

برنده تو و بازنده من . بذار من بپرم ! تو بتاز ! ای چرخ ِ لعنتی 

ای تقدیر الابختکی !

بتاز !

_ _ _

یک نوشته ی بیخورد از رهگذری در جزیره در کهکشان


 
comment نظرات ()
 
 
مرد ِ رفتن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦
 

حضرت ِ والا پیغام فرستاد که دارد میرود . تیزتَک ، پیغام فرستادم :" . . . که دیگه برنگردی . " دروغ میگفتم . پیغام ، نرفته جوابَش آمد که :" به قرارگاه بیا . " که میدانستم که همین را خواهد گفت . پیش تر از آمدن ِ جواب ، پالتو را پوشیده بودم . بیرون ، هوا سوزِ سرما داشت و جای ابرها ، توده های نرم ِ غبار،  آسمان ِ نیلگون را خاکستری کرده بودند . باید چتر برمیداشتم . همیشه زودتر روی نیمکت ِ قرارگاه مینشستم . درست بشو نیستم که نه ، بدتر هم میشوم . عادت ، ترکش مرض نیست ، غرض است . به رفتن هاش عادت داشتم . به نفرین هایم عادت داشت . عادت داشتیم به هم دروغ بگوییم ، دروغ ببافیم و از آن رخت درست کنیم به بیابانِ قهر و گره هایمان ، اگر این قهر ها نبود ، گره ها را چگونه باز میکردیم . ما عادت داشتیم گره بزنیم تا بازش کنیم . مثل ِ سبزه ی سیزده به در . ما آرزو میکردیم که با هم جنگ کنیم . حالا لابد لباس ِ مجلل اَش را هم پوشیده است . حضرت ِ والای من که سکان دار ِ آهن پاره ی پرنده بود ، کِرم داشت که پرواز هم که ندارد،  برود . که مثلا دل ِ مرا . . .  او مرد ِ رفتن بود و من زن ِ ماندن . انگار ریشه هایم در زمین ، خوب جا گرفته بود . حالا من روی نیمکت ِ انتظار بیشتر ، منتظرم تا کمانِ نفرین هایم را به چشم های زیتونی اش نشانه بروم . او دوست دارد با چشم های خونین سوار ِ غول ِ آهنین اَش بشود و با هزار پرنده ی ریز و درشت ِ همکارش ، آنقدر بخندد و بگوید تا به مقصد برسد و راه کوتاه شود . زکی ! من هم باور کرده بودم . هزار پرنده ی یک دست ، یک شکل با لبخندهای پُف کرده و خط چشم های محتوم ، پرنده هایی که تورشان را در چشمان ِ زیتونی حضرت والا انداخته بودند به شکار . حالا کمان ِ من آماده است تا غول ِ آهنی این دوستان را از همین جا نشانه رود و منهدم اش کند . تا سقوطی پُر از اوج داشته باشند از سرنگونی مشکوکشان وسط ِ بندری که حالا روی نیمکت ِ انتظارش نشسته ام . بوی ادکلون اش زودتر از حضورش ، می آید .  مولکول های ادکلون اش  روی قوس ِ امواج مینشیند و دریا عطرش را با خود به دل ِ بزرگش میبرد . لابد به مشام پری های دریایی هم میرسد و اینگونه است که پری های دریایی هم عاشق ِ حضرت والای ما شدند و هنگامی که او سوار ِ کشتی پرنده اش میشود از زیر ِ آب چشم میدوزند به هدایت اَش در آسمان ، لابد به جولات دادن ِ حرفه اش . ادکلون اَش می آید و بعد صدای قدم هایش . من به روی خودم نمیاورم که آمده ام . مثلا من نرسیده ام و در راهم هنوز . در این وقت ، همیشه نهیب میزنم به خودم که کاش زودتر سر نمیرسیدم مثل ِ بلوغ ِ زود رَس ِ بیخود . روی نیمکت نشسته ام و به مرغ های دریایی نگاه میکنم و او می آید با یک چمدان کوچک در دستش . در دستش که کرم زده است و از دستان ِ من لطیف تر . در ِ رحمت از رخسار زدوده ام و اخم هایم را گره زده ام و دست به سینه و حق به جانب نشسته ام . او می آید و کنارم مینشیند . مثل ِ هر بار که میخواهد برود . کمندِ عشق ِ او در گردن و مچ و ساقه هایم افتاده بود و من از این اسیر بودن کیف میکردم ولی به روی خودم نمیاوردم . اسیری که اثیریش در این بند باشد و دام برایش مرهم و زخم برایش دارو لابد غصه ی هجران ِ یار نیز شفای قلبش است توامان . او کنارم نشسته است و من کف ِ پایم را در چکمه ی سیاهم میچرخانم . با پنجه ی پا در مه دایره رسم میکنم و پوست ِ لبم را میکنم . حالا او با این قد و قامت ، پیپ میکشد که نباید . به روی خودش نمیاورد که من را میبیند . میخواهم بلند شوم و آنقدر بچلانمش که در چپق ظریفش برود و من دود َش کنم به هوا . با انگشتش روی چوب ِ نیمکت ضرب میزند . من همچنان پایم را مچ پایم را میچرخانم و وانمود میکنم که اصلا ناراحت نیستم . حرص از همه ی سلول های بدنم بیرون آمده است و من باز اشتباه کرده ام . او دوست دارد که من اشتباه کنم . من با اشتباه هایم او را خوشحال میکنم . او نگاهم میکند تا ذوب شوم . نگاهش میکنم و او میخندد . میداند که دوستش دارم . از جیب ِ پالتوی همراهش یک نامه در می آورد و روی نیمکت میگذارد . دستش را خوانده بودم . میخواهد صدایش را نشنوم . دارد ادبم میکند . ادب هم آداب دارد . من هم جیک نمیزنم . خودکار ِ بنفشم را از قبل اماده کرده ام . نامه اش را باز میکنم . . نوشته است :" خاطره ، برات از اون ور ِ دور چی بیارم ؟ "  مینویسم :" برنگرد ، چی باشه برای کبوترهای حرم سرا ! "  بدنوشتم . خودم را لو دادم که حسودیم میشود . مینویسد :" خوشدست بودی یک زمانی حالا ساز ِ مخالفی همه اش ." سیگارم را روشن میکنم و کاغذ را میکشم طرفم و مینویسم :" ضمنا اسم من خاطره نیست . :" کاغذ را سر میدهم روی نیمکت :" ببخشید اسمت چی بود ؟" کاغذ را سر میدهد طرفم . میخوام دستش را گاز بگیرم و یک سیلی محکم بزنم توی صورتش . مینویسم :" ببخشید شما ؟" . کاغذ را مچاله میکند و می اندازد توی دریا . ماتم میبرد . مثل خواب . قرار بود صدایمان را از هم دریغ کنیم . غبارِ آسمان چتر سیاهی است که بالا سرمان روز را شب کرده است . از روی نیمکت بلند میشود و بی خداحافظی  عزم رفتن میکند . از جایم تکان نمیخورم . بلند میشوم . میروم طرف ِ دریا . موج میزند . جیغ میکشم . برنمیگردد . داد میزنم :" کمک "  صدای خنده هایش را میشنوم . گرداب میشود دریا . مثل همیشه . چاه باز میکند وسط ِ دلش . کف ِ اآن ایستاده است و من چند سال میشود که فراموش نکرده ام هواپیمایی که سقوط کرد و دریایی که او را خورد چقدر نامرد است . میخواهم تنم را بردارم و بی اندازم وسط ِ شن ها . جرات ندارم . یک زمانی جرات مردن داشتم . حالا مدت هاست از وقتی عهد کرده بودیم که با هم حرف نزنیم تا وقتی که مرد کسی صدای مرا نشنیده است . حالا من روی نیمکت نشسته ام و هر روز منتظر ادکلونی هستم که جلوتر از خودش از راه برسد . منتظر چمدانی هستم که برایم تکه های کوچک خوشبختی را از همه جای دنیا یادگاری بیاورد . منتظر یک عاشقانه ی ظریف و دستی به بزرگی پهنای صورتم . دستانش جسور بودند در سکان داری . حالا شده اند سهم ماهی های آدم خوار یا پری های دریایی . لابد که . اگر نه این مرگ مفاجا ، مصیبتی بود که مرا در عذاب به مرور دگرگون کرد . گونه ام را . مدت هاست شده ام مرغ دریایی و روی آب های همین جا میان مه ناگهانی و غلیظ آواز سر میدهم و منتظر بر آمدن ِ آفتابم تا زیر ِ دریا ببینمش . مطمئنم که او نمرده است . او که تنی توانا در حضور و ظهور داشت و جراتی که در کتاب های قصه میخوانی . کسی صاحب این همه غرور و این همه عاشق که دلش دانا به طنازی و راز بازی است چطور خوراک مرغ ماهی خوار شده است . من مرغ ماهی خوارم . مثل سال تولدم که خروس است . من یک پرنده ام . و زیر منقارم دارم ذره ذره ی وجودش را میخورم و رویایم را یا کابوسم را نشخوار میکنم با پتک ِ ملامت . این سکوت زلالت چه بود ؟ عاشقانه ی نصفه و نیمه باید حل شود . برود در ذره ذره ی وجودم . مردی که او بود . مرد ِ غایت بود نه میانه . که خودش یادم داد . در این غایت من نیز گرگ شده ام در جلد ِ مرغ ماهی خوار . جاش آدم میخورم میکنم نشخوار . 


 
comment نظرات ()