جزیره در کهکشان

 
توپ مرواری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧
 

توپ مرواری

 

و دانستم که هیچ ندانم . هر چ ِ بیشتر از هر نویسنده ای خواندم ، هر چ ِ بیشتر از هر فیلمسازی فیلم دیدم ، هر چ ِ بیشتر از نقاشی ، کار دیدم ، هر چ ِ بیشتر از موسیقی شنیدم ، فهمیدم که بر دانسته هایم اضافه که نشد هیچ کَم هم شد . یک طوری سیر ِ نزولی . . . پیش تر ها با یک کتاب ِ خوانده شده ، کلی پُز میدادم و قمپز در میکردم که من نه منم نه من من ام که این همه خوانده و داننده منم ! امروز همه چیز به عکس میشود .  نه گذاشتم نه برداشتم ، رفتم سراغ ِ بوف کور ، آن وقت ها ، خیلی کوچک بودم ، شنیده بودم صادق هدایت یک دیوانه ی زنجیری است که کتاب هایش را روی زمین و یواشکی میفروشند ، حتی بی بی خدا بیامرز هم به مجید گفته بود نباید هدایت بخواند که هدایت تلخ و سیاه است . عوام میگویند :" هدایت اگر عقل تو کله ش داشت که خودش رو نمیکشت ! " ، عوام منظورم بیشتر مردم است . در هر قشری . . . در همین قشر ِ فرهیخته جناب ِ سینایی را عوام میدانم به دلیل فیلم ِ عوضیی که در مورد هدایت ساخت . عوام منظورم سوپور نیست ، تعریفم از عوام کسانی است که برچسب دارند و در تفکر ، عمقی ندارند . گمان میکنند به شناخت میرسند با هر معادله ی از پیش تعریف شده . عوام کسانی هستند دهن بین و گذشته نگر که در درک و تعمق ، فسفر نمیسوزانند و حوصله ندارند و برای من به لحاظ ِ بصری شبیه ( خمیازه هستند ) در نگاه کردنشان هم ( دهن دره است ) در بینش نیز . . . در کودکی ، بوف کور را از کتابخانه ی دختر ِ کوچک ِ پدربزرگم ، دزدیدم و هی ورق های کاهی اش را هی خواندم و ترسیدم و هیچ نفهمیدم و بعد آن را به کتابخانه بردم و سر جایش گذاشتم . وقتی توانستم دوباره معنی - بوف کور- را بفهمم که کتاب انسان و سمبولهایش دکتر یونگ را خواندم . آن موقع دوباره بوف را خواندم . یادداشت کردم و بعداز قبولی دانشگاه دوباره و چند باره بوف را خواندم . در همین زمان ها بود که شروع کردم به خواندن سه قطره  خون و سگ ولگرد و  زنی که مردش را گم کرد و وق وق ساهاب و حاجی آقا و . . .. بین همه ی داستان های هدایت متوجه شدم ایشان نه تنها تلخ و سیاه و دیوانه نیست که بسیار دقیق و عمیق است . نکات ِ جامعه ی خودش را گلچین و دست چین میکند ، در دهان ِ آدم های قصه میگذارد و در دیالوگ نویسی شاهکار به خرج میدهد ، جمله هایش ادا و شعر نیست ، شبیه علی حاتمی نمینویسد . ( میگویند چرا از دیالوگ های علی حاتمی تجلیل میکنید ؟ کجای دنیا یک قصاب این طور حرف میزند ؟ دیالوگ هایش ، باید در سی دی شنیده شود هی به عقب برش گرداند و دوباره شنید تا دوزاری بی افتد این شکل نگارش جاش توی فیلم نیست و این شکل شاعرانگی است نه دیالوگ نویسی ، شکسپیر در تئاتر و صحنه شاعر بود و بیضایی در ایران اما حضور مدام و هم نفسی تماشاگر و بازیگر و آمیختگی دو فضای متضاد با هم باعث میشود اگر دو تا جمله ی سخت پر ایهام و استعاره را نفهمی کل ماجرا را دریابی در دیالوگ های حاتمی نوعی ریا وجود دارد . باری . . . ) هدایت در آشنایی زبان ِ مردم کوچه بازار شبیه یک رادیو میماند که فقط صدا را بی هیچ قضاوتی پخش میکند . منتها نه با نُت بل با موسیقی کلمه . . . آن جا بود که عاشق اش شدم و فهمیدم که ایشان چقدر جامعه ی زمان خود را خوب میشناخته ، درد ِ مردم را میدیده ، از امروز ِ خودم و دوری گزیدنم از جماعت ادبی اهل ِ دک و پز میفهمم که او نیز چرا از همه چیز جیز میشده و فرار میکرده . به من هم میگویند خل و چل و دیوانه ، اگر این است بله هدایت دیوانه است . هاه ! این جنون محصول اجتماع ماست . در کتاب های هدایت ، صعب العبور ترین . . . پر مکث ترین کتاب ها جدای از علویه خانم ، توپ مرواری است . 

