جزیره در کهکشان

 
از خانه تا متروپُل ، پُل خاطره
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۸
 

 

متروپُل یک بهانه است برای اینکه بزنم بیرون از خانه . پشت ِ در خانه چه چیزی انتظار من را میکشد ؟ همان خیابان ها . همان آدم ها ، همان  کسبه و همان بقالی های همیشگی . همه چیز مثل دیروز و مثل روزهای پیش از دیروز است . همه ی آدم هایی که توی موبایلم با خودم به این ور و آن ور میروند هم مثل این کسبه و کفاش و نقاش غریبه اند . برای سوزاندن ِ روزمرگی باید یک کاری کرد ؟! باید برای رو به رو شدن با یک تکرار یک گیری به عادت ها داد . باید برای فرار های مکرر بهانه تراشید . احساس بی کَسی و تنهایی مثل یک خروار علت ِ مجهول ِ آهنی پشتم را خم کرده . مثل یک بنا یا حمال . من چه فرقی با آن دیگری دارم که هر روز کفش های مردم را واکس میزند و دست هایش پینه بسته ؟ ما هر روز همدیگر را میبینیم . به هم میخندیم . از هم دور میشویم . من هر روز این آدم ها را میبینم ، سلام میدهم و خسته نباشید میگویم و میروم . اول ها ، همان اول هایی که برای سوزاندن ِ ثانیه ها تن به کوچه های تجریش میسپردم ، این رسم ِ چاق سلامتی یک طوری برای همین کسبه و کفاش و بقال و قاب ساز غیر عادی بود که کج کج نگاهم میکردند . شاید فکر میکردند دختری با ناخن های مشکی و موهای قرمز که بی وقفه و با عجله هر روز این خیابان عریض و طویل را از این سمت به آن سمت میرود و میاید گُم شده یا خُل شده . کم کم این احوالپرسی عادتمان شد و این روزها همه ی خیابان میشناسندم . شناختن در حد تفکر نه توجه . قضاوت که میشوی باید زود بگذری ، پا به فرار بگذاری . گاهی که شلوار کُردی میپوشم و عینک آفتابی میزنم و مثلا با نوازنده ی دوره گرد بلند بلند آواز میخوانم از یک زاویه ی دید ممکن است دیوانگی یا غیرمتعارف بودن را برساند که خب من برعکس این را سلامت جان و روان میدانم . اینکه همین خودم هستم . یک ( آن ) را نمیگذارم که بزک شود و به باد برود . فرقی نمیکند کجا باشم . چطور باشم ؟ همه چیز روی سینی هویداست . از وقتی نویسندگی یک شغل ِ بی درآمد و ناکارامد شده است . . . باید سر به کوچه گذاشت و رقصید . از جنگ با هر چیزی که آزاردهنده است خسته ام . متروپل بهانه ای بود که دوباره سر زیر آفتاب سوزان غیرمنتظره ی سه شنبه بی اندازم و از کنارهمه ی آشناهای دورم عبور کنم . همین لبخندهایی که عمرشان کوتاه است . همین تکه های کوتاه را به زور به هم میچسبانم تا دیگری نشوم و یا در روزمرگی دیوانه نمانم . هر روز منتظره ی شهر به هم میریزد . بدتر و کریه تر میشود . خیابان ولیعصر اکه زمانی پهلوی بوده ، با درخت های زیبایش لای آهنپاره ها دارد ناپیدا میشود . جوی آب هربار و همیشه پر از آشغال و زباله است . همیشه یک جای خیابان سوراخ است . مقداری خاک و آسفالت را مثل کاردک کنده اند و ول کرده اند به امان خدا . . . همه خسته اند . 

دوربین به دست راه می افتم . همه ی کسانی که از کنارشان عبور میکنم دارند چپ چپ نگاهم میکنند . همه میترسند . چرا ؟ همه میپرسند" این عکسها رو برای چی میگیری؟" فکر میکنم اگر توریست بیاید و بخواهد عکس بگیرد این اشکال در نقطه نظر هم میهنان پیش نمیاید . همه واهمه دارند که مبادا چهره شان را بردارم بگذارم روی خبرگزاری های آن ور مرزها تا اخباری اعلام کنند . ناراحت میشوم . چهره شان را میپوشانند و این برایم عجیب است . از آنجا که خودم در این مواقع کاملا برعکس هستم و به سیرک آدم های دیگر توپ و ترقه اضافه میکنم این بار میبینم چقدر همه رعب و وحشت دارند . بیچاره همه . مردمان صاف و بینوایی که میان ماشین های گران قیمت شهر گم شده اند و به صد جور دست و پا زدن و دوز کلک میخواهند پول به جیب بزنند . 

 

با این وجود که این مردمان ِ بی بضاعت از یک دوربین رعب و وحشت دارند ، شاید میترسند در کاسبی شان مشکلی پیش بیاید . نمیدانم . شاید آنها هم در زمینه ی پیشه مثلِ بیشتر   قلم پیشه ها که جهانمان را ابتذال برداشته است و دولتمردان به خاک سیاه نشاندنمان میترسند دستمال کاغذی هایشان و منبع درامدشان آجر شود . اگر همین ها پای درد و دل یک نویسنده که دور از زد و بند و بازی های معمول و مرسوم است بنشینند و سر از کلاه برداری های ایده و سیناپس و مفتکی کارکردن های تئاتر و نوشتن های بی مواجب ما در بیاورند  ، دوربین به دست بگیرند و دنبال ما به عنوان یک کیس جالب راه بیفتند و ازمان عکس بگیرند . البته من نمیتوانم خودم را - ما - فرض کنم چون کسی را شبیه یه خودم ندیدم . هیچ کسی شبیه دیگری نیست . هرگز مقایسه کردن درست نیست اما این اتفاق بلای جان شده . یک ژست نویسندگی . یک فیگور هنرمند بودن و کلاس ِ باکلاسی برتر بودن . . . این ها خفه ام میکند . 

 

 

 

 

همه ی اهل هنر این روزها ( نمک پرورده ) شده اند و زبانشان پر طمطراق و حس و حالشان مثل سیب زمینی وا رفته ! یا خسته اند یا خسته ات میکنند . دنبال پول همه جور کاری میکنند . بیشتر از همه خودشان را تکه پاره ، خسته میکنند و به ناچار دور و بری های خودشان را . البته این همه ی اهل هنر منظور تعمیم کل اهالی نیست . انگشت شمار هستند ادم هایی که کاری به کار دیگران ندارند و در خلاقیتشان همه ی خواص و عوام را متحیر میکنند . منظورم همه ی همان همه ای است که در محفل ها و در مهمانی ها میزانسن میبندند و نقش های نقاشی هاشان را میفروشند و در صفحات مجازی به هر کلک و حقه ای هم که شده پیزر لای پالان دیگران می اندازند و یک سر سوزن شهامت ندارند تا خود واقعی شان را رو کنند . میترسند مبادا قضاوت شوند . حق دارند . میترسند . ممکن است کم بیاورند . در این سرزمین نان برای اهل هنر به کفایت نیست مجبوریم شکم یکدیگر را پاره کنیم تا یک چیزی گیرمان بیاید . باید در کارهای تیمی دنبال ِ چهره و حاشیه و دور قاب چین ها باشیم . یک جوری همین محصول ما را مغذی میکند . با این همه از کلمه نانی در نمیاید . . . برای جمله  سازی کسی تره خورد نمیکند . نویسندگی تو را محترم نمیکند . در چشم دیگران همان هستی که خودشان داوری میکنند . مثل همین کسبه ای که من از کنارشان میگذرم . مثل کسی که هر روز میداند قهوه میخورم . مثل همان کارگر خسته ای که وقتی یک نخ سیگارم را میبوسم و به دستش میدهم چشم هایش میدرخشد و بعد از من دور میشود و برای همیشه من را از یاد میبرد . ما همه از یاد میرویم . برای همین ، باید روزم را یک جوری با ادم هایی پر کنم که بینمان فاصله هست . که وقتی از من دور میشوند دلتنگشان نمیشود و نشوم و آن ها هم همین طور . . . 

