جزیره در کهکشان

 
چرا دن کامیلو را دوست دارم ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٤
 

 

 

دُن کامیلو 

 

 

چرا دُن کامیلو را میبینم ؟

گاهی در مواجهه با یک اثر ِ هنری انقدر با خودت درگیر میشوی و احساسات ِ شخصی ات در دام می اُفتد که گمان میکنی از هر نقد یا بررسی یا تحلیلی باید پرهیز کنی . این اتفاق دو قطب مثبت و منفی دارد یا یک کاری را بیش از حد دوست داری یا بیش از حد دوست نداری .( هر چند دوست داشتن و نداشتن برای علم ِ نمایش و قیاس آکادمیک نیست ) آیا جز این است که یک اثر هنری باید و باید و صد هزار بار باید افکارت را در مشت بگیرد و یا احساساتت را در خودش نگه دارد و یک جوری تو را به سمت و سوی یک چیزهایی ببرد . این بردنش هم اگر بعد از خروج ِ تو از سالن تئاتر ، سینما یا نمایشگاه باشد مهم است . اینکه بعد از دیدن ِ بعضی فیلم ها میروی سراغ ِ نویسنده ی داستانش ، اینکه مثلا میفهمی آلبرتو موراویا کیست که گودار تحقیرش را میسازد . میروی و جستجو میکنی . اینکه میفهمی یک اثر هنری زیر مجموعه هایی دارد و چنان جذبش میشوی که میخواهی همه ی جیک و پیک ِ همان زیر مجموعه را در بیاوری اینکه به اصطلاح خِرد در کنه این ذات باید در پیچ و مهره ی چستجو پخته شود . همه ی این صغری کبری ها را بافتم و گفتم برای اینکه بگویم چرا دن کامیلو را دوست دارم و چرا . دوباره دیدن ِ آن برایم واجب است .

سال 1384 . . . وقتی این نمایش را دیدم که دانشجوی رشته ی نمایش بودم . در تکاپوی یک چیزی شدن . در جوانی و خامی و اینکه دوست داری هر کاری میبینی یک جوری گیر بدهی چون شاید فکر میکنی خیلی بارت است . وقتی در 24 سالگی ،دن کامیلو را دیدم  شاید برای اولین بار بود که یک فضای فانتزی ( فرا تخیلی ) و در عین حال بسیار ملموس و دم دست و بسیار مهربان و واقعی و در عین حال غیر واقعی را میدیدم . از نزدیک . از یک همنفسی با بازیگر و سالن نمایش و به زبان فارسی . نه روی صفحه ی تلویزیون و با زیر نویس و با دیالوگ هایی فرانسوی یا ایتالیایی .

 

از آن روزها نمایش های زیادی دیدم و همیشه فکر میکردم بعضی کارها را چرا ندیدم و چرا بعضی کارها را دو بار ندیدم و افسوس خوردم . یکی از این آه ها مربوط میشد به نمایش دن کامیلو ، امشب خوشحالم که دوباره با این اثر رو ی صحنه رو به رو شدم . آن قدر بی طاقت بودم که برای یک زمان کوتاه هم سری به روزهای تمرین دن کامیلو زدم . یک جوری سرک کشیدن در حفره های یک زندگی دیگر . کتاب - دنیای کوچک دن کامیلو - را خوانده بودم . بعدا دن کامیلو و شیطان را نیز خواندم . کتاب هایی از جووانی گوارسکی ، اینکه بتوانی در عین سادگی و با زبان ِ صداقت و در عین حال طنازانه بر معضلات ِ جامعه تیغ بکشی یا بشکافی ش کار آسانی نیست . اینکه در سادگی و در عین حال پیچیدگی بخواهی ایهام ِ یک موقعیت اجتماعی را نشان دهی ، چه روی صحنه چه در ورق های کتاب آسان نیست . این نویسنده از آن دست هاست و بیشتر از او کوروش نریمانی را دوست دارم که در کارهایش ، در انتخاب ِ آثاری که برایش فتوای اجرا میدهد ایمان به همین دارد که در این شادی سطحی یک زیر لایه ی عمیقی هست که نشان دادن و در عین حال نشان ندادنش هنر است و کوروش نریمانی یک هنرمند است که خیلی از این جهت دوستش دارم . یک جورهایی انجام دادن بعضی کارها همت عالی و قدرت میخواهد . البته برای شدن اش . اگر نه که همه بلدند کارگردانی کنند . ماشالا مملکت ما همان قدر که دکتر دارد هنرمند هم دارد .

