جزیره در کهکشان

 
بهجت صدر ، نخستین بانوی نقاش نوگرا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۸
 

بهجت صدر 

 

 

5 سال ِ پیش ، بهجت صدر را به آتش کشیدند و همان طور که خودش خواسته بود ، دفن اش نکردند ، مزاری ندارد تا بر سر ِ مزارش بروند و گُل و یادگاری بگذارند ، عکس بگیرند و نمایش بدهند . آرزو داشت، مرگش در آب باشد و چنین شد . در دریا سکته کرد و دار فانی را وداع گفت . او پیش تر از زنان ِ مشهور ِ زمان ِ خودش در شبکه های اجتماعی و آموزشکی و کار حضور پیدا کرد . یک دهه از ایران درودی که او نیز نقاش پیشگام ایرانی محسوب میشود زندگی کرد و کمتر کسی میداند که وی معلم نقاشی فروغ فرخ زاد بود و در زمینه ی دوبله نیز کار کرده است . از خصوصیات ِ وی ، نداشتن ِ فن بیان و سخنرانی ست . . . روشی که میشود با آن خود را مطرح کرد ، شاید به همین دلیل است که کمتر او را به عنوان نخستین زن ِ نقاش ایرانی که تحصیلات ِ اکادمیک دارد و برای این رشته بورس میگیرد و به خارج از کشور سفر میکند میشناسند!  چون او اهل ِ حاشیه و مصاحبه و سوز و بریز هایی که مخصوص این رشته است نبود . در یک انزوا با تفکری که سر منشا و مبتکرش تنها خودش بود سر و کله میزد . کافی است به تابلو های او نگاه کنیم . قدرت ِ دستان ِ او را در ( برداشتن ِ رنگ ) میتوانیم ببینیم . به گفته ی خودش او رنگ روی بوم نمیگذارد او رنگ از بوم بر میدارد . 

او نه تنها به عنوان ِ یک نقاش ، بلکه به عنوان ِ یک زن ِ نقاش ، به تنهایی در مقابل ِ دهن کجی های افراد کوته فکری که میخواستند کارهای وی را نقد کنند و توسر کار بزنند ایستاد . زیرا به حس اش و به کارش ایمان داشت . او در زمینه ی عکاسی ، کلاژ با عکس و آینه و کرکره و نقاشی مبدا بود و آثارش جزو پیشگامان محسوب میشود . به قول خودش روحی بی قرار داشت و مدام باید کار میکرد و از راکد بودن خوشش نمی آمد . 

بینش ، حرکت ، تلخی و شور و زندگی در کارهای این هنرمند برجسته ی تاریخ کشورمان دیده میشود . باید یادمان باشد که او متولد 1303 میباشد . یعنی 90 سال ، نزدیک به یک قرن پیش متولد شده است . زمانی این عصیانگری ها را در داخل کشور و خارج از کشور انجام داده است که مادر بزرگ های ما ( که همزمان با وی بودند ) شاید حتی نمیتوانستند ریاضی یاد بگیرند یا در اجتماع حضور پیدا کنند و اصولا طبق سنتی که در ایران وجود داشت سواد و دانش یک زن اگر از متوسطه بیشتر میشد دانشمند بود . پس ایشان در زمان خود ، به عنوان یک زن ، به شدت با سختی های اجتماع و برخورد های اجتماع رو به رو بودند . این را همه میدانند که تا به امروز شرایط نامساوی کار و حقوق برای زن ها همواره در قانون و سنت ایرانی جماعت وجود داشته و کسی که در کسوت هنرمند باشد و با جامعه ای سنتی و مردانه بخواهد دست و پنجه نرم کند باید شهامت داشته باشد . به خصوص اینکه این مقاومت یک تنه باشد . اجتماع ِ ما در مقابل ِ ورزیدگی زنان همیشه جبهه گرفته . امروز که این نوشته ها را در این وبلاگ مینویسم حرف از تفکیک جنسیت میشود ، صحبت ِ بهداشت ِ روانی و کار درمانی در اجتماع نیست ، امروز وضعیت به مراتب از آن دوره ها بحرانی تز است چون در مقابل ِ یک دگماتیسم در این قرن باید مجدد مقابله کرد . اتها فرق آن گذشت زمان است و گمان ِ تحصیل و دانش اندوزی سردمداران ، عدم ِ حضور زن در جامعه . . . به مراتب ،بیشتر شدن دلنگرانی ها . . . بهجت صدر در گفته های خودش یاد میکند که در ضمن ِ تحصیل دانشکده وسایل نقاشی و بوم و رنگ در اختیار دانشجو ها قرار میداده است . اتفاقی که تا به امروز برای هم نسلان من رخ نداده با وجود شعار ِ ( استقلال ) پیش میرویم ظاهرا یک کج فهمی ریشه ای هنوز در ذهن ِ خانواده های ما و خانواده های آقایان وجود دارد و هرگز به اتفاق های هنری و آدم های اهل اش توجه نمیشود . 