 

نگاه های همه مان خیره است . یک جایی را نگاه میکنیم که سراب است . امید داریم . از نا امیدی است که امید داریم . داشتن امید خوب نیست . داشتن اش از نا امیدی میآید . از همیشه یک در بسته . همیشه فکر میکنم کاش یک روزی در این پرسه هایم این آدم ها این ترازو ها و کتاب های روی زمین را نبینم . این کسانی که سوژه ی تفریح من شده اند . همه شان یک سرپناه امنی داشته باشند . تنها بروم . در یک خیابانی که فقط مال من است . البته که مال من است جزو دارایی هایم است . خیابان ها مال هستند . مال ِ ما . . . دوستشان دارم . با همه ی فرسایش و بوی نا و بی امنیتی شده اند پناهگاه من . . . کسی نمیتواند من را از این خیابان ها بی اندازد دور . خیابان ها در ندارند . دری که بشود پشت رویم بست . کلیدش را عوض کرد و دیگر محو شد . خیر مال من است . یک جوری در ادامه ی خانه ی من است . . .این روزها در گوشه هایش ، هر کسی گوشه ای موسیقی مینوازد .البته خیلی آدم ها در خیلی کشورها از این دست کارها انجام میدهند . نمیدانم آنها چقدر زنده اند و ما چقدر! در  مقایسه در مانده ام . کاش کسب و کار نوازش هاشان رونق بگیرد و خیابانی که مال من است نوایش هر روز بلند تر شود تا از صدای جرثقیل ها روانی تر نشده ایم . 

 

 

 

 

این آدم ها دکور زندگی ام شده اند یا من دکور هر روزه ی آنها . هیچ کدام نمیدانیم . هر روز همه همین جور ثانیه ها را میسوزانیم . به متروپُل مسعود کیمیایی فکر میکنم و اینکه چقدر از دیدن کارهای اخیر کیمیایی دلزده شده ام . پا تند میکنم تا برسم سینما . هیچ کسی نیست . یک آقا و من وارد میشویم . چه حس خوبی . همه ی سینما مال ماست . روی هر صندلی که دلم بخواهد مینشینم . سینما اصالت دارد . شبیه این سینماهای پردیس نیست . سینما بوی هنر میدهد . مدرنیته خرابش نکرده . به معماریش صدمه نزده است . تیتراژ متروپل شروع میشود . تیتراژ را دوست دارم . یک جوری بوی کیمیای دهه ی پیش را میدهد . بوی فیلم . آخرین تصویری که در ذهنم از کیمیایی مانده فقط تیتراژ آخر فیلم ها یا اول اش است . فیلم که شروع میشود . دیالوگ ها را قبلا شنیده ام . تماشاگر خبره هم اگر نباشد سر در نمیاورد . فرض میکنیم من یک کمی از این جنس کلمه و جملات لوطی منشی سر در میاورم . فیلم را دوست دارم . شاید چند سکانس که میگذرد میگویم بد هم نیست . با دکوپاژ مشکل دارم . به طرز محسوسی راکورد ایراد دارد . یک جور سئوال برانگیز . یک مرد . یک مرد گردن کلفت . یک زن . یک زن معلوم الحال . یک اسب . مرد زن را خفت میکند تا آدرس و نشان زن دیگر را بگیرد ( وقتی فیلم به انتها میرسد برایم وجود این صحنه های خوب سئوال میشود که چطور ممکن است آدرس خاتون را ندانند در حالی که این همه دم دست بوده و شوهرش این همه حضور داشته و اد همین امشب که مرده است در پی زن هستند . ای وای :) از خیرش میگذریم . زن . مهناز افشار است . زن . خاتون است . شوهرش مرده است . قبلا هرجایی بوده . آدم شده است . زن با یک تماس از دوست و رفیق اش که در فیلم های کیمیایی فقط پیدا میشود و من عاشقش هستم ، متوجه میشوند که در پی اش میگردند . زن بچه به دست همسایه سپرده طلاها را قایم کرده و با چادر پا به فرار میگذارد . نمیشود . مردهای چاقو کش سینمای کیمیایی پشت در هستند . او را کتک میزنند . توی قالی میپیچند . لقمه اش میکنند . سوار آسانسورش میکنند که ببرند . عین جنازه . عین توی فیلم ها . دوست دارم . هر چقدر این ادمها دارند از من و دنیای من فاصله میگیرند بیشتر دوستشان دارم . ای کاش در این فیلم ها کسی را پیدا میکردم و با خودم از پرده ی نقره برش میداشتم میبردم به دل تاریک شب هایم . در تاریکی سینما چشم میدوزم به تصاودفی که نامعلوم و مجهول و بی دلیل و فقط برای ادامه ی فیلم رخ داده . شبیه عشق سگی . یک تصادف باسمه ای . البته باز هم نمیشود ایراد گرفت . تصادف باسمه ای است . زن جان سالم به در میبرد . فرار میکند . در پناه امن سینما متروپل که فیلمبرداری این قسمت بی نظیر است . از آن پلان های به یاد ماندنی . زمان طولانی قبلش را با چرخ زدن های بی دلیل مهناز افشار سپری میکنیم . خیلی خوب بود این چهار دست و پا راه رفتن و خون به جگر شدن دلیلش معلوم بود . همه اش حرف نبود . در دیالوگ نبود . در نمایش نبود . کمی از سطح عبور میکرد . توی سینما دو عدد مرد متشخص جان فدای سینمای کیمیایی بیلیارد بازی میکنند . پولاد . فروتن . هر دو با ادبیات فیلم های کیمیایی - خدا رو شکر کمی کمرنگ تر از قافیه میگذرند و حرف میزنند تا شعر ببافند - این دو دلمشغولی شان زندگی و گره ی آن در سینمایی که در دست فروش است میباشد . سینمایی که یادگاری است و این روزها کسی برایش تره خورد نمیکند . کسی دوستش ندارد . شده پارکینگ موتور . سینمایی که بنا و قدمت اش را حفظ کرده است . سینمایی که توش سینما نشان داده میشود و این دو نفر از جنش خودم هستند . . . اما مهناز وارد میشود . این همه خون از تنش رفته . میترسند دست بزنند مردها تا فیلم خراب شود . خانم ؟ چایی بخورید خوب میشید ؟ . . . نحوه ی ارتباط این دو مرد با این زن . خیلی خام است . زن در سینمای کیمیایی هنوز صاحب باید داشته باشد . مال محسوب میشود . مرد هنوز مردانگی میکند و خودش را همه کاره میداند . مردهای قوی و زن های دست دوم و بد و بدتر . . . مردهایی که رنگ و بوی بهروز وثوقی هم نمیدهند . . . هرکاری کنی . . . بهروز وثوقی در فیلم های کیمیایی مثل پروانه ای که سنجاق شود برای همیشه مانده . در یاد میماند . از یاد نمیرود . شبیه ما نیست . هیچ وقت روزمره نمیشود . تکرار نمیشود . دستهای به جا مانده ی خونین روی ستون دست چندم است . اولش مال بهروز وثوقی بود . تکلیف خاتون و زن اول شوهرش در کش آمد فیلم روشن میشود و فیلم با همان اسبی که جان میدهد تمام میشود . هنوز روی صندلی نشسته ام . توی سینما با دوربینم عکس میگیرم . هیچ کس نیست . آخر سر من هم میروم . صدای اذان می آید . باز دوست دارم بروم بازار تجریش . دهان همه میجنبد . هر کسی یک چیزی میخورد .  توی گوشم موسیقی میگذارم و تا خانه را بدو میایم . چیزی از فیلم به یادم نمیماند مثل صدای هامون . مثل صدای هامون . مثل موسیقی محزون توی تیمارستان اش که رضا رویگری میخواند . راه رفتن با چادر مهناز افشار هرگز شبیه به در و دیوار کوبیدن های آفاق رخشان بنی اعتماد نمیشود . مثل گم شدن های پری در کاروان سرا ها نمیشود . مقایسه درست نیست اما سینما باید ذهن را سنگین کند . برمیگردم به چرخه ی همیشگی . به میز شام . به کتاب هایی که نصفه مانده اند و یادداشت های ناتمام دیشب . بر میگردم به خیابان های باریک خاطره . به چیزهایی که به یاد نمیمانند. فکر میکنم رفاقت برای مسعود کیمیایی  دلیل بودن است . یک اتفاق مهم است . هرگز از این رفیق ها و از این جوانمردی ها ندیده ام . همین اش . همین تصوری که میدهد را به یادم میسپارم و اینک مینویسم . متروپل خیلی هم بد نبود . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
ابن الوقت را یوسف انصاری ننوشته است !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٥
 

