جزیره در کهکشان

 
هَک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٧
 

هَک 

بعد از مرگ ؛ ما قابِ عکس هاى واژگونیم ؛ زیرِ سایه ى بومیم ؛ صیدِ بوریاى � -
هَک شدم … گویی حیاتِ فرهنگى من و چیستى اَم به باد رفته است … براى میس شانزه لیزه اى که خالق اش بودم دلتنگم … براى زبانِ تیز و اشک هاى بى ترمزِ ریزش که پُشتِ آیینه میریخت ، براى نک و نالش دلتنگم … مثلِ نقاشى که از تابلویی که نُه سال طول کشیده تا بِکشدش و یک آن ببیند جز قاب خالى چیزى بر سه پایه نیست ! مثل آهنگسازى که برود سرِ پارتیتورش و جز پنج خط حامل چیزى نبیند … مثل بازیگرى که نه سال براى نقشش و از برکردن دیالوگهایش عرق ریخته و با نقش آمیخته و وقتى روى صحنه ست ببیند تماشاچى ها نیستند و آکساسوار غیب شده و بازیگران پودر شدند و به هوا رفته اند … مثل مادرى که رو به روى مدرسه ایستاده و منتظر است ، زنگِ آخِر خورده ... همه میآیند ، جز دخترش … که در نه سالگى غیبش زده … مثل باغبانى که بیدار شود و ببیند نهالِ ریشه دارش را از خاک درآوردند و برده اَند … دلم براى میس شانزه لیزه تنگ شده … براى همه ى قیقاج هایی که ذهنِ پُر حرفم میزد و او مودبانه ذکرش میکرد و نمیگذاشت به من بر بخورد … انگار سپردفاعى اَم را از دست داده ام … توى تابوتِ خوشرنگِ قرمز … مُرده ام و از سنگ لحدِ شیشه اى میگویم :" خداحافظ" من غیرقابل دسترس اَم … من نیست شده ام … آتشى درونم رو به خاموشى ست … مدت هاست سعى در محافظت و حضورش هستم امّا دیگر خسته ام از این همه تقلا ... بد جورى به تک تک ِ پیام ها ، نوشته ها دل بسته بودم ، ابریقِ خوش رنگ و رویم محو شد ، مثل روح ، این پوسته تنها دلخوشى کوچکِ من بود تا همه ى حواسم را از روزنامه نگارى و ادبیات و تیاتر و موسیقى به دیگران وصل میکرد … البته ( دیگران ) ى که این اواخر جز نگرانى چیزى برایم نگذاشتند … خیلى کم ، دوستانى که دوستم داشتند و این سالهاى حیاتِ مجازى به همه شان تبریکِ اجراهاى خوب گفته ام و به من براى کتاب و نوشته هایم تبریک گفته اند … حالا همه ى پیشینه ام در گورى ست که نمیدانم کجاست … همه ى پچ پچه ها … چه چیز مرا از من جدا میکند جز رویاهایم که همه شان یک شبه پاک شدند . دیالوگ ( بودن یا نبودن ؛ مسئله این است ) از زبان هملت و از دلِ شکسپیر که ذکرش خلط مطلب و دم دستى گشته ؛ عمیق تر از آنچه ست که ظاهرش میگوید . هرگز به بودنِ خود آنقدر باور نداشتم که مادرِ میس شانزه لیزه اى شدم سر مست و مجنون و ولگرد که کولى وار کوچه هاى بى نام و نشان ِ ( جزیره در کهکشان ) را طى میکرد و همه ى شخصیت هاى نمایش ها و سینما را میدید و دم خورشان بود ، زنى خطرناک و گاه شکننده و بى دفاع . حالا از دستش داده ام . بیشتر از قبل مرده ام .


 
comment نظرات ()
 