برای معرفی دن کامیلو ، همان کوتاه که نمایش شخصیت محور که البته موقعیت او را به این شخصیت شدن رسانده در طول نمایش دو کاراکتر اصلی دن کامیلو و په پونه را با خودش همراه دارد . دن کامیلو کشیشی است ساده ، زرنگ ، تنها ، مومن ، خطاکار ، عصبانی و گاهی بدجنس و البته با شرف . در سوی دیگر په پونه ، مردی بی سواد و سطحی و مهربان و تو سری خور و ترسو و ظاهری که در دهات میخواهد شهردار شود و سری بالا ببرد اما دن نمیگذارد . در واقع این دو نیروی مخالف میخواهند با داستان هایشان نمایش را شکل بدهند . شرایط اجتماعی در همان ده کوچک مثل همین جهان بزرگ خودمان است . قدرت . یاد کتاب سرخ و سیاه استاندال می افتم . قدرت در دست کلیسا یا حاکم ؟ خبری هم از مردم نیست . بشکه ی نمایش همان مردم هستند که البته غیور اند و بهشان بر میخورد بلانسبت ما نیستند که تو سری خور باشند . دن کامیلو توی کلیسا با یک مسیح مصلوب حرف میزند . خیلی صمیمی . خیلی خودمانی . نه مثل ما که نمیتوانیم و نمیدانیم چطور با خدا صحبت کنیم . مسیح به او جواب میدهد . همان طور که در کتاب نیز اشاره شده این صدای درون خود دن کامیلوست . اما میبینم که شدیدا کودکانه به این قضیه نگاه میشود . مثل کارتن ها . فانتزی بکر . . . مسیح از صلیب پایین می آید . . . کلیسا را جارو میکشد . با دن کامیلو بحث میکند . بیشتر اخطار میدهد . انگار دن کامیلو از خطاهای خود آگاه است . این را میفهمیم . اما دوست داریم مسیح گاهی از صلیبش پایین بیاید . په پونه در یک رای گیری روز یکشنبه برای خودش شهردار میشود و حزبی تشکیل میدهد که در نادانی و در اوج بیسوادی صورت میگیرد . همه ی این بدبختی با طنز و رویکردی آگاهانه به داستان های کتاب در یک شب اجرا جمع شده است . چرا دن کامیلو را دوست نداشته باشم ؟

 

تکرار اتفاق های مشابه اجتماع امروز و دوباره اجرای این نمایش . معمولا کارهایی که دوباره بعد از مدت ها اجرا میشوند مثل ورژن یا نسخه ی اول نمیشوند . پوآرو همیشه همان پوآرو ی اول . . . شرلوک هلمز همان اولی . . . همیشه دو و سه اش چرت میشود . اینکه دن کامیلو از سال 84 عقب نماند خیلی است . که نمانده . به زعم من همین طور است . جز اینکه در سالن اصلی اجرا میشود . شخصیت دن کامیلو ، با آن ویژگی هایی که سیامک صفری همیشه عزیز بهش میدهد عشق ما را به کار بیشتر میکند . انگار که او برای این نقش ساخته شده است یا سیامک صفری باید به دنیا می آمد که یک سری نقش ها را بازی کند یکی از آن ها بعد از آغامحمدخان قاجار در شکار روباه همین دن کامیلوست . چیزی که خیلی شبیه خودش است . یا خودش دوستش دارد . البته که همین طور است . هرگز مهدی هاشمی نمیتواند دن کامیلو باشد . هرگز و صد هزار بار هرگز . این کار کار سیامک صفری است . در وصف ِ این بازیگر توانا که خدا حفظش کناد بس در این وبلاگ نوشته ام . بگذریم که در این اجرا بعد از 9 سال هنوز همان مرد ِ شیطانی است که روی صحنه بود . . . کمی تکیده تر . 9 سال گذشته خب . قصه ی ساده ی داستان اعم از اعتراف و مراسم غسل بچه ی په پونه پر از زیرمجموعه هاییست که باید دید . هر کدامش با زیرکی و مهارت از داستان های کتاب در این نمایش گردآوری شده است . بعضی جاها کم و زیاد شده و شده دن کامیلوی کوروش نریمانی . 