بهجت صدر به اشیا ، طبیعت ، درخت و بافت به عنوان ِ یک فیگور نگاه میکرد ، عمچنین از پنکه ، کرکره و اشیا در بافت نقاشی هایش رد و نشان باقی مانده است . منزل وی به عنوان یک موزه و کارهایش از موزه ها دزدیده شده است . وی اهل ِ تملق و جمع کردن ِ یک عده در اطراف خودش نبود و ساکت خاموش شد . سالها با سرطان سینه مبارزه کرد و با روحی با نشاط به زندگی خود ادامه داد . او توانست سرطان را شکست دهد . 

وقتی زن جوانی بود و آثارش در نمایشگاه مهمی شرکت داده شد اولین اثر خریداری شده از آن نمایشگاه توسط فدریکو فلینی انجام شد که اثری از او بود . شاید کمتر کسی بداند که تابلوی نقاش زن ایرانی اش در خانه ی  فیلمساز محبوب ایتالیایی اش هست . در چنین روزی ، 5 سال پیش ، وی در آب ها جزیره ی کورس در جنوب فرانسه سکته کرد و برای همیشه رفت . جسد او در گورستان پرلاشز فرانسه به آتش کشیده شد و برای همیشه به دل طبیعت رفت . یادش گرامی . 

برای دیدن مطالب بیشتر به ادامه ی مطلب توجه کنید . 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه در سینما چشم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢
 

