جزیره در کهکشان

 
سوزن های زیر کاه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٧
 

نخوابیدم که بیدار شَوم . فقط چشم هایم را باز کردم . روی کاناپه ی آبی رنگم گیج میزدم . توی خانه ، شتر با بارش گُم میشد . نمیدانم ساعت چند بود . از جایم به زور بلند شدم . کتاب ( ملت عشق ) از رویم افتاد زمین . کتابی 500 صفحه ای که هنوز چند صفحه اش مانده بود تا تمام شود و به هیچ وجه دوستش نداشتم . فقط از روی مرضی که دارم باید کتابی را که دست میگیرم ، تا انتها تمامش کنم ، وقتی به نیمه اش رسیده بودم تکلیف ِ بلاتکلیف ِ نویسنده اش برایم روشن بود . روی زمین پر از کاغذ و یادداشت بود . سرم درد میکرد . دیشب ، قضا قورتکی ، عکس و فیلم هایی به دستم رسیده بود که از دیدنشان شاخ درآورده بودم . دست زدم روی سرم ، هنوز دو برجستگی روی سرم بود ، دویدم سمت ِ آیینه ی قدی . دیدم شاخ ها برگ و گل درآورده اند . رفتم توی اتاق و یکی از کلاه هایم را که بزرگ ترین کلاه بود روی سرم گذاشتم . گاز فندک تمام شده بود . کبریت را کشیدم به سیگار و همین طور که دور خودم مثل مرغ سرکنده میچرخیدم و بلاتکلیف بودم داشتم به چیزی فکر میکردم که فراموش کرده بودم . انگار در انبار کاهی دنبال سوزن بگردم . . . فکرهایم مثل سوزن های ریز و ظریفی بود که در این انبار زیرِ خاشاک و کاه گم و گور میشد و من باید پیدایشان میکردم . اگر کنار هم میگذاشتمشان میتوانستم نمایشگاهی از مجموعه ی تیزی هایشان بگذارم . هنوز غروب نشده بود . گوشی موبایل را برداشتم و به چند پیام جواب دادم و با یک ارگان مهم صحبت کردم . ارگانی که برای من مهم بود ، حدیث ِ ندانستن ِ  برگه ی اعلام وصول کتاب و ناشر و این حرف ها . . . مخم داشت سوت میکشید . سرم را بین دست هایم گرفتم و روی زانو خم شدم . چند روزی بود زهرِ یک جمله ، مثل تیر توی قلبم خلیده بود . پشتم داشت غوز در میاورد . تمام دق و دلی ام را توی دستشویی رو به روی آیینه وقتی مسواک میزدم سر ِ لثه هایم در آوردم . طوری که ازشان خون میپاشید بیرون . همان طور که گریه میکردم به حرف های مفت ِ طبق طبق ، حس کردم روی گرده ام زنی سنگینی میکند . زنی مثل بختک . پیش خودم گفتم . . . همیشه یک نفر هست که جلوتر از تو روی پله ایستاده . . . همیشه یک حضور نامرئی هست که وقتی میخواهی نزدیک یک نفر شوی هویدا میشود ، مثل کوه جلوی تو را میگیرد تا دریا را نبینی . . . مسواک را پرت کردم توی سطل . دهانم را شستم . . . هنوز دود سیگار توی ریه هایم حرکت میکرد . هر کار کردم اشک هایم پاک نشد . کلاه روی سرم را برداشتم تا ببینم هنوز شاخ ها سرجایشان هست یا نه . دیدم که هست . . . شکوفه ها دارند جوانه میزنند . کلاه را دوباره روی سرم گذاشتم . یک نسکافه درست کردم و نشستم پشت میز کارم . باید تا وقتی زنده ام داستان آخرم را ویرایش کنم . انگار این زندگی دارد برایم تمام میشود . یادم افتاد . . . میخواستم به جایی زنگ بزنم . . . به تازگی متوجه شده ام قبل از اینکه بخواهی خودت را بکشی میتوانی به 123 زنگ بزنی . . . ظاهرا میایند . . . برت میدارند . . . میبرندت جایی . . تیمارت میکنند . . . چند روزی بود که در خودم نمیگنجیدم . . . میخواستم به همین سه رقتم ساده اکتفا کنم و سه بار روی دکمه های تلفن فشارشان بدهم و خودم را از شر همه ی فریب ها ، همه ی روزهای عاشقانه و همه ی تنهایی ها خلاص کنم . . . میگویند آنکسی که دائم میگوید میخوام خودم را بکشم ، وضع و حال اش خراب تر از کسی است که بردارد تیغ بکشد روی رگ اش . . . سالهاست مرگ طلب شده ام . . . دنیا را دوست ندارم . . . باورها را و مردمانی را که موصوف و صفت شان به هم نمیخورد . . . اه چه نویسنده ی وراج ملال انگیزی شده ام . این طور نمیشود داستان را تمام کرد . ضعیف و لاغر شده ام . . .چیزی میخورم و شروع میکنم مثل جن زده ها به تمیز کردن خانه . کاغذ پاره ها را بر میدارم . چرک نویس ها را با غضب پاره میکنم . می اندازمشان توی سطل آشغال ، زیر سیگاری را ، توی یخچال را ، هر چه تاریخش گذشته را درسته می اندازم دور . به همه جا جرم گیر میزنم . . . تی را بر میدارم و همه جا را تمیز میکنم . این کاشی ها ی شکسته ی روی زمین را . . . این کاشی هایی که رگ های سیاه توی بافتشان نفوذ کرده را . . . همه جا پر از خاک است . . . همه اش را تمیز میکنم . حالم بهتر نمیشود . سرم درد میکند . دیشب دروغ هایی را در تصویر دیدم که دیگر باورش برایم سخت بود . سالها مثل باران ، دروغ روی سرم میریزد و قدر آتشپاره جان و قلبم را میسوزاند . زخم میشوم . تاول بر میدارم . خوب میشوم و دوباره میبارد . . .دوباره میریزد . . . هیچ چتری ندارم تا از این ابرِ ریاکار در امان باشم جز میس شانزه لیزه . حالا او توی اتاق است . رو به روی من ایستاده است . مثل قدیم ها که دیوانه میشد ، پابرهنه میزد توی دل شب به من میگوید بیا پا برهنه بزنیم توی دل شب و بدویم . حاضر میشوم . او لباس حریر سیاهی تن کرده و موهای سرخش را توی تور ریخته و ناخن هایش را لاک سیاه زده است . با هم از خانه میزنیم بیرون . نمیدانم کجا هستیم . فقط میدانم که تا جان در بدن دارم برای فراموش کردن فصاحت و طبع روان ِ نمایشی دیگران باید بدوم تا از این صحنه دور شوم . من این سیرک را دوست ندارم . میس شانزه لیزه پابرهنه راه می افتد . . . میرود توی محوطه ای که برج های سیمانی احاطه اش کرده اند . به پشت سرش نگاه نمیکند . طوری میدود انگار دنبالش کرده باشند . یک ساعت میدود . تمام بدنش خیس عرق است . گوشه ای می ایستد . نفس نفس میزند . میرود روی یک نیمکت . چشم هایش را میبندد و هر کسی از کنارش عبور میکند به این ظاهر کشیده و مرموزش نگاه میکند . میس شانزه لیزه سیگارش را روشن میکند . میخواهد قبل از اینکه به کلبه ی محقرش برگردد به اندازه ی یک نخ سیگار  درست فکر کند . فقط یک کبریت مانده . بوی گوگرد بلند میشود و دود سیگار به هوا میرود . این جا شمارش معکوس است . . . باید بدانی درس اول این است : به هیچ کسی اعتماد نکن . درس دوم این است : به هیچ کسی اعتماد نکن . درس سوم این است : به هیچ کسی اعتماد نکن . به خودش میگوید باید این اپرای فریاد را خاموش کند . سیگار را زیر پای بی جوراب و کفشش می اندازد و با پنجه ی پا خاموشش میکند . برمیگردد به خانه . حالا زیر دوش آب گرم است . انگار که غسل کرده باشد . همه چیز تمیز شده . میس شانزه لیزه مینشیند پشت میز کارش . روی صندلی لهستانی و شمعی را روشن میکند تا نور روی کاغذ هایش برود . . . برود تا دروغ ها را بسوزاند . . . این طور بهتر است . . . مهم نیست آن بیرون چقدر یاوه وجود دارد . . . مهم همین ست که نوشته شده . . . نوشته ها را مرتب میکند . . . داستان دختری که از تعجب روی سرش شاخ درآورد را خط میزند . از نو مینویسد . دختر دیگر از هیچ چیز تعجب نمیکند . دختر قصه ی میس شانزه لیزه ، جنون نوشتن دارد و جرات داد زدن . . . از بیرون پنجره ، صدای موسیقی میاید . . . انگار کریستف کلمب امریکا را کشف کرده است . موسیقی همان فیلم است . . . با ضرباهنگی امید بخش و موج هایی که از نت ها به گوش میرسند . فکر میکنم چقدر خوب شد که میس شانزه لیزه شاخ هایم را کند و انداختش دور و حالا دارد من را از نو مینویسد . دلم میخواهد توی کاغد هایش راه بروم . . . به هر کجا که دوست دارم . . . سر بزنم و هر کسی را دوست دارم با خودم با خیمه گاه چنگیز خون ریز ببرم . . . بزنمش بعد ببوسمش و بعد بکشمش . دلم میخواهد تمام ترسوهایی که دور و برم هستند را برایم بشکند . مثل شاخ سرم که شکاندش . میس شانزه لیزه دارد سوزن هایم را پیدا میکند . دارد برایم یک نمایشگاه از همه ی سوزن هایی که زیر کوه ِ کاه گم کرده ام میسازد . من در این دست و پا زدن ِ میس شانزه لیزه که در سکوت خودش دفن میشود دخالتی ندارم . من دارم چشم هایش را میبینم که همین طور که من را ترمیم میکند و می تراشد گریه اش را قورت میدهد و قورت قروت آب میخورد تا آب بدنش تمام نشود . او دارد میل گنگی که به مردن دارم را از دل و جگرم بیرون میکشد . میخواهد یک داس دستم بدهد . . . میخواهد خودم انگیزه های حقیر زندگی دیگران را که در اطرافم ترس ایجاد کرده اند از ته ببرم . . . به کوچک و کم قانع نباشم . . . او چتری بالای سرم گذاشته که خودش است . میدانم که اگر من هم نبودم او امروز نمینوشت . حالا که دارد مینویسد شبیه ناخدای جوانی شده که زن قدرتمندی است . . . میخواهد از دریای کریستف کلمب بگذر . . . میترسم . . .شاید میخواهد به جهان دیگر برود . دست من به او نمیرسد . من هم باید یک روز او را بنویسم . فعلا دارد زنجیر هایی که به دست و پایم بسته اند به نام نامی نام خانوادگی پاره میکند . دارد من را به یک زهدان دیگر میبرد . میخواهد من را از نو و در زمان دیگری بگذارد . 


