جزیره در کهکشان

 
ماهی و گربه ، اثری فاخر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٦
 

ماهی و گربه 

سپاس خدای را که بعد از سالها ، روی پرده ی نقره ای چیزی دیدم که حس ِ ماندنِ توی سینما و ترک نکردن صندلی را دوباره چشیدم . سپاس که فیلمی دیدم که بعد از ترک سالن و تا اینک که مینویسم ، حس ِ فیلم همراهم باقی مانده است . ماهی و گربه ، به زعم ِ من ، در دسته ی فیلم هایی مثل ِ سیمای زنی از دور دست و نفس عمیق و تنها دوبار زندگی میکنیم که برای خودشان یک پا فیلم حسابی بودند هم نمیگنجند . ماهی و گربه ی شهرام مکری ، بعد از مدت ها توانست خلاقّیت نابی را به من نشان دهد که مدت هاست در کتاب و تئاتر و سینما و سی دی دنبالش میگردم و با نمونه های جعلی اش رو به رو میشوم . قصه ای که ، مضمون و درون مایه ی اصلی را در همان آغاز فیلم توی صورت ِ تماشاچی میزند . پس چی را باید ببینم حال که همه را گفتی ؟ همه ی ماجرای بچه ها ی بادبادک هوا کُن و رستوران ِ بین راهی که گوشت حیوان به خورد آدمی نمیدهند . چرا این را اول ِ فیلم میبینیم ؟ ضرورت ِ وجود همین ، به شدت هیجان انگیز است . همین که تو تا انتهای فیلم را از ابتدا شنیدی و روی صفحه خواندی . . . پس همه ی هنر کارگردان ، در قصه نیست . قصه کافی نیست . در نحوه ی پرداخت ِ فیلمنامه ی قصه است . در ساختار ِ آن ، در دقت ِ کارگردان به همین ساختار و آنچه که در مقام کارگردان بناست انجام بدهد . ساختمان فیلم نیز ، قالبی ساده و در عین حال تازه دارد . از مهم ترین ارکان فیلمنامه توجه به این ساختار است . به نظر میرسد با دانستن ِ مضمون ِ فیلم به صورت سر راست بناست قصه را بلد باشیم . حال آنکه با گذشت زمان فیلم متوجه ساختار دایره ای در دل ِ فرم یا قالبی نو است . قالبی ساده بدون ِ ادا و اصول ، شبیه دنیای ذهنی کارگردان و فیلم نامه نویس نسبت به موضوعیت ِ قصه . وقتی مضمون و قالب با این خلاقیت در هم تنیده میشوند همه چیز سخت جذاب میشود . دنیای سرد ، آسمانی ابری ، دنیای کمی سورئال کاراکترهای فیلم ، خاص بودن ِ کاراکتر های فیلم . . . دنیایی که نمادهایی ناآگاه یا آگاهانه در ش دیده میشود . انعکاسی از خود . دوقلوهایی که با لباس هایی شبیه دلقک های سیرک ، انگار به هم چسبیده بودند و از وسط نصفشان کرده اند . یکی دست راست ندارد و دیگری دست چپ ندارند . حضور این دوقلوها . انعکاس صداها در بخش های مختلف فیلم ، بازگشت مدور به میزانسهای از پیش چیده شده و دوباره نگاه کردن به ماجرا از زاویه ی دید دیگر . این بار آگاه تر . . . مثل ظاهر شدن یک عکس و به مرور دیده تر شدن سوژه . . . 

