جزیره در کهکشان

 
دال . الف . ف
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳۱
 

دروغ چرا ؟ تا قبر آ.آ.آ.آ  نوشتن در مورد ِ دال . الف . ف ِ برایم موشکافی دردناکی است ، ازیرا که باید در حُسنِ مطلع اَش به خودم و زنان تَشر زده و سپس به مردان و پدران و جامعه . . .و تیغ و تشر بازی  خلاصه ، هرگز نکرده است من را راضی . باری اندر دگرگیسی جنسیت ِ مونث ، به (چیز) قر و قاطیی به نام (داف ) ، باید نشست و کنفرانس ها گذاشت و مَجالش در این مکان و زمان نیست که نیست  اما ما خلاصه میگوییم که تا ابله در جهان است ، مفلس در نمیماند . خیلی شرمنده ، بنده ، شرمسار از سوز و بریز در این زمینه ام . بانوان ِ مکرمه و آقایان ِ خوش غیرت ، جانم برایتان بگوید مثالی میزنم تا کلام را منعقد کنم ، چند روز پیش در اتوبوس نشسته بودم و کنارم ، در همان انتهای همیشه صندلی هایش داغ ، دو بانوی جوان ، کنار دستم .  این دو سنی داشتند ، حدود 26-27 ساله و قد و قامتی متوسط ، با روسری هایی که صرفا برای خالی نبودن ِ عریضه سرشان کرده بودند  و جمالاتی که دیدن اَش هفت رنگ ِ آفتاب پرست را یاد آوری میکرد . سرخاب و سفید آب ِ فراوان ، آن هم ساعت 8 صبح ، در حدی که گمان میکردی به عروسی میروند ، خط چشم ها تا به گوش میکشید و خط ابرو ، همراه ِ سایه اش کم میماند بریزد کف اتوبوس ، رژ لب ها روی ژل توی لب ، چسبیده بودند و از خودشان راضی بودند ، گونه ها پر از پنکک و کرم پودر و چند لایه رنگ و رژ گونه و الخ . . . دور لب نیز ماری قهوه ای میکرد ستیز تا خودش را از آن صورتک ها بکند باری گریزی نبود . . . لباس هایشان ، بی تناسب بود و رنگ های شلوار و مانتو و شال اصلا به قد و قواره شان نمی آمد . . . ناخن های بلندشان روی صفحه ی صاف موبایل دائم در حرکت بود و صدایشان بلند . میشنیدم که به هم چه میگفتند . خانم اولی به دومی میگفت :" همیشه دوست داره لاک ِ قرمز روی دستم باشه ، منم به جاش توقع دارم اون بدونه ، فقط بدونه که من آزِرا دوست دارم ، نمیگم برام بخره  ها ، بدونه که اگر چشمم رفت روی یه راننده ای که آزرا داره حق دارم    و اگر خواست یه روزی برام ماشین بخره بدونه که چی باید بخره ، اگرم نتونست باید به روش بیاره که نمیتونه و نداره .  بد میگم ؟. " دومی در حالی که روی وایبرش علامت و شکلک میفرستاد گفت :"  تو راس میگی ، تازه شانس داری دوستش داری ، من بدبخت چی بگم که باید مدام بهش بگم دوست دارم ،  همینم دروغه ، اما من میگم چون میدونم اگر قربون صدقه اش نرم شک میکنه اما من هنوز توی فکر فریدم ، هنوز فراموشش نکردم . خوبه که تو همه ی نگرونیت آزراست . . . " این دو دخترِ ماشالله ، میخواستند برای بوتاکس ِ مجدد در ایستگاه ونک پیاده شوند و قبل از بوتاکس میخواستند با هم صبحانه بخورند و از دروغ ها یشان بگویند . شنیدم که زن دوم میگفت ، اگر دارم این کارها رو میکنم فقط واسه اینه که به یکی دیگه نگاه نکنه ، میدونم فایده نداره . . . . . . .  میدانست که فایده هم ندارد و همچنان میخواست در این وضع ِ اسفناک ادامه بدهد . وقتی میخواستند پیاده شوند ، در قسمت ِ مردانه چشم های مردان را میدیدم که چطور روی سر و قد و قواره ی این دو بانوی بزرگوار میچرخید و چشمک میزد . . . اصولا به این شکل و شمایل ها ، به نسخه هایی که شبکه های تبلیغاتی خارج از مرزها و داخل مرزها تزریق میشود ، به همه ی زنانی که زیبا گفته میشود و بمب ِ 3 ک س نامیده میشود میگویند . . . داف . . . داف از وقتی میخواهد دیده شود ، روی خود شناسی خود یک سرپوش میگذارد ، شبیه بقیه میشود و تَن به هر چیزی میدهد تا خواستنی و بستنی شود و همه ی مردها دوستش داشته باشند . او یک نسخه ی تکراری میشود . مردها این نسخه ها را با فیلترهای آپ دیت شده هر روز دوست تر دارند . این زن ها که از کودکی و در سن بلوغ خودشان را کشف نکرده اند ، برای (بودن ) و چیستی خود یک دریا دلشوره را به جان خریده ، عادت میکنند غرایز را بکشند و دراز بکشند و تا ابد بمیرند . آنها نمیخواهند هر آنچه هستند بیرون بیاید . میخواهند همیشه خوب و خواستنی باشند . . . آنها گوش نمیکنند و نمیبینند و عمل نمیکنند . . . تنها میخواهند کسی را اسیر ِ خود کرده و تا ابد او را میخ کوب ِ خود کنند بی آنکه این (خود ) چیزی برای عرضه داشته باشد . . . حالا این او ، این مردهای توی کوچه خیابان و تالارهای تئاتر و موسیقی و همه جوره حرفه ای نیز ، در بازی اعتیاد ِ چشم و هم چشمی و رو کم کنی و تحت تاثیر شبکه های تبلیغاتی از هم دماغ ِ غوزی ، از هر چیز ظاهریی یک دلیل میسازند برای بد بودن ِ طرف مقابل . . . در واقع عمق ، درون ِ آدم ها مهم نیست برایشان . . . مردهایی که از زن های چاق گریزانند ، مردهایی که نمیدانند زن های چاق میتوانند چقدر قشنگ تر بخندند و چقدر پشت ِ چربی های انبار شده ی بدنشان محبت های نخورده دارند . مردهایی که حال و حوصله ی کشف ِ سرزمین زنان را ندارند و از مردانگی همان را دارند که سگ ِ نر ! انها بانوهای دو عالم را الگوی خود قرار داده و شبکه های پدرسوخته ی (بوق ) را الگوی روابط قرار میدهند و از تَن زن خبر ندارند و از تن خود نیز و تن به هیچ میدهند در این تن بازی و سرانجام در لجن و تعفن ِ تکرار ِ این رابطه های متعدد ِ نگاهی و تنانگی اعتیاد به هیچ پیدا میکنند و خوشحال نیستند . آنها دنبال داف میگردند . . . کسی که پزِ او را بدهند . . .زنی که موهایش ، دور کمر و جسمش اش شبیه هنرپیشه های خیلی دیوث فیلم های مستهجن باشد و نه زن ِ ملوس ِ فیلم کیشلوفسکی ، مثلا شبیه ژولیت بینوش ها نه . . . باید یک چیزی داشته باشند که دیگران را برانگیزد . .. در این حد که این دیگران به آن مرد بگویند تو عجب عضو شریفی داری که این داف با تو میچرخد و میچرد و لابد برایش هم خرج نمیکنی و بهتر عجب هم ساکت است . داف در واقع یک باربی است که عقل توی سرش نیست . او باید بداند که ساکت باشد و اگر حرف میزند نگاهش و تُن صدایش و لوندی اش همه را بلرزاند و وقتی راه میرود کپل اش تکان بخورد و همه آب از لب و لوچه شان بیرون بریزد . این داف یعنی زنی که در تخت ، میتواند ، خدمت ِ چندانی انجام دهد که خدا میداند چقدر نمایشی است . این داف میتواند فکر نکند چون خیلی قابل معاشرت نیست . چون مردها از حرف زدن بیزارند و در غرق شدن دنیای دیگران و به خصوص زنان شناگر ماهری نیستند هرچقدر هم غواص های قابل و صیاد های بی نظیری باشند . آنها میخواهند غذا بخورند . بخندند . مرض نگیرند و خدای نکرده بد بیاری نیاورند و غرایزشان هم صرف تناسب هورمون ها به خودش برسد و حالی داشته باشد . این مردها را چه مادرانی تربیت کرده اند نمیدانم . اما این زنان را چه مادرانی به دنیا آورده اند . مادران و خواهرانی که دور از جون این رفتار را تایید میکنند . . .این داف شدن و مدام خوشگل ( از نوعی که به استخوان بندی و رنگ سر و صورت هم نمی آید و شده بشو خرم سلطان ) شدن از فرهنگی  و محیطی حمایت میشود که پرورش دهنده ی بلاهت و کثافت است . اگر مردی زنی را پس بزند ، به دلیل ِ بد شدن ِ شکل تن و رنگ مویش ، نوعی تحقیر است که زنان ما سعی میکنند این تحقیر را با ماله کشی بوتاکس و لباس جبران کنند . آنها از اینکه درونشان را کشف کنند و بخواهند خود ساخته شوند و همیشه در کشف خود پیش بروند عاجز و ترسو هستند . آنها همه چیز را مخفی میکنند و این عدم اعتراض به نگاه ِ مردان جامعه امر (غیر عادی ) را (عادی ) نشان دادن سبب وضعیت وخیم مرض روحی میشود . سرکوب ِ طبیعت ِ یک زن ، در هنگام ِ بلوغ ، در هنگام ِ لاغر شدن و چاق شدن ، در هنگام انتخاب کردن ِ شغل ، در هنگام ِ تشکیل شخصیت ، در هنگام عصیانگری ، طبیعت ِ زن را مثل کویر خشک میکند . زنان حاضرند برای اینکه به دوستان خود پُز ِ مرد ِ روشنفکر و پولدار و خوشگل خود را بدهند دروغ بگویند و خود را سالها فراموش کنند و تحمل کنند . بسیاری از آنها قادرند خود را سالها در این وضعیت اسیر کنند و از این اسارت هم محافظت کنند . حتی شده تا آخر عمر تلخکام بمانند . آنها بچه به دنیا میآورند تا میخ ِ ازدواجشان را محکم کنند در حالی که هنوز خود در کودکی خود وا