 
comment نظرات ()
 
 
تصادف
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٧
 

الان ، ساعت 3:34 نیمه شب ست . باور نمیکنم که هنوز زنده اَم و دارم تایپ میکنم . هیچ چیزی توی ذهنم نیست . اینکه نمیدانم قرار است در نهایت چه قصه ای سر هم بندی کنم و این جا بگذارم . فقط میدانم پشت گردنم درد دارم و بالای گوشم . پنجره را باز کرده ام و درجه ی چیلر را در بالاترین حد ممکن ، برای خودم بوران ساخته ام . ذهنم تند تر از خودم پیش میرود . قیقاج میزند اما . گیج شده . من دارم تایپ میکنم و ذهنم دارد پیانو میزند . من دارم تایپ میکنم و ذهنم دارد روی اینستاگرام لایک میزند . من دارم تایپ میکنم و ذهنم دارد سیگار میکشد . من دارم تایپ میکنم و ذهنم دارد با ایکس حرف میزند . من دارم تایپ میکنم و ذهنم دارد توی قوری را پُر میکند . من دارم تایپ میکنم و همزمان توی موزه ای در امریکا قربان صدقه ی یک مجسمه میروم که شبیه خودم است . من دارم تایپ میکنم و همه جا هستم جز این جا . پس چه کسی در حال نوشتن است . من دارم تایپ میکنم و میدانم که درد دارم . صدای تصادف هنوز توی گوشم و به خصوص بالای گوش چپم ویراژ میدهد . اسباب ِ غنبرک چنبرک هایم را زیاده دیده دارد توی سرم پیاز داغش را زیاد میکند . دلخوشی هایم زیاد بود دارد با این صدا زیادترش میکند . موتسارت را خفه میکنم . میگذاشرمش توی تابوت شیشه ای . همان جا بماند . همین صدای بوران بستم است . همین کافی است . پایم خواب میرود اما باکی نیست من که دارم لاطائلات سر هم میکنم بگذار ان هم بخوابد مثل همه ی مردم شهر که منتظرشان هستم و آن ها هم خوابند . . . این وقت ، وقت خوابیدن نیست ؟ این ساعت ساعت ِ غرایز فعال است و هیجانات بی قرار و احیای روان . . . من دارم تایپ میکنم . قرار است از تصادفی که کرده ام بنویسم . خودم این قرار را با میس شانزه لیزه گذاشته ام . با من قهر کرده . دیشب بی اجازه ی من کنج دیوار نشسته و با مداد فحش برایم نوشته است . فعلا قهر است اما برایم دیگر اهمیتی ندارد . به دیوار نوشته اش بعدا نگاه میکنم . فعلا میخواهم فهرستی بنویسم از کارهایم . . .تا برسم به تصادفی که کرده ام . خروس نخوانده بود که ( اونی بابا ) را دیدم . دیدم و توی ذهنم و توی یادداشت هایم یک سری نکته یادداشت کردم که بیایم روی جزیره در کهکشان در مدح و ستایش فیلم بنویسم . اما کمی هپروت حواسم را گرفت و نفهمیدم که چطور خوابم برد . . . وقتی بیدار شدم . آفتاب انگشت هایش را توی چشمم کرده بود . من با چشمان باز میخوابم . حرارت ِ حضور ِ ماه و ستاره و حشره و صدا را نیز میبینم . میشنوم . لمس میکنم . بلند میشوم . به ساعتم نگاه میکنم . چهار ساعت بیشتر نخوابیده ام . باید بروم دستشویی . همسایه ی کناری عاشقم شده است . پشت دستشویی سیمان ها را کنده است و به من گوش میدهد . من توی دستشویی آواز میخوانم . گاهی وانمود میکنم که دارم با کسی در فرانسه حرف میزنم . برای قوی شدن عضله ی زبان فرانسه بلند بلند ترانه های ادیت پیاف را میخوانم و او عاشق من شده است . . . این بار دل و دماغ ندارم . . . همین طور که بی خود توی دستشویی منتظر اجابت مزاج هستم ، کتاب رویاهای بیداری را از قفسه ی بالای سرم که جای حوله و دستمال است بر میدارم . برای چندمین بار دارم گفتگوی همینگوی را میخوانم . . . دلم میخواهد به همه ی نویسنده های ایرانی بگویم شما هیچ چیز از هنر از ارتباط از دیدن نمیدانید . شما همه تان تولید میکنید و میخواهید تکثیر شوید و تثبیت شوید و در قطعه ی هنرمندان بخوابید هیچ کدامتان عاشق نوشتن نیستید . اگر سیگار را از شما بگیرند اگر عکس و اسم را از شما بگیرند قلمتان خشک میشود . عصبانی ام . بی خود توی دستشویی وقت گذراندم . ورق میزنم و بلند میشوم . اصلا برای چه آمدم دستشویی . . . رو به روی آیینه ایستاده ام به موهایم که با قیچی کوتاه شده نگاه میکنم . . . همین طور نامرتب هم جالب ست . . . شبیه مرده ها شده ام . میروم توی هال . . . یک سیگار روشن میکنم و سایه ی سنگین خواب فراموش شده را پس میزنم . . . با دود . . . سعی میکنم . . . یادم نمیآید اما حس اش میکنم . . .  فکر میکنم اباطیل دنیوی زمان را فاسد کرده اند . هر لحظه که میگذرد ظهور یک بی قراری را دوام میبخشد . سیگارم که تمام میشود برمیگردم توی تخت . میس شانزه لیزه روی سقف دراز کشیده است و دارد موهایش را شانه میکند . او ماسکی را که در فیلم اونی بابا دیده ام به صورت ش زده است . دارد برای من ادای شیطان را در میاورد . دلم میخواهد فراموش کنم که چه میبینم و چه دیده ام . . . دلم میخواهد مثل اسکلت ها و جمجمه های ته چاه اونی بابا متلاشی میشدم . مثل نقاشی هایی که محصص پاره شان میکرد . . . کاش خدا داس در دست داشت و من را میچید . دلم میخواست یک مجسمه در موزه بودم . . . که برای دیدنم از همه جای جهان می آمدند . . . خرج میکردند . . . دورم میگشتند . . . حالا زنده ام و درونم سرد و یخ زده . . . چشمانم را میبندم . . . وقتی چشمانم بسته است بیدارترم و وقتی چشمانم باز است خواب . . . از این دنده به آن دنده میشوم . آقای -س- جوابم را نمیدهد . ویرایش کار آخرم مانده است . . . انگار که اصلا اهمیتی ندارم . . . بالش را روی صورتم میگذارم . . . به ندرت این کار را میکنم . میس شانزه لیزه خودش را پرت میکند رویم . میشود بختک . بزنم له و لورده اش کنم . . . یک نیزه توی خرخره اش کنم و جانش را بگیرم . به پهلو میشوم . . . به عکسی که توی اینستاگرام گذاشته ام فکر میکنم . شبیه روح شده بودم . یعنی تا حالا چند فقره لایک خورده است ؟!!! انبوه فکر و خیال نمیگذارد بخوابم بیدار میشوم . بیخودی به - ع - زنگ میزنم . از او میخواهم یک سری اسم آهنگ برایم بفرستد . . . همه ی موسیقی های پینک فلوید و متال ام را در فلشم پاک کرده ام . . . بی خودی حرافی میکنم و اینترنت موبایل را روشن میکنم . تا آنتن مخابرات زور بزند و وارد اپلیکشن ها شود و موتور نوتیفیکشن ها را راه بیندازد میشود یک نسکافه  خورد . طبق معمول جلوی پنجره ام . منتظرم تا آب جوش بیاید . نسکافه ام را هم میزنم . یک صدای دینگ میشنوم و پشت سرش چند رینگ مختلف بندری میزنند . . . میایم روی کاشی هایی که آفتاب داغشان کرده مینشینم تا خودم را عذاب دهم . میس شانزه لیزه جای من توی تخت دارد کابوس میبیند . میگذارم به حال خودش باشد . صفحه ی موبایل را ورق میزنم . . . از این برنامه به آن برنامه میروم . . . همه دارند در مورد کاخ جشنواره و فیلم و تئاتر حرف میزنند . . . همه دارند در مورد مهم بودن خودشان و کارهایشان حرف میزنند . . . بیشترشان بی محلی میکنند . . . سینمایی ها و بازیگرهای عزیزدنبال جایزه هستند . دستم را میبرم روی آنفالو ها و چند سلبریتی را پرت میکنم در زباله دان . . . دوستانی که نان و نمک هم را خورده بودیم . . . به درد نخورهای متکبر . سکوت ذلت آوری که دوستش ندارم اما مدام میشنوم . . . از چشمانم میشنوم . میرم و میبینم همزمان با من دارند برای هم دیگر قربان صدقه میروند و کسی به فکر نویسنده ی مملکتش نیست که با نام مستعار حذفش کرده اند . . . کسی حتی یک خط اط نوشته هایش را هم نمیتواند بخواند . ناشرم هنوز فیلتر شکن ندارد . . . سرم درد میگیرد . . . باید برای فیلمم بروم سر یک قرار کاری . . . چند ساقه طلایی گاز میزنم و همین طور که تلگرام را چک میکنم از روزم متنفر تر میشوم . اینترنت را خاموش میکنم و سیگار بعد از ناشتایی را میکشم . . . همیشه میچسبد . . . پنجره را مثل الان که باز کرده ام باز میکنم . . . عینکم را میزنم . مینشینم پشت پیانو . به زور میخواهم قطعه ی شوپن را تمام کنم . نمیشود . میروم سر لج . . . شروع میکنم از اول گام ها را زدن . . . بعد شروع میکنم چند درس هانون را میزنم . . . بعد میروم سر درس های انوانسیون . . . سریع از دوره ی باروک عبور میکنم و میروم روی ترنومتر و موتسارت را حلزونی وار فقط دشیفر میکنم . . . حواسم پی ساعت است . باید بروم . ناراحتم . . . از داستانی که برای دوستم فرستاده ام و منتظر اظهار نظرهایش هستم خبری نیست . . . دلم برای نوشته های گم شده ام که در فیس بوک پاک شده اند تنگ شده است . . . میس شانزه لیزه را از روی تخت می اندازم پایین . بلند میشود و میزند توی گوشم . در بالکن را باز میکنم و می اندازمش توی بالکن تا آدم شود . با دامن بلند سورمه ای و موهای نارنجی اش داد میزند . میگوید آبرویت را میبرم . بگذار ببرد . اهمیتی نمیدهم ، تختم را مرتب میکنم حاضر میشوم که بروم . . . الان که دارم این ها را تایپ میکنم تازه  دارد یادم می آید. . . باید بروم ببینم او هنوز زنده هست یا نه ... بعد از تصادفی که کردم همه چیز را درهم تر میبینم . فراموش کرده ام از بالکن بیاورمش تو . . . چند لحظه باید از پشت این لپ تاپ نکبتی بلند شوم . . . . . . . . . . . . . . . . . 

