جزیره در کهکشان

 
مرد ِ بی سر و تَه !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢
 

"  ای پا اَنداز ! من را جا اَنداخته ای . مثل ِ یک حرف ِ اضافه . من همان خاطره ی آخته ام ، ای هرزه گَرد ِ هرجایی پَسند ! از من تندیسی بساز ، بزن به آواز و دیوانه شو !" 

مردِ بی سر ، نامه را در مشتش مچاله کرد و توی آتش کنار ِ نیمکت اش انداخت . نیمکت رو به روی مرداب بود و روی مرداب مگس های سیاهی دورِ همی گرفته بودند . مرد ِ بی سر قلابش را توی مرداب انداخته بود . شانه هایش را بالا داد و تخم مرغ های پوک از روی آن افتادند روی زمین . زیر ِ نیمکت زنی دراز کشیده بود که دهانش بوی ترشی میداد و موهایش هزار رنگ بود ، دستش را روی شکم برجسته اش گذاشته بود و با زنجیر پایش را به نیمکت وصل کرده بود . با دست ِ دیگرش پای ِ مرد بی سر را گرفته بود و با انگشتهای محکمش پای مرد را ول نمیکرد . چشمهایش به سیاهی نیکت مینگریست . روی سیاهی هفت جفت عصای آهنی و هفت جفت کفش آهنی دید که دارند با سر و صدا راه میروند و به جایی نزدیک ِ تفریح گاه ِ آنها میرسند . زن دهانش جنبید .وردی خواند و فوت کرد . دیگر اثری از سر و صدا و رد کفش و عصای آهنی نمانده بود . زن خندید . زبان ِ سبز لجنی رنگش را بیرون آورد . توی گلویش قورباغه های زیگل داری نشسته بودند . مرد بی سر حواسش پی قلاب بود . چیزی به قلاب گیر کرده بود . طعمه ای . به هر حال مرد به قلابش بهانه هایش را آویزان میکرد . او شکارچی خوبی بود . میس شانزه لیزه از او با نام ِ پا انداز خاطره دارد . توی مرداب پری های دریایی مریض دورِ کرم ِ خوش خط و خالِ قلاب حلقه زده بودند . کرم دور خودش میچرخید و میگفت :" این منم نه من منم ! " پری های دریایی بیمار که در ان باتلاق سوت و کور سر و صدایی زیبا تر از این مارَک خوش خط و خال نشنیده بودند سرِ گرفتن ِ کرم دعوا میکردند . سر ِ آخر یکی از آنها شکار شد . مرد بی سر قرقره ی ماهی گیری را چرخاند و پری دریایی را نگاه کرد . او یک مونث بود . او زن بود . او مرد نبود . او یک زنانگی داشت که حتی اگر از باتلاق هم بیرون می آمد به درد مرد بیر سر میخورد . زن ِ زیر ِ نیمکت خوابش برده بود . دستانش شل شده بود و مرد توانست به نوازش های نمایشی اش برسد و پری دریایی زشت را غرق دروغ و و عده کند . او به پری بیچاره در باغ ِ سبزی نشان داد که پشت ِ دیوارِ باتلاق باز میشود به باغی که در آن نهر هایی هست روان از شیر و شهد و درختانش سایه دار و ریشه دار و برگ های درختانش پهن و بزرگ و میوه ی آن پر آب و گوشت . پری دریایی که از باتلاق بیرون آمده بود و یک دل نه صد دل عاشق مرد بی سر شده بود به دور دست ها نگاه کرد و در باغ سبز را مجسم کرد . سرابی که مرد بی سر از آن وحی میگرفت  ،   مدیون ِ قلب هایی بود که شکانده بود . از هر شکستنی یک صدا بیرون میدوید و یک آرزو سبز میشد . او با این شکستن آرزوها را شناخته بود . پری دریایی در مه غلیظ طوسی رنگ پولک هایش را بیرون آورد و خودش را به مرد بخشید . مردبی سر که همه ی مغزش زیرِ نافش درهم رفته