 

خواندن ِ این کتاب جانم را گرفت ، کتابی سخت  فشرده ، آخر ِ هنرنمایی هدایت برای ریختن ِ هر آنچه در چنته دارد . . . کتابی پر از کنایه و انتقادی با زبانی شیرین و گویش هایی اسپانیش ، اصفهانی ، ترکی ، محاوره ی خودمان و همه چی تمام . . . کتابی پر از اصطلاح و شاعرانگی به لحاظ استفاده ی درست از ضرب المثل ها ، همان طور که دکتر محمد محجوب در مقدمه نیز اشاره  کرده اند ، دفترچه راهنمای ملحق شده به کتاب لازم بوده برای اینکه گه گاه در کتاب یک سری ترکیبات ، دشوار میشود و مخاطب امروز - آن روز - ممکن است در سردرگمی بماند . فکر میکنم کامل ترین کتاب از هدایت ، عمیق ترین اثر او توپ مرواری هست . اگر من مسندی و میزی داشتم ، یک ترم این کتاب را به بچه های ادبیات و نمایش و جامعه شناسی واجب میکردم به خواندنش و تحلیلش . . . به لحاظ دیدگاه ، بررسی جامعه ، خرافه ، زبان شناسی ، ریختار شناسی و ساختارِ داستان و همین طور فن نویسندگی در این کتاب . . . که تمام است . . . یکی از شاهکارهایی که خوانده ام و پوستم کنده شد . شاید عده ای بیسواد با قیاسی به نفس و سطحی نگری این کتاب را ضد شاه یا ضد دین یا ضد همه چیز بدانند حال آنکه این کتاب انتقاد به رفتار مردم و آدم های سو استفاده چی دارد . شاید همین ویژگی رفتاری مردم تا به امروز با عث شده خیلی چیزها و عکس العمل های مردم جامعه تغییر نکند پس ما این هستیم و هدایت دروغ نگفته . همین ویژگی با خودش جمله ، ضرب المثل و اصطلاح میاورد . . . در این کتاب از آیات قران و تورات و انجیل تا اشعار فردوسی و سعدی میبینیم . . . از شیر مرغ تا جون آدمیزاد به هم وصل شده هایی ست که نقشه ی روانی ایران را ترسیم میکند . توپ مرواری کتابی بود که هر ده صفحه که جلو میرفتم دوباره برمیگشتم عقب و یادداشت بر میداشتم . بعضی جاها شتاب نویسنده یا کج فهمی من باعث میشد رشته ی همه چیز را گم کنم اما وقتی تمام شد . . .فقط به این فکر کردم که چطور بعد از توپ مرواری کسی میتواند سرش را بالا بیاورد و بگوید که :" من نویسند ه ام " 

 

نویسنده های امروز با باز کردن ِ دکان ِ فیس بوک و به هم زدن ِ نامی در سراچه ی کتاب فروشی ها و نشر ها با رو بودن کتاب خود در پیش خوان ها ، در گرفتن مدارک و مدارج عالیه تنها ، به درجات و ستاره های روی کتشان اضافه میکنند . هنرمند باید در زندگی خود هنرمندانه زندگی کند . . . نه اینکه دستمال کنار بشقابش بگذارد . . . نه اینکه ولنگار باشد باید شبیه خودش باشد . . . شبیه عادت نشود . باید در رفتار و نحوه ی بودن عادی نباشد و این عادی نبودن نه از سر به هم زدن نان و نام باشد از سر یک قریحه و جوششی درونی است . . . چیزی که خود هدایت دارد . . .طنازی در صحبت هایش . تکه پرانی . . . رعایت ادب .. . علاقه به مطالعه در هر زمینه . . . اهمیت به قوانین زندگی . . .در معاشرت هم با اینکه نورایی دهنش را سرویس کرد از مریضی اما هدایت به دیدنش میرفت . امروزه همه چیز زیر وزنه ی کبر و من نه منم منم منم له و لورده شده . از ادم های اطرافم از قوم و خویشم بیزارم . از هر ریشه ای که دارم . . .از هر بی اصالتی بیزارم . 