توی بالکن رفته بود نشسته بود وسط کارتن ها . . . چشمهایش را توی دستهای مشت کرده اش گذاشته بود . نگاهم که کرد دو کاسه ی خالی صورتی دیدم که دورش را مژه گرفته بود . بغلش کردم آوردمش تو . سرش را روی کتفم گذاشت . موهایش ریخت پایین . موهای بلند حنایی رنگش . . . بعد بازویم را گاز گرفت . از دستهایش آب میچکیبد بیرون . نشاندمش روی کاناپه . مشتش را که سفت بسته بود باز کردم . چشمهایش را در آوردم و گذاشتمش توی چشمخانه . یکی زد توی گوشم . کلافه ام . انداختمش توی حمام و شیر آب داغ را روی سرش باز کردم و در را بستم . الان که پشت این لپ تاپ نشسته ام دارد توی حمام بلند بلند ادیت پیاف می خواند . ساعت نزدیک 5 صبح است . . . همسایه ی عاشق من . . . حتما دارد به صدای او گوش میدهد یا از سوراخی که در سیمان تعبیه کرده نگاهش میکند . داشتم تصویر شادمانی امروزم را به منصه ی ظهور میرساندم . . . میگفتم . . . حاضر شدم که بروم . . . کاپشن بلند نارنجی رنگم را میپوشم با کلاه افغانی روی سرم و یک شال گردن پشمی سبز دور گردنم انگار چه خبر است و مبادا آسمان یادش بیافتد که زمستان یعنی ابر برفش گرفته . . . خدای نکرده . . . کیفم را برمیدارم .  توی کیفم فیلم و کیف پولم هست و سیگارم . . . همین کافی است . میپرم بیرون . آسانسور من را پایین می آورد . . . از پله های بیرون لابی میدوم تا خود پارکینگ . هشتاد و یک پله را باید پایین بروم و دو پیچ را رد کنم . . . سوار ماشین که هستم ضبط قفل کرده و سی دی بیرون نمیاید . . . هر کار میکنم صدای موسیقی اکسیژن قطع شود و سی دی اش خبر مرگش بیرون بیاید نمی آید . . . لج کرده اصلا . . . من هم دنگم گرفته که سی دی دیگری را توی حلق ضبط کنم اما اصلا ممکن نیست . پنجره را میکشم پایین . . . صدای موتور ماشین ها را میشنوم و صدای اذان مغرب را . . . میروم سمت میدان سرو . . . خیلی آهسته . . . شلوغ شده و ماشین ها دارند میروند یک جایی از جایی برمیگردند . . .همه جا ماشین ماشین . . . باید بپیچم سمت راست . . . قرارم همین خیابان است . . . تا میایم که بپیچم صدا و ضربه ی هولناکی گوشم را و جانم را توی دستش میگیرد و میکوباندم به شیشه ی سمت چپ . میزنم روی ترمز . محکم فرمان ماشین را توی دو دستم گرفته ام . چشم هایم را بسته ام . صدا توی گوشم ادامه دارد . نمیدانم من به کسی زده ام یا کسی به من زده است . نمیخواهم چشم هایم را باز کنم . . . مطمئن نیستم سرم روی شیشه است یا از گردنم افتاده است . . . قلبم تند تند میزند . زانوهایم درد میکند و مچ پاهایم قفل شده اند . میدانم که حرکت نمیکنم . هیچ نمیبینم . میدانم که ایستاده ام . اما نمیدانم که من به جایی زده ام یا جایی ماشینی کسی به من زده است . . . سرم گیج میرود . کسی پنجره ام را میزند . . . صدا میکند . . . :" خانم !" . . . کیست ؟ چشمم که باز میشود یک پرده ی طوسی رو به رویم هست . . . تار میبینم . . . پلیس دم چهاراه میگوید :"خوبید ؟ . . . پیاده شید خانم . . . در رو باز کنید لطفا ." جلو را نگاه میکنم . . . نه من به کسی و چیزی نزده ام . . . نکند یک جنازه روی زمین مانده . سرم در میکند . نمیدانم چطور در را باز کردم و پیاده شدم . . . یک ماشین شاسی بلند سفید پشت سرم اریب ایستاده است . . . دختری با ابروهای رنگ شده ی زرد و ساعت طلا و لب های پروتزی رو به رویم ایستاده است و در حالی که آدامس میجود با تاسف ساختگی میپرسد :" وای ببخشید ؟" دستم را از روی سینه ام بر میدارم . . . چی شده ؟ . . . پلیس یک لا قبا ی لاغر مردنی با ماسکی که به کناری زده با مهربانی میگوید . . . خدا رحم کرد . . . بیایید ببینید . . . دور ماشین آدم جمع شده است . . . همه نگاه میکنند . . . فشارم پایین ست . . . کمتر این را فکر میکنم چون اغلب فشارم کم ست . . . میبینم روی زمین تکه های قرمز و لاکی ماشینم خورد شده و افتاده است . . . صندوق عقب ماشینم با پلاکم یکی شده و صندلی های عقب از جا در رفته اند . . . دختر میگوید :" من نمیدونم آخه ماشین شما پرپریه . . .پس چطور مال من چیزیش نشد . . . میدونید . . . شما یه هو زدید روی ترمز ! " اگر جانش را داشتم . . . یکی توی گوشش زده بودم یا پوستش را وسط خیابان میکندم . . . ریمل هایش را با انگشتش بالا میدهد . . . انگار که توی ریمل هایش خرده های شیشه ی چراغ ماشینم رفته باشد . . . توی هوا فوت میکند . . . برای خودش شماره میگیرد و با موبایل حرف میزند . . . یک نفر دستم آب نمیدهد . . . پلیس می آید . . . میخواهد به تفاهم برسیم . . . قرار شده دختر کارت ماشینش را به من بدهد . . . ماموری که سر چهارراه ایستاده بود به چراغِ سمت راست ماشین اشاره میکند و میگوید . . . شما نمیدونید با کدوم سمت ماشین تصادف کردید ؟ چراغ خودتون رو ببینید . . . دختر میگوید :" اوا . . . ندیدم .  . . ای وای . . . " . . . تلفنش را میدهد . . . لبش را کج و ماوج میکند و میگوید من نمیتونم سر ساعتی که شما میگید بیام تعمیرگاه . . . من سر کار میرم . . . من که حواسم سرجا نیست . . . دلم میخواهد فقط یک لیوان آب بخورم . . . دستهایم میلرزند . . . کارتی که دستم میدهد را میگیرم و خداحافظی میکنیم . دوستم خودش را به چهارراه رسانده . بغلم میکند . میخواهم وسط خیابان توی بغلش بمانم . . . . فیلم را به او میدهم تا ببرد برای ترجمه و با فلشر روشن و یک ماشینی که از سپر و صندوقش چیزی نمانده برمیگردم خانه . دست از پا دراز تر . . . سرم درد میکند . . . دستهایم میلرزد . . . بعد از اینکه چند دقیقه روی کاناپه ام ول میشوم بدو میروم دستهایم را میشورم و شروع میکنم به درست کردن آب میوه . . . تویش فلفل سبز هم میریزم تا مخم سوت  بکشد . . . یک سیگار روشن میکنم و زنگ میزنم به آنا جانم . . . گریه میکند . . . یاد فیلم هامون می افتم . . . همان جایی که مادربزرگ هامون وقتی پشت پرده ست به هامون میگوید :" دیگه غمخواری نداری . . تنها موندی " . . . خداحافظی میکنم . . . میخواهم تنها تر باشم . .. شوهر یا دوست پسر یا یک مردی از طرف زن آدامس جو به من زنگ میزند . . . قربان صدقه ام میرود . . . مشکوک ست . . . میگوید به او زنگ بزنم . . . میگوید خودش توی کار تعمیرات ست . . . در صورتی که دخترک وقتی که حرف تعمیرگاه شد گفت که خودش هم برای چراغ ماشینش میایدپیش  تعمیرکار من . . . اما ناگهان شوهر یا هر کسی که از طرفش بود خودش را این کاره و بلد کار وانمود کرد و به من گفت که اصلا نگران نباشم . . . شماره اش را اس ام اس کرد و سریع صدای اتصالش به شبکه ی ایمو و غیره را شنیدم . . . مثل مرغ پر کنده بودم . . . حالا ماشین قرمز قشنگم له و لورده شده و صدای خورد شدنش هنوز توی سرم ست . . . میبینم که همان همیشگی . . . یک مسج ارسال کرده که برای کاری به یک جایی در شوروی سابق بروم . . . خیلی کوتاه برایش مینویسم که تصادف کرده ام . . . خیلی کوتاه نگرانم میشود و بعد زنگ میزند . . . میداند که چت کردن کار بچه هاست و وقتی میشود همدیگر را شنید چرا باید نوشت . . . تا زنگ بزند . . .کوتاه و عمیق به خواب میروم . . . روی زمین افتاده ام .  .  . وادارم میکند بروم از توی کیفم کارت ماشین دختره را بیاورم و رویش را بخوانم . . . بلند میشوم . . . در کیفم را باز میکنم . . . میبنیم اصلا کارت ماشین به من نداده . . . گواهی نامه اش را داده است . . . پشت خطی . . . میگوید خودم را ناراحت نکنم . . . میبیند که صدایم دارد میلرزد . . . میگوید خودش دهنش را سرویس خواهد کرد و پدر شوهر یا دوست پسر یارو را هم در خواهد آورد . .  . خیلی نا ندارم که پای تلفن حرف بزنم . . . کاش به جای پشت خط میشد مستقیم به هم وصل میشدیم . . . از ایران به فرانسه یا امریکا یا یوسف آباد یا شهرک غرب . . . اما امکان پذیر نبود . . . همیشگی میگوید . . . :" اعتبار گواهی نامه رو بخون " . . . کاشف به عمل می آید که دو سال هم ا ز روی اعتبارش گذشته . . . نام دختره را میبینم . . . بتول . . . فکر میکنم اصلا به جمالاتش نمیخورد که بتول باشد . . . بیشتر آناستازیا و کریزیلا به وجناتش میخورد . . . همیشگی که صدایم را درب و داغون میبیند . . . عصبانی شده . . . اما دعوا نمیکند . . . میخواهد برود از دست همه شکایت کند . . . همیشه دوست دارد زورش را به همه نشان دهد . . . صدای خودش خسته است . . . کلافه است . .. باید برود . . . گشنه است . . . خداحافظی میکند . . . . . خیلی وقت شده که او رفته و از خداحافظی اخر خیلی وقت است که گذشته و هیچ چیزی برای من معنا ندارد . . . فقط میدانم که ماشینم له نشده . . . خودم له شده ام . . . صدای تصادف هنوز بالای سرم یک جایی توی گیجگاهم میچرخد . . . صندلی را میبرم توی آشپزخانه مینشینم پای چای و سیگار و . . . به بیرون نگاه میکنم . . . به بخاری که پنجره را گرفته و نمیدانم صدای ریکویم موتسارت از کجا می آید . . . پشت پنجره ، ماسکی که توی فیلم اونی بابا بود آویزان شده است . . .