تمام ِ فیلم با حرفه ای ترین و ناب ترین روش در یک پلان برداشت شده . انگار که تماشاچی در تماشاخانه ی تئاتر باشد . . . اما نباشد . . . موقیعت ثابت است . دوربین میچرخد ، دوربین بین آدم ها نمیچرخد . دوربین بین ِ قصه ها و در زمان ها ی مختلف میچرخد و دوباره در یک ساختار مدور برمیگردد به مکان های قبلی که سرک کشیده است . شروع فیلم از همان رستورانی است که گوشت ِ آدم را به خورد مشتری ها میدادند . صحنه پردازی و دقت به ساختن ِ این رستوران به قدری است که وحشت همان ابتدا تو را میگیرد . میترسی دوربین توی رستوران شود . آدم های قصه به قدری دقیق و درست تراشیده شده اند که میفهمی از چه قماشی هستند . از آن آدم هایی که آدم به خورد آدم ها میدهند . از آن هایی که سلاخی برایشان مثل آب خوردن هست و میان قربانی های خودشان پرسه میزنند . مثل ماهی که دستش را تنگ گربه کند . البته این نام از دو بادبادک ِ قربانی فیلم برگرفته شده . چیزی که در انتهای فیلم میبینیم . فیلم با هوشمندی تمام صحنه های وحشتناک را نقل میکند تا نشان دهد که ادا در بیاورد . میسپرد به دست ِ تخیل ِ مخاطب . . . " این گربه چه خوشگله . بیا جلو سیب بدم بهت . این چیه توی دهنش ! انگار انگشت یه آدمه ؟!" . . . و این دیالوگ همان قدر که سورئال است همان قدر ترسناک است و همان قدر در سینمای ما تازگی دارد که در ذهن میماند و چندشت میشود . تو گربه را نمیبینی تو حس میکنی انگشتت در دهان یک گربه است . . . بازی بازیگرها به شدت درست و حساب شده است . شهرام مکری تئاتر های مختلفی از این فیلمنامه را به هم پیوند داده . با دقتی در میزانس ها و بازی ها ی بازیگران که در همین پلان دوباره میبینیم و همینش عجیب است . تکرار یک جمله بعد از یک ربع از زبان همان بازیگر بی اینکه کات بخورد . . . دوباره بازیگر سر جای اولش است و دارد همان جمله ای را که شنیده بودیم را میگوید با همان لحنی که اول شنیدیم و لی این بار مقداری اطلاعات هم به ما و داستان اضافه شده و با این حال بازیگر با همان حس دومین بازی خود را اجرا میکند و همین حیرت انگیز است که این قدر درست ؟ 

گروه فیلمبرداری پیش از کار مثل هر کار دیگری در همان موقعیت تمرین کرده اند تا این فیلم در یک برداشت و با فیلمبرداری بی نظیر محمودکلاری ، اجرا کنند . . . مثل یک تئاتر و ضرورت این یک پلان ، مهم است . این که برداشت نمیشود و صد برداشت و انعکاس در قصه میبینی . سکانس پلان بی نظیری که رویا و دنیای نامرئی و دست نیافتنی آدم ها در واقعیتش دیده میشود . دختری که با مرده ای در ارتباط است . دوقلو های بی دست . زن حامله ای که ظاهر میشود و قصه خودش را دارد . زخمی که خون ریزی اش بیشتر میشود . تله های نامرئی و مرئی توی جنگل . . . کیسه ی پر از گوشتی که احتمالا گوشت انسان را دارد و خون چکان تا انتهای فیلم در دست بازیگر است . . . نزدیک صد سی دقیقه فیلم را بی وقفه میچشی و سیر نمیشوی از بس که بکر است . موسیقی بینظیر و حساب شده ی کریستف رضائی به شدت در صحنه ها شنیده میشود و شنیده نمیشود . در دلش تنیده شده . صداگذاری فیلم و همین طور پشت صحنه ی فیلم در جلوی دوربین نمایان است . مشخص است که فیلمی است که پشت صحنه و پیش تولید و تمرین حرفه ای داشته . همه ی این ها از آگاهی یک فکر و قبول داشتن ِ هرآنچه میخواهد انجام دهد که درست است می آید . ایمان به خود و شهرام مکری یقینا میداند که نمیخواهد ماهی و گربه اش شبیه - عشق سگی - بشود . . . میتواند بابل باشد اما نیست . . . میتواند شبیه آثار هیچکاک باشد اما کاملا با دیالوگ ها حرفش را میزند . . . میتواند مثل لینچ باشد اما نیست . ماهی و گربه ی شهرام مکری است . در انتها ، دوربین و داستان به جایی میرسد که قربانی قصه به مسلخ میرود و نشان دادن همین و چگونگی موسیقی و اجرای آن تنها از یک ذهن آگاه و توانا بر میاید . که تو هیچ نبینی و همه را تخیل کنی . . . آدم کش هایی که سونات بتهون هم گوش میدهند و خیلی چیزها برایشان عجیب است . . . مثلا مردی که 8 تا گلوله توی بدنش رفته و هنوز زنده است . بچه هایی که برای هوا کردن بادبادک آمده اند و مثل نخ تسبیح یک ربطی به هم دارند . . . رعبی که از برخورد رستورانچی با این ها داریم را توی سینما حس میکنیم . . . دیالوگ ها حتی جمله ای اضافی ندارد . شخصیت ها متحول نمیشود . داستان است که کامل و کامل تر میشود و پا به پای دوربین و چرخش در لابیرنت ذهنی ، دست مخاطب را میگیرد و با خود به دنیای عجیب و هراس انگیزش میبرد . 