 

زن شهردار ، زنی زجر کشیده ، عصبانی ، بی شعور ، خدا قسمت نکناد است ، چراییش بماند برای یک کنفرانس دو ساعته . شهردار همان مرد همیشگی است که در همه جا میتازد جز در خانه . مرد ضعیف . بچه ! له شده بین بیشعوری ارتباط آدم ها ول . . . . ابتدا و انتهای نمایش با صدای همین بچه آغاز میشود . معشوقه ی دن کامیلو ، زنی مسن که معلم ده بوده . . . پیردختری با خصلت های دوست داشتنی اما در عین حال مردانه و قوی . . . عاشق و منتظر . . . خانم فریده سپاه منصور نازنین . . . بشکه . . . هوتن شکیبا که به شدت برای بچه های بازیگری ، توصیه میشود به حضور او و به بازی بی دیالوگ و لال بازیش توجه شود . . . در بین این همه تن و صدا . . . سادگی و روانی و مونوتن بودن صدای مهدی بجستانی را داریم . مسیح را . . . الیکا عبدالرزاق همان زن شهردار است که نمیشود یک کلمه به او حرف زد و خدای نکرده بالای چشمش ابرو هم نیست . . . بهرام افشاری که از قد و قامتش در نمایش ها همیشه استفاده ی بهینه میشود مثل همیشه خوب و با درک کامل از نقش روی صحنه است . مهران احمدی په پونه ی واقعی است . به همان اندازه که سیامک صفری دن کامیلو است . هرچند ارادت ما در یک جایی گیر کرده و چرا دن کامیلو را دوست نداشته باشم چون دوست دارم دست و پا زدن بازیگر مورد علاقه ام روی صحنه را ببینم . کلنجار رفتنش را . . . . نمایش در اوج و فرود . . . میرود . زمان میگذرد . . . در انتها مسیح از دست دن کامیلو شاکی . . . میخواهد کلیسا را ترک کند . بغضی که در گلوی دن کامیلو و در بازی سیامک صفری میبینم . اما وقتی ندارد که بترکاندش . مهمان ها برای عید میایند کلیسا . مسیح سفره را پهن میکند و دن کامیلو وقتی مهمان ها می آیند . . . مثل بچه ای که وارد یک جای غریبه شدهبا انها غریبگی میکند و وقت دست انداختنشان را ندارد . . . این اتفاق به قدری حس میشود که وقتی نور ِ پایان نمایش میرود و سکوت میشود میخواهی بزنی زیر گریه . یک حس عجیب و گنگ که با تو میماند . توی بغلت . میبریش خانه . دوستش داری . روی بروشور را نگاه میکنی . یک قهوه میگذاری و شروع میکنی در وبلاگ بنویسی بلکه در تاریخ نوشته هایت همین ثبت شود . که دن کامیلو را باید برای همین دید . 

در ( اینجا پشت صحنه ی دن کامیلو را ببینید . )

بلیط را هم از - اینجا - بگیرید . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مُرداب روی بام
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٢
 

 

مرداب روی بام 

 

مرداب روی بام ، نمایشی است که   اقتباس آزادی از نمایشنامه ی دوشیزه رزیتا ی لورکا ست . این نمایش در تماشاخانه ی ایرانشهر ، سالن استاد ناظرزاده ی کرمانی ساعت 19 : 30 اجرا میرود . 

بروشور ِ کار ، با توجه به عکس های عجیبی که از کار  دیده بودم ، چندان چنگی به دل نزد ، بر خلاف ِ خود ِ نمایش ، توقع ِ بالاتری از بروشور داشتم . برای من کار با پیش فرض ِ متن یا نمایشنامه ، سالن ، بروشور شروع میشود . بروشور در قطع ِ کف دست ، با نوشته ای قرمز از نام ِ نمایش (مرداب روی بام ) و زیر ِ نوشته شکلی که ترکیب ِ قیچی باغبانی ، هویج ِ برعکس شده ، گیاه ِ در حال ِ رشد و نمو ، که به بخش ِ دسته ی شکل که مثل چاقویی میماند تیغی سبز رنگی کلاژ کرده اند و به ساقه ی گیاه یا به بدنه ی آن مهره های قیچی یا سوراخ هایش یا تنه ی گیاه در سه نقطه ی سفید ، ادامه اش سر ِ گیاه است ، مثل ریشه ی وارونه شده . شاید تعبیر ِ من از این ترکیب زیبا این باشد ، چاقویی که از برای کشتن نیست ، سبزیی که در نمایشنامه به ان اشاره میشود و نه بدنه ی نمایش ، زمین ، حاصلخیزی ، زن . سه نقطه ی سفید ، سه زن ِ نمایش اند ، نه نمایشنامه ، و ریشه ها میراث این سه زن یا رشد گیاه ، زمان ، گذر ِ زمان . دوست داشتم این شکل را روی برگه ی بزرگتر دست میگیرفتم و داخل سالن میشدم و بعد مثل کارهای دیگر به دیوار اتاقم سنجاق میکردم . 