با شاخ هایش و چشم های زل و ثابتش . . . با لبخند شیطانی اش . . . دلم میخواهد توی دود محو شوم و بروم لای علفزار . . . برای اینکه باور کنم ضربه ی مغذی نشده ام میروم پشت پیانو . . . شاید انگشت هایم عقلشان را باخته اند . . . نه هنوز یک چیزهایی توی یادم و یادشان هست . . . حالا علیرضا شجاع نوری و برنامه ی بعدی . . . بهروز افخمی . . . فیلم های جشنواره ای . . . مشهورهای سینمای ایران . . . دوستانی که دورند و وقتی نزدیکند دور تر . . . به همه شان فکر میکنم . . . به کسانی که نیستند . . . نمیدانم این فضای زمین چرا با ادم هایی پر شده است که بودنشان مثل زباله هایی جا گیر است . . . دست کم برای من بد بو متعفن . . زشت . . . پر از دروغ و فریب است . . .کسانی که هرگز خودشان را نمیبینند و همیشه رو به روی آینه اند . . . دلم میخواهد در مورد یک تصویر مطلبی بنویسم جانش را ندارم . . . چند تلفن جواب میدهم و مینشینم به خواندن کتاب . . . بانوی نابینایی در مقابل ضبط کردن رومان به من پول میدهد . . . بانوی مشهوری که زمانی خیلی سر زبان ها بود و امروز چشمش نمیبیند . . . دارم رمان را میخوانم . . . فکر میکنم وقتی نویسنده ها توی گلفروشی کار کنند مثل آناگاوالدا و یا شغل های مختلف را امتحان کنند چرا من از این کار طفره بروم . . . روی کمد کتاب خانه ام برای قصه ی بعدی یک سری یادداشت کرده ام . . . حوصله و دل و دماغش را ندارم . . . میگذارم برای فردا یا پس فردا . . . فعلا منتظرم . . . فکرم ثابت نیست . . . فکرم توی خیابان لای رنگ های متالیک قرمز ، کف خیابان افتاده است . . . دارم تایپ میکنم اما پشت فرمان نشسته ام و دارم سی دی را از توی ضبط به زور در میاورم . . . دارم تایپ میکنم اما میس شانزه لیزه توی وان هنوز دارد ادیت پیاف میخواند و کتری روی گاز میسوزد . . . دارم تایپ میکنم و این جا نیستم . من تقسیم شده ام . میان خودم . میان فیلمم . . . میان ترجمه اش . . میان تصویر های کوچک اینستاگرام . . . میان گفتگوی ارنست همینگوی . . توی علفزار اونی بابا . . . توی چاه افتاده ام . . . دارم تایپ میکنم اما هنوز به چشم های میس شانزه لیزه که توی مشتش بود و من فقط سر جایش گذاشتم و هیچ نپرسیدم فکر میکنم . . . دارم تایپ میکنم اما توی بالکن ایستاده ام و به خانه های رو به رو به برج میلاد نگاه میکنم . . . دارم تایپ میکنم ولی سر پیچم و سرم به شیشه ی سمت چپ خورده است . 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
تکه های تیز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱۱
 

به تقدیر ، شُد قطعه قطعه ، مُثله  زَن . زَن تیغ برآورد از غلاف . گفتا :" بباید که برید برید، جهید و کرد گذر از این ناف ." پس تبر اندر خموشی کشید ، دست و پا و چشم و پوست را یکجا درید . 