بود و نیمکره ی چپ در ت خ م چپ و نیکره ی راست در ت خ م راست اش گنجانده شده بود  با همان اعضا می اندیشید که چقدر خوب میتواند از پس ِ همه ی دالان های نمور و تاریک بر آید و درباغ سبز را نشان دهد . . . میس شانزه لیزه از دور دست نمایان بود . سگ های کوچکی زیر درست و پایش پارس میکردند و نمیگذاشتند درست حواسش را جمه کند . دنیای مردبیر سر را میدید که چقدر کوچک است و به دنیای خودش فکر کرد و به بازو های نحیف مرد نگاه کرد که نمیتواند تسمه بلند کند یا پارویی برای سفر با قایق ، یا جانی در بازو ندارد که از بی پروایی اش دفاع کند . میس شانزه لیزه کفش هایش را در اورد و بندهایش را بست به هم و آن را  به درختی که کنارش آویزان بود آویخت . صدای شن می آمد . شن های ساعت ِ شنی که از شیشه های کامجوی گلابی شکلِ به هم چسبیده عبور میکردند و روی هم می افتادند جیغ میزدند اما کسی صدای فریادشان را نمیشنید .  فریادی به شکل جیغ ، مثل جیغی که ثانیه توی قفسِ شیشه ای ساعت میکشد . دادی از جنس بی داد ِ به دار رفته و به مسلخ کشیده شده . مثل خرخره ی سر بریده شدهی قربانی در مذبح . میس شانزه لیزه که لباس اش از جس ِ آیینه بود را کسی نمیدید . در او همه خودشان را میدیدند . انعکاسی از تصویر خودشان را ، بستگی داشت به تاج اش نگاه میکنند یا به شانه های نحیف اش . . . خودشان را محدب ، مقعر ، بلند تر ، کوتاه تر میدیدند ، زشتی هایشان را صد بار بیشتر و زیبایی هایشان زا صد بار تر میدیدند . از ناراحتی سنگ به شیشه میزدند . ضد شکستن شده بود میس شانزه لیزه . به غباری که دورِ پری دریایی و مرد بی سر را گرفته بود نگاه کرد که هر لحظه از آبی تیره به قهوه ای تغییر رنگ میداد و بوی تعفنش همه جا را پر کرده بود . میس ، رفت جلوتر ، با صورتی تر از گریه و تنی پُر شده از آه به جای خون . خون همه ی راه را پر کرده بود . قطره هایی که از مچ پا و دستش روان بودند . دیگر خونی و جانی نمانده بود با آه قلبش تلنبه میکرد . آه از دهلیز و بطن ِ سوخته اش بر میخاست و زوزه میکشید . زن ِ حامله ی زیر نیمکت دست روی شکمش گذاشته بود و دورِ سرش حلقه ای سیم خاردار دیده میشد . قدم گذاشت به زمین ِ معلق ِ رویش . زمین ِ سنگهایش سبک ، زمین ِ جهان ِ کوچک ِ پاانداز . روی که پاانداز او را دیده بود ، یک دل نه صد دل عاشق میس شانزه لیزه شده بود و در یکی از دور ترین و کهنه ترین زندان های ذهنش دور از دسترس ِ همه پنهانش کرده بود . میس شانزه لیزه از میان ِ علف های هرز گذشت و به مرد و پری و نیمکت نزدیک تر میشد . آتش ِ کنار نیمکت به لطف ِ نامه ی میس شانزه لیزه روشنایی داشت . میس فکر کرد اگر نوری به این میانه است از اثر ِ مکرر یا انعکاسی است که میدهد . مرد بی سر که پری دریایی را ول کرده بود روی تخته سنگِ حلزون ایستاده بود رو به روی میس شانزه لیزه . از جیب ِ پالتوی سیاهش یک نقاب در آورد و به صورت زد . با پرخاشگری گفت :" این جا ؟ تو ؟ " میس گفت :" تو منو جا انداختی ، جای منو توی ذهنت انداختی ، همه چیز برعکسش شد . عین عکس ِ خودت روی تن من ، عکس تو ست نه خود ِ تو ." مرد شروع کرد به کشیدن ِ پبپ و دستش را پر کمرش  زد و گفت :" چه لباسی ! چه کلاسی ! چه افاده ها ! " میس شانزه لیزه گفت :" از هر کلمه ات بوی مرد شدن می آید تو بگو ، دروغ . بده ، فحش ، تو بزن ، کنایه و دستم بده ، کاه و آه " مرد پوزخندی زد و گفت :" این من ، این سلطان ِ این مکان و زمان در مقابل ِ یک پارچه آیینه که با سنگی شکسته بشود چه قدرت نمایی کنم که تو مظلومی و رو زودتر " میس شانزه لیزه از جیب لباسش ساتوری به در آورد و با زبانش صیقلش داد . رفت نزدیک تر . مغز مرد را که در دو طرف ِ مرد آویزان و پلاسیده بود را شقه کرد و انداخت توی مرداب . مرد همیشه بی سر و ذهن و مغز بود . ماشینی از اندام . اندام واره ای به نام آدم . آدمک . زیر نیمکت ، زن ِ حامله بچه ای به دنیا آورد ، کور و کچل اما چاق و چله . دور هر پنج انگشت  زن حلقه ی بردگی اش آویزان بود . حلقه ای که مثل طناب دار او را به مرد بی سر نسبت میداد . زن هر شب آن ها را با نور ماه حمام میکرد و عاشقانه به انگشتانش می انداخت . حالا مرد بی سر و ته فهمید که سایه ی ذهنش میتواند بزرگ شود . مثل سرطان . او سرطانی شده بود . کله اش را داد پر کرده بود . بلند ترین صدا ، سوپرانو و زیر ترین اش بود . صدای یک میس شانزه لیزه . خاطره ای که در دور ترین و کوچک ترین سلول ذهنش انداخته بود و کلیدش را قورت داده بود . مردِ بی سرو ته خودش را در قامت آیینه ای میس شانزه لیزه کامل میدید . برای همین از گفتن نماند و شروع کرد به نشان دادن در باغ ِ سبز . . . او همین طور حرف میزد . او که سرطانی شده بود و سلول های اضافه مثل وعده های دروغ در تنش جان میگرفتند چشمانش را کور کردند و او هرگز خودش را در هیچ آیینه ای نتوانست ببیند . مرد هرزه گرد تنها با طعمه های خوش خط و خالش و مرداب ِ متعفنش خوش بود . حالا میس شانزه لیزه توی آسمان به یکی از ستاره ها تبدیل شده بود و از آن دور به این جهنم چشمک میزد !


 
comment نظرات ()
 
 
آیا علیرضاخورشیدفر درگذشت یا ما از ایشان درگذشیتم ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٧
 

 

میس شانزه لیزه پالتوی مخمل مشکی اش را پوشید . دستکش سیاهش را دست کرد . از درز و شکافِ دیوار و پنجره سوز می آمد . سوز آتش ِ بی رمق ِ شومینه را خاموش کرد و خاکسترِ کم جانش را به جا گذاشت . میس شانزه لیزه آب دماغش را بالا کشید و صورتش را با دستمال پاک کرد . طرف ِ پنجره رفت . ستاره ها زیر و روی ابرهای بنقش و سبز میدرخشیدند ، از دور ابر سیاه بزرگی مثل چنگال هیولا نزدیک محله میشد . انگار سوز و باد را آن ابر بزرگ زاییده بود . میس ، پنجره ها را محکم بست و در خانه را چفت کرد . کیف ِ حصیری سفیدش را روی دوش انداخت و موهای قرمزش را توی کلاهِ پالتو انداخت و پله ها را دو تا یکی پایین رفت . از حلزونِ پله های مارپیچ که به در رسید مرد ماهی گیر را دید که ایستاده است . صورتش سبز رنگ بود و دستان بزرگ و نیرومندش بنفش رنگ . میس شانزه لیزه مرد ماهی گیر را نگاه کرد و خودش را در آغوشش انداخت . مرد