جزیره در کهکشان

 
هوموریباس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٠
 

 

هوموریباس


وقتی ( کلام ) بار ِ معنی خود را نمیتواند به دوش بکشد ، موسیقی ، رنگ ، نور ، بیداری و هوشمندی یک ( ضرورت ) میشود تا در ارتباط بین انسان با انسان یا به صورت تخصصی ، مخاطب و بازیگر ، تماشاچی و صحنه ، مخاطب و بازیکن ، دال و مدلول ، پادرمیانی کرده و پتانسیل ِ آن کلمه را منتقل کنند . ادبیات ، شعر ، شاعری ، گفتمان ، هرگز و هرگز نمیتواند یک وسیله ی ارتباطی مستقیم باشد . برای همین در هر نمایشی ، موسیقی ، در هر سینمایی نور و گریم و دوربین و در هر نقاشیی ، قاب و حاشیه لازم است تا کاملش کند . اما در موسیقی و حرکت و نور ، بازوی کمکی نیاز نداریم . این فرق بین هنر دیونوسوسی و آپولونی است . وقتی برمیگردیم به نمایش و تئاتر ، میبینیم که بیشتر نگرانی مجذوب کردن ِ مخاطب را داریم تا اصل ِ تئاتر را . تا آن رسالت ِ ابتدایی را . آنقدر به حاشیه اش میپردازیم که از یک ور بوم می افتیم و انقدر این تکرار میشود که عادتش موجبات امنیت خاطر ِ اساتید و حضرات داور و دانشجویان ِ قاضی را فراهم کرده و یک اصل میشود . گاهی خیلی از خود ، از توجه به خود دور میشویم . به همین دلیل نمیتوانیم در هنر آن طور که لازم است دست بر اعصاب ِ طرف ِ مخاطب کشیده و ارتباط بر قرار کنیم . بگذرمی از این که سخن و حرفی که باید گفته شود چیست . مهم هم هست که ( چه چیزی برای گفتن داریم .) گاهی فلاسفه ی اساتید میگویند مهم نیست که چه میگوییم ، مهم است که چگونه میگوییم . گاهی هم نه چگونگی بیان مهم است و اصلِ حرف بهانه . به هر تقدیر همین بی جوابی خود چالشی است که به نظر من هنر از آن است و آن از هنر . 

 

آن چه که سلیقه ی ادبی و نمایشی متداول هست ، معمولابا اصل ِ ادب و نمایش فاصله دارد و از آنجا که طرف دوم این کفه ی ترازو مخاطب است ما در بیشتر آثار نمایشی ، کار را رها میکنیم به تزئین آن چه که گیشه و سرگرمی مردم را فراهم میکند میچسبیم و همین ما را از اصلیت می اندازد و مای بیچاره همیشه درجه چندم باقی میمانیم . بارها و بارها نمایش ها و سینما ها و سریال ها ی مختلفی را دیده ایم که دلمان را زده . گاهی خجالت میکشیم که بگوییم دوستش نداشتیم چون - خیلی ها - دوستش دارند و باب سلیقه ی مردم یا عموم یا اکثریت است . درخصوص تئاتر ، بدن و بیان همیشه اهمیت داشته است . بیان به دلیل سهل الوصول بودنش و ( ظاهرا ) ساده بودنش از بدن پیشی میگیرد . برای همین در نمایش ها بیشتر به دیالوگ میچسبیم و پر چانگی میکنیم و حرف میزنیم . بیشتر بازیگر های تئاتر ِ ما از داشتن ِ بدن ِ درست ، کاربردی کردن اندام و پیکره شان دور هستند . ندارند . نمیدانند و بلدش نیستند . اگرببینیم کمتر ورزش میکنند . کمتر نگاه میکنند و کمتر میتوانند حتی تقلید کنند آنها تنها کاری که انجام میدهند ( خودشان) هستند . این از منظر ِ پیشگی ، خیلی فاصله دارد و دور است . این دور از تقلید و محاکات ِ آن است . بعد از مدت ها تکرار ِ نمایش های پُر دیالوگ ِ پر گوی اقتباسی یا باب سلیقه ی مدیران ِ کج سلیقه ، میروم سراغ ِ تالار حافظ ، برا ی دیدن ِیاسر خاسب ، به ویژه . . . هما و جنگجویش را خیلی به یاد دارم . گِل اش را . گمانم گِل را خیلی از نمایشی ها دیده اند . هوموریباس ، حرف نمیزند ، حرکت میکند و با موسیقی تو را به فکر وا میدارد . که حدس بزنی در عرض و طول زمان گمان کنی و تو را محکوم نمیکند . شاید این کار که بدن در آن نشانه میشود و حالات و حرکات دسته جمعی و موسیقی پیشش میبرد بیشتر به نظریه ی تئاتر فیزیکال و یا نظریه ی آنتوانن آرتو برمیگردد و همین باعث تمایز و تفاوت این نمایش با سایر تکرار های صحنه ای میشود . 