 

 

 

توی این دوره زمونه ی دغل و افاده ها   طبق طبق ، توی این دور زمونه ی سگ مصب که هنرمندجماعتمون اخلاقشون شده دنگی زدن توی صورت دیگری برای اداهای هنری ، یک هو کتاب ِ- ابن الوقت - رو دست میگیری بخونی ، شایدم نه این ابن الوقت ِ که تو رو دست انداخته و داره میخونتت . نمیدونی بخندی یا گریه کنی . برای کتاب خون جماعت که جلوتر از نوک دماغشون و زیر سیگاریشون هیچ چیزی رو نمیبینن جز خودشون توی آیینه ، گاهی سخته که قوه ی ادراک رو جمع کنن و نیرو رو بندازن توی دستشون و یه کف مرتب برای یوسف انصاریشون بزنن برای شاهکاری که بعد از سالها از لابه لای کتاب های آقایان ِ نویسنده و خانوم های نویسنده عبور کرده و خودش رو انداخته توی پیشخوان ِ کتابفروشی ها . روده درازی نکنم . وقتی ابن الوقت دستم رسید که آقای بوکوفسکی با هالیوود داشت منو اغوا میکرد تا بقیه ی جاده اش رو تا ته با لیوان های الکلی شگفت انگیزش برم . . . اونم با سرعت کم ، آسته آسته و خمیازه کشون . همین که کتاب دستم رسید ، زیر نور کم فروغ توی تاکسی چند خطش رو خوندم و میدونستم از اون کتابهاییه که یا باید زیرآبش رو این جا بزنم یا باید پرچم افتخارش را بالا ببرم . از اون کتاب هایی که با خودت ببری توی این اتاق و اون اتاق و توی دستشویی و هر جایی که میشه تنها بود . کم پیش میاد از این کتاب ها دست آدم برسه . اون قدیم مدیم ها کتاب های ممنوعه باهات این کار رو میکردن . حالا سالهاست ما از این حس و حال در اومدیم . مجبور شدم همه ی کارهام رو و خوندنی ها و نخوندنی هام رو ول کنم و بشینم پای این کتاب که داره  منو میخونه . این کتاب در پنج تکه نوشته شده . هنوز نمیدانم و نخواهم دانست اما فکر ِ من در تکه بودن ِ این 5 قسمت ، تکه تکه شدن و شرحه شرحه شدن و رنده شدن کتاب است . نه بخش شدن . کارش از بخش گذشته . پیش از کتاب با جملاتی که یک کم مغز ما را منور کند رو به رو میشویم . جملاتی از ادوارد گالیانو و یان کات ادگار آلن پو . . . تکه پاره ی اول در میدان ساعت میگذرد . حضور لک لک جا مانده و نحوه ی پرداخت به این لک لک جا مانده از کوچ پاییزی طوری است که گمان میکنی با یک تناسخ رو به رو هستی . هستی یا نه ؟ باید تا انتها خواند . در جملات ضد و نقیض شلاق میزند به زبانت . رویا/ کابوس . خواب/ واقعیت / برگشتن / برنگشتن./عقب/ جلو  آمدن / رفتن . . . جمله ها با ضد ِ تعریف خود شروع و تمام میشوند . البته این اتفاق تا انتهای رمان در زبان اثر تکرار نمیشود اما بخش اعظمی از جملات مهم کتاب آگاهانه با ضد خود پیش میرود . فکر میکنی که راوی خواب است گاهی فکر میکنی واقعیت پیش رویت است و پاراگراف قبلی خواب بوده . متوجه جریان سیال ذهن میشوی . دارد پیش میرود . ابرو بالا میاندازی و لب ورمیچینی که یعنی عمرا بتونی تا ته کتاب رو درست پیش بری آقای نویسنده و حالت رو میگیرم آخرش نمیشه که خوب تموم شه . همین جور پیش میروم . داستان را لو نمیدهم تا کسانی که هنوز کتاب را نخوانده اند کمر همت بسته بروند بخرند بخوانند تا لوطی خور نشود . شاید خیلی از هم نسلی های این میس شانزه لیزه بعد از خواندن کتاب ، اگر اهل اش باشند ، کیفور شوند . با روایت تر و تمیز راوی پیش میروی . از میدان ساعت میروی مسافرخانه ، میروی ، تیمچه ، رو به روی برادر ات میایستی ، از این زمان به آن زمان پیش میروی ، محصول یک ذهن سیال میشوی . راوی شک دارد . گمان میکند هر کسی را جایی دیده است . آمده تا خداحافظی کند و برای همیشه برود . با آهو . آهو کیست و چیست را خودتان بخوانید . فکر میکند خیلی ها را جایی دیده . بوی سوخته ی لباس هایش را توی تاکسی میشنوی . قصه گم و گورت میکند اصلا یادت میرود که چرا این لباس ها بو ی سوختگی میداده . درقسمت های بعد داستان به این سوختن رسیدگی میشود . یک جور خوبی . راوی احتمالا مردی است نویسنده ، لاغر اندام ، درون گرا ، کم حرف ، عمیق ، ساکت ، دقیق که میخواهد یک چیزهایی از گذشته را دوباره ببیند اما شک میکند که این کار درست است با نه .با آدم ها و زمان که رو به رو میشویم خودمان میتوانیم قضاوت کنیم . فضای داستان خاکستری است . شهر و مترو و همه ی آهنی شدن زندگی امروزه به دهان بزرگی که انسان ها را میبلعد تشبیه شده است . همه ی مکان های قصه به مرور و مثل همین روزهای خودمان دارد خراب میشود ، گود برداری میشود ، خاطره ها ویرن میشود . یک اصالتی دارد از بین میرود . یک صمیمیتی دارد رنگ میبازد . در نظر اول قصه گیج میزند ، با تغییر زمان و مکان ، داستان هم تغییر میکند . از هر حالی به گذشته و آینده میرود . مثل قسمت هایی از پازل میماند . بی اینکه بخواهی زحمت بکشی به هم وصل میشود . از بس روایت و پرداخت قصه استادانه است نباید زحمت ِ حل و فصل  اش را به خود بدهی . راوی رو به روی دکان ِ بردارش ایستاده ، این ابتدای داستان است . آیا روای لک لک شده است ؟ راوی کیست ؟ بازمانده ای از بوف کور صادق هدایت است ؟ زنان رمان زنانی هستند اثیری . آدم ها یا شخصیت های فرعی داستان مثل وهم ظاهر میشوند و در یک تاریکی فرو میروند . این راوی برادری دارد ، آرش اسمش است ، برادر کر و لال دیگری دارد که بابک نام دارد . این بابک حادثه آفرینی میکند . خواهری دارد که حضورش در قصه کم رنگ است . مادری دارد مثل همه و پدری دارد مثل همه که نقش اصلی ندارند . راوی خودش است و سایه ، خودش است و صدای درون اش . خودش است و خیال هایی که سراغش میایند . ادامه میدهیم خیال ها را میبینیم واقعی هستند . تا می آییم قضاوت کنیم از این ناخود آگاه به آگاهی دیگری در دنیای دیگر میرسیم . راستی ما خواب هستیم اگر پس وقتی خواب هستیم کجا هستیم و در خواب چه کسی سکان زندگی ما را گرفته است . قصه های فرعی رمان جذابند . پسری که در ساعت زندگی میکند . دختری که عاشقِ آیدن است و ارتباط اش با راوی در همان یک صفحه هم طنز است هم آخر غم است و نهایت انتظار است هم وقتی محو میشود یادش در یاد می ماند . مردی که کنار یکی از زن های قصه کنار استخر میاید و میرود و توی تاریکی محو میشود . مثل ِ اینکه وجدان خود راوی باشد . داستان که پیش میرود کسانی ظاهر میشوند که این بار آنها گمان میکنند راوی را یک جایی دیده اند . این بار آنها شک میکنند . پیرزنی که در قصه حضور دارد . پیری و تنهاییش . . . گوشه نشینی وانزوا و دل نکندن اش از دنیا . . . بوی مرگش را میشنویم اما او دودستی به خانه اش به خاطراتش چسبیده . اتاق بالایی اش را اجاره داده به راوی . راوی نمیداند شمع هایی که روشن کرده بوده سبب آتش سوزی خانه میشود یا اینکه بالاخره سیم ها اتصالی کرده اند . . . شک میکند . باز هم نمیدانیم کدام است . این بوی سوخته ی لباس ها که ابندا میخوانیم از همان زمانی میاید که راوی پتو به سر میرود تا کتاب ها و نوشته هایش را از آتش نجات دهد . این جا یاد هدایت و سوزاندن قصه ی آخرش می افتم . راوی قرار گذاشته تا تنها باشد و با زنش ای میل بازی در تماس باشند . انها برای هم یک جوری هستند که حس مالکیت ندارند . بیشتر این اتفاق از طرف راوی حاکم است . زن بالاخره حرف هایش را ته ای میل اش میزند و نصیحت هایش را میکند اما مزاحمتی ندارد مثل زن های امروزی نیست . راوی آدم های اطرافش را میبیند . انها او را بیشتر میبینند . در تبریز است . کتابی گرفته دستش میرود و روی نیکتی در پارک مینشیند . پیرمردژنده ای کنارش مینشیند که گدا هم نیست . صدای ساندویچ خوردنش و بادگلویش اعصاب راوی را به هم میریزد . پیرمرد میخندد . یاد پیرمرد خنزرپنزری می افتم . حضور کم و کوتاهی دارد اما باقی میماند در یاد . زنی که رو به روی اتاق ِ راوی است هم همین طور . کسی که با طوبا حرف میزند . طوبا کیست ؟ شاید خود راوی است . مشخص نمیشود . بعدا میتوانیم آن ها را همه چیز فرض بگیریم . زنی رو به روی پنجره ی اتاق راوی رخت می اندازند به بند . به بند میکشد لباس ها را . راوی فکر میکند که زن عمدا این کار را میکند . البته این روند فکر کرد ِ راوی نرم نرم و آهسته است . از ابتدا که از روزنه ی کوچک کنج شیشه زن را میپاید این را حدس نمیزند . شبیه راوی بوف کور که از گوشه ای بیرون شهر و سیزده به در را دید میزند میماند . تکه تکه های داستان را میخوانیم . در رمان نویسنده برای ما به عنوان مخاطب نامه مینویسد که او مرده است . مرگ نویسنده . حیوانی توی قصه میرود و توی تاریکی گم میشود . مردعلی جان ِ زنده میمیرد اما همین دیروز سر و مر  و گنده زنده بوده . . .. راوی از همه ی این اتفاقات آگاهی دارد . می افتد توی دام ِ مرد قهوه خانه ای . به زور راوی را میبرد به خانه اش . مدام میگوید که زنش اش از دیدن او خوشحال میشود . بخش اروتیک به شدت شگفت انگیز رمان ماجرایی است که در همین خانه که بالای سقفش اش سگ راه میرود می افتد . شاید سگ ولگرد است . پرسه میزند . مثل خیال . راوی را با سه دختر خوشگل و خندان و سرخوش تنها میگذارند و میروند . بیدار میشود میبیند لخت است . لباس هایش را برده اند و شسته اند . کی ؟ چطور دختر ها وارد اتاق شده اند ؟ همه ی این اتفاقات بخش کوچیک داستان بلند ابن الوقت است . زمانی که برگشته به شهر خودش . . . نمیرود به شهر به روستای نزدیکش میرود که پیش تر رفته بود . همه را میشناسد . انگار قهوه خانه چی میخواهد دخترهایش عمدا با راوی تنها بمانند . دختر قهوه خانه چی در سئوال او در مورد ماغ کشیدن گاو حرف هایی میزند که میشود تحلیل اروتیک از ان ارائه داد . دوشیدن شیر گاو و چگونگی برخورد با این کم خودش خیلی زیاد است . یوسف انصاری با کم گویی و ایجاز در کمال دقت همه ی تصاویر را به ما نشان میدهد . از پشت کلمه ها نماد ها و نشانه ها عور نمایان میشوند . انتهای رمان راوی بازگشته و میخواهد برخلاف فکرهای همیشگی اش عمل کند . برود پیش برادرش . باید کتاب خوانده شود تا ببینیم چه پیش می آید . یک ساختار دایره ای که آگاهانه . ما را و خود راوی را دور میزند و به نقطه ی اول میرسد . در این رمان اشکالاتی دیده میشود که میشود به ان اشاره نکرد . اما بد نبود اگر در مورد کتاب دده قورقود پانویسی داده میشد . یا جملات کوتاه ترکی پانویس میشد . شاید هم کلماتی که انگلیسی است به زبان اش نوشته میشد مثل ویندوز و وورد و اینها . . . 