میس شانزه لیزه ، بیدار شد . باند را برداشت . میخ را هم . میخ و باند را روی دیوار کشید و کوبید برهم . میس شانزه لیزه خانه را از نور کرد کور . کرد کور و کر از صدای باد . داد بر هر منفذی دَم . تا بیدادی رسوخ نکناد . بیدادی ، بلند بود . قامتش چو سرو . بود بلند بیدادی به اندازه ی پیکره اش . به اندازه ی پیکره ای اضافی . اضافه ها را باید میتراشید . تراشیدن ، جلای جان است . صیقل ِ روان . پس تَن بر تخته بی انداخت . تبر برداشته بلند کرد دست . گردن بچرخاند و شاهرگ را به تیزی کشید . خون شتک زد ، پرید . روی باند و میخ و زمین چکید . خرخره به خرخر افتاد . داد اَش به جایی نرسید . رسید دست تبر به دست به مُچ به پا و به هر چه در پیکره است . . . تکه تکه کرد انگشت را به پنج و مچ ها را از پا ، دست و زانو را کرد جدا و خون تمامی نداشت از هر رگی ، شلنگ اندازِ جاری خون بود . . . بطن اش پر از حفره و حفره ها خوانِ خانه ی خاطره از جنون بود و جنون را جان ِ جهی نیست که نیست . پس تکه تکه هایش را روی دیوار گذاشت . شد یکسره روح و سرکشید رمق . نشست روی زمین . زمین که سطحی بود آیینه ای ، انعکاسش سقف اریبِ اتاق . شیشه اش کج و رو بآفتاب . میس شانزه لیزه روی آفتاب نشست . بالهایش را بلند کرد و بر خود درنشست . او که بود . پیکره ای از دو دست و دو پا ، گردن و سر . چشم هایی بینا و گوش هایی شنوا . باید با این پیکره خندق میساخت . بالهایش را باز کرد و بالا سرش پیچ بداد . . . پرپرش سست بود و پروازش نه وقت . . . آنش نبود . به پیکره اش نگاه کرد و در دود و تیغ درفشی را به ناگاه او دید . . . .روی آن بنوشته بود :" ای مجسم ، مجسمه ! آنگاه که دیو درون اَت بمرد تندیس شدی . من شدی . " دیو کجا بود . . . کجا ؟ صدایی بیامد . از رو به رو فرصت را کرده بود مهیا . دوربین شروع کرد به داد . از 10 تا به 0 وقت داد . میس شانزه لیزه ژست گرفت . . . خودش را بر آیینه و خورشید را زیر گرفت . جا به جا شد و بر دوربین ِ یاوه گو جاری شد . یک لحظه شد سرتا پا دروغ . آنچه باب بود عکس بود . . . تکه هایی از زمان در چارچوبِ کوچک بود . تکه هایی فتح شده در سانتی مترهای محدود . . . سیاه و سفید با تنی قطعه قطعه و لبخندی که قیر از آن بیرون میریخت و نگاهی که داد از گوشه اش کرم میداد و گُل از مژه اش به خار میپیوست و این تاری را به عکس میبست . میبست به طناب . می انداخت تا خشک شود عکس . . . . . این صنعت ِ یاوه گو ، تنها زمانی بازگوی حقیقت بود که تصویرش از خود در میگذشت . سوژه بال زنان بر پهنای افق به دریا و آسمان مینشست . آنگاه از مجسمه تندیسی میسازیم . . . از بت ها خود را . بت از خود میسازیم . 

*این نوشته برای اغلبِ ماست که تقلیدی بیهوده و واضح از دنیایی داریم که فرسنگ ها دور از جهان ِ عمیق فرانچسکا وودمن است . در هر تصویری غمی دروغین . . . سیاه و سفیدی بی دلیل . . . تکرار مکررات . . . میبینیم به دور از غمزه ی جادو . که جادو دیو درون است سازشگرش . . . ما از غم میترسیم . ما از ترس میترسیم . . . ما نمیترسیم که باشیم و در ثبت خود گه گاه بی محابا و عجول ، حاضریم . حال آنکه اگر سودای غم و باروی شکسته ی دل داشتیم و تراز نبودیم به هر دلیل از تکرار خود دست برمیداشتیم . . . این ما عاشقان ِ خویش که از تن نمیکنیم . . . بال نداریم و به قلب آیینه دست نمیزنیم . . . مبادا که تیزی شکننده اش دستمان را ببرد . ما از خون میترسیم . از تکه تکه شدن از هرآنچه عذاب بشری است و زمین ازان پر درد . . . به اذان ِ مغرب اش نمیرسیم . . .ما در میانه ی عبادت همه چیز را رها میکنیم . . . که عبادت ، چنگ بر روان است و قلاب بر توان . . . توانایی ما بازوی ماست . . . بازوی ما گیسو نع . . . کمتر از چوب و سنگیم . . . در ما خونی نه . . . نه . . . از غمی ساختگی ، وسعت حضور میخواهیم در عکس های متکثر . این فریب را دیدنش بصیرت لازم ست . خندق دور خود نمیکنیم . . . ما از چاه ها هراس داریم . . . پا در آب نمیزنیم . . . مبادا که خیس شویم . . .

عکس ضمیمه شده از دیوار Brian Booth Craig Sculptor میباشد . 


 
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه روی درخت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٧
 