مانده اند . مردهایی که این زن ها را در این زندان نگه داشته اند مدام ، از آن زنان انتظار دارند خودشان را پنهان کنند ، گریه هایشان را ، مریضی هایشان را ، دردهایشان را ، درک هایشان را ، آثارشان را ، خودشان را . . . انها گوش ِ شیندن ندارند . چشم دیدن و شهرت دارند . . . بیشتر این مردها در صحبت کردن ، دلبری هایی با تُن صدایشان دارند که اگر زن همراهشان داشته باشد سر او را از بیخ میبرند . . . مردها زن نا اهل نمیخواهند و زن اهلی یعنی زنی که تنها تو را در تخت بتواند حتی به کلک راضی کند . . . حالا تو میخواهی راهش را هم بلد نباش . . . این بی عدالتی باعث میشود زنان بی اینکه خود بدانند ، شهید و قربانی راه ِ نگهداری زندگیی شوند که با هیچ چسبی به آنها نمیچسبد . زنان حاضرند این طور فکر کنند که ما به خاطر خوبی های یک مرد ، به خاطر ماشین آزرا و به خاطر اسم و رسم اش کنارش میمانیم و به بدی هایش نگاه نمیکنیم . این اشتباه است . صرفا ضوهر داشتن است . عدم ِ آزادی است . چنگ نزدن به خلاقیت است . هر زنی باید درونش را بیش از دیگران بگاود و وقتی خسته شد بگریزد . خراب کند . ویرانگر باشد . زن باید ویران کند و دوباره بسازد . مثل آشپزی . او باید بتواند بارها و بارها خودش را پیدا کند تا بتواند به بودن اش برسد و از داف شدن دور شود . . . اگر میخواهد با رهایی موهای سرش را با تیغ بزند یا اگر دوست دارد با چادر راه برود این اهمیت دارد که خودش چه میخواهد که شب ها بیدار باشد و یوگا کند و با پرندگان نقاشی بکشد یا صبح ها اسکیت پا کند و برقصد یا عصرها ژله درست کند و خلق کند و لذت ببرد . تنها باشد گاهی . مرتب بودن با داف شدن فرق دارد و اینکه کسی تو را برای چربی هایت پس بزند کثیف تریت توهین به انسانیت تو است . اینکه شهوت دیدن ِ جنس مخالف سیری ناپذیر است . . . مرض است . . . هدف چیز دیگری است . . .اینکه مردی از معاشرتِ خود با زن کمترین چیزها را میطلبد همیشه باعث ِ نابودی زنان شده به خصوص زنان موفق . همیشه دیده ایم کسانی مثل فروغ فرخ زاد ، سیلویا پلات ، بسی اسمیت ، فریدا کالو ، سارا تیزدل ، ادیت پیاف ،و . . . به دلیل اهلی نشدن و نداشتن ِ مردی هم تای خود  سرنوشت غم انگیزی دارند . . . ما میخواهیم و از ما میخواهند ( زیادی خوب ) باشیم . وقتی زنی سعی میکند زیادی خوب باشد چشم خودش را به روی همه ی اتفاق های خشک میبندد و سعی میکند با محیط خود ( که میتواند او را تخریب کند ) سازگار شود و این نادرست است . تلاش زن برای پذیرش هر آنچه هست حالا میخواهد آشغال هم باشد تنها برای پذیرش خود حاضر است زیادی خوب باشد و این را مشاوران احمق روان شناسی و جامعه ی در افکار ما تزریق میکنند که روح زن را بکشید . مردها در هر رابطه ای کمتر کشف میکنند از هر کشفی میگریزند و در حرف زدن هم از تجاوز دست بر نمیدارند . اینکه بارها و بارها دیده ام در حضورم مردهایی که نشسته اند و با نشان دادن تصویر یک هنرپیشه به دیگری گفته اند این داف را ببین ! . . این یک توهین به جنسیت ، عاطفه ، روح و شکل ِ زن و من است . . . اینکه تو در عین با ملاحظه بودن باز هم شبیه هنرپیشه ی کله پوک فیلم های --- نیستی و تحقیر میشوی و برای پذیرش دیگران خفه میشوی و توی گوش مرد سخنران نمیزنی . . . اینکه برای بازیگر شدن ، برای وارد هر گودی شدن ترکیب جسمیت تو سانت میشود و نه عمق افکار تو ، عادت و تکرار میشود . میبینیم که در صفحات فیس بوک و غیره هرکسی که بیشتر ، ترگل و ورگل است طرفدار بیشتری دارد کسی که سر و صدای زندگی اش بیشتر است . . . برف هوادارانش هم بیشتر است . . . و جواب ِ های هم دیگه هوی نیست چون باید که در الگوی داف باشی و لایک بخوری و کتک روانی را متحمل شوی فقط برای اینکه یک نفر کنارت باشد . مرد داف پسند و مرد پرورش دهنده ی این فکر ، خودش هشت ِ ذهنش گرو نهش است و نمیتواند خوب و بد را تشخیص بدهد . او به شدت دهن بین و به شدت در ظاهر غرق است . در همه جا و در هر مکالمه ای از دوستی ها و از یک هو با هم شدن ها حرف میزند و اگر کسی داف نباشد و