 

 

 

 

در انتها ی نوشته ی گم و کوچک ام در مورد ابن الوقت که گمان میکنم یا در او جن حلول کرده و یا جدای از فرزند زمان بودن و به گذشته و ۀینده شیرجه زننده یک نویسنده ی تماشاگر اگاه پشتش ایستاده است . پشت جلد کتاب را مینویسم . یقین میدانم این رمانی است که نه تنها ترجمه خواهد شد . بلکه شاید یک روزی فیلمی هم از ان ساخته شد . . . این فضا من را به پدروپارامو برد . به بوف کور و عزاداران بیل برد . گاهی یاد یک چیزهایی از نوشته های خودم افتادم و فکر میکنم هر کسی این رمان را بخواند یاد یک چیزهایی می افتد از خودش که گم کرده و توی دلش بوده و هرگز ننوشه . 

( نمیشود در زمان جلو رفت و دید آینده ای هست یا نه و اگر هست آینده چه بلایی قرار است سر آدم بیاورد . میشود عقب تر رفت ، برگشت به گذشته و انقدر توی هزارتوهاش چرخید که ته همه چیز را در اورد ، آن هم برای آدمی که گذشته را انداخته روی دوش و هر جا که میرود  آن را هم با خود می برد . شاید برای همین آدمی مثل من نمیتوانست و نمیتواند با گذشته ای روی دوش برود به آینده  ، آن هم آینده ای که مشخص نیست چه بلایی قرار است سرش بیاورد . حتا نمیشود ماند توی حال ، حالا را میگویم ، همین دم و بازدمی که می آید و میرود ، به همین راحتی ، یکی متعلق به گذشته و دومی آینده ای که خیلی زود به گذشته بدل شده . سنگینی گذشته و ترس از آینده ای نامعلوم ، هر دو سالهاست معنای زمان حال را دگرگون کرده اند . )

تبریک میس شانزه لیزه ای خودم را به یوسف انصاری و قلمش در همین نوشته به صورت کوتاه و مختصر میچسبانم که یادگاری بماند . باعث افتخار هست که هنوز کسانی توی دنیا زندگی میکنند که تن به حاشیه و دور همی و افاده و ساده اندیشی نداده اند . شاید این رمان یک دزدی از یک کتابخانه ی خیلی باشکوه باشد یا یک دزدی هم نباشد یک احضار ارواح باشد . شاید این رمان را خوان رولفو در احضار اروحی که توسط یوسف انصاری شده ، گفته است . ، شاید هم نه یوسف انصاری در احضارارواحش صادق هدایت را وادار کرده تا نگفته هایش را بگوید . بله این درست است این . . . مگر میشود یک جوان هم نسل من بتواند به این پختگی بنویسد ؟ خیر این قصه را یوسف انصاری ننوشته است . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
چگونه عاشق و زیبا شویم با شبکه ی ریور !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۸
 