میس شانزه لیزه وقتی به خودش آمد ، دید وسط ِ باغ فردوس ، دراز کشیده است . فواره های باغ دیگر سربلند نبودند ، صدای جیرجیرک می آمد و درِ باغ بسته شده بود . میس شانزه لیزه به خودش که آمد دید سیگارخاموشی میان انگشتانش مانده . فهمید که سیگار را روشن نکرده به خواب رفته . کبریت لازم نبود . پروانه ای سر سیگار نشسته بود که روشنش کرد . پروانه پر زد و رفت . این وقت شب ، شاید هم پروانه نبوده ، شاپرک بوده . همه چیز در هم و بر هم شده . میس شانزه لیزه راوی ها را گم کرده است . نمیداند که خودش دارد مینویسد یا یک آدم دیگر ؟ دود سیگار را فرستاد به ماه ِ توی آسمان ، هیچ وقت از تک و تا نمی افتاد و شاهد ِ هزار قتل و جنایت و دزدی و عاشقانه ها بوده . ماه ِ همیشه حی و حاضر . میس شانزه لیزه میخواست برود ، خودش را بی اندازد توی استخرچه ی باغ . تن به آب بزند . گوش هایش پر ِ صدا بود . پر بود از سر و صدا . سر و دست و پا و چشم و جمله و نوشته . گوشهایش و چشم هایش پر بود از خاطره . میخواست تن به آب بدهد تا همه را بشورد . که برود . بشورد که برود پی کارش . که گذشته کنده شود . پس سیگار را در نافش خاموش کرد . دور ِ آن نافه پر از پروانه های رنگینی بود که خودش چند وقت پیش چسبانده بودشان . پروانه هایی که برای همیشه دور ِ ان حوضچه ی کوچک ِ تن طواف میکردند . اما چه مصنوعی . از جا بلند شد . روی چمن های باغ ایستاد . بوی رازقی می آمد . برگشت ، پشت سرش همه چیز خراب شده بود . باغ فردوس دیگر شبیه اوایل نبود . بیرون ِ باغ ، پر از تانک بود و دود . انگار همه مرده باشند . شهر جنگ بود . پشت ِ سرش دیگر خاطره ها آوار شده بود . هیچ چیز سر جایش نبود اما از دل درخت ها هنوز بوی یاس ، بوی رازقی می آمد . توی حوضچه پر آب بود . پر ستاره هایی که منعکس شده بودند در آب . توی حوضچه یک ماه افتاده بود . کنار ِ حوضچه ی باغ یک بیل و قیچی باغبانی رها شده بود . میس شانزه لیزه با دستهای استخوانی اش قیچی را برداشت . موهایش را جلو کشید . چشم هایش را بست . موهایش را چید . دسته ای موی حنایی را روی چمن های باغ انداخت . دیگر این باغ به هیچ دردی نمیخورد . فکر کرد شبیه یک زندان بزرگ است . اصلا شبیه باغ نیست . شبیه جایی که نامش موزه ی سینما باشد نه نیست . تن به آب داد . دهانش را باز کرد و از دهانش کلی ماهی قرمز بیرون ریخت . ماهی های خاطره . ماهی های گذشته که همه و همه و همه در ذهن ِ او زندگی میکردند . ماهی ها را بالا آورد . ریخت توی حوضچه . ماه را در آغوش کشید و زیر لجن ها چیزی پیدا کرد که برق میزد . ته حوضچه یک گوشواره افتاده بود . گوشواره ای طلایی که شبیه (عشق) بود . همان جا زیر آب قاپیدش . بیرون که آمد صبح شده بود . آفتاب روی تنش قر و غربیله می آمد . پوستش را میسوزاند . گوشواره ی توی گوشش برق میزد . مثل چراغی بود که بر گوشش سنگینی میکرد . بوی عود از یک سوی دیگر ِ باغ مثل بوی یک لحظه ی پر شده از تنهایی ، به مشام اش رسید . یادش آمد که روزی روزگاری جلوی آینه ی یکی از ویترین های شیشه ای باغ فردوس پیراهنی با پارچه ی مهربان به تن کرده و جلوی آیینه برای خودش شکلک در آورده بود . یاد ِ بود ها افتاد . یاد ِ کتاب فروشی همیشه باز ِ پر از کاغذ و رنگ و زرق و برق . . . یاد کافه هایی افتاد که روی  همه ی صندلی هایشان  قهوه خورده بود . پشت همه ی میزهایی که فالش را گرفته بودند . قهوه های بد مزه ای که فقط با حرف زدن های شیرین مزه میداد . یاد ِ گذشته دلش را به درد آورد . دستش را به قلبش برد . چلاندش . همه چیز پلاسیده شده بود . قلبش از میان دنده هایش افتاد بیرون و روی چمن ها چرخ زد . به خودش که آمد دید دارد توی یک کوزه ی بزرگ ، توی باغ خفه میشود . از بوی یاس هایی که سر ِ کوزه گذاشته بودند . میدانست که یک روز کوزه خواهد شکست . آن روز دیر است . روی کوزه خیلی ها خاطره نوشته بودند . به مشامش بوی جوهر خورد . جایش را گم کرده بود . جلوی لپ تاپ بود . توی اتاق زیر شیروانی . از آمپولی که توی رگش رفته بود حس ِ غریبی در خونش دست افشانی میکردند . اشکش دم مشکش بود . رب دوشامبرش را پوشید . پا برهنه از اتاق ِ زیر شیروانی بیرون دوید ، پله های خسته ی چوبی را دو تا یکی رفت پایین . کالسکه ی بی کالسکه چی با اسبی پیر جلوی در خانه بود . سوارش شد . اسب خودش میدانست که باید برود سینما . هیچ بلیطی نداشت . توی گیشه مردی زندگی میکرد که نصف صورتش مرد بود نصف دیگر صورتش زن . میس شانزه لیزه یک بار او را با خود به جای قرمز رنگی برده بود که همه در ان با ماسک و نقاب میرقصند و توی خودشان نیستند . آن موجود ِ توی گیشه همیشه کلاه ابریشمی زردی به سر داشت . برای میس همیشه ی همیشه بلیط نگه میداشت . آن شب قرمز رنگ به مردک یا زنک خوش گذشته بود . بلیط را کف دست میس گذاشت . میس شانزه لیزه به زور لبخندی زد . به معنای تشکر . دست ِ مردانه ی گیشه چی ، دست میس را گرفت . مکث کرد . رهایش کرد . میس با بلیط وارد سالن شد . هیچ کس توی سینما نبود . مه عجیب و حجیمی توی سینما حضور داشت . همه ی صندلی ها خالی بود . میس شانزه لیزه در این تاریکی پر مه که با نور پرده ی نقره ای روشن میشد احساس امنیت میکرد . نشسته بود . آرام گرفته بود . روی پرده ی نقره ای . فیلمی نشان میداد از پیتر باگدانوویچ ، نام ِ فیلم  Paper Moon بود . 