 

همین که شهرام مکری قصه ی هراس انگیز را به شکل کلیشه های رایج بازار تبدیل نکرده و در ساختار خودش نشانمان میدهد کافی است که بگوییم این فیلم با این همه شاخصه بی نظیر است . 

عوامل اصلی تولید فیلم سینمایی"ماهی و گربه" عبارتند از نویسنده و کارگردان: شهرام مکری، تهیه کننده: سپهر سیفی، مشاورفیلمنامه: نسیم احمد پور،مدیر فیلم‌برداری: محمود کلاری،: صداگذار،ترکیب صدا: پرویز آبنار، آهنگساز: کریستف رضاعی، چهره‌پرداز: احسان روناسی، شیوا پاک نیت و بازیگران به ترتیب اجرای نقش: بابک کریمی، سعید ابراهیمی‌فر، محمد برهمنی، سیاوش چراغی‌پور، فراز مدیری، عبد آبست، آیناز آذرهوش، پریناز طیب، پدرام شریفی، ارنواز صفری، ندا جبرائیلی، میلاد رحیمی، علیرضا عیسی‌پور، سمانه وفایی، محمدرضا مالکی، مونا احمدی، نازنین بابایی، پویا شهرابی، نیما شهرابی، شادی کرم رودی و خسرو شهراز هستند.

فکر میکنم چطور آقای حمید نعمت الله با فیلم توهین آمیز و سخیف و فاسدش میتواند جلوی دوربین شبکه ی 5 بگوید یک فیلم خاص تجربی کار کرده است ! یا چطور میشود این همه به در و دیوار زد تا ماهی و گربه هایمان را از تور صید آقایان نجات دهیم تا کمتر آرایش غلیظ ببینیم . . . خوشحالم که به یمن این روزها فیلم های کامران شیردل را روی پرده دیدم و متوجه شدم این روزها چقدر کسانی که مستند میسازند و دارند کار فیلم کوتاه میکنند هنوز به گرد پای بابابزرگ هایشان هم نمیرسند و ما چقدر در هنر افول کرده ایم برای همین ماهی و گربه میان این همه سال ، از تنها دوبار زندگی میکنیم عزیزم و نفس عمیق خیلی عزیز تر و آیینه های رو به روی دوست داشتنی گوی را میرباید و در دل من بد جوری جای خوبی پیدا میکند . عزیز میشود . 


 
comment نظرات ()
 
 
داعش ، غول کوچک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٠
 

سلام داعش ! اینک مِهر نیست . داعش دیگر پاییز نیست . این ، اینک ، زمانی نیست روی تقویم ! آنچه هست ، توئی . زمان ؟زمان چیست ؟ آنچه توئی در باور ِ مذهب یا اسطوره ، ظهورت بشارت ِ صبر ِ بَشر ،هست یا نه ، نیست نمیدانم . آنچه من میدانم ، این است ، هوا پس است داعش ! تُخم ِ این ( پَس ) را چه کسی کاشت ؟ من نمیدانم داعش ! تنها زمان ِ (بود) م رسید به (ظهور) ِ تو . عجیب . عجیب این است . این ، دنیایی است نامش - زمین - پُر از سازمان ها و NGO ها و گروه ها ، پُر از تکنولوژی ها و صنعت هایی برای (صلح) . میدانم داعش ، خوب میدانم که تو نمیدانی (صلح ) چیست . تو نمیدانی (عشق) چیست ، تو نمیدانی (بخشش) چیست . تو هرگز از ته دل نمیخندی داعش . تو جوهری در وجود نداری تا در ادراک اش بگنجد (قرمز) چیست . شاید که نمیدانی (خون) چیست و (خانه ) چیست . تو طفلکی هستی داعش . تو حتما که خانه و کاشانه نداشته ای داعش ! داعش ِ بیچاره . تو تشنه ای . تشنه ی خون ! سیری چیست ؟ تو نمیدانی . نمیدانی سیری چیست . نسب و حسب ِ تو میرسد به هیولایی درّنده که شادی ش با سلاخی کردن و توپ بازی با کله ی آدیمزاد ساخته میشود . تَن ِ تو هرگز نه آغوشی را حس کرده نه آدمی را . تو همان حلقه ی گُم شده ای هستی که بنا بود پیدا شود . تو همان فانتزی آدمخوار ِ کارتن هایی ، همان ظهور ِ کفری در خاورمیانه . تو شکل ِ تصمیمات ِ دول ِ مثلا خواستار ِ (صلح) ی ، تو یک دلقکی داعش . بازیچه ی دست ِ دیگرانی . خوشبختی تو در به نیزه زدن ِ سر ِ بشر است . تو خود ِ ظهور ِ قانون ِ تناسخی ، از همان وقت که یزید سر امام ما حسین ع را خواست ، از همان وقت که آغامحمدخان چشم از کاسه درآورد ، همه شان نسبی داشته اند از پدر ، دیو ِ هفت سَر و از مادر ، حیوانی زهدانش به میخ کشیده از طلسم ، تو به ریشه ای میرسی ترسناک . که همه دوست دارند که نباشی داعش . همه دوست ات ندارند و تو چاره نداری جز پوست سر ِ انسان کندن و کباب کردن ِ  احشاء انسان ! تو بی تقصیری . 