از آنجا که کشته مرده ی ترکیه شده ایم و سریالهایش را چهارچشمیدنبال میکنیم  ، بس غافلیم از اتفاقاتی که زیرپوستی از این شبکه ها به افکارمان تزریق میشود . یکی از به میخ کشیدنهای  ِ روان ِ هر انسانی موقع ِ دیدن یک سریال یا فیلم ، پیام های بازرگانی لا ینقطع ما بین اش است . شکر ِ خدا هر چقدر هم که این پیام ها طولانی باشد باز ما جلوی تلویزیون نشسته ایم و جا از جا تکان نمیخوریم . تسلیم نمیشویم . دو دستی به صندلی چسبیده ایم . جم نمیخوریم . میخواهیم ادامه ی سریال را هر جور هم که شده ببینیم . نبینیم چه خاکی بر سر کنیم ؟ باید یک جوری چای بعد از شام را بنوشیم ، باید یک جورش شب را تمام کنیم و بقیه ی سریال ها را ببینیم . ( نه یک سریال ، سخن از سریال ها ست ! )این سریال ها اگر زبانم لال مویی هم لای درزش برود باز خاله موندگارند . خدا میداند که زمان ِ تبلیغات ِ بین سریال طولانی تر است یا خود ِ سریال . بحث سر ِ هیچ کدام نیست . اصلا نوش جانتان . مسئله پیام ِ این پیام های بازرگانی است . پیام هایی که در انتها به یک جا میرسد . تخت خواب . شاید اول فحش بدهید و بگویید این طور نیست اما هیمن طور است . اینکه زیبایی چیست ؟ چرا در این پیام های بازرگانی این همه سُخن از لاغری میشود ؟ چرا این همه تبلیغ لاغر شدن داریم ؟ چرا میخواهیم لاغر شویم ؟ سُخن از زیبا شدن است . یک جور ضربه ی مدام مابین هر قسمت از سریال هست که تو زشتی ، تو زشتی ، تو زشتی ، ایکبیری تو زشتی ، تو پیری ، تو کوتاهی ، تو چاقی ، تو بلد نیستی ، ظرف و انتخابت خوب نیست ، خونه ات زشته . . . نحوه ی ارائه ی این محصولات و تبلیغات هم که اصلا یک داستان دیگر است اما سُخن از عاشقیت نیست ها ، سخن از تخت خواب است . اینکه ( اگر داروهای شیمیای را خریدید و دیدید باز هم ترازو همون عدد رو نشون میدیه بیایید از محصول ما خرید کنید . بیایید . بدویید و بیایید و در ماه 10 کیلو وزن کم کنید . حتی در خواب وزن کم کنید . حتی وقتی دارید میمیرید وزن کم کنید . محصول ما وزن شما را هی ده کیلو ده کیلو پایین میاورد و شما را زیبا میکند . وزنتان هم بر نمیگردد ! مانع بازگشت هم هست پس بیاید و از اندام خود لذت ببرید . ) خُب . . . آیا چاق بودن زشت است ؟ یعنی کسی که چاق است بدنش را دوست ندارد ؟ خودش که هیچ دیگران هم بدنش را دوست ندارند ؟ غلط کرده اند دو صد مرتبه که چاقند و چاقید بیایید و در دو سوت لاغر شوید تا از اندام خود لذت ببرید . حالا ببینیم لذت بردن یعنی چی ؟ آیا این لذتی که خیلی قشنگ و سرشار از امید گفته میشود مفهومی را منتقل میکند ؟ از اندام خود لذت بردن یعنی چه ؟ خود ِ لذت بردن یعنی چه ؟ لذت،  کلمه ی زشتی است ؟ لذت بردن چیست ؟ حاصل حرکت یک خاطره در واقع همان لذت بردن است که نیاز به شارژ شدن دارد . ارضا که بشود تمام میشود . غروب که بشود از بین میرود . تصاویر رنگ میبازند . ما مدام تصاویر را در انباری ذهن زنده و روشن نگه میداریم که دوباره آن ها را تکرار کنیم ؟ ما میترسیم که دگر بار دست ندهد . نشود . از ترس تب میکنیم . مدام میخواهیم همه چیز را مثل قبل زنده نگه داریم . میخواهیم جوان بمانیم . میخواهیم دو دستی بچسبیم به دنیا . میخواهیم خودمان را باور نکنیم . از خودمان دور باشیم . میخواهیم نقاب بزنیم . میخواهیم از خوردن غذا ها استرس بگیریم اما همه بگویند به به و چه چه . . . میخواهیم مثل مانکن تبلیغاتی بشویم . میخواهیم خواستنی باشیم . یعنی باید برویم دور همانی که هستیم را خط بکشیم و ماهی ده کیلو با یک کپسول جادویی لاغر شویم . اگر هم پیر هستیم و به خاطر افتادگی شکل و شمایل دستمان ناراحتیم و چپ چپ نگاهمان میکنند ناراحت نباشیم ( اصلا ناراحتیم . اصلا کسی پیش از این تبلیغ به این مسئله فکر میکرده ؟ ) بیاییم از این لباس های نامرئی تبلیغ شده بخریم و فکر کنیم دستمان همانی هست که دیگران میبینند و این خوب است . ضمنا نگران خروپف کنار دستی مان نباشیم . برویم برایش یک ساعت بخریم . ( شنیدن صدای خروپف بد است . غیر قابل تحمل است ؟ خروپف کسی که دوستش داریم یا علاقه بهش داریم اصلا شنیده میشود ؟ اصلا چقدر بد است ؟ جای نگرانی دارد ؟ ) اگر هم هنوز چاق هستیم و میخواهیم در 5 دقیقه  3 الی 5 سایز وزن کنیم اصلا مهم نیست بیاییم از این گن ها سفارش بدهیم . میاورند دم در خانه و تا بپوشیم از این رو به اون رو میشویم . اصلا( نگران ) نباشیم ! . . . آیا واقعا سایز این همه نگران کننده و پر اهمیت است ؟ چهره ، ژست و شمایل چقدر ملاک ِ شعور و ادراک است ؟ چقدر مایه ی زندگانی است ؟ چرا هیچ وقت تبلیغ عشق نمیشود . عشق . البته آن چیزی نیست که در این سریال ها به صورت سری دوزی پخش میشود و ما به دلیل پردازش درستش و اینکه مثل سریال های خودمان درش آب زمان نمیبندند بهش متصل میشویم . چاره ای هم داریم ؟ خب حالا بعد از دیدن یک سریال برویم روی ترازو . بخواهیم آن طور که آنها زیبا هستند زیبا بشویم . اگر کسی ما را نگاه کرد خوشگل باشیم ، که مایه ی یک ارتباط توووپ شویم . که در تخت خواب حرف اول را بزنیم . . .