توصیه میکنم اگر میخواهید در شناخت میهن تان ، تاریخ مردم عامه ، نگاه یک نویسنده ی مهم به این مسائل کمی شناخت پیدا کنید زحمت بکشید و توپ مرواری را پیدا کرده بخوانید . مجال نوشتن در باب توپ مرواری در وبلاگ نیست که در طول یک ترم دانشگاه شاید که بگنجد . شکر خدا را که در این سرزمین هدایت به دنیا آمد تا امروز بتوانم بفهمم کسانی که دورم میپلکند کیستند ، تاریخ من چیست . . . کسانی که نوشته هایم را نمیفهمند دقیقا همین مردمی هستند که اعتقاد به خرافه و بی سوادی تا خرتناق شان را پر کرده که روی تو بالا می آورند باید بزنی به چاک . .  . دوری گزینی . . . . . دیگر کسی را باور نمیکنم . مگر اینکه باور کردنی باشد . تا خرتناقش بیشعوری و بی اصولی و نامردی نباشد . از توپ مرواری به اینک فهمیدم که دوباره باید نویسنده اش را مرور کرد . هر چقدر بیشتر میفهمی کمتر میشناختی اش . برای همین از پله ای که هستی پایین می آیی . پایین بیا . زاویه ی دید تو خطاست خواهرم . . .برادرم . ! هاه!

 


 
comment نظرات ()
 
 
توپ مرواری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧
 

توپ مرواری

 

و دانستم که هیچ ندانم . هر چ ِ بیشتر از هر نویسنده ای خواندم ، هر چ ِ بیشتر از هر فیلمسازی فیلم دیدم ، هر چ ِ بیشتر از نقاشی ، کار دیدم ، هر چ ِ بیشتر از موسیقی شنیدم ، فهمیدم که بر دانسته هایم اضافه که نشد هیچ کَم هم شد . یک طوری سیر ِ نزولی . . . پیش تر ها با یک کتاب ِ خوانده شده ، کلی پُز میدادم و قمپز در میکردم که من نه منم نه من من ام که این همه خوانده و داننده منم ! امروز همه چیز به عکس میشود .  نه گذاشتم نه برداشتم ، رفتم سراغ ِ بوف کور ، آن وقت ها ، خیلی کوچک بودم ، شنیده بودم صادق هدایت یک دیوانه ی زنجیری است که کتاب هایش را روی زمین و یواشکی میفروشند ، حتی بی بی خدا بیامرز هم به مجید گفته بود نباید هدایت بخواند که هدایت تلخ و سیاه است . عوام میگویند :" هدایت اگر عقل تو کله ش داشت که خودش رو نمیکشت ! " ، عوام منظورم بیشتر مردم است . در هر قشری . . . در همین قشر ِ فرهیخته جناب ِ سینایی را عوام میدانم به دلیل فیلم ِ عوضیی که در مورد هدایت ساخت . عوام منظورم سوپور نیست ، تعریفم از عوام کسانی است که برچسب دارند و در تفکر ، عمقی ندارند . گمان میکنند به شناخت میرسند با هر معادله ی از پیش تعریف شده . عوام کسانی هستند دهن بین و گذشته نگر که در درک و تعمق ، فسفر نمیسوزانند و حوصله ندارند و برای من به لحاظ ِ بصری شبیه ( خمیازه هستند ) در نگاه کردنشان هم ( دهن دره است ) در بینش نیز . . . در کوچکی ، بوف کور را از کتابخانه یدختر ِ کوچک ِ پدربزرگم ، دزدیدم و هی ورق های کاهی اش را هی خواندم و ترسیدم و هیچ نفهمیدم و بعد آن را به کتابخانه بردم و سر جایش گذاشتم . وقتی توانستم دوباره معنی - بوف کور- را بفهمم که کتاب انسان و سمبولهایش دکتر یونگ را خواندم . آن موقع دوباره بوف را خواندم . یادداشت کردم و بعداز قبولی دانشگاه دوباره و چند باره بوف را خواندم . در همین زمان ها بود که شروع کردم به خواندن سه قطره  خون و سگ ولگرد و  زنی که مردش را گم کرد و وق وق ساهاب و حاجی آقا و . . .. بین همه ی داستان های هدایت متوجه شدم ایشان نه تنها تلخ و سیاه و دیوانه نیست که بسیار دقیق و عمیق است . نکات ِ جامعه ی خودش را گلچین و دست چین میکند ، در دهان ِ آدم های قصه میگذارد و در دیالوگ نویسی شاهکار به خرج میدهد ، جمله هایش ادا و شعر نیست ، شبیه علی حاتمی نمینویسد . ( میگویند چرا از دیالوگ های علی حاتمی تجلیل میکنید ؟ کجای دنیا یک قصاب این طور حرف میزند ؟ دیالوگ هایش ، باید در سی دی شنیده شود هی به عقب برش گرداند و دوباره شنید تا دوزاری بی افتد این شکل نگارش جاش توی فیلم نیست و این شکل شاعرانگی است نه دیالوگ نویسی ، شکسپیر در تئاتر و صحنه شاعر بود و بیضایی در ایران اما حضور مدام و هم نفسی تماشاگر و بازیگر و آمیختگی دو فضای متضاد با هم باعث میشود اگر دو تا جمله ی سخت پر ایهام و استعاره را نفهمی کل ماجرا را دریابی در دیالوگ های حاتمی نوعی ریا وجود دارد . باری . . . ) هدایت در آشنایی زبان ِ مردم کوچه بازار شبیه یک رادیو میماند که فقط صدا را بی هیچ قضاوتی پخش میکند . منتها نه با نُت بل با موسیقی کلمه . . . آن جا بود که عاشق اش شدم و فهمیدم که ایشان چقدر جامعه ی زمان خود را خوب میشناخته ، درد ِ مردم را میدیده ، از امروز ِ خودم و دوری گزیدنم از جماعت ادبی اهل ِ دک و پز میفهمم که او نیز چرا از همه چیز جیز میشده و فرار میکرده . به من هم میگویند خل و چل و دیوانه ، اگر این است بله هدایت دیوانه است . هاه ! این جنون محصول اجتماع ماست . در کتاب های هدایت ، صعب العبور ترین . . . پر مکث ترین کتاب ها جدای از علویه خانم ، توپ مرواری است . 