پیش از هر سوز و بریزی در مورد ِ کار ، باید به نکته ای اشاره کنم . آن ، آشنایی لورکا با هنرمندانی همچون لوئیس بونوئل ، جرج گویلن و سالوادور دالی است ، کسانی که پایه های مکتب ِ سورئالیسم  را به اشکال مختلف توی خاکِ تاریخ محکم کرده اند و بناسازش بوده اند . 

وقتی وارد سالن میشوی ، ان هم سالن ِ استادناظرزاده که به نظرم بیشتر شبیه یک سالن کنفرانس است تا سالن ِ نمایش ، با دکوری عظیم و عجیب و شاید شبیه دکور نمایش های ژاپنی رو به رو هستی . بی اینکه بدانی چرا ؟ در این صورت روی صندلی محکم مینشینی و منتظر میشوی تا عکس هایی که پیش از این در اینترنت شکار کرده ای ببینی . لزوم اتفاق های بصری را . این بار نمایشنامه را نخوانده بودم . دیدن ِ نمایش موجب شد به سرعت نمایشنامه را بخرم و بخوانم و سپس در ترازوی انطباقم مقایسه کنم . خب ، داستان ِ اتفاقی که با آن رو به رو هستیم ( چه در متن و چه در صحنه ) خلاصه میشود به ( انتظار ) ، دُنا رزیتا ، عاشق است ، معشوق ، میرود . رزیتا تنها میشود ، ماخولیا در او به اوج میرسد ، سرانجام ِ انتظار ، شاید سرانجام ِ عشق . در نمایش و نمایشنامه فقط همین طرح را میتوانیم ببینیم . هر دو یک حرف دارند جز اینکه در متن حدیث انتظار طور دیگری روایت میشود و در صحنه به شکل دیگر . 

 

 

 

در مقدمه ی کتاب بارها و بارها به طنز بودن ِ نمایشنامه اشاره میکند ، در صورتی که شاید در ترجمه این طنز که درواقع هجوش در جاهایی دیده شده به چشم نمی آید ، تنها در دیالوگ های زن ِ خدمتکار که در نمایش نقشش  به عهده ی بهناز جعفری ست . همیشه نمایش را بر اساس عمل و عکس العمل ، اوج و فرود ، کاتارسیسم ، یک اتفاق ، یک انتظار بر صندلی نشستن ، دوست دارم ، نمایشی که حرفی برای زدن داشته باشد . متنی که بخواهد شعر بگوید جایش را به نمایشنامه میدهد یا برعکس و در خیلی از نمایشنامه ها این را میبینیم . دنا رزیتا هم شاملش میشود . عمل ، اتفاق ، در متن رخ نمیدهد ، همه چیز را از زبان ِ ادم ها میشنویم ، در صورتی که دیدهشدنش ، به اجرا در آمدنش ان را نمایش میکند . در متن ، ترجمه ی فانوس بهادروند ، صفحه ی 40 : زن خدمتکار : " فکر میکنه که خوشحاله ! تمام دیروز منو مجبور کرد که دم ِ در ورودی سیرک منتظر بمونم ، تا یکی از عروسک گردان های جوونو ببینم ، چون فکر میکرد شبیه پسر عموشه . " 

این متن در بخش ِ اعظم آن ، خاطره ی در انتظار گودو را زنده میکند ، در بخش دیگر و مهم اش ، دایره ی گچی قفقازی برشت را ( رابطه ی عمه و زن خدمتکار ، بخشی که بحث ِ ذکر و خیر ( دوستت دارم ) از نوع مادرانه اش میشود . جایی که خون ِ توی زگ مهم نیست ، مهم مهری است که عطا میشود . . . ) در قسمت زیادی یاد نمایشنامه ی سه خواهر چخوف می افتیم ، همچنین ، اشاره ای از هملت شکسپیر که البته همه در متن مشاهده میشود . نمایشنامه پر از شعر و صنایع ادبی است . پر از لورکا و ضرب المثل و عوام است . 