اگر همه ی این ها را گن ها را . . . قرص ها را . . .ساعت ها را . . . از ما بگیرند ما چه هستیم ؟ موجوداتی دوست نداشتنی . . . با دماغی پف کرده و زشت و صورتی جوش دار و ترک روی شکم ! این بد است یا خوب . این ارزش گذاری های رسانه ای برای عمر شبکه هایشان بدون هیچ ارزیابی موجبات ِ انتقال یک جور مرض فکر میشود که درمانش هم آسان نیست . اینکه فکر کنی چقدر بدبختی که نمیتوانی بچه ات را بفرستی فلان پانسیون تا با بقیه تنیس بزند و زبان بخواند و فوتبال بازی کند . . . یعنی اگر این تبلیغ برای ملت میشود همه این قدر در سطح مالی بالایی قرار دارند که در دبی و ترکیه و استانبول بروند و یک ویلا بخرند ؟ چرا خیلی ها به نان شب محتاجند ؟ شاید همه میتوانند . بعد از دیدن یک سریال حجمه ای از نداشته هایت به تو هجوم میاورد . بماند که آیا سلطان ، خرم را میخورد یا نه ؟ آیا خرم سلطان را پرت میکند توی مستراح یا نه ؟ آیا کوزی گونی را میکشد و جمره کجا میرود ؟ همین خودش یک روز فکر آدم را مشغول میکند بماند وزن و وزنه و ترازو ، چون چربی سوز استفاده نمیکنیم احساس سرزندگی نکنیم . . . با همه ی نداشته ها سر و کله بزنیم . برویم جلوی آیینه از دماغمان ایراد بگیریم و فکر کنیم کاش رویش از آن دستگاه های دماغ کوچیک کن میگذاشتیم و یک گن میپوشیدیم و میپریدیم توی استخرهای آنتالیا . ای کاش ها . . . یعنی ترکیه و دبی این همه خوب است ؟ واقعا همه ی ملت برای کنسرت های این خانم ها و آقایان میتوانند بروند به این جاها ؟پس معیار برای زن و مرد میشود همان تبلیغ مریض . انتخاب و قلب و عاطفه اش را برای یک پلاستیک خرج میکند . باعث میشود خودمان را دوست نداشته باشیم آن چه که بهمان میدهند را قبول کنیم . واقعا حس خوبی داریم ؟ میزان درک از زیبایی میشود همان که مادل ها نشان میدهند . پس همه ی کوتاه ها و سن بالا ها و چاق ها دوست نداشتی هستند . . . .عجب !پس چرا امروز پیرزنی روی نیمکت خیابان پهلوی سابق و یا ولیعصر فعلی نشسته بود و در حالی که به بستنی ها نگاه میکرد التماس کرد برایش یک بستنی بخرم . هزار دروغ گفت تا فکر کنم قند دارد . تا مریض بودنش را باور کنم . تمام صورتش پر از کرک بود و ریش های بلند سفید تنگ داشت . مانتوی پاره پوره پوشیده بود و حسرت یک بستنی خوردن را میکشید . وقتی از بستنی فروشی پرسیدم آیا این کار ِ همیشگی اش هست یا نه ؟ گفت نه تا به حال ندیدندش . پس بستنی را بهش دادیم . داشت با چه لذتی میخورد و میخندید . لذت . . . لذتی که نمیشود تبلیغش کرد یادش داد . . . پس چرا توی اتوبوس ها همه مینالند . . . چرا اتوبوس های ما این همه مسافر میبرند و می اورند و اینترنت ندارند ؟ چرا هنوز توی صندوق صدقات با سیم پول جمع میکنند ؟ چرا تورم کمر همه را شکسته ؟ بهتر است برویم از آن قرص های لاغری بخوریم . رویش هم یک آرام بخش بخوابیم و فکر کنیم چقدر زنمان زشت است و صورتش چروک دارد و دماغش بزرگ است و چرا مثل سلطان نباشیم . فردا برویم یک نفر دیگر را که شبیه همین گن های لاغری است به خلوت ببریم و بعد هم سرش را ببریم یا سرش را بخوریم . کاش موهای زنمان مثل خرم سلطان بود . یا اینکه برعکس . کاش من هم هیکل زینب بودم و چشمان جمره ای داشتم و یک کوزی عاشقم بود . کاش که کوزی هم اگر نبود یک کسی بود . 

تعریفی که در سریال ها از عشق میشود پر از وابستگی ، تملک پذیری . . . میل به اسیری . . . تمایل به اسیر شدن . . . با گرز با سر یک نفر ایستادن را عشق میداند . . . بچه دار شدن را یک آرزو میداند . . . مدام از دست دادن . گریه کردن . به هم رسیدن . 

جز این سخن دیگری نیست . منتها دروغ چرا؟ وقتی سریالی استخوان دار است و مخاطبش را پا در هوا نگه نمیدارد مثلا مثل کوزی و گونی دوست داری همه اش را ببینی . دوست داری فکر کنی چرا این ها برای سریال هایشان در هر سکانس به اندازه ی یک فیلم سینمایی ما تکنولوژی دارند و بیشتر دارند و این همه نور و دوربین . . این همه شخصیت پردازی . . .اما تکرارش موجبات حال به هم زنی است . مدام عشقی تعریف میشود که الگو شده . الگو های اشتباه . . . اشتباهات همه اش خیانت است . همه ی مشکل خلاصه میشود در اینکه یک خیانت چقدر میتواند زندگی ها را خراب کند . هیچ عمقی در این سریال ها نیست . هیچ کدامش شبیه روزی روزگاری خودمان نیست . هیچ کدامش شبیه پوآرو های بدون سانسور نیست . هیچ کدامش شبیه 24 نیست . انبوه این عشقی های شبانه و تبلیغات دوچندانش مردم را به یک روزمره رسانده که گمان میکنند با دیدن این سریال ها دارند ادامه ی ماجرا را میبینند حال آنکه متوجه نیستند چقدر تکرار با اسم ها و عناوین مختلف دارند به خوردشان میهند و این مردم میخواهند . این ها میخواهند از این سریال ها الگوهای فرداعلا بسازند و شبیه شخصیت ها شوند حتی بروند خود خود ترکیه اصلا خانه بخرند . هر کتری پتری تحویل بدهی نوش جان میکنند . تازه تلفن را همین الان برمیدارند و از آن گن ها میخرند . خب اگر این سریال ها را نبینند چه کنند . یک بار شده واقعا بتوانیم شبکه های خودمان را با عشقی که نمیشود توصیفش کرد دنبال کنیم . چند وقت است سریال درست و درمان دیده ایم ؟ چرا صدا و سیمای عزیز و کار بلد ما این همه نیروی جذاب و با استعداد را ول کرده چسبیده به باند بازی و مرز های خودش و نمیگذارد فرهنگ سازی شود و سریال های درست و حسابی بیرون بیاید . از خیر تبلغیات خودمان بگذریم . یک جوری سفره ی غذا را نشان میدهند انگار نه انگار خیلی ها وسعشان نمیرسد . یک برنامه زیری شادی بخش داریم ؟ آیا شادی بد است ؟ کنسرت بدتر است ؟ آیا لبخند زدن زشت است ؟ آیا زیبا بودن خر است ؟ آیا هزینه برای خنده ی مردم گوساله است ؟ ما همیشه باید گریه کنیم . در پناهگاهِ فرار کدام را انتخاب میکنیم سریال های عاشقانه (مثلا ) ترکی را یا مرثیه های خودمان را ؟ انتخاب با مخاطب رسانه است ما که تلویزیونمان را طوفان برد و توی غار با اصحاب کهف در تاریکی عمیقی به خواب رفته ایم . 


 
comment نظرات ()
 
 
آزادی یواشکی شما تایید حماقتتان است !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۳
 

بعد از دیدن ِآمار و ارقامِ دوست داران و عاشقان ِ  صفحه ی مضحک ِ آزادی های یواشکی ، یک کم دچار ِ خجالت شدم و فکر کردم چند جمله اظهار ِلحیه کرده و حیرت و تعجبم را در این جا نقر کنم یادگاری خودم . 