 

پس وقتی نمایش با چکش ِ کلمه به تو دیکته نمیکند که چه دارد میگوید و تو ( باید ) چه برداشت کنی چگونه میشود در موردش مطلب نوشت . اینکه نمایش هوموریباس در مورد یک خلقت است . از آغاز تا انتهاست . اینکه از زایش تا مرگ را با موسیقی و فرم نشان میدهد . بی اینکه از ابزار کلمه استفاده کند . در این شیوه به شدت از خلاقیت استفاده شده است . خلاقیتی که در کارگردانی ، در بازیگری ، در فرم ، در موسیقی در نور و در صحنه میتوانیم ببینیم . شاید شبیهش را در فیلم ها یا در خواب ها یا در خیال دیده باشیم یا به خاطره ی دورمان در کودکی برسیم . خوبیش به همین است که نمیتوانی از تئاترش حرف بکشی . تئاتر هوموریباس خودش در سادگی و پیچیدگی محض حرفش را میزند . تو باید با ان همراه شوی . کافی است نگاهش کنی . مطمئنا دوستش خواهی داشت و لازم نیست برایش شعر ببافی و فلسفه . سادگی آن ویژگی آن است . به لحاظ معنا . بازی بچه های روی صحنه که جانشان را به مخاطره می اندازند  حیرت آور است . از آن دست کارهایی است که در سرزمین من کم دیده میشود . 

تنها پیشنهادم این است که به دیدنش که می ارزد هیچ . کار درست و درمان است . 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
کنسرت آنسامبل مسایا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٩
 

 

چند وقتی بود میس شانزه لیزه که از حضور در هر (جمع ) و هر کار ِ (جمعی ) گریز داشت ، هیچ خوش بین نبود . به هیچ چیز ِ جمعی و کاری که محصولش تداوم حضور ( یک جمع ) باشد ، اما یکی از روزهای گرم و داغ ِ تابستون که از آسمون آتیش میبارید و کولر ها هر چی زور در چنته داشتند روانه ی اتاق های روزمره میکردند و باز هم همه چیز گرم بود و کلافه کننده ، به سرش زد  تا برای کنسرتی که آوازه اش رو شنیده بود گردنی توی طبقه ی سوم ( رودکی ) بکشد و حس ِ کنجکاوی ش رو جواب بده ، خلاصه که همه ی این سختی گرما و نامردی دوستانش رو فراموش کرد و نشست توی اتوبوس و روانه ی تالار وحدت شد . همان جا که خاطره ساز است . همان جا که خیلی خیلی ازش خاطره دارد و خیلی آدم های خاطره ساز از درش رفته و آمده اند و کیابیاداشتند و روزی روزگاری بود که نیست شده و نابود . اما امروز هم به لطف ِ بعضی آدم ها هنوز جانی به ساختمانش مانده . . . طبقه ی سوم تالار که هنوز چوب قهوه ای تاریخی اش بهش وصل است ، سالنی است که شاید هر نوازنده و هر موسیقی دوستی دوست دارد در آن حضور داشته باشد . یا تماشاچی و مخاطب باشد یا هم که نه نوازنده باشد و روی صحنه . قدمت و قامتش خیلی اصل و اصیل است . خود ِ همان جا ، مکان ِ مقدس است . میس شانزه لیزه کوله ی سنگینش را به دوش میکشید و از پله ها بالا میرفت و همین شنیدن موسیقی و سر و صدا و دست و داد و بیداد و تئاتر برایش یادآور روزهای زنده ی تئاتر و دانشگکده بود و همین بس بود . اما باید به آن سالن چوبی میرسید . خبر را پیش تر خوانده بود . بنا بود تمرین موسیقی را بشنود که برای سیاهان آمریکا بوده ، یک جوری جریان ساز شده ، توی کلیساها اجرا میشده . همین دوری از قاره ی امریکا ، همین دوری از آدم های سیاهپوست ، همین نشنیدن یا کم شنیدن موسیقی در کلیسا بهانه ی خوبی برای بودن در این تمرین بود چون هیچ کدام دم دستی نبود . 