 
از (من ) چه خبر ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢
 

از من چه خبر ؟ مدتی ست صدایم را بریده اند . نه فقط صدا ، که جان ِ صدا را نیز . تکه تکه اش کرده اند . گذاشته اند توی یخچال تا یخ بزند . به شکلِ مربع های کج و کوله . نشسته ام روی زمین ، زانوها را بغل کرده ام و دارم با صدای سرم فکر میکنم . از سرم صدا در نمیاید . فکر ها لال شده اند و من به سایه ها خیره مانده ام . او رفته است . یادم نیست کی اما رفته است . بلند میشوم و تلفن را برمیدارم . صدای بوق آزاد را میشنوم . با اینکه کسی پشت خط نیست اما من همان طور ایستاده ام و دارم به بوق ممتد گوش میدهم . میخواهم با بوق ممتد حرف بزنم . پیش تر بهانه ای جور میکردم و به 110 زنگ میزدم و سئوالی را در مورد پرونده ی جنایی فرضی که در لحظه از خودم میساختم ، مطرح میکردم و مامور بنده ی خدا را وادار میکردم برای نوشتن کمی الاعات به من بدهد . . . این بازی خیلی وقت است تمام شده است . . . دیگر همه چیز کوچک شده ، زندگی رفته است توی محدوده ی مربع های رنگی یا سیاه و سفید و با رد کردن نگاهی تمام میشود . من داخل این مربع ها خودم را تکرار میکنم که فراموش نشوم . از من چه خبر؟ موبایلم را برمیدارم . خاموش و روشن میکنم . شاید گوشی ام خراب شده که هیچ کسی صدایم نمیزند ؟ شاید اشتباهی شده . . . دفترچه ی حافظه ام را میاورم . . . نوشته ام که چه کسانی حذفم کرده اند . . . حذف شدن به معنای راندنِ تو در حاشیه . . . مثل نخاله ای که باید گوشه ای بماند تا جارو شود در دهان خاک انداز و برود به سطل آشغال . . . میبینم که خاک انداز دست کسی است که نقل و نبات م بود . اسمش نه که در ذهن من دست کمی از شکرپنیر و عسل و شهد و شیر نداشت ! حالا او که جزوی از همه است ، خاک انداز دستش گرفته تا من را توی زباله  بیاندازد . فکر میکنم چرا این طور شد ؟ وقتی یک بی ظرفی ، بی ظرفیتی میدهد ، همین میشود تو دریایی و در کوزه ی آن ها جا نمیشوی . . . آنها ، خاک انداز به دست ها ، شکر پنیرها ، در یک شکل رنجورنمایی ، با بهترین سیاستِ نادانسته ی بایسته در قاموسِ زیرکشان ، تو را سرزنش میکنند و سوزن در جانت میکنند تا خودشان نفس بکشند . آنها یخچال های زیر زمینی بزرگی دارند . آنها ثروتمندند و برای منور ساختن خودشان نور ِ تو را میگیرند ، صدایت را در یخچال میکنند و راحت با پاشنه های پهنشان و پوتین های سنگینشان از تو رد میشوند . روی زمین نشسته ام و نگاه میکنم به آبی که روی زمین در حال بالا آمدن است . فرش و مداد و کاغذ رویش بی قرار تکان میخورند . خیال میکنم خواب میبینم . خیال میکنم  . . . اما فرقی هم بین خیال و واقعیت نیست . . . زندگی در قبری به اندازه ی زمین . . . که تکرارش درس عبرت است و مرگ هر فصل و سال اش . . . سکوت ، میزاید و حجم غلیظش باعث میشود پلک نزنم . شیر آب چکه میکند . . . باد توی توری میچرخد و به زور میخواهد از پنجره داخل شود . . . زوزه میکشد . . . تنها کسی که به استقامتش شک میکنم و به استقبالش از من همین بادِ گذراست . . . من هم باد باید که باشم . . . نه شکر پنیر درست کنم نه زهر و زهرماری . . . فقط بروم . . . بزنم همه را له و لورده و ویران بکنم . . . این شرطِ بقا در این زمانه ی بی وفاست . او رفته است . گوشی تلفن دست من اشغال میزند . . . گوشی را میگذارم . یک سیگار روشن میکنم و به فیلترهای تلنبار شده زل میزنم . مکافات ِ رنج کشیدن در این ست که زبان ِ حاضر به یراقت را ببرند و بخواهند که نشنوند . پس زده شدن و طرد شدن یک منش کاملا عادی ست . از همه ی کسانی که خوابشان را دیده ام میترسم . موبایلم روی آب بالا آورده و نام های دوستانم را عق میزند . هر دامشان پی رخت خواب خودند و من ان میان نیستم . شاید من مرده ام . باید که موسی بیاید و عصایش را بزند بر این اقیانوس تنهایی تا راهی برایم باز شود . دود روی هوا ایستاده . آن هم تکان نمیورد . دود مُرده است و مثل جنازه خودش را و سنگینی اش را به رخ میکشد . او رفته است و اسم مرا جا گذاشته است . دست میکنم توی قفسه ی سینه ام و میبینم که قلبی توی قفسه نیست . در کشو های دنده ام هیچ نیست . . . صدای تپش های قلبم را میشنوم اما قلبم را پیدا نمیکنم . بلند میشوم و توی آب که هنوز به گردنم نرسیده است راه میروم . قلبم باید جایی افتاده باشد . . . پایم را روی جسم لزجی میگذارم . مثل قورباغه ست . . . له میکنم . . . قلبم است . . . دهلیز و بطنش میترکند و توی آب خون به پا میشود . خیال میکنم خواب میبینم . موبایلم را پیدا میکنم و شروع میکنم به ارسال انوع و اقسامِ پیام ها و زنگ ها . . . همه خوابیده اند یا جواب نمیدهند یا من را توی لیستشان ندارند یا حذفم کرده اند . به او زنگ میزنم که رفته . . . اثر انگشتش مثل مِهری مُهر شده روی پوستم جا خوش کرده است . جوابم را نمیدهد . توی آب شنا میکنم و به آشپزخانه میرود . آشپزخانه پرده ندارد . روی کابینتش درختچه های کوچک گذاشته ام و برای هر کدامشان یک اسم انتخاب کرده ام . . . از پشت شیشه ، برج های بلند رو به رو که تک و توک چراغ هایشان روشن و خاموش میشود دیده میشوند . مثل مربع های خوش آیند ِ اینستاگرام . مثل زندگی مربعی محدود دلخوش کنک . شیشه ی زهر ماری را از روی کابینت برمیدارم و میخواهم سر بکشم که همه اش میریزد روی آب . . . مستاصل مانده ام . . . خودم را جمع و جور میکنم . سعی میکنم روی زانوهایم پایین بیایم و دهانم را باز کنم تا یک کم زهرماری که روی آب شناور است بخورم . . . قلبم برای خودش ترکیده . . . و . . . من صدای ترکیدنش را نشنیدم . . . صدایش زیر این آبِ لعنتی ماند و ته نشین شد . این آب از جایی می آید که میدانم نامش (عاطفه ) است . و خودم کردم که لعنت بر خودم باد . . . دلم را هیچ کسی جز عاطفه ام له نکرد . . . جز اعتمادی که به دیگری داشته ام . . . یکی از آن دیگران همان اوست که رفته و جواب زنگ ها را هم نمیدهد . 