ماهیگیر گفت : " با فکر کردن به - نیست - ، - هست - نمیشه تو جادوگر نیستی ! "تنِ سرد میس شانزه لیزه توی آن آغوش ِ گرم که بوی ماهی پخته میداد میلرزید . مردماهیگیر گفت : " بسته بیا بریم . " میس شانزه لیزه گریه را قطع کرد . دوست نداشت از - نیست - حرف بزند . حرف زدن بدتر میکرد . بیشتر میکرد . همه ی دنیا را پیش رویش می آورد الا خود - نیست - را . مردماهیگیر دورِ سرش پارچه ی سیاهی بسته بود و سبیل پهن و پر پشتتش به حنایی میزد . کنارِ میس شانزه لیزه شبیه یک غول بود تا آدمیزاد  . وقتی با هم راه میرفتند . هر قدمش ده قدم جلو تر از قدم های میس بود . توی دست مرد ماهیگیر قلاب و سطلی بود که به هم وصل بودند . از پشت پیراهن کتانی سیاهش یک نیزه بیرون آمده بود و توی جیب شلوارش دو پاروی محکم داشت . صدای قدم هایش قلب میس شانزه لیزه را گرم میکرد . در کوچه باد می آمد و فانوس ها و چراغ نفتی ها یکی یکی خاموش میشدند . گربه ای از روی شیروانی خانه ای لیز خورد و مثل یک توپ افتاد روی زمین و جیغ کشید . همان لحظه کبوترهای سفیدی که روی زمین داشتند با هم میرقصیدند پرواز کردند و از بالای سر مرد ماهی گیر هم گذشتند . کسی در دور دست سوت میزد . میس شانزه لیزه به هن هن افتاده بود و نفس کم آورده بود . نزدیک رودخانه بوی ادرار و لجن می آمد . دو نفر همدیگر را زیر پل میبوسیدند . مرد ماهیگیر سرش را چرخاند عقب و به میس گفت :" بیا زیر چترم الان بارون میگیره " و دستش را بالای سر میس گرفت . دستش به اندازه ی چتر بزرگ بود . . . میس شانزه لیزه از اینکه زیر یک دست ِ واقعی دارد راه میرود و نم ِ بارون به صورتش نمیخورد خنده اش گرفت . مردماهیگیر به خنده ی میس خنده ای تحویل داد . میس شانزه لیزه گفت :" این جوری خسته میشی بذار خیس شم عب نداره من بارون و دوس دارم " مردماهیگیر گفت :" الان بارون شدید تر میشه " رعد و برقی زد و ابرها در هم رفت و یک درخت در دور دست آتش گرفت و افتاد . صدای خنده ی زنی از دور می آمد . خنده ی مستانه ای که معمولا همه ی اهالی آن منطقه بهش آشنا بودند . زن یک دست نداشت . زن یک دست دو معشوق داشت و با قصه هایش همیشه شب ها را تا صبح به هم میبافت . میس شانزه لیزه زد زیر گریه . مرد ماهیگیر گفت :" دوست داشتی تو هم یه دست نداشتی؟" میس شانزه لیزه پیچید رو به روی مرد ماهیگیر و با غیظ محکم زد توی سینه ی  مرد . :" نامرد ! چرا اینو میگی ! چرا میخوای منو مقایسه کنی ؟!" مرد ماهیگیر گفت :" تو خودت الان به همین فکر کردی ." دست میس مشت شده بود و روی دیوار سینه ی مرد کوبیده میشد . دیواری پوشیده از فلس . تنها کسی که میدانست پوست مرد از فلس است و نه از پوست میس شانزه لیزه بود . چشم های مرد مردمک نداشت . توی آن دو کاسه ی محدب آینه ای بود . مرد دست میس شانزه لیزه را گرفت و گفت :"باید کلیدش رو پیدا کنی وگرنه قفل هیچ وقت باز نمیشه . " میس شانزه لیزه داد زد که پیرمرد تو اصلا نمیدونی عاشقی چیه و نمیدونی تنهایی چه دردبیدرمونیه و نمیدونی دلتنگیه چیه تو هیچی نیستی تو یه غول بی شاخ و دمی . . . . 