ماه کاغذی ، دست میزند به یک جایی از روان ، از جان ، از نیاز هایی که در لغت نمیشود آورد ، از بعض هایی که در کودکی گیر میکند ، ماه کاغذی ، دستش را دور ِ گلوی تو میگیرد و فشار میدهد اما با تو حرف میزند ، حرف های خنده دار . گاهی داری جان میدهی و میخندی . میخندی و میخواهی جان ندهی . گاهی گروتسک است . این تلخی خنده ، ته مانده ی بزرگی از یک فیلم است . چیزهایی که به یادگار میماند . زنی مرده است . پیرزن و واعظ بالا سر قبر هستند . زن ، بد نام بوده است . دخترِ زن بالای قبر است . مردی خودش را به مزار میرساند و مردی بور ، مثل دختر بچه . از مرد میپرسند شما چه نسبتی با زن داشتید قوم و خویشش بودید ؟ مرد میگوید :" من فقط دوستم ، قوم و خویش نیستم . " پیرزن به مرد میگوید :" اون بچه هم به یه دوست احتیاج داره . " . اون بچه را دست مرد میدهند . دستش میدهند تا ببردش پیش خاله اش . دختر تنهامانده است . شباهت دختر و مرد زیاد است . دختر به جای تماشاگرمیپرسد تو بابامی ؟ تو با مامانم توی بار آشنا شدی . . . نه او منکر میشود . شک هم نمیکند . شک هایش را باور ندارد . گاهی به شک که میرود سریع خودش را با اتفاقی که فیلم میخواهد به در می آورد . فیلم بازی اش گرفته . مرد یک دزد ناشی است . اسم مرده ها را از توی روزنامه پیدا میکند . آگهی تسلیت را میبیند . دورش خط میکشد . یک کتاب مقدس را بر میدارد . میبرد دم منزل مرحوم و وانمود میکند که مرحوم یک ماه پیش آن را سفارش داده و صاحب خانه در رودربایستی پول کتاب را میدهد . در این بین دختر زن بدکاره که مشخص است مادرش چه کاره بوده است از دانسته های خود استفاده میکند تا با مرد دوست شود و در فروش کتاب به او کمک کند . دختر در ابتدای فیلم متوجه میشود که مرد او را نیز میخواسته معامله کند و برای حق السکوت از مرد میخواهد 200 دلار ش را به او بدهد یا اینکه جیغ میزند و پلیس را خبر میکند . مرد ناچار در دزدی هایش با دختر شریک میشود . دختر یک جعبه از همه ی زندگیش دارد . عطر و عکس مادرش را . نه ساله است . طنازی های نادرش را بلد است . از هرزگی های مرد تعجب نمیکند . نه ساله مرد را ادب میکند . این اهلی کردن . این نزدیک کردن و ادب کردن خودش در فیلم مثل قطره چکان ریخته میشود . فیلم را شیرین و دوست داشتنی میکند . خیلی هم زیاد . 