سئوالی که برایم مطرح میشود ، سئوالی که بعد از دیدن نمایش و خواندن متن به ذهنم میرسد چگونگی حل و فصل ِ این قضیه ی ( انتظار ) و مفهومش در تن مرد و در جان ِ زن است . انتظار کشیدن جنسی است زنانه یا مردانه ، آیا این تنها زنان اند که این چنین میس هاویشام میشوند یا مرد ها نیز در این واژه احیانا بوئیی برده اند ؟

برمیگردم روی صندلی سالن . دکور مفروش شده است با زمینه ای کرم و گل های سیاه رنگ . دیوار رو به رو یک در میان خط کشی شده است با این زمینه و سایه و سیاهی ، زنی مدت ِ طولانی با لباسی طوسی و موهایی سفید و شمایلی غریب به رو به رو نگاه میکند تا مدت طولانی نمیفهمی لزوم این زن در صحنه دقیقا چیست . . . اصلا چرا هست ؟ به نظرم مهم ترین و خلاقانه ترین بخش نمایش همین زن ِ اضافه شده به نمایش است که در متن نیست و در کار رضا گوران میبینیم .  ( آیینه ) بازتابی که دوست دارم . خیلی شخصی است اما دوستش دارم . دکور با حفره هایی تعبیه شده در کف آن ما را به سمت ِ هیچان میبرد چون کاربردش ویژه است . دست هایی که از درونش به نمایش تجاوز میکنند . دست های مردانه . در نمایشنامه به کارکاترهایی که در متن رو به رو هستیم مواجه نمیشویم . کار روی صحنه خیلی سورئال تر از متن است . این قوت را دوست دارم . اشکالی که در شروع نمایش با دیالوگ های آغازین همراه است تا انتها همه چیز را برایم قابل پیش بینی میکند . 

 این روزهایی که می آد روزهای خوبی نیست اینُ واسه روزهایی می گم که قرار بوده خوب باشنُ عینِ یه کابوسِ نیمه کاره هنوز  دنبالمون اَن، ولمون نمی کنن، تموم اَم نمی شن تا باور کنی یه خواب بد بالاخره یه جایی تموم می شه

 

در نمایش مرداب روی بام که کارگردان ِ کار در ( اینجا ) گفته است به چه دلیل اسم نمایش را عوض کرده ، سه زن را میبینیم . پانته آ پناهی ها بهناز جعفری ، ستاره پسیانی که بعد از زمان زیادی شاید متوجه رابطه ی آن ها با هم میشویم . زنانی که میتوانند مادر باشند ، قوم و خویش باشند و یا از همه مهم تر ، سه زن از سه دوره ی زمانی خودشان باشند با سرنوشتی تلخ و سیاه در انتظار خودشان . آیینه هر از گاهی نوای درون انهاست . . . شاهد همه چیز است . رازهای زنانه پیش رویش هویدا میشود . آیینه کتک میزند . حرف میزند . تاریخ است ثبت میکند . خود خانه است . گلخانه ی سیاهی که به سوزاندن و کندن ِ آدم ها از زمان گذرا کمک میکند . مسئله زمان است . مرد نامرد - همان معشوقه - در نمایشنامه برای گرفتن زمین خانه را ترک میکند و از دریا عبور میکند و در صحنه برای جنگ .البته این میتواند یک تیرهایی باشد که پرت میشود به سمت زمانه ی خودمان ، عده ای بیرون خانه میخواهند این مرد را بگیرند . مرد فرار میکند . شاید نویسنده ای وبلاگ نویسی چیزی است ! خلاصه میرود . عده ای سر در سوراخ زندگی میکنند . عده ای همیشه حرف میزنند . عده ای زندگی را سیاه میکنند . شروع نمایش آب پاشی به گل های سیاهی که کاشته شده است را دوست دارم . در متن زیبایی دیگری ست . گلی را توصیف میکند که عمری یک روزه دارد و در نهایت درسفیدی میمیرد . شاید عمر همین یک روز است . همین گذر است . همین اینک سنگین است .  تکرار ِ شیوه ی انتظار با فرم های مختلف در نمایش ایفا میشود . خشم با چاقوهایی که گاهی نقش گل ِ گلخانه را ایفا میکنند ، گاهی کنده میشوند ، با خشمی حیرت زده ، روی صحنه واقعا دیدنی ست . مثل یک در گوشی که به تماشاچی خورده میشود مثل شلاق زمان . بازی درخشان پانته آ پناهی ها در این لحظه را دوست دارم . بهناز جعفری در نقش زنی ساده با زبانی تلخ ، زنی خدمتکار و بده ی دیگران ، مادر ِ واقعی ، بی سیاست ، پیر تر از همه فوق العاده است . رنج ها را با شکلک هایی که برای خودش است ایفا میکند . . . یک جوری آن حس زنانه را میفهمی ، از آن دیگران ِ توی نمایش بیرون است . رنگ لباس او هم بنفش است . کمی زندگی هنوز در او جریان دارد . او میخواهد دوباره عاشق شود . او بارها تن داده به زندگی های یک شبه هنوز میخواهد خوشبخت باشد . بی پرواست . حاضر جواب است . سخت درد کشیده . 