 

خواندن ِ این کتاب جانم را گرفت ، کتابی سخت  فشرده ، آخر ِ هنرنمایی هدایت برای ریختن ِ هر آنچه در چنته دارد . . . کتابی پر از کنایه و انتقادی با زبانی شیرین و گویش هایی اسپانیش ، اصفهانی ، ترکی ، محاوره ی خودمان و همه چی تمام . . . کتابی پر از اصطلاح و شاعرانگی به لحاظ استفاده ی درست از ضرب المثل ها ، همان طور که دکتر محمد محجوب در مقدمه نیز اشاره  کرده اند ، دفترچه راهنمای ملحق شده به کتاب لازم بوده برای اینکه گه گاه در کتاب یک سری ترکیبات ، دشوار میشود و مخاطب امروز - آن روز - ممکن است در سردرگمی بماند . فکر میکنم کامل ترین کتاب از هدایت ، عمیق ترین اثر او توپ مرواری هست . اگر من مسندی و میزی داشتم ، یک ترم این کتاب را به بچه های ادبیات و نمایش و جامعه شناسی واجب میکردم به خواندنش و تحلیلش . . . به لحاظ دیدگاه ، بررسی جامعه ، خرافه ، زبان شناسی ، ریختار شناسی و ساختارِ داستان و همین طور فن نویسندگی در این کتاب . . . که تمام است . . . یکی از شاهکارهایی که خوانده ام و پوستم کنده شد . شاید عده ای بیسواد با قیاسی به نفس و سطحی نگری این کتاب را ضد شاه یا ضد دین یا ضد همه چیز بدانند حال آنکه این کتاب انتقاد به رفتار مردم و آدم های سو استفاده چی دارد . شاید همین ویژگی رفتاری مردم تا به امروز با عث شده خیلی چیزها و عکس العمل های مردم جامعه تغییر نکند پس ما این هستیم و هدایت دروغ نگفته . همین ویژگی با خودش جمله ، ضرب المثل و اصطلاح میاورد . . . در این کتاب از آیات قران و تورات و انجیل تا اشعار فردوسی و سعدی میبینیم . . . از شیر مرغ تا جون آدمیزاد به هم وصل شده هایی ست که نقشه ی روانی ایران را ترسیم میکند . توپ مرواری کتابی بود که هر ده صفحه که جلو میرفتم دوباره برمیگشتم عقب و یادداشت بر میداشتم . بعضی جاها شتاب نویسنده یا کج فهمی من باعث میشد رشته ی همه چیز را گم کنم اما وقتی تمام شد . . .فقط به این فکر کردم که چطور بعد از توپ مرواری کسی میتواند سرش را بالا بیاورد و بگوید که :" من نویسند ه ام " 