حیرت از انجا می آید که سلاخی تو ، نه نهیبی است بر مردم و نه رعبی را موجب ، که سیرکی که راه انداختی مایه ی خنده ی عده ای میشود که از قربانگاه ِ تو عکس قاب میگیرند و در سالگرد ازدواجشان میگذارند و سر ِ بریده را سفارش میدهند به شیرینی پزی تا گردن ِ بریده را با طعم ِ شکلات بچشند . ترس ِ من از تو نیست ، از کسانی است که از قتل ِ عام ِ تو کلاژی میسازند برای مراسم ِ عاشقیت شان . دور ِ من پر شده از دروغ داعش ! پُر شده از حرف . حرف . حرف . حروفی بی عرضه و بی وزن . هر هفته ، از صلح و خدا و بخشایندگی و بخشش و مهر و دوستی و عشق گوشم پُر است . امروز میبینم هیچ کدامشان به کار نمی آید داعش ! لش دنیا را میبرد . تو این دنیا را به جایی بُردی که باید . ما در قربانگاهی اسیریم که نگهبانان ما لباسی از آدم های مقدس به تن کرده بودند و امروز همان ها را میبینیم که به لب هایشان بخیه زده اند و سکوت . سکوت . . . . .تنها عکس العمل شان هست . تو در همسایگی ما پایکوبی میکنی و زمین را میلرزانی و ما نطق غرایی میشنویم که هر هفته بانگ میزند که صلح چیست و خود ِ ناطق اش از هر چیزی رعب آور تر است . 

کجا هستند سازمان های حقوق و صلح ِ بشر ؟ کسانی که تنها (نگران) هستند . بیانیه میدهند و دست به سینه مینشینند تا به بازی گلادیاتورهای خودشان نگاه کنند . کدام سازمان ؟ عجالتا برای این سازمان ها مقداری آرامبخش تجویز شود یا مرگ موش ! که بود و نبودشان در استحکامِ هیچ صلحی تفاوتی نکرده است . تمام ِ پیکره ی وحشی تو از بود ِ همین سازمان های دهن بسته شکل گرفته . تمام ِ پیکره ی تو . . . تمام ِ وجود ِ تو . . . ما همیدگر را دوست نداشتیم و تو این را نشانمان دادی . 