واقعا آزادی چیست ؟ آیا برداشتن ِ یک تیکه پارچه ، لچک یا چاقچور از روی سر آن هم به صورت ِ یواشکی ته دل ِ شما غنج میرود و خوشحال میشوید ؟ اصلا فرض بر اینکه شما با سه ثانیه خنده و عکس گرفتن در یک جا و مکانی که واجب بر شماست لچک سر کنید ، تابو را میشکنید و لچک را سه ثانیه بر میدارید . سه ثانیه حس خوشایندی از یک کار خطا به شما دست میدهد . این اسمش آزادی است ؟ آزادی یواشکی خیلی ترکیب ِ پارادوکسیکالی است که اولی دومی را نقض میکند و دومی اولی را . فکر میکنم شما حتی نمیدانید آزادی چیست ؟ اگر با همین سه ثانیه میخندید ، شما نمیدانید خنده و در حال ِ خندیدن بودن چگونه است ؟ یک نمایشِ خنده یعنی شادی ؟ یعنی امنیت ؟ یعنی رهایی ؟ شما نمیدانید خوشحالی چیست ؟ نمیدانید آزادی در هر صورت چه تعریفی دارد . شما با تایید خود بر صفحات مجازی و خندیدن به این عمل ِ سر تا پا اشکال ، نادانی خودتان را مجددا تائید میکنید . آیا ما زن ها نیاز داریم تا آزاد باشیم ؟ آیا مردها آزادند ؟ بیچاره مردها که در هزار قید و بند هستند و صد باید و نباید و مرز برایشان کشیده شده که تنها به دلیل نداشتن مانتو و روسری دم نمیزنند چون ما به همه چیز به صورت ظاهری نگاه میکنیم . کاش اول از همه میدانستیم این آزادی باید یک معنایی برای ما داشته باشد . چگونه میشود آزادی را که کلمه است این قدر مثبت و صالح با تصاویر مضطرب و نیمه کاره ی چهار تا مو نشان داد و به لجن کشید . آزادی را به اشکال مختلف میتوان دید . رهایی و در قید و بند نبودن به قدری وسعت دارد که در انتها به روسری و شال و کلاه میرسد . آیا فکر و خیال و روح ِ شما آزاد است ؟ برای این که فکر محترم ِ شما آزاد باشد چقدر همت میکنید و تابو میشکنید ؟ چقدر در آرامش هستید ؟ شما دائم در کوچه و خیابان چشمتان روی صورت ِ بوتاکس کرده ی دوستانتان است و به گردن بند ِ بدلی فلان کسک نگاه میکنید و دائم هراس دارید که عقب نیفتید . میخواهید فوق لیسانس بخوانید تا کم نیاورید . میخواهید سر کار بروید تا پولدار شوید . میخواهید یک فعالیتی کنید که از خود فرار کنید بعد میروید و با روسری در آوردن شجاعت به خرج میدهید .  کاش همه ی لباستان را در میاوردید و خیال همه را راحت میکردید ! واقعا متاسفم ! در جایی که روح و جان ِ ما این چنین در زنجیر است . این چنین در کشاکش و در چنبره ی دیگران ، همسایه و فامیل گرفتار است چطور میشود آزاد بود . اینکه در غرب به لحاظ ظاهری آزادی وجود دارد ( برای پوشش و بیان ) سالها و نسل ها خیلی از سنت هایی که ما این چنین به انها پایبندیم را نداشته اند . دروغکی عید را تبریک گفتن . دروغکی ( دوستت دارم ) . دروغکی بودن وجود ندارد . چرا آرایش کردن در ایران و ترکیه و این خاورمیانه این همه باب است ؟ از بس ترس وجود دارد . از بس میترسیم خودمان از دیگران عقب بی افتیم از بس خود ِ خود را قبول نداریم . میخواهیم بهتر باشیم . نفر اول باشیم حال انکه میدانم که همیشه همه ی کسانی که این چنین دست و پامیزنند طفلکی ها آخر صف هستند . . . اینکه در تعارف کردن و بی خودی حرف زدن رتبه ی اول جهانی را داریم . . . ما حتی در انتخاب رشته ی تحصیلی آنقدر به بلوغ نرسیده ایم که نگذاریم جامعه به ما بگوید چه کنم چه نه . . . اگر بابا گفت برو و دکتر شو باید دکتر شویم چون دختر عمو هم دکتر شده و تمامش سر تعارفات و رعایت هایی است که آخرش سر از جای بدی در می آورد . میشود یک حس انتقام . این اشتباه است . . . من به عنوان ِ یک زن پوششی که در سرزمین بنده وضع شده را درست نمیدانم هر اجباری مزخرف است اما با توجه به هزار و یک مزخرف دیگر اگر هم این قانون وضع نمیشد خودم یک لچک سرم میکردم و بیرون میرفتم . این سرزمین ِ این قدر دروغ و هرز را دوست ندارم . از همه ی نگاه های کثیف بی زارم . . از اینکه مدام زیر ذره بین باشم و بخواهم نگران ِ همین که هستم باشم . . .از اینکه نگاه های زنان میرود روی موهای قرمزم . . .میرود روی لاک های رنگینم . . .یا میرود روی شمایلم . . . یا میرود روی سیگار توی دستم و قتی توی خیابان بی زارم . . . از همه ی پچ پچه ها بیزارم . . .از اینکه در حضور مرد های جامعه احساس بی امنی میکنم . . . بیشتر مردهای ما در مترو ها تکه می اندازند و میخواهند خودی نشان بدهند . طرز درست نشستن را هنوز بلد نیستند . . . از اینکه بیشتر مردها دوست دارند اگر باد میزند و موی تو پیدا میشود یک جووون نثار ات میکنند بیزارم . چرا در همچین کثافتی لچک سرم نباشد . . . اسم این هر کوفتی است من میخواهم که داشته باشم . پشت در خانه ام هر کاری دوست دارم میکنم . همه مان همینیم . . . آیا آزادی یعنی این ها ؟ ما در کافی شاپ ها صیغه میشویم . ما فقط توی خیابان ها با هم نمیآمیزیم . . . عقده ی همین را داریم . این ها همه از ترس می آید . از یک روح بی شعور و تربیت نیافته . اینکه در فضای مجای دائم همدیگر را با این رفتار تائید میکنیم برای من گریه آور است . آزادی برای خودش تعریفی دارد که به لحاظ من آن هم ناقص است . حتی پرنده با بال هایش آزاد نیست ما همیشه تا یک ارتفاع بیشتر نمیتوانیم اوج بگیریم . آزادی کامل برای بشر میسر نیست شاید روح بتواند یک جاهایی در یک شرایطی به آن برسد . من با این کارهای کوچک خوشحال و رها نمیشوم . آزادی یعنی بتوانی بدون ترس بنویسی . بتوانی بلند بخندی . صدای خنده ات همه جا را رنگ کند . یعنی بتوانی برقصی . مطمئنم اگر شما در ( آن ) و لحظه ی خودتان باشید و با همین نگاه و از ته دل توی خیابان برقصید کسی شما را نمیبرد . هیچ وقت از ته دل اشتباه نمیکند . هرگز . . . چون میگویند دیوانه است . در دیوانه بودن بمانید . شاید به یک بیداری برسید . اسیر ِ عقاید خود هستید و گیر داده اید به قانون مملکت . هر کسی دوست ندارد بلند شود برود به دهات برود به خارج از کشور اما لطفا چهره ی زن ایرانی که از آن دم میزنید را با این رفتار سطحی و نگاه پوچ لگد نکنید . هیچ کسی بدش نمیاید باد توی موهایش برود . تن به آب دریا بزند . از نگاه های شر و هرز دور بماند . . . در این جا ممکن نیست و یواشکی بودنش و تائید این یعنی آزادی دوچندان خاک بر سری است که حق تان است با این کارها همه را تحریک کنید به مجازات و محدودیت هایی که بدتر ازارمان دهد . لطفا این تائید خاک بر سری را انجام ندهید . . . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
چرا لیلا حاتمی را دوست ندارید ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٧
 

 

 