زیر شلاق ِ باران به دریاچه ای رسیدند که یخ زده بود و قایق مرد ماهیگیر روی یخ نازک دریاچه جا خشک کرده بود . توی قایق رفتند . میس شانزه لیزه دید که مرد ماهیگیر از جیب شلوارش پاروها را بیرون آورده و دارد قشر نازک یخ زده ی دریاچه را به هم میزند و قایق را زیر باران به پیش میراند . صدای سوت از دور می آمد . میس شانزه لیزه گفت :" ساکت نشو خودم رو میندازم توی آّ ها . " مرد ماهیگیر گفت:" از کارهایی که انجام نمیدی حرف میزنی و کارهایی که انجام میدی رو قورت میدی اینو دوست دارم تو همیشه برعکسی مثل جهت ِ همین پارو روی آب برای همین به پیش میری . " و خندید . . . میس شانزه لیزه :" دلم تنگ شده . " مردماهیگیر:" باید عادت کنی . " میس شانزه لیزه از توی جیب پالتو یک شیشه ی الکل بیرون آورد و سر کشید . سیگارش زیر باران خیس شده بود و مرد ماهیگیر از میان کرم هایی که باید توی قلاب می انداخت یک جعبه سیگار بیرون آورد و روشن کرد و دست میس شانزه لیزه داد . از دور نور فانوس دریایی قایق تاریکشان را روشن میکرد . . . صدای دانه های بارون روی آب سرد و مرده ی دریاچه به گوش میرسید و صدای سوتی که همچنان شنیده میشد . مرد ماهیگیر گفت :" منم دلم تنگ میشه براش . " میس شانزه لیزه دود سیگارش را توی چشمان آیینه ای مرد فوت کرد و گفت :" تو باید پیداش میکردی اما نخواستی . اون مخصوصا رفت . اون خواست از تو انتقام م م م بگیره . " مرد سرش را تکان داد و گفت :" اون مخصوصا رفت چون میخواست از من انتقام بگیره اما با خودکشی اون مگه چقدر دل من باید بگیره ؟ من که کاری نکردم که عذاب وجدان بکشم . من جز دوست داشتن کاری بلد نیستم . اون نباید این طوری میرفت . " میس شانزه لیزه :" تو باید مثل یک سامورائیی خود کشی میکردی و میرفتی پیشش نه اینکه وای سی بالای دریا و بذاری که اون زیر آب مثل یه بچه یتیم نگات کنه و نتونه بیرون بیاد . " مرد ماهیگیر پارو ها را دست میس شانزه لیزه داد و گفت :" الان این اونه که داره مجازات میشه . این اونه که پری دریایی شده اونه که نمیتونه بیرون بیاد . . . اونه که پشیمونه و من هنوز دوستش دارم و گاهی هم دلم براش تنگ میشه . " مرد سیگاری برای خودش آتش زد . میس شانزه لیزه پرسید :" میخوای منو کجا ببری؟" مرد پک عمیقی به سیگارش زد و گفت :" به جایی که غم هات فراموش شه . " میس شانزه لیزه پارو های بزرگ را به ماهیگیر پس داد و گفت :" زودتر منو ببر " آنها به وسط دریاچه رسیدند . خبری از باران نبود . همه ی دریاچه را مه گرفته بود . . . صدای بوتیمار می آمد . مرد ماهیگیر بیشتر نمیتوانست پیش برود همه ی دریاچه یخ بسته بود . با پارو یخ نازک روی دریاچه را شکست و قلاب ماهیگیری اش را انداخت توی آب . . .