لوندی و دروغ نگوید را پس میزنند . این مردها برای بهار شدن روی مبارکشان خوش اشتها هم هستند و میگویند با یک گل که بهار نمیشه و همان رفتاری که با داف دم دست خود را دارند با داف پس فردا هم دارند و همان لحن و جملات را خرج ِ دیگران میکنند و شبیه طاعون میمانند . این مردها صحرا هستند و خشک میکنند . . . ریشه هایی را که سخت میخواهند رشد کنند و درخت و برگ شوند و سایه داشته باشند . داف تا وقتی میخواهد داف باشد و جمجمه اش را تکان ندهد و ذهنش را نکاود مردها ی بیگناه هم انگیزه های حقارت آمیزشان را دارند و این تقصیر هیچ کسی جز جامعه و به خصوص مادرانی است که در تربیت و پرورش کودکان ، کمترین آگاهی را داشته اند . برای بودن ، باید شهود داشت و از تاختن و گاهی خارج شدن از مرزها نترسید . مردهایی که از همه چیز میترسند . . . سخت ترسناک اند . و البته مردانی که خشت خام را میان باقی خشت ها از دور تشخیص میدهند نیز کم اما (وجود ) دارند . این مردها از ان دسته اند که در نگرش به جهان خود نیز همان قدر سرسخت و مشتاق اند که در دریافت هستی . . . القصه دُم دنیا دراز است و آخر عاقبت ِ متلک گویان و بی چاک و دهن های هرزه گو را خواهیم دید که در زندگی خود چگونه از هر دروغی به دروغ دیگر بخزند و در دور باطلی تک چرخ زده ، واویلا بمیرند . 


 
comment نظرات ()
 
 
خیابان گاندی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٤
 

ایدون که دارم مینویسم ، همین (اینک ) را میگویم ، روی پله های سرد ِ مرکز خرید ِ گاندی با یک چمدان نشسته ام . همین حالا را میگویم که ساعت به زمان ِ تهران ، دو بامداد است ، هیچ صدایی نیست جز صدای باد و هیچ نوری نیست جز روشنی شَب . من با یک پالتوی نازک ِ مخمل ِ مشکی که کلاهش را سرم چرخانده ام نشسته ام روی پله هایی که از صبح تا شب شاهد قدم های آدم ها و بالا و پایین رفتن ِ ذهن ها با دو پای سُست است . پاهایی که مهم هستند . پاهایی که پاپوششان مشخص کننده ی هستی صاحبان ِ آنان هست . کفش هایی که به تو میگویند صاحبانشان هنرمندند ، میخواهند هنرمند باشند ؟ ثروتمندند ؟ در آرزوی مارک ها ، تقلبی اش را پوشیده اند ؟ پاشنه بلندند ؟ لنگه به لنگه اند ؟ تخت و صاف هستند ؟ کفش ها تو را میبرند و می آورند . . . روی پله ی سرد ِ سنگی پاساژ گاندی نشسته ام و به امروز فکر میکنم . به کرکره ی پاساژ گاندی که بسته شده و کسی که من را نمیبیند . به سیگاری که میان انگشتانم میلرزد نگاه میکنم که نمیگذارد درست تایپ کنم . به نور ِ لَپ تاپ توی صورت ِ سرد و مجسمه مانندم و انعکاسش به آن سوی خیابان . . . باید جهت ِ نشستن ام را عوض کنم . دو گربه به هم پریده اند و گربه ی دیگری مثل ِ دوشسی ملوس و مغرور در حال خرامان راه رفتن و طنازی است . نم ِ باران هم میبارد . . . من سردم است و از صبح به خیلی چیزها فکر کرده ام . فکر هایم من را بار دار کرد ه اند و خدا میداند که الان چند ماه هستم . باید شهامت داشته باشم و نترسم . گاهی با هیچ کلمه و واژه ای نمیتوان (شجاعت ) را در تو و در دیگری برانگیخت . . . سستی میراث ِ جهش ِ آمیزش هورمون است که ساری است . من شجاع هستم ؟ مثلا من که ایدون و این لحظه اش را در خیابان با گربه ها می لاسد خیلی شاهکار است ؟ چمدان ِ کنار ِ پایم پُر از بار و بندیل است . قصه هایم را تویش ریخته ام و به همه شان یک سنجاق زده ام . میخواهم توی چمدان پر از خون و جسد شود . میخواهم هیچ چیز از من باقی نماند . میخوام هیچ نوشته ای از من نماند تا اثری شهادت ندهد که روزی من زنده بوده ام . زندگی برای من چیست ؟ زندگی دردی است که در لثه ام ، کیست شده و با استخوان های جوان و نیمه پوسیده ام در دستان ِ دکتر ِ دندانپزشک بیرون می آید . زندگی با هر درد پر معنا تر میشود . زندگی برای من شادی هایی است که کف خیابان ، ریخته شد و رفت در چاه و بخار شد با آفتاب ِ هر صبح و تمام شد . امروز روز ِ آخری است که وقت دارم . گاهی معصومیت در تو پر میگیرد . . . این را میدانم . . . حفره های استخوان ها و پر هایم را میشناسم . . . اوج میگیرند و ایکاروس وار مرعوب ِ نور خورشید میسوزند . . . من میسوزم تا بمیرم . من میمیرم تا زندگی کنم . امروز روز آخر این آزادی بود . باید سیگار دیگری بگیرانم . هیچ کس در خیابان نیست . موتوری را میشنوم که میرود یا می آید . . . چیزی نمیبینم . . . فندکم را توی جیبم میگذارم . دود را ول میدهم روی صفحه ی لپ تاپم . . . موش میان آشغال ها دنبال آذوقه میگردد و قوطی های خالی از سیب زمینی سرخ شده و پیتزا را تکان میدهد . او سمج است . بیشتر از انسان ها . امروز آخرش است . به من میگویند به خودت ( قوت قلب ) بده . به من دروغ میگویند میخواهند ساکتم کنند . میخواهند از من موش ِ آزمایشگاهی بسازند . میخواهند من تا ابد روی این پله های سنگی سرد ِ شب بشینم و بنویسم و من را میان انگشتانم خفه کنم . من نمیترسم . ترس بهانه ی خوبی برای کار نکردن نیست . ترس بهانه نیست . . . شجاع نبودن درستش است . شما با همه ی بلاهتتان میخواهید من تست ِ زندگی بدهم ؟ میخواهید من را میان ِ آزمون و خطا معاینه کنید تا ببینید من چه کسی هستم . . . شما چه هستید ؟ مثلا همین امروز که آخرش هست و من تازه فهمیدم که زندگی چه رنگی دارد . باید اعتراف کنم . من میان این همه گیر و ویر و هیزی کرده ام و سرتا پای زندگی را وراندازش کرده ام . همین من که در راه رفتن لخ لخ میکرد و کفش که هیچ پابرهنه روی سنگفرش خیس شب و روز واویلای روزگار ِ دیوانه شده بود . . . توانست از خدا بخواهد نعشکشش را اندکی نگه دارد . اندکی . . . خدا نعشکش را نگه داشت و من پیاده شدم . زندگی بی مایه قطیر شد و مایه اش برای من ، سرمایه ی (بودن ) اَم بود اما ارزشش را داشت ؟ این نان فطیر و خمیر دستم که له و گندیده است و نخوردنی سهم ِ من از این بودن است ؟ من تلخم چون خانه ی کودکی هایم زیر ِ اقیانوس ِ اشک و گریه هایم غرق شد . حالا خدا نعشکش را نگه داشت و من پیاده شدم . 

فرصت ها مثل  ِ   باز شدن ِ پوست ِ تخم مرغ هستند . نازک و شکستنی . من جوجه ای بودم که پوسته را شکافتم و نور خورشید نوازشم کرد . تیزی اش را به سر و صورتم کشاند و خودش را و نور و عطر ِ حضورش را نشان داد و من به سال سی و سه بود که نمیدانستم خورشید نور هم دارد و نور از آفتاب است و میتابد و نور روشنی دارد و نور است که تاریکی را میسازد . حالا من ان جوان ِ روبه روی آیینه ها نیستم ، حالا انچه را میدیدم در میان ِ خشت ِ خام هم پیدا میکنم . حالا بو میکشم و میبینم زندگی را چاق کردن یعنی چه . . . من پشت ِ سر ِ او راه میروم . هم نفس و پا به پایش ، رو به رویش و سو به سوی نگاهش ، حالا من دستم را به آب میزنم و ماهی های زنده را با فلس هایشان در دست میگیرم . . . حالا از میان پوسته ام بیرون پریده ام و باد که به موهایم چشمک میزند موهایم را دست ِ هوس اش میسپارم . . . مینشینم روی دسته ی کاناپه و به صدای باد گوش میدهم و به صدای خواب و سیگارم را میکشم و میفهمم که سیگار را نمیجوم . . . سیگار را پک نمیزنم . . .ازش فیض میبرم و بعد حالم را به هم میزند . میروم که مسواک بزنم . میدانم که خودم را دوست دارم . دندان های حساسم را دوست دارم . توی آیینه نگاهشان میکنم . برایم مهم نیست که کسی من را در این وضعیت ِ مسواک زدن و شست و شو و تطهیر ببیند . . . خجالتم ذوب میشود . میخواهم به گُل های روی میز فکر کنم و به رنگ هایی که در تنم سلامتی شده . . . میخواهم به عطر گل های جان دار فکر کنم  و  آهسته به نفس های خلبانی که خوابیده است و در خواب پرواز کرده است به آسمانی پر از خاطره و گاهی از چشمم و گاهی از چشمش اشک هم می آید . خلبان خوابیده است و من که او را از نبرد ِ بخیه شفا میدهم به خودم میبالم . اینکه دستانم شفا دهنده است  . . . اینکه خلبانی که از روی خورشید پایین آمد و من را با خودش به سرزمین ِ زندگی چاق کن برد ، حقیقی است . اما حالا من روی پله های پاساژ گاندی با این لباس سیاه مثل کلاغ نشسته ام و خبری از کسی نیست . باز خواب به خواب شده ام . چپق چاق شود بهتر از زندگی است . . . قبر چاق شود ، تا درد