قصه چند نقطه ی اوج درخشان دارد که در کادرها و کنتراست های نور و نماهایی که شبیه آثار کلاسیک سینماست دیده میشود . سفر ، نزدیک شدن دختر بچه و مردی که مدام میخواهد او را پس بزند ، پول دار شدن ، پول به باد دادن ، شریک هم شدن ، در انتها مرد بچه را پیش خاله اش میبرد . توی ماشین یک عکس جا مانده . عکسی که دختر بچه ان را گذاشته . روی ماهی نشسته است . انتهای فیلم قطعا اشک همه در میاید . رایان اونیل ، دختر ده ساله ای که این فیلم را بازی کرده است برای بازی در این فیلم جایزه ی اسکار میگیرد . فیلم قصه دارد . ضرباهنگش درست است . طنز تلخ دارد . شروع و پایانش گنگ نیست و ادا در نمیاورد . همین میس را خوشحال میکند . به خودش که می آید . فیلم بعدی شروع شده است . 

 

The Grand Budapest Hotel

هتل بزرگ ِ بوداپست در واقع در یک ناکجا آباد است که شروع جنگ جهانی نیز به لحاظ زمانی زمان اش است . این فیلم اثر وس اندرسون جوان ، با داستانی که شبیه قصه های هزار و یک شب ایرانی یا عربی یا هندی است رو به روست . این داستان فانتزی میشود . شبیه فضای فیلم های تیم برتون ، گاهی . . . و پیش میرود . فیلم پر از بازیگر های دوست داشتنی است . فیلم شوخی دارد . مخاطبش را با تصاویر و دیالوگ بمباران میکند . فیلم پر از حرف دوست داشتنی نیست . حراف است . سخنگوست . این فیلم از نشان دادن جا میماند و قصه را در تصاویر و در طنز هایش و وراجی هایش میشنویم . ماجرا از صاحب ِ هتل شروع میشود . چرا و چی باعث میشود او در یک اتاق محقرانه زندگی کند ؟ در حالی که صاحب همچین هتلی است . او یعنی صاحب هتل به جود لوی خوشگلمان داستانش را تعریف میکند و ما از قصه ای به قصه ی دیگر وصل میشویم . 

 

البته در این فیلم همه چیز غیر واقعی است . مکان ها . نام ها . همه چیز خیالی است . نمیشود گفت رئال است . البته تخیل در همه چیز این فیلم مشاهده میشود اما به شدت مدرن شده و استیلیزه با دکورهای بزرگ و غول آسا . بازیگران حرفه ای این فیلم هر چند در سکانس های کوتاهی حضور دارند اما هر کدام بازی فوق العاده ای از این فیلم خیالاتی را نمایش میدهند . انقلاب و جنگ خیالی ، هتلی در لامکان ، پیرزنی که  تابلوی خودش را به صاحب هتل میدهد و همین تابلو حلقه ی اتصال ِ مجهولات داستان میشود . بهانه ی ادامه ی داستان .بازیگران شگفت انگیز این فیلم همان طور که در پوستر ان نمایان است بازیگرانی هستند چون : رالف فاینس ، آدرین برودی ، جود لو ، تونی روولوری ، تیلدا سوینتن ، ویلیام دافو وسیرشا رونان، اف. موری آبراهام، ادوارد نورتن، متیو آمالریک، ویلم دافو، لیا سیدو، جف گلدبلام، ، تیلدا سوئینتن، هاروی کایتل و تام ویلکینسن