بت های هرزگی با شکل ِ مقدس شان و با سنبه ی پر زورشان هر روز را شب کرده اند و آرامش را از ما گرفته اند . این آرامش در بهداشت ِ روان و جان و تن ، از سوختن ِ زمان ِ مردم گرفته تا روغن پالم ممتد و ادامه دار است . چون سکوتی سنگین و لاینقطع . امروز همان قیامت است که کوه ها در ان روان میشوند و میفهمیم شعار یعنی چه ؟ میفهمیم دست به سینه نشستن و سر بریدن در بیخ ِ گوش ِ آدم یعنی چه ؟ میفهمیم بی غیرت بودن از یک سیاست ِ رفتاری می آید . از انسان نبودن . کمافی السابق جاهلیم و شاهد . . . منتظریم تا تو بیایی و به قول خودمان ما را بخوری داعش ! از چهره ات بی زارم . بی چاره تو که کسی دوستت ندارد . از کسانی که شبیه تو در کوچه های سرزمین من راه میروم بیزارم . از کوچه های وطنم میترسم . هر کسی شبیه تو باشد یقین در جیبش چاقو دارد ، یقین سر ِ بیگناه مردم را خواهد برید . از زبان بیرون آمده و نقس آخر ، از چشمان بیرون زدن از حدقه ، از نعره و التماس لذت خواهد برد . لذتی که ریشه اش جنسی است . چیزی که به ار گازم نرسیده الا در سلاخی . تو در این حال به اوج حالت جنسی میرسی . . . همه ی کسانی که شبیه تو هستند . . . همه ی کسانی که پاکیزه نیستند . . . همه ی کسانی که مرا یاد تو می اندازند از ترسیدن من ، از مرگ من ، از لرز من لذت خواهند برد ، همه شبیه هم هستند . . . به لحاظ فیزیک صورت و رفتار یکسان . . . امنیت در این نیست که تو در ایران باشی یا نباشی . امینیت در عادی شدن ِ یک رفتار ِ ناهنجار است . در عادت به سکوت است . عادی شدن . . . تو ظهور ِ هیولای کسانی هستی که سالهاست سایه به سایه کنارمان ما را با چماق تهدید کرده اند . تحقیر کرده اند . تو شکل ِ خود ِ قانونی هستی که به پدر اجازه میدهد بچه اش را بکشد و بخورد و زندان هم نرود . تو شکل همه چیز هایی هستی که میدانیم . تو زشتی داعش . های و هوی تو سالهاست مثل سایه بالا سر ما چرخ میزند . حتی شبیه کفتار نیستی . . . کفتار روح خبیث را با خود میبرد . . . تو همه سر تا پا خباثتی . تو را کسی دوست ندارد . تو یعنی سکوت ِ مردم . تو یعنی ، برنامه های تلویزیون ، تو یعنی کیک عروسی سر ِ بریده ، تو یعنی شیرینی پزی که حاضر است برای اسکناس این کار را کند ، تو یعنی اهمیت به ساپورت ، تو یعنی خود ِ رعب ، تو یعنی بی خدایی ، تو یعنی در لحظه نبودن ، تو یعنی شادی مردم از دیدن ِ اعدام . . . تو تنها بالفعل شدن ِ کلی بالقوه . تو سالهاست سر میبّری . تو سالهاست هستی . زشت ِ همیشگی . عادت ِ به تو یعنی با ابلیس یکی شدن . باد باید نوزد ، خورشید باید طلوع نکند تا تو هستی . وقتی بازوهایت پر باد و غبغبت سر حال است . . . . باید یک لحظه فکر کرد که کیستم (من ) ؟ 

تو میخواهی به اوج غریزه ات برسی . به مرز ها و شهر های کوچک و بزرگ حمله میکنی . با خودت حال میکنی . از خودت و سلاخی ات عکس میگیری و ما در این جا کتاب ها را ممنوع الچاپ میکنیم و میگوییم که الکل و مواد مخدر بد است . ما داریم به کجا میرویم . ؟؟؟. . سر ِ ما با این بد و خوب ها . . . سالهاست بریده شده . داعش تو کار را یکسره میکنی . هوا را پس است . همان اسمشو نبری تو . مدتهاست  میشناسمت . از جغرافیا بدم میآید . از کسانی که بشقاب ِ شامشان پر از برنج و خوراکی است که تو خورشِ آن را درست کرده ای . نسب ّ تو شاید به ضحاک برسد . تو خود ِ اسطوره ای داعش . . . تو کوچکی در مقابل ِ آنچه که اصل ِ تو را ساخته . تو سایه ی کِش داری هستی که میبینم . زشت و کوچک و مریضی داعش . اصلیت ِ تو بی اهمیت است . انچه هوای تو را قطع نمیکند هراس دارد . از آن میترسم . از آن دستهای نامرئی که تو را ساخته اند . آن دست ها با تو بازی خواهند کرد و این نمایش به کجا خواهد رسید ؟ پرده ی آخرش کجاست ؟ تنها بدان . . . عوج بن عنق بی ریشه ی هراسناک ، باید که خدایی باشد تا تو را از مجازاتش بی نصیب نکند . کوبانی که تمام شود بعد نوبت ِکیست ؟ پاپیچ ِ کیست ها نشوم که تو چه در مرز باشی چه بیرونش ، سالهای سال کوتوله های مشابهت چارستون بدن ِ ما را لرزانده اند . سیانور میخوریم و گردن به تیغه ی تو نمیدهیم . در عجبم از ملت ِ همیشه ، کسی به فکر ِ سرمای نقاط جنگ زده هست؟ کسی به فکر غذا و کمپوت و دارو هست ؟ چرا این بار برای کمک گرد هم نمیاییم ؟ ما کجا هستیم ؟ نمیدانم . میترسم بیرون بروم . هوا بخورم . هوا پس است . بوی تو به مشام میرسد . 