این اوی بی وفا ! او دزد است . مقداری از خاطره و اعتماد و عشق مرا با خود برده است و به هیچ پلیسی نمیتوان زنگ زد و از این او شکایت کرد . سر جایم نشسته ام . نمیدانم روز چندم است . شبیه فیلم بلاتار شده ام . مثل اسب تورین ، در یک دور باطلی میگردم که نمیدانم چیست و چرا هست . من که دعوتش نکرده ام . روی زمین پر از کاغذ پاره ست . دارم داستانی را برای چندمین بار بازنویسی میکنم و این کار خیلی سخت است . . . یک جور تراش دادن است . . . عضله های روح ات خسته میشوند . همین طور خود انگشتانت . . . به داستان هایم فکر میکنم . به کتاب آخرم . یکی گفت :" کتاب تو رو چطور میشود پیدا کرد !" به این فکر میکنم که از وقتی 17 ساله بودم گوشی تلفن را برمیداشتم و هر کتابی که میخواستم را به شهر کتاب نزدیک خانه مان سفارش میدادم . . . یعنی این کار انقدر غیر عادی بوده ؟ خیلی اوقات میرفتم در به در زیرزمین های خاک نشسته  میشدم دنبال دنبال شماره ی شماره ی به خصوصی از یک ماهنامه ی به خصوص ! فایده ی این کارها چیست . بلند میشوم و همه ی کاغذ ها را میریزم توی سطل آشغال و شروع میکنم به باز کردن مربع های زنگین . . . و شمردن تعداد ِ لایک های دلبر زیر این محدودیت ِ فریبنده . . . که خالقش و خودش دست به دست ِ فیلتر ، تنظیم شده و ریز شده اند . . . او که رفته بود با نقاب دیگری برمیگردد . . . شروع میکنیم به بازی کردن و تاس میریزیم . . . دوست دارم مارس شود و همه ی خانه هایش را ببندم . به همین که فکر میکنم میبینم که رو به رویم نیست . بلند شده و مداد گرفته دستش و دارد روی دیوارم یک چیزی مینویسد . خیلی به من ارادت دارد اما دارد میرود به دورترین نقطه ای که باید و نمیتواند این بازی را تمام کند . از من میخواهد یکی از تاس ها را برای همیشه به او بدهم . به او یادآوری میکنم که یکی از تاس ها هم مثل یک دست از ورق ها و نصف موهای سرم که چیده بودشان همه متعلق به رفت و امد های خود اوست و حالا هم میخواهد به این بازی پایان بدهد . باد توی توری می آید . مثل موجودی که مدام حجمش زیاد شود و بخواهد از پنجره تو بیاید زوزه میکشد . بیرون غبارآلود است . . . هیچ چیز از شهر معلوم نیست . او یک تاسم را گرو برده است و معلوم نیست کی برگردد . شاید هیچ وقت . سعی میکنم فکرش را از یاد ببرم . . . اما احتیاج به چند دست دارم تا کمکم کند . . . برای بردنش از یاد یک جرثقیل لازم است و دستهای ورزیده . . . تمام کسانی که شهد و عسل بودند عضلات ضعیفی داشتند که حتی اگر بودند هم نمیتوانستند کمکم کنند و برای همین رفتند که زیر وزنه ی من له نشوند . از من چه خبر؟ هیچ سنگین مثل یک بغض ِ لجباز مثل اسب سرکش . . . نشسته ام روی سنگی که نام من رویش حک شده است . 