استفاده از رومان قرمز ، نمادی است که میشود برایش معنی های دیگری هم پیدا کرد . مثل روبان دور گل ، مثل خون ، کثل بسته شدن به دل دیگری . مثل یک بستگی داشتن . مثل خیلی چیزها . خود شمشیر گونه بودن چاقو های بزرگ گلخانه نماد نرینگی است . چیزی که زن های نمایش با ان کلنجار میروند . در نهایت باید از خانه بروند . ده سال میگذرد . این را در متن با شرح صحنه و در نمایش با گریم میفهمیم . دختر - رزیتا - هنوز منتظر پستچی است تا برای او از معشوقش نامه بیاورد . او همیشه میدانسته که مرد به او دروغ گفته . کسی منتظرش نیست . پا برجاست . مثل گرگی که دارد میمیرد اما به روی خودش نمیاورد و میخواهد دندان هایش را نشان دهد . تا لحظه ی آخر به روی خودش نمیاورد . دو زن دیگر در دلسوزی برای رزیتا حرف هایی این چنین میزنند :"  ای کاش میشد سرشو با شمشیر بزنی یا بین دو تا دستهات سرشو میذاشتی و با سنگ لهش میکردی و دستهاشو که نامه های دروغی نوشته رو قطع میکردی . . . " 

همین جا دوباره سئوال میکنم آیا مردی هست که برای عشق این چنین بتواند انتقام جو باشد ؟

آنچه در انتها میماند بیرحمی است . 

سخنانی که با آیینه زده میشود . 

همه چیز جمع میشود . سرنوشت هنوز بر زنان سنگینی میکند . بار انتظارشان را میبرند جای دیگری بگذارند . اما آیینه را جا میگذارند . عنصر بصری که در صحنه حاکم است ، البته هر از گاهی ضرورت ِ حرکاتش بی معنی است . اما انتهای نمایش . صحنه با قاب آیینه به شدت در حافظه ام میماند . امروز که از دیدن این نمایش چند روزی میگذرد هنوز دوستش دارم . 

نویسنده و کارگردان : رضا گوران 

تهیه کننده : نورالدین حیدری ماهر / طراح صحنه : سیامک احصائی / طراح لباس : گلناز گلشن / آهنگساز : رضا گوران / بازیگران : پانته آ پناهی ها / بهناز جعفری/ ستاره پسیانی / ندا مقصودی / دایانا فتحی / عبدآبیت / بیتا معیریان / جواد پولادی / پانیذ یوسفی (نوازنده ی ویولون )


 
comment نظرات ()
 
 
اخبار را مثل طعم بد ِ قهوه فرانسه مینوشیم !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٥
 

" من یه گنجشکم ، نشستم روی لپ تاپ و دارم صفحه ها رو بالا پایین میرم ، با نوکم این کارو میکنم ، اخبار رو میخونم ، تک میزنم به نون های خشک ِ جو ، من یه گنجشکم ، یه ذره سواد دارم ، اخبار رو میخونم ، الان مرده م . صاحبم من رو دید ، برم داشت ، توی گلدون چالم کرد ، من یه گنجشکم ، جیک جیک ، توی خاکم ، روی خاک خاکسترِ سیگاره . من دیگه گنجشک نیستم ، من مرده م . من سواد دارم . سواد رو از صاحبم یاد گرفتم ، اخبار رو که خوندم ، قلبم دیگه نزد . من دیگه گنجشک نیستم ، جیک جیک ، من هیچی نیستم ، آخه من باید تخم میذاشتم اما نتونستم ، من یه گم شده ام . صاحبم به من از نون خشک هاش داد ، جیک جیک ، با هم دوست شدیم ، این جوری اون ضد صاحبم ، من بهش گفتم که نمیتونم تخم بذارم . جیک جیک ، اون میتونست بفهمه ، یار م رفته بود ، با یکی دیگه میپرید . صاحبم منو برد توی خونه اش ، جیک جیک ، ما با هم دوست شدیم . الان من مرده ام اما مرده هم نیستم . خاک ِ این جا دیگه مرده ها رو توی خودش جا نمیده ، مرده ها نمیتونن توش تجزیه شن ، جیک جیک ، خاک این جا خیلی بده ، من نمردم ، جیک جیک . صاحبم داره سیگار میکشه و گریه میکنه . من دیگه نمیشنوم . . . . دارم سرد میشم . . . نوکم بازه . . . توش خاک میره . . . توش کرم میره . . . میریزه توی مری و میره توی شیکمم . . . من یه تخم میذارم . . وقتی توی خاکم . . . جیک جیک ، به اخباری که خوندم فکر میکنم ، من سکته کردم . جیک جیک ، صاحبم داره گریه میکنه . "