میس شانزه لیزه موهای قرمزش را از توی کلاه بیرون آورد و سرش را برگرداند و موها را انداخت توی آّ سرد . . . به موهای خیسش ستاره های دریایی چسبیدند . آسمان ابری بود و حس سبکی روی آب بودن کیفورش میکرد . ماهیگیر گفت :" هر وقت گفتم سرت رو بکن توی آب " میس شانزه لیزه آهسته گفت :" منتظرشم . از روزی که گفتی میای منتظر این لحظه ام . " مرد ماهیگیر گفت :" وقتی سرت رو کردی توی آب باید همه چیزو خوب ببینی و هیچ وقت با هیچ کسی حرفش رو نزنی چون شومی و بدیش مسریه ." قلاب تکان خورد و مرد ماهیگیر یک عروس دریایی صید کرد . گفت :" حالا میتونی سرتو توی آب کنی . " میس شانزه لیزه سریع برگشت و صورتش را و سر و گردنش را محکم توی آب یخ کرد . انگار همه ی پوستش را ببرند . . . چیزی که دید شهر یا مکانی بود پر از کرم هایی که جیغ میزدند و مردمانی که راه میرفتند و کمرشان میشکست و دل و روده شان میریخت بیرون . ماهی هایی بودند که دهانشان را باز میکردند و از دل و روده ی مردمان تغذیه میکردند . ماهی های زشتی که بدون آبشش زندگی میکردند و نه باله داشتند نه دُم . فقط فلس هایی داشتند که رویش اسکناس بود و چشمانی که خون ازش میچکید . دندان هایی که تیز بود و روده ی مردم را تکه تکه میکرد . مردم دور هم جمع شده بودند و به هم چسبیده بودند . آنها دوست داشتند شبیه هم باشند . با هم باشند . مثل هم آرایش کنند . مثل هم گریه کنند . مثل هم سریال ببینند . مثل هم آواز بخوانند . آنها کپی شده بودند . فکر نداشتند . دانه دانه می مردند . از دور دست چند  ماهیگیر با دام ِ مغناطیسی  روی سر مردمان بیچاره موج میفرستاد و مردم مدام میسوختند و می افتادند و میمردند . گاهی نفسشان میگرفت . هر کدامشان که میمردند بقیه سرشان را به نشانه ی افسوس تکان میدادند . از جا بلند میشدند و میشستند و دوباره فردا همین ماجرا اتفاق می افتاد . دانه دانه همه شان مردند و بیشترشان نصف شدند . کمرشان میشکست و دل و روده شان همه جا را برمیداشت . میس شانزه لیزه سرش را بیرون آرود گفت:" میدونم اون جا کجاست . . من یادم رفته بود این مردم یک زمانی توی تاریخ بودند . . . برگردیم . . . من غلط کردم . . . من غصه ی چی رو بخورم وقتی توی دنیا دردی مثل ِ قربانی شدن هست . . . وقتی همه چیز یک افسانه نیست . . . نکنه یه روز شهر قشنگ منم این طوری شه . . . هر روز یکی بمیره و برای من عادی شه . . . نمیخوام . . . به هیچی چی فک نمیکنم برگردیم . " مرد ماهیگیر عروس دریایی را روی سرش گذاشت و پارو زد . میس شانزه لیزه صورتش قرمز شده بود . هنوز صدای سوت می آمد  .  پرسید :" این صدا چیه مرد ؟ چرا قطع نمیشه ؟" مرد ماهیگیر گفت :" این صدای یکی از اونایی که دیدی . . همین دیروز مرد . . اون یه جاودانه شون بود . اما دیدی که همه فقط بلند شدند و سر تکون دادند و دوباره نشستند . " میس شانزه لیزه گفت : " از این جا دور شیم . دور شیم . " آن ها در مه ناپدید شدند . آن مرد جاودانه علیرضا خورشید فر بود . 