 

نویسنده های امروز با باز کردن ِ دکان ِ فیس بوک و به هم زدن ِ نامی در سراچه ی کتاب فروشی ها و نشر ها با رو بودن کتاب خود در پیش خوان ها ، در گرفتن مدارک و مدارج عالیه تنها ، به درجات و ستاره های روی کتشان اضافه میکنند . هنرمند باید در زندگی خود هنرمندانه زندگی کند . . . نه اینکه دستمال کنار بشقابش بگذارد . . . نه اینکه ولنگار باشد باید شبیه خودش باشد . . . شبیه عادت نشود . باید در رفتار و نحوه ی بودن عادی نباشد و این عادی نبودن نه از سر به هم زدن نان و نام باشد از سر یک قریحه و جوششی درونی است . . . چیزی که خود هدایت دارد . . .طنازی در صحبت هایش . تکه پرانی . . . رعایت ادب .. . علاقه به مطالعه در هر زمینه . . . اهمیت به قوانین زندگی . . .در معاشرت هم با اینکه نورایی دهنش را سرویس کرد از مریضی اما هدایت به دیدنش میرفت . امروزه همه چیز زیر وزنه ی کبر و من نه منم منم منم له و لورده شده . از ادم های اطرافم از قوم و خویشم بیزارم . از هر ریشه ای که دارم . . .از هر بی اصالتی بیزارم . 

توصیه میکنم اگر میخواهید در شناخت میهن تان ، تاریخ مردم عامه ، نگاه یک نویسنده ی مهم به این مسائل کمی شناخت پیدا کنید زحمت بکشید و توپ مرواری را پیدا کرده بخوانید . مجال نوشتن در باب توپ مرواری در وبلاگ نیست که در طول یک ترم دانشگاه شاید که بگنجد . شکر خدا را که در این سرزمین هدایت به دنیا آمد تا امروز بتوانم بفهمم کسانی که دورم میپلکند کیستند ، تاریخ من چیست . . . کسانی که نوشته هایم را نمیفهمند دقیقا همین مردمی هستند که اعتقاد به خرافه و بی سوادی تا خرتناق شان را پر کرده که روی تو بالا می آورند باید بزنی به چاک . .  . دوری گزینی . . . . . دیگر کسی را باور نمیکنم . مگر اینکه باور کردنی باشد . تا خرتناقش بیشعوری و بی اصولی و نامردی نباشد . از توپ مرواری به اینک فهمیدم که دوباره باید نویسنده اش را مرور کرد . هر چقدر بیشتر میفهمی کمتر میشناختی اش . برای همین از پله ای که هستی پایین می آیی . پایین بیا . زاویه ی دید تو خطاست خواهرم . . .برادرم . ! هاه!

 


 
comment نظرات ()
 
 
زن ِ بی جلد
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٤
 

 