تنها همین . داعش ! تو ترسناکی اما تو با این همه یک سایه ای از آنچه که پروراندند. دستهای خال ِ تو باید که در پرده ی آخر دیده شود . نوری که بر تو میتابانند ، از کجا یم آید داعش ؟ دیواری که تصویر تو را میبینم ، دیوار ِ رسانه است . . . رسانه ای که تو را بیشتر میپسندد تا صلح را . . . از همه ی دنیا بی زارم داعش . ظهور تو ، نیشتر به زخمی است که سالهاست عفونتش خاک جهان را گرفته . تو غول کوچکی هستی میان ِ کت شلوار و کراواتی که بر تن ِ غول رئیس است . . . تو هیچ نیستی . تو نوچه ی ضحاک هم نیستی . . . همذات چنگیز هم نیستی . . . بی پشتوانه تو هیچ نیستی جز مشتی پشم !

*پ.ن : میخواستم در مورد فیلم  Her بنویسم که عکس های کشتار داعش روزگارم را دگرگون کرد . بهترین ترجمه از نقد بی نظیری که خواندم را در ( اینجا ) سنجاق زده ام . بخوانید . ببینید . آینده ی بشر همین است و عشق سالهاست راه خود را گم کرده . در ارتباط مدت هاست بسته شده . لذت بی معنی شده . 


 
comment نظرات ()
 