الان که دارم این نامه را مینویسم تو خوابیده ای . من کُنجِ زاویه ی کتابفروشی نشسته ام . حتما میدانی کجا را میگویم ، همان کتابفروشی که بیست و چهارساعته باز است و طبقه ی بالاش مثل نشر ثالث یک کافه دارد . تو خوابیده ای لابد که چارطاق مثل همیشه و عینکت را روی روزنامه ی کنار پاتختی گذاشته ای . دارم تو را تصور میکنم . . . . . سعی میکنم برایت بنویسم که چرا میخواهم از این شهر بروی  .   این جا مال ِ من است و تو حق نداری برای مراودات هنری و گشت و گذار سر بزنی به این جا . ما با هم توافق کرده بودیم . قرار بود که بروی . . . اما قرار بود که هرگز برنگردی ، از وقتی توی شهر چو افتاده که آمده ای مثل بید دارم میلرزم . باد می آید و نمیتوانم این کاغذ لعنتی را درست نگه دارم با این حال دست خط ِ مرا از بری . . . پس ادامه میدهم . . . شاید رفتم بالا عوض تو بعد از سالها یک چیز داغ خوشمزه هم خوردم و میگذارم به حساب تو . . . به چه حقی برگشتی ؟ تو خوب میدانی که ما با هم قرار گذاشتیم . . . همه ی سنگفرش های این شهر مال من است . . . قرار بود روی یک وجب اش هم راه نروی . . . اما انگار که برگشته ای که توجه همه را به خودت جلب کنی . تو عاشق خودنمایی هستی . از تو متنفرم . ار تو صدبار که متنفرم . . . از تو صدهزار بار متنفرم که باز هم کم از کمتر است . . . تو یک . . . باید بروم بالا . . .موسیو ی فربه این جا با آن سبیل های سفید و شکم بزرگش توصیه میکند که ممکن است با این لباس نازکم در این هوا پس بی افتم . من سخت مریضم . . . اما اصلا به تو ربطی ندارد . موسیو میگوید بروم بالا . . . / الان بالا هستم . باد به پنجره ی کتابفروشی میخورد . کاش همان گوری که هستی و لابد چارطاق خوابیده ای بیدارت کند . . . همیشه مجبورم برای اینکه حرفم را به تو حالی کنم ، این همه کلمه خرج کنم ، بنویسم تا تو با آن عینک اَت . . با آن عینک ِ پیزوری اَت جمله هایم را بخوانی . تو حرف حالیت نمیشود . فکر کرده ای از زیر بته بیرون آمده ام و تو هم از دهان آسمان افتاده ای . من از تو بیزارم . . . . با این حال باید به تو بگویم اگر بیشتر از فردا . . . بیشتر از یک روز بعد از رسیدن این نامه در شهر من بمانی ، به راسپوتین اعلام میکنم ، جیک ثانیه جانت را از دماغت بکشد بیرون . میدانی که او کیست ؟ هی تو . . . جایت خالی . . .اگر کاغذم را بو کنی . . . بوی وانیل می آید . . . این بوی نوشیدنی ماست وقتی که تو جوان بودی و من خیلی جوان تر و می آمدیم این جا و با هم از این قهوه های وانیلی میزدیم توی رگ و تو مثلا از کتابت تعریف میکردی و من مثلا تَر محو ِ تعاریف تو میشدم و فکر میکردم که واقعا آسمان شکاف برداشته و تو افتاده ای وسط شانزه لیزه . خیر آقا . . . میبینی که شهر دست من است . . . هر جا بروی نام من است . . . بی خود برگشتی . . .  عارضم خدمت شما جناب ِ پنبه زن باشی ، از وقتی سرِ راسپوتین دعوایمان شد ، من بدجوری عاشقش شدم . اصلا انگار تو هر وقت به هرچیزِ بی خودی گیر بدهی من از آن بیخودی یک چیز با خودی میسازم . . . مثل این نوشیدنی که هیچ وقت طعمش را خودم دوست نداشتم فقط چون تو گیر دادی که این خیلی هم خوش مزه نیست ، از سر لج تا همین الان که دارم این نامه را مینویسم و این نوشیدنی هم دم قلم و کاغذم هست عاشقش شده ام . یک نوشیدنی هوس انگیز داغ با کارامل و وانیل و قهوه و دارچین و نمیدانم شیر و این چیزها که تو برایت اصلا مهم نبود اما چون آن روزها مُد بود و تو نویسنده شده بودی و نویسنده ها از این نوشیدنی کتابفروشی خوب میخوردند تو هم خوشت آمده بود به زور در حلقت کنی اما میگفتی همچین مالی هم نیست ، تا این را گفتی برای من عزیز شد . . . نمیدانی با چه لذتی دارم زیر نور این لامپا ، در این بالای کتابفروشی ، در این شب پر سوز و سرد و با چه عشقی میخورمش . . . فقط چون تو لج کردی . . . آن روزها هم بی خود و بی جهت به نجار ِ خانه ی رو به رویمان شک کردی . . . حتما یادت هست ؟ امیدوارم آنقدر پیر نشده باشی . . . همان نجاری که قدش نزدیک دو متر بود و تو میگفتی مثل نردبان است و مثل خلال دندان . . . همان نجاری که وقتی من دوست داشتم پابرهنه توی شهر نصف شب راه بروم . . . آمد و همراهی ام کرد و تو سرت توی آن کتاب های لعنتی ات بود . . . همان نجاری که وقتی میخواستم خودم را از دست تو توی رودخانه بی اندازم ، جلوتر از من خودش را توی رودخانه پرت کرد . . . هما نجاری که موهای پرپشتش مثل شیر بود و چشم هایش مثل تیله و دست های عضلانی اش توجهم را جلب میکرد و اصلا شبیه تو نبود . . . همان نجاری که قاب های نقاشی میساخت ، میز درست میکرد . آواز میخواند و ویالن سل میزد . تو از اینکه او اینقدر ماهر بود بیزار بودی . او دایم در حال حرکت بود و از من هم که دائم در حرکت بودم خوشش می آمد . . . باید چند چیز را اعتراف کنم . او و من . . . منظورم همان بدبختی ست که بهش گفتی - راسپوتین - بارها و بارها با هم تنها شدیم . . . توی شانزه لیزه بارها و بارها زیر باران خیس شدیم . . . با هم آواز خواندیم . . . از کنار مجسمه ها رد شدیم . سایه ی همدیگر را با دست روی دیوار میگرفتیم و با هم مست میشدیم . . . اما تو در آن لحظه ها کجا بودی ؟ با ما . . . بله . . . تعجب نکن . . . من همیشه در همه ی این شب ها که تو نوک قلمت را توی تخم چشمت میزدی تا در مورد نویسندگان گم نام و فیلم های کهنه مردم را مطلع سازی ، من در موردت با راسپوتین حرف میزدم . او و من همیشه کنار مجسمه ی برنزی لب رودخانه استراحت میکردیم و سیگار میکشیدیم . زیر نور چراغی که مجسمه را و ما را روشن میکرد . او از من میپرسید" چطور این مرد را دوست داری . او یک مجسمه است ." راست میگفت تو با یک آدم آهنی هیچ فرقی نداشتی اما من همیشه فکر میکردم که یک جوری به تو مدیونم . همیشه دلم برایت میسوخت . به خصوص بعد از آن شبی که با هم فیلم دیدیم و تو با عینک آفتابی ات نشسته بودی . دست به سینه . عین یک تندیس . . . نشسته بودی کنارِ من و انگار این من اصلا وجود ندارد . . . انگار تو هستی و فیلمی که روی دیوار دارد پخش میشود . تو من را دیوانه میکردی . . . شاید برای همین و از سر لج دوستت داشتم اما همیشه از سر لج بود . من از تو متنفر بودم . من از تو متنفر هستم و من از تو متنفر خواهم بود و خواهم ماند . تو با آن عینک آفتابی ات هرگز حاضر نشدی برای من چتر بالای سر م بگیری . . . یا هر وقت که اشربه به رگ و جان میزدم و دیوانه وار توی کوچه ها به آواز میزدم تو کنارم نبودی . . . من یک آوازه خوان درجه یک شده بودم که همه جا و توی همه ی بروشورهای تئاترها و اپراهای خیابان محبوبت شانزه لیزه اسمم را زده بودند اما تو اصلا توجه نمیکردی . . . تو عین یک بچه ای که مدرسه برود . . . سر ساعت بیدار میشدی . . . اصلا اهل هیجان نبودی . . . به نظرم تو شبیه خود کتاب بودی . . . شبیه خود کتاب هستی . . . کتاب خواهی شد آخر سر . . . از وقتی به حرف آمدم و گفتم . . . و غلط کردم و گفتم .  . گفتم که این مرد همسایه رو به رویی وقتی نجاری میکند صدای اره اش گوشم را نوازش میدهد تو لج کردی . . . من این جمله را گفتم تا تو من را نگاه کنی . . . کله ی کچلت را از روی کتاب برداری و برای یک لحظه هم که شده به من توجه کنی . . . که لب هره ی پنجره نشسته بودم و وانمود میکردم دارم به خانه ی رو به رو که البته چراغ اش خاموش بود نگاه میکنم و وانمود میکردم دارم به آن مردی که نجار بود و خوش تیپ هم بود توجه نشان میدهم . . . که به جای تو چند بار من را از کافه ها و از زیر دست و پا جمع کرده بود و خانه آورده بود و تو جای تشکر او را دم در شبیه یک ابژه ی کلاه به سر خاک بر سر دیده بودی . . . تو سرت را بالا نیاوردی . . . تو همان طور که داشتی با دستانت روی کاغذ از تاریخ سینمای قبل از تاریخ مینوشتی به من گفتی :" آن راسپوتین را خواهی کشت ." . . . خیلی ترسیدم . حتی یک ذره هم حسادت نکردی ... حتی با من دعوا هم نکردی . . . حتی یک نخ سیگار هم نکشیدی . . . حتی از آن شراب کوفتی نخوردی . . . حتی بلند نشدی گردنت را کج و ماوج کنی و یک چایی بخوری . . . تو مثل یک رباط نشسته بودی پشت میز چوبی خانه و زیر نور آباژور داشتی در مورد سانتی مترهای راش ها و فیلم ها مینوشتی . . . . من از تو متنفر بودم . . . حالا اسم مرد نجار را راسپوتین گذاشته بودی و من میترسیدم بی خود و بی جهت بروی و او را بکشی . . . از تو بر می آمد . . . تو قبلا هم آدم کشته بودی . . . از نوشتن این ها خسته ام . . . اما باید به تو بگویم نامه ای که اعتراف کرده بودی آدم کشته ای را هنوز دارم . . . توی جیب دامنم هر جا میروم . . . لب سکوی هرخانه ای مینشینم . . . در اتاق گریم که میروم . . .توی هر مهمانی که هستم ،  حوصله ام که سر میرود آن نامه را میخوانم . . . فکر میکنم . . . تنها حرفی که با من زده ای . . . در این نامه است . . . از بس خوانده ام حفظ شده ام . . . یک جورهایی از برم . . . "میس شانزه لیزه ی عاصی ! باید اعتراف کنم که من سالها پیش یک آدم کشته ام . یک آدم را با دست های خودم کشته ام . شاخه های دستهایش را بریده ام ، سر پر برگ اش را بریده ام ، از آن تنها ریشه ای مانده ، در خاک . بذری مانده در خاک . . . خاک را توی گلدان کرده ام با بذر اَش ، در شیشه ای گذاشتمش . . . در شیشه ای که نخشکد . . . که نمیرد . . . آن درخت تویی ، هرگز نمیری و هرگز زنده نشوی . . . پس در این عاصی بودن جان بده . . . من از هزار نجار تیغم برنده تر است . . . " بعد از اینکه این نامه را به من دادی حسابی خندیدی و من بار اولی بود که خنده ی تو را میدیدم . چشم هایت را نه . . . که همیشه زیر آن عینک دودی پنهان بود . . . لابد حالا که همسایه مان نجار از آب درآمده بود پکر شده بودی . . . فکر کرده بودی از آن نجار هم کمتری و میخواستی راست راستی سرش یک بلایی بیاوری . . . من همیشه از اینکه با یک تبر مثل راسکولنیکف جانم را بگیری یا جان اطرافیانم را میترسیدم . . . از آن به بعد همه اش غرق فیلم و نوشتن بودی تو با هر چه که دستت می آمد مینوشتی با دگمه با سوزن با دوربین . . . از وقتی از هم جدا شدیم و تو رفتی . . . به همه ی درخت های خیابان شانزه لیزه با دقت نگاه میکردم . . . اگر یک برگ هم ازشان کم میشد فکر میکردم کارتو بوده است . . . ما عهد کردیم که تو دیگر پایت را این جا نگذاری . . . حالا برگشته ای . . . همین امروز که این خبر را شنیدم . . . داشتم توی خیابان پابرهنه راه میرفتم . . . داشتم بادکنک میفروختم . . . از دور برج قد بلند شهر دیده میشد و کاسکه هایی که توی برف گیر کرده بودند و مردمی که توی باد ایستاده بودند و جلو نمیتوانستند بروند . . . همین خبر که به گوشم رسید و توی شهر مثل باد هرزه گرد رفت و توی گوش ها پیچید همه خوشحال بودند . . . شما برایشان سینما پارادیزو آورده بودی . . . اما من میترسیدم . . . بادکنک ها یک جایی از دستم رها شدند . . . رها که شدند توی باد و بوران مثل نقطه های قرمز متحرک ِ ول شده رفتند به هوا . . . قیقاج وار . . . روی درختی دیدم که نام من با دست خط تو حک شده است . . . مثل علامت خطر . . . مثل یک نشانه که بدهی که آمده ای و میخواهی دستهایم را و سرم را ببری . . . یا شاید دوباره برایت مهم نیست . . . اما من ترسیدم . . . آن قدر رو به روی آن درخت ایستادم که برف روی لباسهایم نشست و من را بردند یک جای گرم . . . همین نزدیک . . . توی همین کتابفروشی شبانه روزی . . . نزدیک همین شومینه که بارها به آتشش فحش داده ام . . . گرم شدم . . . ترسم آب شد . . . مثل بستنی . . . چون میدانستم که مرد نجار همه ی داس ها و ساتور ها را جمع کرده است و تنها ابزاری که داشتی همان مداد است . . . همان زغال . . . برای همین . . . با همان من را هرس میکردی . . . من همه ی نشانه ها را میگیرم . . . حالا برگرد . . . چون من همه چیز را فهمیده ام . . . الان باید بروم خانه . همان خانه ی زیر شیروانی . نامه را میدهم دست شاگرد کتابفروش برایت به هتل بیاورد . اگر تا فردا نروی . . . . با مرد نجار برایت تابوتی می آورم . . . تا تمام خودت را که کتابی ست جمع کنم و به موزه ببرم و برای همیشه به تماشا بگذارم . . . تو یک کتابی که من از خواندنش عصبی میشوم . . . چون همیشه لجم را در میاوری . . .همیشه جلوتری . . . صفحه هایت تمام نمیشود . . . من از خواندن این کتاب که صفحه ی آخر ندارد بی زارم . . . تو به درد موزه میخوری . . . نه این جا . . .نه این شهر . . . بله ، هرکتابی عفریت را ، راسپوتین را و حتی میس شانزه لیزه را خواهد کشت . . . /

برای (پ.ج)


 
comment نظرات ()