میس شانزه لیزه به چشمان ِ زیتونی رنگ ِ حضرت ِ اُقلیدُس نگاه کرد و گفت :" پدر ، شما دارید به من اُمید میدید ؟ " حضرت ِ اقلیدس رَدایش را بر دوش انداخت و از زمین بلند شد و گفت :" امید نه ، من دارم حرفی که بهم زدی رو ترجمه میکنم . " میس شانزه لیزه با دست عرق ِ روی پیشانی اش را پاک کرد و برای اینکه جلوی رفتن ِ حضرت ِ اقلدیس را بگیرد ، پی بهانه ای گشت ، خودش را به میز ِ چوبی دم ِ در که پر از اشربه و نوشیدنی های مسکر بود زد و بطری ها و جام ها افتادند روی زمین و عطر ِ تخدیر ، اتاق ِ زیر شیروانی را پُر کرد و شیشه خورده به جان ِ چوب های کف ِ اتاق زیر شیروانی رفت و موریانه ها را مخشوم ساخت . حضرت اقلیدس پوزخندی زد و گفت :" خانم جان ، راه ِ من رو قربانی چرندیاتت نکن بذار برم . این چه کاری بود کردی ، من میتونم از پنجره یا از شیشه ی روی شیروانی ت هم خارج بشم و روی ابرها راه برم ، فکر کردی برای رفتن باید در باز باشه ؟" میس شانزه لیزه سجده کرد و با گریه گفت :" من . . . من . . اصلا نفهمیدم شما چی گفتید پدر ، من یه ذره  هول شدم ، نفهمیدم ، منظورتون از ترجمه ی حرف ِ من چیه ؟ یعنی من حرفم رو اشتباه زدم یا شما حرف ِ من رو دوباره به خودم گفتید ؟ اصلا نفهمیدم . " جناب ِ اقلیدس با صدای بلند گفت :" دختر ، اون مرد تو رو دوست نداره . " میس شانزه لیزه که با پای برهنه روی شیشه خورده ها راه میرفت و ناخن اش را میجوید گفت :" ولی شما چیز دیگه ای گفتید ، من فکر کردم دارید به من امید میدید ! " اقلیدس بزرگ از روی شیشه و مسکرات رد شد و در حالی که میرفت به میس شانزه لیزه ی درهم نگاه کرد و سری تکان داد . گفت : " تو جواب ِ خودی . "

میس شانزه لیزه :" من این رو نگفتم ، گفتم گمان میکنم اون من رو بیش از حد دوست داره و نمیتونه بگه . "

حضرت اقلیدس :"  اون مرد ، باید طبیعت ِ سرکش تو رو دوست داشته باشه ، اگر با این مرد ِ راکد بمونی و بخوای بهش حتی فکر کنی ، دختر جان ، قطعا متلاشی میشی و ناتوان و ضعیف سر جا میمونی . تو خودت این رو گفتی و خودت جواب رو به من گفتی بی اینکه بخواهی . " 

میس شانزه لیزه :" اما استدلال شما که باید برعکس ِ جناب ِ فیثاغورس باشه  ایشون به من نوید و بشارت دادند . " 

اقلیدس :" من و فیثاغورس هر دو به یک جواب میرسیم از دو راه ِ جدا . شب خوش دختر جان " 