میس شانزه لیزه وارد سالن میشود ، صدای سازهای کوبه ای بلند است و رهبر ارکستر که اسمش ( هانیبال یوسف ) است ، در حال مشاهده است ، این مشاهده یک جوری ، شنیدن و دوباره شنیدن است ، در حال ِ دیدن و روئت گروهی که شامل ِ نابینایان ِ تیزهوش و بینایان ِ با انگیزه ای است که از اقصانقاط جمع میشوند تا یک ترکیب کامل شنیده شود ، یک مجموعه صدا . واحدی پر از اصوات ِ رنگارنگ ، موسیقی مرموز و دوست داشتنی . در این میان خانم (گلاب آدینه ) هم هست ، ایشان با مهربانی و منش ِ خودشان سعی میکنند به گروه ِ کُر که چهار ساعت سرپا ایستاده اند ، طرز ِ ایستادیی درست را آموزش دهد . یک ایستایی مخصوص این کار ، یک رفتار ِ کُری که این موسیقی میطلبد . بعد از اینکه یک میس شانزه لیزه ی خسته در این اصوات غرق میشود ، از دنیای روزمره کنده میشود و همه ی گرمای تابستان را پشت در همین اتاق بزرگ تاریخی خوش صدا خاک میکند و با دوربین وارد ِ صحنه میشود و تا زیر و بم همه ی سازها را از لنز دوربینش نگذراند دست بردار نیست . یک جوری موسیقی غیر کلیسایی کلاسیک که از دل همین موسیقی کلیسایی برخواسته است تکرار میشود ، بعضی اوقات نوازنده ها اشتباه میکنند یا گروه کر دوباره باید قسمتی را مجدد بخوانند . هر چه هست در همین تکرار است که درست میشود . 

 

 

 

 

میس شانزه لیزه و گروه و دوستانی که میانشان احساس ِ نزدیک بودن و از یک قاره ی دیگر آمدن میکند در زنگ تفریح و زمان کوتاه استراحت در مورد کارهایی که قبلا کرده بودند حرف میزنند . میان آن همه بعضی آشنا هستند ، بعضی ها نابینا هستند و در شگفتی تمام چقدر کارشان را خوب انجام داده اند . همه ی اینها ، همه ی این تلاش ها ، همه ی این زنگ تفریح ها ، خود ِ زندگی است ، این جا تالار رودکی نیست این جا یک عبادت گاه است که میس شانزه لیزه در آن یک روز ، زندگی اش را و زمانش را به آتش نکشید ، آن را با کسانی قسمت کرد که همه ی دستها و نگاهشان برای این بود که سه روز اجرا داشته باشند و بتوانند تماشاچی ها را از کار ِ تازه ی خود که کمتر پیش می آید در سرزمین شان اجرا شود ، اجرا کنند ، همه ی این ها لذت است و تمام شدنی و خیلی حیف است که روزهای بعد و روزهای بعدتری این تداوم کارهای خلاقه نباشد . بعد از زنگ تفریح گروه که خسته از تمرین هستند با انرژی که در زنگ تفریح گرفته اند با سرزندگی میروند و پشت سازهای خود مینشینند و به حرف ِ رهبرشان گوش میدهند . دیدن نگاه های گروه ، درامز و پیانو و ساکسیفون و طبل و اصواتی که در میان این ها حرف و حدیثی دارد خیلی دوست داشتنی است . 