 

علیرضاخورشیدفر ، نوازنده ی سازِ کنترباس (که کمتر کسانی هستند که در کسوت حرفه ای بودن پشت این ساز را بگیرند و بیاستند و بنوازند ) از جمله هنرمندان یگانه ای بود که به طور ناگهانی و بی هیچ سابقه ی قلبی ، سکته کردند و از این دنیا رفتند . نبودن ناگهانی ایشان در میان ِ نبودن هایی که تکرار میشود ، تکرار نمیشود ایشان سالها ساز زدند در موسیقی کلاسیک و سنتی و موسیقی فیلم عرق ریخته اند و عشق به جا گذاشتند . ایشان سوت هم میزدند . . . از آن کارهایی که کمتر کسی در حرفه ای بودنش وارد میشود . از ارسال پیام های یک خطی و معمول صدا و سیما تعجب کردم . . . فقط اسم ِ مردگان عوض میشود . . . صداو سیمای عزیزی که یک ساز نشان نمیدهد البته وقتی کلمه ی کنترباس را به زبان و دهان می آورد تعجب دارد . البته خانه ی موسیقی و سایت های موسیقی که به رزومه و تحقیق و گردآوری کارهای ایشان نپرداخته اند باید جوابگو باشند . کسانی که همیشه هم مدعی حق و حقوق هستند . . . چرا نباید یک آرشیو از کارهای ایشان ، از رزومه ی ایشان به صورت درست و منسجم وجود داشته باشد . . .پس شما چه کار میکنید ؟ دقیقا حوزه ی موسیقی و هنر سرزمین خیلی عزیز بنده دارد چه میکند ؟ مجید بهرامی بازیگر تئاتر و سینما بر اثر سرطان و با سابقه ی قبلی مریضی بالاخره بدرود گفت و او هم رفت . در خاطرات میس شانزه لیزه آمده است که نامبرده ، گفت من شمالم . به من گفتند تهران نباشم . پارازیت ها روی مریضیم اثر میگذاره . / مجید تهران آمد برای تزریق آمپول ها و ناکهان پلاکت های خونش پایین آمد . زمانی که تابستان پر غبار و پر پارازیت و پر دودی داشتیم . مجید گفته بود مال هواست . . . از بیمارستان بیرون بیام برمیگردم شمال . . . و هرگز برنگشت . . . ژیلامهرجویی که فوت شد برادر ایشان داریوش جان فغان و داد سر داد که خواهرش را آلودگی هوا کشت . . . آقای پاشایی و الباقی شناخته شده نیز همه سابقه داشتند و بالاخره زیر این امواج و روغن پالم در این دوره ی سونامی سرطان مردند . . . کمر همت بسته اند به قتل عام یا شاید هم هوا بد نیست و کمر همت بسته ام به توهمی که تمامی ندارد . . . نه حتما دومی درست است وگرنه مفصل های شرافت و وجدان بیدار میشد و طعمه های مغناطیسی را پیدا میکرد و میسوزاند و برای فندکش را به بنزین میزد و سیگارش را برای همیشه روشن میکرد . پس حالا که این مرگ و میر هست و اینقدر عادی است آیا واقعا اخباری که این چنین بیاید که علیرضا خورشیدفر (هم ) درگذشت برای ما عادی شده است ؟ آیا علیرضاخورشیدفر درگذشت یا ما از ایشان در گذشتیم ؟ باید در مقابل این حجم ِ حمله به آرامش ِ بشری فکری کرد . . . نداشتن بهداشت روان و جان . . .اخبار رعب آور و اسید و گرانی و عدم رضایت از محصولات غذایی و لبنی ، گرانی صعودی و فقر و فحشا ، امواج پارازیت و بنزین آلوده ، فشردگی تهران نشینی و آلودگی هوای تهران به عنوان پایتخت . . . نبودن شغل در شهرستان ها . . . فشار مالی روی قشر متوسط جامعه . . بیسوادی و اخبار سخیف . . . سینمای مبتذل و تئاترهای بی کیفیت و قانع بودن به بودن در بدترین وضع خواست ماست همه راحت باشید . 


 
comment نظرات ()