 
قلبِ هشتپا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٦
 

میس شانزه لیزه ، توی وانِ حمام نشسته بود . توی وان ِ حمام ، کَف و خون ، پُر بود . پُر، مروارید و مرجان بود کَف ِ وان و جُز آن هشت پایی بود سیاه و لزج ، لَزج و لیز و هیز که چسبیده بود به گوشه ی حمام و هر پایش را به جایی تکیه داده بود ، هر کدام را برای خودش خوش خوشان دراز کرده بود . با بادکش هایی که دو ردیف روی بدن ِ چسبناکش ردیف شده بود خودش را راحت چسبانده بود به تنِ وان و کاشی های حمام و بازوی میس شانزه لیزه و چشمانش را دوخته بود به چشمام ِ میس شانزه لیزه ، یک جور نگاه در نگاه ، یک جور ِ از رو بری ، یک جور ِ کم نیاوردنی ، یک جور ِ پُر رو و سنگ پای قزوین مانند ، یک جور ِ ناجور و بد . میس شانزه لیزه که مسخ ِ نگاه ِ هشت پا شده بود و بازویش با بادکش های بازوی یکی از هشتی های این اختاپوس وصل شده بود مور مور شده بود . . .در دست ِ دیگر میس شانزه لیزه چتری بود سورمه ای رنگ . نشسته بود توی وان . وان پر بود از کف و خون . آب از سقف چکه میکرد . هشت پا خیس میشد و به روی خودش نیم آورد . شمع های دور ِ وان در حال سوختن بودند . بیرون ِ حمام پرده ی حائل بین اتاق زیر شیروانی و گرمابه ی نخودی خانه تکان میخورد . پرده ی حریر ِ سفید که آن هم خون در چین هایش افتاده بود . باد می آمد و نمِ اَبر را با خود توی حمام میبرد . بوی نم با چوب آمیخته میشد و در مشام میس شانزه لیزه بالا میرفت و خاطره ی قدیم را زنده میکرد . خاطره ی خیلی قدیم را از توی قبر دو دستی میکشید بیرون . هشت پا با چشمام ِ درشتش به میس شانزه لیزه همچنان زل زده بود و گریه میکرد . بازوی ششم اش را از روی دست میس شانزه لیزه کند و بااین کنده شدن ، بادکش ها شروع کردند به صدا کردند . مثل ترکیدن آدامس . عنکبوتی که گوشه ی سقف حمام کارتنک بسته بود از خواب بیدار شد و پایین را نگاه کرد . وان ِ خون زده را . میس شانزه لیزه که سردش بود فقط حس کرد میتواند دستش را کمی تکان دهد . اما آن را برد توی وان . توی خون ِ گرم ِ آن . حالا کمی گرم تر شده بود . از بیرون اتاق صدای سوختن ِ چوب در شومینه ی کوچک خانه می آمد . میدانست قهوه اش روی میز سرد شده و از دهان افتاده است . صفحه ی گرام برای خودش میچرخید و شمع ها در حال آب شدن بودند . میس شانزه لیزه دستش را برد کف وان و شروع کرد به گشتن . گشت و چشم از چشم هشت پا برنداشت و هشتپا هم چشم از چشم میس شانزه لیزه برنداشت . کف وان پیدایش کرد . چنگالش را باز کرد و گرفتش . جنس عضله ای اش را در پوست دستش حس میکرد . در مشتش محکم نگه داشت . مشتش را بالا آورد . هشتپا منقارش را باز کرد و گفت :"توی تَن تو خون نیست سّمه  سم . " بعد چشمش را بست و همان جا ، جا به جا مرد . توی مشت میس شانزه لیزه قلب ِ سوم هشت پا در حال زدن بود . قلب هنوز زنده بود . قلب میطپید . میس شانزه لیزه به آن نگاه کرد . قلب انگار حرف میزد . روی چاه حمام را برداشت تا کف و خون برود . کف و خون در گردابی دور خود رقصید و پیچید و ازچاه بیرون رفت . بچه جغدی از گوشه ی پنجره کوکو کنان داخل آمد و نشست روی چتر میس شانزه لیزه . میس شانزه لیزه که هنوز از ترس عنکبوت بالای سقف نمیتوانست جم بخورد توی وان چمباتمه زده بود . تا سه شمرد و بلند شد . زانوهایش صدا کردند . اما او بلند شد . جغد کوچک صید ِ عنکبوت باهوش شد و میس چتر را پرت کرد گوشه ی حمام و قلب ِ هشتپا را کرد توی دهانش و مثل جگرِ تازه ی خوش نمک جوید و زیر دندان هایش له  لورده اش کرد و ملچ و ملوچ کنان طعمش را چشید . شیر آب را باز کرد . خودش را شست و هشت پا را برداشت و انداخت توی سطل آشغال توی حمام . بیرون ِ حمام مردی پشت در انتظار او را میکشید . مردی که روی دستانش تیغ ِ کاکتوس سبز شده بود و در دست چپش تبر بود . صدای کوکوی جغد نورسیده قطع شد و معلوم بود که عنکبوت کنج حمام یک لقمه ی چپش کرده است . میس شانزه لیزه حوله ی ارغوانی رنگش را پوشید و پرده ی حریر را زد کنار و مرد تبر به دست را دید که روی صندلی لهستانی کنار گرامافون دارد شش چشمی نگهبانی میدهد . هر از گاهی دستش را مثل بال پروانه میچرخاند و اعتقاد داشت با تیغ های دستش ارواح خبیث را  قیچی میکند . تبرش خونی بود و تکه ای از بادکش بدن هشتپا روی دسته ی آن هنوز جا مانده بود . میس شانزه لیزه رفت طرف مرد و گفت :" میدونم که هر کاری از دستت بر میاد میدونم که خیلی همه کاره ای فهمیدم اما بذار منم بافتنیم رو تموم کنم بعد منو تیکه تیکه کن . اندازه ی یه شب بذار خوش بگذره . اندازه ی امشب بیا دوستم داشته باش دم طلوع منو مثل هشتپا قلع و قمع ام کن . مرد تبر به دست قهوه ی سرد میس شانزه لیزه را خورد و خوابش گرفت . میس شانزه لیزه شروع کرد به قلاب بافی و با صدای بلند زد زیر آواز و همه ی مردم شهر زیر پنجره اش جمع شدند . 


 
comment نظرات ()