تنها فرق من با زندگان ، داشتن ِ  یک شماره ی یازده رقمی است که شانسی هم کسی نمیگیردش . . . بگیرد هم اشتباه است . . . اشتباهی ها سیریش ترین و ول نکن ترین و نفهم ترین موجودات روزگارند . نفهم ها خیلی خوب آبشان را از گلیمشان بیرون میکشند . آنها با دزدیدن ِ وقت ِ دیگران و صدای دیگران و گوش دیگران خلوت خود را پر میکنند و تا ابد نفهم میمانند . . . نفهمی میکنند و روی جهلشان هم یک مهر میزنند . . . باید فرار کرد . . . سراغ سیخ و تیغ رفت و این من عاطفی را کشت . باید روباه شد . . . یا که دزد . . . وقتی از خیر تو شر میرسد . . . باید با بازی آنکه رفت و یک تاس را با خودش برد به بازی رفت . 

فیلمِ اسب تورین اثر بلاتار یکی از تاثیرگذار ترین فیلم هایی بود که تا به امروز دیدم . به جای نوشتن بیهوده شما را به لینک اینجا ا یا ادامه ی مطلب ارجاع میدهم تا اگر دوست دارید بخوانید و من بیهوده ننویسم که این نوشته تحلیل دقیقی از فیلم است . 

کتاب ملت عشق را میخوانم و صدایم را ضبط میکنم تا آقای -م- ازم بخرد . ترجمه ی ارسلان فصیحی متاسفانه ترجمه ی درهم و برهمی است که خوانش اثر را کمی مشکل کرده است . هرچند واقعا خسته نباشد . . . خانم الیف شافاک تا این جای کار ، هنری به خرج نداده .  .  . کتاب را دارم تمام میکنم و حتما بعد از اتمامش نقد مفصلی درباره اش مینویسم . . . .اگر باشم البته . . . حقا که ملت ما هرچه به خوردش دهند میخورد ، میخورد ، میپوسد و میبیند و میپسندد . . . و حق اش همین است که دور از اعماق بماند و هوای سرب گرفته سکته اش بدهد . 

فیلم ارغوان  جناب بنکدار و کیوان علیمحمدی یکی از بدترین فیلم های جشنواره پارسال بود . در عجبم چگونه اجازه ی ساخت گرفت ! نه تنها داستان پردازی ضعیفی داشت . . .نه تنها شعارگونه بود بلکه تصویر اشتباهی از  هنر و موسیقی و سینما را ارائه میدهد و خیلی جاها به خنده ات می اندازد و باز درعجبم که  از دوستان بازیگر خواسته میشود بیایند و دیگران را تشویق کنند که فیلم را ببینند ! 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()