( صدایی که شنیدید حدیث نفس ِ گنجشک ِ نیمه جانم بود . من صدای او را میشنوم . من این توانایی را دارم که سخن پرندگان و حیوانات را بفهمم . )

من امیدوارم یک روزی بیایند دستبند بزنند من را ببرند یک بندی به بندم بکشند تا زودتر جانم به در شود . . . در این دنیای یخبندان و پر از لجن ، که پدر گوشت فرزندش را میخورد و مادر چشم بچه ی خودش را در می آورد ، باید هم ماهی ها جان به جان آفرین تسلیم کنند . در این ایران ِ ویرانی که هرچه فریاد هست خفه میشود ، هر چه صدا هست بسته میشود و تمام پنجره ها را به میخ کشیده اند و از آن گوشت قربانی آویزان کرده اند دیگر بوی مهربانی و شیر ِ مادر نمی آید . ( افرادی ) که باعث کشته شدن این همه ماهی در سد فشافویه کیستند ؟ (افرادی ) که پلنگ و ببر ایرانی را در حد سوسکی که باید با دمپایی کشت میبینند کیستند ؟ در سوگ آ نها نمیگریستند ؟ امروز که روزهاست خیلی چیزها از این سرزمین رخت بسته . شخصیت ، حیثیت ، اسلوب انسانی ، روابط درست ، مهربانی ، رقص ، خنده ، سلامت روان و جان ، امروز خیلی چیزها مرده است ، برادری و خواهری ، عشق مرده است ، هیچ چیز قشنگی برایمان نمانده است . هیچ چیز . . . استقامت ما ، دهه ی 60 ی ها خیلی زیاد است ، از افراط و پذیرفتن و حمار بودن به تفرط و نپذیرفتن و حمار بودن رسیده ایم و بیچاره حمار . ما پیروزمندانه ، عقب نشینی میکنیم . ما عقب نشینی پیروزمندانه ای میکنیم . ما پیروزیم . ما همه چه هستیم . ما همه قهرمانیم . کافی است یک آدم با جان 10 نفر بنشید پای خبرگزاری ایسنا ، این همه خبر ِ خوش را بشنود و جان به جان آفرین تسلیم نکند . 