این فیلم در افتتاحیه ی جشنواره ی فیلم برلین به نمایش درآمد و بنا بود شخصیت محوری فیلم را جانی دپ همیشه عزیز بازی کند که نشد . هرچند به نظر انتخاب بازیگر ها حرف ندارد . فضاهای کارتنی فیلم که با دکورهای بی نظیر در فیلم و در حقیقت میبینیم ما را در رویایی فرو میبرد . به همان خواب هایی که در بچگی میدیدم . شاید به عینیت در آمدن کارتن های مورد علاقه مان را در فیلم میبینیم . برعکس همیشه . همیشه از یک کارتن فیلم میسازند و این بار از این فیلم دارند انیمیشن میسازند . برای یک بار دیدنش توصیه میشود . 

میس شانزه لیزه بعد از دیدن ِ فیلم دوم خمیازه ای سر داد و از سالن سینما بیرون رفت . توی خیابان ، بچه های زیادی در حال بازی ذوب شده بودند . تن و بدنشان در حال ِ آب شدن بود . کودکان زیادی زیر نور آفتاب توی تنشان گلوله رفته بود . صدای جیغ ممتدی همه جا را پر کرده بود . میس شانزه لیزه دیگر در شهر خانه ی زیر شیروانی اش نبود . برگشته بود به جایی در خاورمیانه . جایی که جنگ تمامی نداشت . بین مین و بمب داشت راه میروفت . دود توی هوا برای خودش قد علم کرده بود . صدای گریه ی کودکی از دور دست به گوش میرسید . همه جا غبار بود . صدای مسلسل می آمد . میس شانزه لیزه میخواست برگردد به سینما . رویش را برگرداند . دید سینما سوخته است . حالا فقط خورشید بود و تن هایی که برای مردن به دنیا امده بودند . میس شانزه لیزه کودکی را که بین آجر ها مانده بود کشید بیرون . پا روی شیشه خورده ها گذاشت و رفت تا جایی که پرچم سفیدش بالا بود . همیشه فکر میکرد چرا در مورد یک فیلم میشود این همه قصه نوشت . این همه گفتگو خواند ، این همه پشت ِ صحنه اش را دید . این همه تولید را چگونه میشود فهمید ؟ چگونه میشود همه ی این ها را حفظ کرد ؟ از تاریخچه ی فیل و فیلم سازی و سیک و سیاق و مسلک و مکتب ها درد سر نکشید . همیشه دنبال جایی بود که بتواند مطلب منسجمی بخواند . مجله هایی که در خانه اش می فرستادند . تا یک زمانی و تا یک شماره ای بیشتر عمر نمیکردند . جایی را پیدا کرده بود که دیگر گم و گور نمیشد و شماره هایش قطع نمیشد و میشد برای همیشه به آن رجوع کرد . 

جایی به اسم ( سینما - چشم )

 

شماره هشتم «سینما-چشم» ویژه سینمای پیر پائولو پازولینی، منتشر شد؛ با نوشته ها و ترجمه هایی از: جمال آریان، فرید اسماعیل پور، آرش اسدی، ستاره امینیان، مهدی امیدواری، رودابه برومند، شهرام تابع محمدی، پرویز جاهد، شادی جوادی، میثاق جوادپور، سارا سمیعی، آنتونیا شرکا، رسول رحمان زاده، زهرا رشید، نیلوفر صمیمی، مازیار عطاریه، لیلی عطایی، شیرین قادر، سمانه قلیزاده، مهدی ملک، علی موسوی، محمدحسین میربابا و امیر یداله پور.

 


 
comment نظرات ()