میس شانزه لیزه کف دستش را باز کرد ، از توی دستش بیشمار پروانه بیرون پریدند و شروع کردند به بال زدن و اتاق پر از نور شد . همه ی پروانه ها از شیار چوب و درزها و شکاف شیشه ها بیرون رفتند و اتاق بوی الکل را بالا می آورد . سر ِ میس شانزه لیزه در حال سنگین شدن بود . انگار با گرز جمجمه اش را تیلیت کرده باشند . دور گوشهایش ، کنار شقیقه ها درد داشت . چشمهایش را بسته بود و یه وری روی زمین مچاله شده بود . یک دارکوب روی پیشانی اش نشست و انقدر با نوکش به پیشانی میس زد که بالاخره میس شانزه لیزه بیدار شد و فهمید هر چه دیده خواب بوده . به یک چشم به هم زدن دفترچه اش را از زیر بالش بیرون آورد و شروع کرد به نوشتن قصه ی حضرت ِ اقلیدس ، میدانست که این داستان خیلی مهم و جهانی و پر سر و صدا خواهد شد ، پیش خودش فکر کرد بد نیست توی قصه یک سطل آب هم دست فیثاغورس و اقلیدس بدهد که به هم آب یخ بپاچند . اما جمله اش را خط زد . یک مار زیر تختش کش و غوسه می آمد . خزید و از روی تخت بالا آمد و خودش را روی کتف میس چسباند و خزید تا دور گردن میس شانزه لیزه . میس شانزه لیزه موهایش را توی دهان ِ سمی مار گذاشت و هر دو خندیدند . مار با دُمش دفترچه ی میس را از دستش پرت کرد کناری و شروع کرد به خرامیدن روی میس شانزه لیزه . هر دو خندیدند و از این که حضرت اقلیدس در خواب نازل شده خوشحال بودند . حتما که دروغ گفته و خواب زن چپ است . حتما که هر خوابی تعبیر ندارد ، حتما که امروز روز دیگری است . حتما که مرد ِ مورد نظر خیلی هم  میس شانزه لیزه را دوست دارد . مار در گوش میس با صدای اقلیدس گفت :" ای زن ِ خام خودت را به نادانی مزن !"  میس شانزه لیزه وحشت کرد . با ترس دستش را به مار که مثل طناب دار دور گردنش چنبره زده بود انداخت و داد زد:" ولم کن . . . ولم کن " مار با صدای اقلیدس گفت :" او یک تبهکار نیست . " میس شانزه لیزه داشت خفه میشد . صدای پایی از راه پله ی طولانی و پر پیچ و خم اتاق زیر شیروانی به گوش میرسید . کسی در را باز کرد . کیسه ای روی زمین گذاشت . در را بست . مار خودش را از دور گردن میس بیرون کشید و روی زمین خزید و از زیر در به قهر بیرون رفت . میس شانزه لیزه از تخت خوابش پایین آمد . پنجره را باز کرد و هوا به صورتش خورد . توی کوچه ، کالسکه ی همیشکی با کره اسب های طلایی در حال مسافرکشی بودند و مردی باکنک های قرمز میفروخت و سوز از دور می آمد . گلویش خشک شده بود . از توی سرد کن ، پارچ آب را بیرون آورد و همه را سرکشید . پیراهن حریر سفیدش از عرق خیس شده بود و پوست تنش مثل پوست مرغ شده بود و پرزهای بدنش سیخ شده بودند . موهای قرمزش از دو طرف روی زمین کشیده میشدند . فکر کرد چرا این همه نشانه ! آیا  مردی که در بندر منتظر اوست این همه بد است ؟ و آیا واقعا خودش این را میداند ؟ نه نمیخواست باور کند . موهایش را بافت و یک سیگار روشن کرد و به طرف کیسه رفت . فکر میکرد مثل همیشه برایش هدیه آمده از طرف ِ ناشناس باغ ِ نزدیک خانه اش . کیسه را باز کرد و استخوان های خرد شده ی کسی را دید . حالت تهوع پیدا کرد . در خانه را بست . پا برهنه پله ها را دو تا یکی پایین آمد . توی کوچه جیغ کشید . میخواست هرچه زودتر خودش را به بندر برساند . نزدیک اسکله مردی با سه زن اش که شهره ی خاص و عام بود پشت پیانو نشسته بود و داشت ساز میزد . اما از پیانو صدایی بلند نبود . پیانو مثل یک دکور فقط ( بود ) مرد ژست های پیانیست های توی فیلم ها را گرفته بود و سه زن کنار دستش نیزه به دست ایستاده بودند . میس شانزه لیزه نگاهش را از آنها دزدید و سمت ِ دریارفت . خوب میدانست که مردی که باید توی لنج باشد تبهکار نیست . او روح سرکش میس شانزه لیزه را خواهد کشت . با خونسرد اش . با خونسردی اش . لباس ِ میس قرمز شد . خون شروع کرد به شره کردن . همه جا را قرمزی پر کرده بود . انگار در حال زاییدن بود . از زهدانش یک لنگر بیرون آمد و او را به سنگی وصل کرد . حالا مرد خونسرد ، روی لنج بود و از بالا سر ، از روی آب ، فقط به میس نگاه میکرد . او حتی دستش را به آب نزد . حتی ریسک نکرد تا دستش را خیس کند . میس در خون ِ خود غرق شده بود . توی آب معلق مانده بود . قطعا اگر آن مرد یک تبهکار بود تن به آب میسپرد . 

نکته :

* نورا رابرتز و جی.کی.رولینگ هم بارها و بارها آثارشان توسط ناشران مهم رد شد و باکی نیست . 

 

* برای عصیان تن به تن ِ هیچ خَند نمیدهم ، نه تن به هیچ باکی و تا نمیشوم زیر هیچ نظریه ی شاخی ، تن به هیچ ترسی نمیدهم برای بودن که این خروش در ذات من مثل ِ توان ِ دو در عدد چهار است. 

* هر چند منتقد نیستم اما در نوشته ی بعدی به سراغ فیلم ِ Schindler's List یا فهرست شیندلر و همین طور سرگیجه ی هیچکاک و Mommie Dearest ، همین طور دو اثر از پاراجانف خواهم رفت . 

* امیدوارم تا روزهای دیگر شیر از روغن پالم گرفته شود و به دست گاو ها بی افتد و خرما ها از سم جدا شوند و اعصاب ما راحت شود تا در هضم همه چیز خیال برمان ندارد همین طور امید داریم که تورم ، ورمش بخوابد


 
comment نظرات ()