hamidreza dastjerdi-2-179.jpg

نرخ جدید بنزین ، بالا رفتن ِ قیمت مسکن ، انواع روش های رنگ وا رنگ دزدی ، قتل ، مد ِ جدید بخشش سر مراسم ِ خوشگذارانی اعدام ، دخالت در زناشویی انسان ، حذف ِ بهداشت ِ زنان ، آمار ایدز و مرض ، پنهان کاری ، سانسور ، ممیزی ، شیشه ، مواد ، بیخیال همه چیز ، گور بابای طاق ِ مقدس کلیسا ، ماشین ، ترافیک ، کجاست شادی ؟ کجاست رنگ ؟ کجاست گهواره ی من ؟ در این روزها که به کافه های اطرافم سر میزنم ، صدقه سر ِ گرانی که دولت عزیز سرمان آورده و تاجمان کرده ایم ، پول اضافه ی گارسون ها و وای فای لعنتی روی یک چای تی- بگی می آید و به 5000 تومن میکشد ، ما مردمی هستیم که طعم ِ قهوه فرانسه و موکا و لاته را تشخیص نمیدهیم ، دهان باز میکنیم و میخوریم . همین . هر چه بدهند و بگذارندجلو رویمان با ژست میشینیم . میخوریم . اخبار بد را روزنامه ها را میخوریم . همین طور . مثل ِ طعم بد قهوه فرانسه . یا اسپرسو . . . ما را چه به کاپوچینو ! میروم موزه ی زمان ، 8 ماهی است بچه های قدیم نیستند . رفته اند . قرار بود زنگ بزنند جای جدیدشان را بهم بگویند . رفته اند . وقتی میروم دیگر کسی نمیاید سر میزم بنشیند یا از قبل بداند که مثل ِ همیشه چه زهرماری میخواهم سفارش بدهم . . . اما میروم . روی یک صندلی گوشه ای مینشینم . سریع وای- فای را روشن میکنم . یک زیر سیگاری یک چای طعم بهار نارنج مثلا - این دفعه . . . چای را می آورند . . . طعم چای تلخ سه روز پیش را میدهد . . . بچه ها را صدا میکنم . میگویم بخورند و میگویم به لعنت یزید هم نمی ارزند . همه بو میکنند . با نور موبایل توی تفاله را نگاه میکنند . قیمت 10000 تومن . از موبایلم سر و صدای مسج هایی حاوی جک می آید . میگویند ما از شما پول نمیگیریم مشتری باید راضی باشد . میگویم در این 8 ماه هر چیز که خوردم مزه ی کوفت میداد . نه موکایتان درست بود نه قهوه و نه کاپوچینو تان . . . مزه ندارید . به زور پول را میدهم و میروم بیرون . سیگارم را روی میز جا میگذارم برمیگردم . یک لیوان آب میخورم و دوباره بر میگردم . بهم میگویند دفعه ی بعد مجانی حساب میکنند و گه خوردند . دیگر به موزه ی زمان نمیروم . هرگز . . . آدم هایی که می آیند همه ادا در می آورند . فکر میکنم توی خانه نسکافه ی قشنگ تری درست میکنم ، میزان شکر و عسل و شیره ی انگور توی نوشیدنی هایم را میدانم . جلو رویم میگذارم و گور بابای باد و وای فای . . . کافه ویونا میروم ، بهرام رادان آمده است ؛ همه حیرت زده نگاهش میکنند . من قهوه ام را خورده ام ، بد مزه است . گران است . نمی ارزد . میخواهم بروم به رادان بگویم او حساب کند . از سرویس کافه گالری هم راضی نیستم . پیشخدمت ها دیر می آیند . همه لبخند میزنند . نسکافه مزه ی لاته و موکا و ماکیانو و بلبل صورتی در روی سیم خاردار میدهد . کافه های تهران بوی مستراح میدهد .دلم میخواهد بروم کافه میامی . ویسکی بخورم . تف کنم توی قبر این تاریخ کثیف . شکوفه بزنم روی قبر ِ خودم . بندری برقصم که این منم . این تنم . این وطنم . دوستش ندارم . اندازه ی همه ی شکوفه ها بزن و برقص .  من  مخصوصا اینترنت هوایی و امواجی و وایرلس نگرفته ام که به کتاب خواندن و نوشتنم برسم . بی جنبه ام . این جوری از روش همیشگی جریمه خودم را جریمه کرده ام . اینترنت فقط کابلی . دندنت نرم و گرم . توی این اینترنت چیست ؟ جز خبر حماقت مردم ؟ جز صبر ایوب . جز سفر و کوچ از ما بهتران . جز ناگهان مرگ ها . . . جز اخبار گدایی کمک کمک کمک ها . . . در این اینترنت چیست جز همه پشت به روی صورت تو کردن . جز قهر ها و تف بالا سر بودن ها . . . تبلیغات میتازد و گاز میدهد . اصلا ترمزش بریده . میرود . . . تبلیغ تبلیغ . . . از مرز جغرافیا میگذرد . دهنت را سرویس میکند . دوست ندارم . می خواهم کابل را بگویم به دیوار یا به تنم . به جاش نان خشک جو میخورم . مثل گنجشک . . . .دوست دارم زود صبح نشود . دوست دارم بیشتر همه خوابیده باشند . از زنده ها میترسم . از همه ی زنده ها . . . از همه ی کسانی که راه میروند میترسم . همه دروغ می گویند . همه ی دوستت دارم ها در ذکر است و خیرش به کانون ِ قلبت نمیرسد . همه نازاضی هستند . من هم . من دیگر این وطن را دوست ندارم . نه ریشه ای میخواهم نه تاریخی نه عمری باید بروم پیش گنجشکم و همان جا توی تخمی که گذاشت ، توی پوستش بخزم و بمیرم . من هیچ کس را دوست ندارم . فقط داس و تیغ را در میغ ِ ایهام . تمام . 


 
comment نظرات ()