ِ ما نترکد در تنگی آن . میخواهم به چمدان زهوار در رفته ی کنار پایم لگدی بزنم و لپ تاپم را خواموش کنم و آمپول را بزنم روی رگ اَش . . . تا هوا برود و همه ی سلول ها را خشک کند و من را به خیالی برساند که هرگز ندیدم . خدا نعشکش را بلند کرده بود . خدا خسته نبود و من را میبرد به سمتی که میخواست . فایده ای نداشت که رد ِ خون من روی زمین و زمان بماند . فایده ای نداشت که حرف و قصه ام در فیس بوک و کتاب ها بماند . . . فایده نداشت . بودن ِ من در نبودن ِ من بود و نبودن ِ من حسی بود که ایدون هم دارم با دردی از نفس کشیدن بدون ِ عشق و بدون ِ سرزندگی . . . حالا من ساکت و مطیع توی نعشکش دارم میروم . . . حالا همه ی ستاره ها و نورها و دریاها و آفتاب ها و مرخصی کوتاه ِ زندگی تمام شد و من به زندان ابدی باز گشته ام و باید دندان های مصنوعی را در دهان ِ صاحب خانه ببینم که تکان تکان میخورد و میخواهد او را خفه کند . من میترسم . از قیچی میترسم . از طنابی که بریده ام تا بپرم میترسم . من شجاعم اما ترس هم بخشی از من هست . از هستی ام ترس باقی است . ترسی که سازنده است و باعث میشود تا همین جا بنویسم . از نداشتن ِ قوم و خویش . . . ترسی نیست . به خودم میگویم . به خودم که روی سنگ سرد پاساژ گاندی نشسته ام . . . همه ی عیدانه های احمقانه . . . همه ی خویشی های ابلهانه . . . به قر و غربیله آمدن ِ آدم ها برای یک ( دوستت دارم ) ِ غایت و نه میانه . . . من هرگز طعم ِ خانواده نچشیدم . نسل من ور افتاده از دیوار ِ دیوثی و جنون ِ پیغمبریجی گری که امر به کسانم مشتبه شده بود در معصومیت و نهایت . . . که چقدر پاک اند . . . من یک لحظه از آن چُس ناله های دروغکی نیستم . من دروغ نیستم . سرتا پا شور و قلبم . . . میخواهم چمدان ِ خالی میراثم را بیاندازم توی نعشکشی که از همین جا رد میشود و عینک پدرم را همراه سبیل ِ (برای خالی نبودن عریضه اش ) را به باد بدهم . . . من اهل ِ تعارف و دروغ نیستم . اما آیا من اهلش نیستم . پس این جا روی این پله چه میکنم . باید برم زیر مهمیز ِ قانون ها و در مالش ِ . . . انها دستها بسایم بلکه دری بگشاید . . . مثلا معجزه ای شود . قفل و بند ها باز شود . . . آفتاب دوباره بر من بتابد و او که رفته است برگردد . . . میخواهم به پرنده های بندر انزلی نان و پنیر بدهم و تخم مرغ ِ هدیه را برای همیشه در آویز دور گردنم داشته باشم . . . تخم مرغی که پوسته اش خیلی نازک است . قدر داشتن و نداشتن ِ زندگی . . . ای تو زرنگ ! سرنیزه ی حواله ات به من ، من را تا مرزهای سرزمین ، تا خود خون و مین برد و آورد . امروز میخواهم عکس های نداشته از زندگی ام را و آغوش ها و ثروت نداشته ام را و ساز ِ گروگان گرفته ام را توی نعشکش خدا بی اندازم تا با خودش ببرد جهنم . به همراه ِ سبیل ِ پدرم و پستان های مادرم که شیری در ان نمیجوشد ، به همراه ِ اسکلت ِ دراز خواهر و ریش ِ بزی برادرم ، همه را یک جا بدهم شهرداری بدهد دست نعشکش ِ خدا تا ببرد تا خود همان جهنمی که ترسیمش کردند . 

من مدرسه ی رازی میرفتم . مدرسه ای که پیش تر ، زبان فرانسه هم در آن درس میدادند و شرحه شرحه نشده بود و رو به رویش پیتزا فروشی غوغا میکرد و پلیس های خوشگل خانم مراقب بچه ها بودند . مدرسه ی محمد ابن زکریای رازی . . .در این مدرسه تا پنجم ابتدایی درس خواندم . بهتر است برای مردن حیاط همان مدرسه را انتخاب کنم و آمپول را آنجا بزنم . همه ی خاطره های کودیکی ام همان جا بود . کاپشنی که جا ماندنش ترسی ابدی را در تنم ریشه انداخت . مثل ریشه سیزده به در که به در نشد . . . شاید هم بروم سراغ ِ عشق اول زندگی و بخواهم من را در سرآغاز ِ همه ی سرنگ هایی که به رگش زده بچپاند و من را توی رگ های قوی و محکمش فرو برد و من در کرختی و نشگی در مکثی ابدی بمانم . در سلولی که میمیرد با خاطره ی یک آدم زنده . نطقم گل نکرده . دلم برای همه ی نداشته هایم تنگ است و این مایه ی سرافکندگی نیست که بگویم من حق ِ داشتن ِ خیلی زندگی ها را داشته ام که دستم هم بهش نرسیده . 