گذاشتم تا آب از آسیاب ِ اخبار بی افتد و بعد نوشته ام را روی دیوار این جا نقر کنم . ما کی هستیم ؟ مُشتی آدم ِ همیشه ناراضی و زورگو یا زورپذیر که برای اتفاقات ِ جامعه ، برای گرانی و مسائل کم اهمیت جُک میسازیم . ما چگونه آدم هایی هستیم ؟ کسانی پایبند به اخلاق ؟ اخلاق گرا ؟ کدامش هستیم ؟ از قوانین حاکم راضی هستیم یا ناراضی ؟ احتمال ِ عکس العمل رفتارمان همیشه قربانی داده است . این اتفاق به کررات پیش آمده . ما امتحان خود را در مورد ِ داستان های شگفت انگیز سینمایی و دم دست پس داده ایم . در مورد زهرا امیرابراهیمی . در مورد گلشیفته فراهانی . در مورد محمدرضا گلزار در مورد هر جزئ و کلی در کمال ِ آزادی آن قدر حرکت کرده ایم . حرف ها زده ایم و عکس العملش را از طرف ِ همان ها که مدام انگشتمان توی چشمانشان هست دیده ایم . پس چرا ازشان گله مندیم . . .آیا ما خود یک دیکتاتور ِ تمام و کمال نیستیم ؟ امروزه روز هر آدمیزادی با هر شماره شناسنامه با عناوین مختلف روی صفحات مجازی مُجاز و غیر مجاز مطلب میگذارد ، عکس آبگوشت و سوراخ جوراب و اسباب عکاسی و نجاری و فیلمسازی اش را میگذارد و هر حرفی که میخواهد میزند . ما ، همین ما که مدعی حقوق بشر هستیم از ترس . . . از بی امنی گدای یک توجه هستیم . خودمان را در حصار ِ مردمی با هر عقیده پنهان کرده ایم . ما نه خودمان را دوست داریم و نه دیگری را . جشنواره ی فیلم اصلا برازنده ی سلیقه ی ما مردم هست ؟ چقدر فیلم در سرزمین من مهم هست ؟ بارها و بارها ناله سرداده ایم و ای فغان کرده ایم که در سینما ساندویچ کالباس چه بوی بدی دارد و ما چرا درست نمیشویم ! بارها از سینماگران ایراد گرفته ایم . . . بارها اسم فیلمی که نمیدانستیم سرگذشت سازنده و نام فیلم چیست را در سینما دیده ایم و آدامس باد کرده ایم . فرهنگ سینما رفتن و تئاتر دیدن برای ماست ؟ آیا جز این است که برای سرگرم شدن به همه ی این اماکنمقدس سرمیزنیم ؟ بنده خودم را هم توی این آش در هم جوش میریزم تا کسی ناراحت نشود . حالا این مردم عزیز و فیلم دوست و دنباله روی جشنواره امسال برای فستیوال کن چه سوز و بریزی کردیم ؟ توجه همه جلب میشود به رفتار و لباس سرکار علیه لیلا خانم ِ حاتمی . رفتارش را دوست داریم یا نداریم ناگهان بی هیچ تفکری درگوشی و این ور و ان ور آن قدر ذکرش میکنیم که آن کسی که حرفی نمیزد هم بعد از چند روز 4 کلمه حرف بزند و ما خیلی خوب میدانیم این عکس العمل ها چگونه است . شاید اگر این ما مردم . . که سرشار از عقده های جنسی و بیماری های اضطراب هستیم برای کوچکترین مسئله ای خوشحالی نمیکردیم و بازیگر خیلی دوست داشتنی مان را با دو تا عکس رها میکردیم این همه اخبار بیرون نمیریخت که باز هم برایش فحش نثار کنیم . تشویق کردن ما و یا محکوم کردن به معنای حل شدن ِ یک قضیه در ذهن نیست . یعنی ما این همه روبوسی ندیده ایم که با یک عکس این همه دچار شعف میشویم و یا اخبارش میکنیم !؟ ما این همه غیرعادی با یک پدیده ی عادی برخورد میکنیم و طوری آن را و علیه آن را پر رنگ میکنیم که تنها و تنها نشان دهنده ی ذهن ِ بیمارمان است . این ماییم که برای هر اتفاق ناچیز بزرگ نمایی میکنیم . . . تا شب هایمان پر خبر شود تا از تنهایی و بی عشقی فرار کنیم و برای این فرار لیلا حاتمی را له و لورده میکنیم یا برعکس ازش بت میسازیم و اسطوره اش میکنیم . اگر لیلاحاتمی را دوست داشتید هرگز در تکثیر رخداد مذکور به تکثیر نمیافتادید زیرا که نتیجه ی این رفتار عکس العمل دارد و باید داشته باشد و ما به آن عکس العمل آگاهیم . غیر از این نیست . 

همه ی داستان کن و فیلم هایش و رشدی که به لحاظ سینمایی میتوانیم بکنیم یا تجربه ی جشنواره ای را دور میریزیم و میرویم سراغ لباسی که همه فهمیدیم  عتیقه است . خانم شاه حسینی کی هست و چه تبلیغانی که این وسط نشد بی اینکه خرجی برایش بشود . گردهمایی همه ی ما روی دنیای مجازی از ترس تنهایی به سود خیلی ها تمام شد . آیا روبوسی کردن عیب است . اخ است . بد است . دست بوسی و روبوسی از وقتی شعر بود در جملات و بیت ها بود و اینکه این اتفاق ساده ی روبوسی خانم حاتمی با آقای ژیل ژآکوپ از سادگی میافتد و برای ما افتخار میشود و برایش داستان میسازند و ازش به عنوان اسطوره ی رفتاری حرف میزنند یعنی چه ؟ ما همیشه در موج سواری اتفاق های هرز و بیهوده یا پیش پا افتاده یکتا بوده ایم . حال در سرزمینی که میشناسیم قوانینی دارد می اییم بازیگری که دوستش داریم را با این رفتار بزرگ تر میکنیم ؟ پس شما لیلا حاتمیتان را چگونه دوست دارید ؟ بنده به دلیل اینکه بارها و بارها در نوشته هایم ایشان را به عنوان یک بازیگر سینمای ایران درجه یک نمیشناسم در این مورد هرگز حرفی نزدم . جایی که شناخت ما باید بر اساس ِ تجربه و مشاهده ی جهانی باشد به زعم من لیلا حاتمی عضو کوچکی از آن پیکره ی بازیگری است . . . هرچند مقایسه اشتباه است ولی خب ما در تئاتر همین سرزمین بازیگرانی داریم که از قالب بازیگر بیرون آمده و آرتیست هستند و شیوه و چگونگی بودنشان خیلی با تکرار بغض های یکدست و خوشحالی های یکدست لیلا حاتمی در تمام طول و عرض دوره ی بازیگری اش فرق دارد . . . بنابراین با توجه به دیده ها و مشاهداتم ایشان جزو بازیگران مورد علاقه ی من نیستند . اما از انجا که همه ی دوستان عاشق ایشان هستند و تهیه کننده ها ایشان را ضامن گیشه میدانند برای من و مردمی که این چنین پشت و پناه بازیگر محبوبشان هستم متاسفم . متاسفم که با باور ها و عقده ها و سرگرم کردن خودشان برای یک اتفاق گذرا این چنین کردند . شاید اگر این اخبار و نوشته های دنیای مجازی روی زبان دیگری برای جهانیان عرضه میشد به عقب افتادگی مردم ما بیشتر میخندیدند تا آنهایی که بدمان می آید ازشان و همیشه دست به یقه شان هستیم . خیر شما لیلا حاتمی را دوست ندارید . چطور این اخبار در مورد نیکی خانم کریمی در همین موزه ی سینما ی خودمان وقتی در مقابل دوربین های خودمان و با روبروسی عزت الله انتظامی رخ میدهد خبر ساکت میشود چون نیکی کریمی مدت هاست ضامن گیشه نیست و شاید تهیه کننده ها به دلیل اینکه ما دوستش نداریم دوستش ندارند ولی چون لیلا را دوست داریم هنوز لیلا حرف اول را در یک فیلم میزند و ما این برتری ها را با مقیاس تفکرمان انجام داده ایم و با همین عقده ای بودن برداشتیم یک هیچ را به یک تیتر یاهوو رساندیم به راستی شرم و حیا و عقل هم هست ؟

البته خانم مهرنوش شاه حسینی کت این لباس بسیار زیبا بود اما روی هم رفته دامنی داشت که بیشتر برازنده ی دختربچه های نوجوان بود . به هر حال برای شما این حواشی بد نیشد . دم شما گرم !

خب . . . 

به راستی هوشنگ سیحون که بود و چرا درگذشت و ...؟

حال تمام کسانی که تا به امروز یک بار هم سیحونی ها را نمیشناختند و پا به گالری اش نگذاشتند و معماری را مورد توجه و دقت قرار نمیدادند دم از ای وای و واویلا میزنند و خیلی راحت مسیر اشتباهات و نتایجش را سر جایش میگذارند و مثل موج میروند به مرز های پوچی . کی بناست اندکی تفکر داشته باشیم و مسیر اندیشه مان را درست کنیم نمیدانم . 

 

همه ی ما میدان ونک را میشناسیم . مدت هاست بوی گند چاه و فاضلاب و جوی آبش از دو ایستگاه اتوبوس به ونک مانده به مشام میرسد . . . کسی برای این بهداشت سر و دست نمیشکند و داد و فغان نمیکند . کسی برای یک شعر یا یک چرند این همه به وجد نمیاید . . . کسی برای گرانی و بی کاری و هزار مشکل دیگر این سرزمین تره خورد نمیکند . . . دل برای آب هایی که در اصفهان و ارومیه خشکید نمیسوزد . . . فقط بیماری تنهایی و عمیق نشدن در احساسات . . . فرار از این بیماری و بودن در جهان مجاز و شکر در آتش اخبار دم دستی ریختن شده است وسیله ی خرج کردن زمانمان . مقصر کسی نیست . خودماییم . کاش برای همه چیز این همه دقیق میشدیم و این همه احساس به خرج نمیدادیم . کاش !


 
comment نظرات ()