بعد از اتمام تمرین روز ، شب شده . هوا تاریک میشود . همه ی گروه به هم خسته نباشید و ( تا فردا ) میگویند . 

 

 

میس شانزه لیزه بعد از اینکه تالار رودکی را ترک میکند ، آهی از سر حسرت میکشد که سازش را به گروگان گرفته اند و دیگر نمیتواند لذت پشت ساز نشستن را تجربه کند . تن به روزمره ی همیشگی میسپرد و در تاریکی شب غرق میشود . همه ی صداها کم رنگ میشوند و ته مانده اش در ذهن میماند . . . به خانه برمیگردد و عکس ها را دوباره نگاه میکند . . . از دل آنها ، خنکی ، صدا ، هماهنگی ، نوا ، صدا ، هم صدایی ، یک صدایی و وحدت بیرون میزند و شب را رنگین کمانی میکند از صدای ساز و خاطره . 

کنسرت آنسامبل مسایا به رهبری هانیبال یوسف در روزهای 11 و 12 و 13 تیرماه در تالار وحدت برگزار خواهد شد. اشعار قطعات به زبان انگلیسی است و یک قطعه فارسی نیز در کنسرت اجرا می شود.

 

www.tiwall.com/music/hanibalyousef

http://www.musicema.com/node/203795

رایسا آوانسیان، مازیار واحدی، هادی آریج و یاشار کاظمی خوانندگان این کنسرت خواهند بود و اعضای گروه کر را در بخش سوپرانو ورونیکا ملک‌داوودی، رامسینا ملک‌داوودی، ویدا محمودی، گوهار باغومیان، رایسا آوانسیان، الهام بخشی، مانیا حامدی، بهاره موسوی، لیلا مغان، مریم بحری، نکیسا نعمت‌نژاد و فری‌مهر حاکم‌زاده و در بخش آلتو شهپر مظلومی، آزاده رمضانی، آریان فدایی، پردیس مسیح‌پور، الهام نوبخت، ماندانا خلوتی، نورا هاشمی و در قسمت تنور یاشار کاظمی، هادی آریج، سهیل متین، صالح صالحی، حسین پاییزی، سهند فراهانی، سعید جعفرنژاد، احسان کریم‌خانی و در بخش باس مازیار واحدی، فراز تعالی، ریموند موسسیان، علیرضا مجد، تیام یوسفی، علی اردو، علی باقری و شاهین خلیلی تشکیل می‌دهند..

در این کنسرت، نوازندگان توانمند و برجسته‌ای همچون سردار سرمست (پیانو)، ایمان جعفری پویان (ساکسوفون)، مهراد هزارخانی (گیتاربیس)، سینا پرتویی (درامز)، محمد شعبانی و عرفان قوی‌قلب (پرکاشن) و امیرعلی رحمانی (دی‌جی‌ری‌دو) ارکستر را همراهی می‌کنند. سعید محمدعلی به‌عنوان مدرس سلفژ و پیانیست گروه کر و عرفان قوی‌قلب به‌عنوان مدیر هماهنگ‌کننده آنسامبل مسایا در این اجرا با ما همکاری داشته‌اند. همچنین بانو گلاب آدینه نیز با حضور پرمهر و پرافتخارشان به‌عنوان «هماهنگ‌کننده حرکات» در کنار گروه حضور دارند.

مقداری عکس را سنجاق میکنم به خاطره ی امشب . 


 
comment نظرات ()