حالا ساعت نزدیک سه نیمه شب است و من دارم با قرص هایی که خورده ام به رق در می آیم . پاهایم قرار است بلند شوند و برقصند . توی گوشم کریس رءا  دارد غوغا میکند و من دلم میخواهد همه جا داد بزنم که سی و سه . . .این دو سه کنار هم ، طول زندگی من و عرض اش عدد دیگری است . از قاعده ی اعتدال که خارج شوم ، هیچ کسی جلودارم نیست . این مثل ِ همه نبودن مایه ی عذابم نیست . اما از قاعده نمیشود همیشه پیروی کرد من همین تنهایی و روی سنگ نشستن را میخواهم . مثل روزهایی که خون لیتر لیتر از تنم بیرون میرفت و من قصه ی ( تقصیر) را مینوشتم . قصه ای که از انگشت ِ اشاره ی دایی ام شروع شد . از همه ی توهین هایی که شنیدم . . . باورم ندارند . میخواهم از همه چیز فیلم بگیرم و فیلم و صداهایی که گرفته ام را در جهان مجازی جاری کنم . من از خواص هستم . 

صدای دکتر توی گوشم هست . . . همین که روی زانوهایت نشکسته ای یعنی تو بی نظیری . تو لوکوموتیوی ! 

حالا من را برگردانده اند توی پوسته ی تخم مرغ و من زندانی ابدی هستم با وعده های سر خرمن و در باغ سبز . . . نبودن ِ من آسان است . . . من پشت ِ کَپر های لب شط منتظر مردی بودم با قامتی بلند و بالا که از ابر برایم میگفت و همه ی حس هایم را در علفش قورت داد و من را تمام کرد . لب شط برای من جای قامت بلند او بود و صدای بانمکش . . . حالا او در اسارت است . حالا همه در جایی قرار داریم که نمیخواهیم . هر چه میخواهیم دست ِ دیگری است . یکی قرار دارد از این بی هودگی یکی نه . من نه .  من قند شکن را بر میدارم و میزنم توی سر داستان شکر دارم و از نو میسازمش . حالا باید از یک بلندی بپرم پایین و خودم را برای صبح برسانم روی پُل عابری که در خیابان ِ گاندی خاطره هایم نیست . قصه اش را نوشته ام . دختری که خودش را می اندازد روی زمین . 

حالا من توی پوست ِ تخم مرغم و زندگی با من هم طیف نیست . حالا من مرده ام . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
در بدن ِ روح
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٢
 

"مودب باش و ملاحظه کن ، ساکت باش و در خَموشی روشن باش ، جلب ِ توجه ننما و نسخه ی تکراری باش ." گفت مرد . میس شانزه لیزه خورجینه اَش را باز کرد و نصیحت ها را در آن بگذاشت . اکنون از آن روز میگذرد به سال سیزده ، اینک میس شانزه لیزه روی به آرامگاه ِ اهریمن و ددان ایستاده است . روی پلی معلق ، خودش بید نگون ، آونگان ِ زمان . اینک میس شانزه لیزه روی پلی ایستاده است ، دریایَش اشک هایش ، سنگ هایش ، مرمرین زیر پاهایش ، نور ، اخگر ِ سوزان ِ هر نگاه اَش و خورجینه در دستانش تاب میخورد با هر آه و گاهی که میگذرد نور و باد و داد ِ طوفان و هجوم ِ حواس ، هر لحظه اش را میکند کوتاه . اینک روی پُل ایستاده است میان ِ باختر و خاور و خورجینه در دریا می اندازد . خورجینه میرود به اعماق . ملاحظه ای که سر ِ ادب باشد و نه از قلب به درد ِ چاه میخورد از نگاه اش . مرغ ِ ماهی خوار با هر بال بال اَش میدهد هشدار . باز میکند منقار اش و میبرد همه آه هایش ، بال میزند سمت ِ شیروانی معلقی میان ِ دریا ، هر موج اَش انعکاس ِ انوار . موهای میس روی پُل میشود افشان و باد آن ها را در دست میگیرد . میان ِ بال هایش حفره های تو خالی برای پرواز . میس شانزه لیزه به سرخی قلبی در دل ِ دریا نگاه میکند و برای همیشه چشم میبندد و از این ندیدن نمیترسد . در تاریکی ماندن ، بی صدایی غیر قابل ملاحظه ای است دور از هر قضاوت . پا بر لب ِ پُل میگذارد و تَن سُر میدهد در خلا زمین و زمان و خاک و دریا میکند پرواز . بال هایش را میکند باز ، شبیه ارابه ای میشود که در هر گذرش از امواج ، غصه های سالها را از چینه دان میکند خالی ، روی انعکاس ِ امواج قی میکند ، شکوفه میزند همه ی مستی ها را تا به اینک ، این لحظه ی ناب و تَک ، دور تَر از هر ملاحظه ای و دور از هر خموشی میزند داد ، سالهایی را که فرو خورده ، باد کرده غم در دلش ، رخنه . . . ارابه ی بال دار میشود و در هر اوجش از روی دریا هق هق میکند ، چینه دانش را خالی ؛ بی بار ِ مرد ِ مثلا دانا ، تجربه را پرواز میکند . دادش آواز ِ مرگ ِ خورشیدی است در دل اَش و طلوع ِ روز مجهولی است در دهلیزش . نطفه ای کوچک که بی ملاحظه رشد میکند . میس شانزه لیزه  ی  ارابه نطفه را به هلال ماه در سقف آسمان حلقه میکند ، گوشواره ، آویزانش میکند . . . ادامه میدهد . . . موهایش را دانه دانه دست ِ نسیم و مه و باد میدهد و نطفه ی اینک ِ خسته ی پر بار اش را سقط میکند از خاطره . ارابه میرود روی کهکشانی پر ستاره های یخ زده . یخ زده اند ، زمان در هر سلولشان چنگ زده است ، جنگ کرده اند میان ِ مرز ِ بد و خوب ، میان ِ مرز دد و دادار آهنگ ِ گیج وارشان را به مرگ مُهر زده اند . ستاره های خاموش ِ یخ زده ، در میان ِ خطوط ِ دست ِ میس شانزه لیزه ، خون در رگ هایشان جان بگیرد از حقیقتی که نام َش دیدن است با چشمان ِ بسته ، حس کردن است با لمس ِ هر استخوان ِ مرده ، استخوان ها ، پراز خطر و خاطره اند . خوان های پر حفره ، استخوان های سخت جان هستند میان بی فروغی ستارگان ِ مشت ِ میس شانزه لیزه . نامشان ؟ نامشان آرزوست . .  فراموشی رسوب کرده بر ذهن ، ارابه میشود پاره پاره ، به دست ِ باز دم ِ اینک ِ میس شانزه لیزه میرود به زمانِ دیگر و دیگر میشود از آن ِ دیگری . . . آن دیگری کیست ؟ صاحب ِ این زندگی و این همه آرزو . محیای چیست ؟ سهم ِ من و تو از یک ( بودن ) که نشد ؟ که نشدی به رسم ِ آئین و کیش ، میشوی مات با هر تاخت ِ دیگری به لطف ِ مردمان ِ همیشه ناصح ، به لطف ِ همه ی طبیبان ِ مثلا حاذق ِ روان ، که نسخه ی تکراری شدن آسان است و خود بودن ، خیری است که در آن ، باید زیست با پوست و خون و رگ . میس شانزه لیزه با ستاره های روشن از خواب بیدار میشود . توی اریکه ای پر از خار ، به هر خارش یک ستاره سو سو میزند که   هی تو شو بیدار ! ناشیا ! . . . میس شانزه لیزه برای گرفتن ِ آرزوهاش باید که میکرد همت عالی و میرفت راه و بالا ، تا تیزی تیر ِ تنگ ِ خار ها . . . رویاهای نورانی را در دست میگرفت و در خورجینه ی تازه اش میکاشت هر دانه شان را نور ، که میشد ، آتیه ی آوازه خوان ِ تلالو اش کرده چشم ِ همه را کور . . . در چنبره ی ملاحظه هر ( تو ) میشوی نقاب پس پای میگذارد میس شانزه لیزه روی پلکان ِ خوار تا برسد به تیزی اش حتی شده تا بشود سر به دار که سراب نشود رویا ، دور و کور نشود ستاره ، نیست و هیچ نشود ، بریزد دُرهای ذهن را بی ملاحظه در رشته ای بر گردنش . آویزان کندش ، و از دور . . . از همین اینک ِ ایستاده درش به نطفه ی قلاب شده ی روی ماه نگاه کند که سقط شدن ِ هر بیهودگی شورانگیز تر از هر هست ِ نگون بخت است به نصایح ِ اساتید روانِ کج فهم که صبر و شجاعت قوام ِ هر رویاست . . .زمان این وسط تنهاست ، بی بازوی شهامتش کودنی یکتاست . کو تا بشود رویا به حقیقت . میس شانزه لیزه خوار ها را بالا میرود تا خار نشود پیش ِ سایه اش و خودش ، در هر بالا رفتنی ، جان دادنی است ، صدایش ناشنیدنی . 

بدن ِ روح ، استخوان هایش نورانی و صدایش تشنه ی شنیدگی ، هر برگ از زمان ِ اوج ِ روح ، فرود ِ سعی است ، میس شانزه لیزه در هر فرود ، نطفه ی گذشته را کشت و درو آینده را در دود و هر اوج و فرود ، ضربه میخورد ، از هر اَش درد میخورد ، اشکال ناشیا گوشانی است صدایش را پردگان ِ سمع اشان بی تاب . در این نشنیدن ِ هر گام و نگاه و آه ، روحی است با قلبی پر خون ، پر از نطفه که میکند بی داد از داد و میزند تار تا نشود خوار . پس باید با سرودی از آن ِ خود تیغ های خوار را بار گذاشت برای رویا . خوار ها در تن زخم هم شود ، شود ! چه باک .


 
comment نظرات ()