جزیره در کهکشان

 
انگشت ِ آز در چشم و چال اینستاگرام
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢۳
 

Instagram media rabbitnabokov - #🐇🕳 #rabbitnabokov

اندر احوالات ِ آز    !

میس شانزه لیزه جامه ای نو تَن بکرد ، سرتا پا ، پوششی لاستیکی ، بی هیچ منفذی ، روکشی کاملا چسبناک و امن با پوست ! بعد از این جامه تن کردن ، به لطف و سعی استادش جناب ِ اوستا همه فَن حریف باشی الدوله سوار صندلی مخصوص شد . صندلی شروع به حرکت کرد و میس شانزه لیزه را وارد دنیای هش ال هفتی کرد که بیشتر شبیه میدان ِ نبرد بود تا شهرِ نقاشی و حوض نقاشی و چه بدانیم از این شهر های مدینه ی فاضله ی پر از فلسفه ی تو را شعورمند کننده ، در میان ِ آماج ِ تیرهایی به نام ( لایک )  و ( آن لایک ) ، جان بر کف گرفت این میس شانزه لیزه و رفت توی خانه های در بازی که آدرس هایشان را روی دستش نوشته بود مثل تقلب های دوران کودکی ، از قضا مصادف شد با دیدن ِ دید زدن های دوستان و اصلا کسی نفهمید که مهمان وارد خانه شده است . پیش تر ها مهمان حبیب ِ خدا بود و حرمت و رحمت ِ سفره و نان و نمک ، بها و ارجی داشت ، این روزها تو بگو به لعنت یزید هم نمی ارزد . . . میس شانزه لیزه با پوششی که سر تا پایش را گرفته بود وارد خانه ی دوستان میشد و یادگاری قلبی بر دیوارشان میکشید و اگر خیلی میخواست میزبان را از الطاف خود سرشار کند یادداشتی روی در مینوشت که ( ما آمدیم نبودید ، رفتیم ) البت که این یادداشت به فراخور ِ انسانیت ِ آدم ها فرق داشت . . . زیر هر یادداشت امضایی کوبیده و مهر میشد که نام اش همانا همان میس شانزه لیزه بود ، به مروز در این فضا ، در امواج ِ تیر های نامرئی دوستت دارم ها و دوستت ندارم و متنفرم ها ، ملتفت شد اوضاع پس معرکه است و خیلی ها قافیه باخته اند و از اصل ریشه شان را مورچه خوار و مورچه و موریانه خورده است . . .در این اوضاع ِ تصادفی و هردنبیل ، متوجه شد که دانشمندان ِ دود چراغ خورده و اساتید اهل فن نصف شب ها چراغ خانه شان را روشن کرده و شروع میکنند به سر زدن به ابژه های عجیب . . . همانا این ابژه ها تنها - چیز- ی بود که در این دنیا وجود داشت انگار ! البته تنها چیز نبود میدیدی که همگی ، همه چیز را در یک چیز ، چیز میکنند و برسبیل تصادف هم نیست ، از برای شهوتی مهارنشدنی است ، توگویی هر فلسفه ای با همان سه حرف همان چ ی ز ، همان - - - همان - - - شروع و خاتمه میابد و از برای همین بود که استاد همه فن حریف باشی به او اکیدا توصیه کرده بود لباس ضد خطر بپوشد که مبادا باردارِ این دنیای بیمار شود . ذات ِ هستی تنها در اشکالی هویدا میشد که به امور ِ اولیه ختم میشد و لا غیر ، از حیوان و گل و بلبل و شعر و فقر و ثروت و امور دول خبری نبود از نگاه ها ، همه ی دوستان اهل ِ شنا بودند و مثل کوه سر جایشان ایستاده بودند و تیر ِ قلب خود را نثار مستهجن ترین ابژه ها میکردند و خود را فربه ، اینک میشد به جوابی برسی که کَلکِ الک کردن ِ مردها و زن ها هم کنده شده ، کم مانده دوربین های موبایل را در مستراح برده از اجابت مزاج خود نیز عکسی بگیرند و بر طاق دیوار شان بکوبانند . . آنچه در این حصار معنی نداشت ، یادداشت بود و نگاه و قلب . . . همین سه حرف -ق،ل،ب - . . . همین سه حرفی که جای خود را با آرامشی محسوس به سه حرف دیگر میدهد و از بس هنوز در دوره ی لیبیدو در مانده ایم و هنوز در معاشقه مشکل داریم که همه چیز را فراموش کرده ایم و به تصویرها سخت دل بسته ایم چون قلب ها را له کرده دوربین به دست شده ایم . میس شانزه لیزه از توی دنده اش ، چاقویی بیرون کشید و لاستیک دور خود را درید و چاک داد . وسط میدانگاه ی اینستاگرام شیپور به دست گرفت و مدام به این و آن گفت اغور به خیر ، ببخشید این من هستم ! سلام عرض شد . . . . هی گفت و گفت تا کسی نشنید . ای بسا این عدو ها شدند سبب خیر و میس شانزه لیزه پا روی اصوات ناموزون بگذاشت ، پا روی لب های پروتز شده و پلک های جذاب ِ آراسته شده با سایه ، یا نی تنه های آن چنانی . . .پا رویشان بگذاشت و رفت تا دُم ِ همه ی باورهایش را قیچی کند ، آنجا که اهمیت ِ یک اندیشه کمتر از تصویر یک پوشک است باید هاراگیری کرد . این روز افتادن ها محصول ِ توقع جامعه ی نخوابده است . . . جامعه ی بی عشقی که ، لذت را توی خانه نمیتواند در آغوش بکشد و دنبالش توی موبایل است . پس میس شانزه لیزه با قلمش که از ماتحتش بیرون آمده بود روی اسامی پر اهیمت ضربدری کشید و رفت . 

**  

پ.ن : بی ربط به نوشته :

وارد داروخانه شده ام ، سرگیجه دارم و مثل همیشه با دکترهای متشخص سلام علیک میکنم ، کلونازپام میخواهم ، نسخه ای که یکی از نسخه های طویلم هست ، قیمتش خوب دستم است . . .اصولا قیمت داروهای پام دار و زهرمارها را خوب میدانم . . . میگوید 5000 تومن ، روی بسته بارکدش خورده و قیمت زده 3000 تومن ، میپرسم ، دکتر داد میزند ، پولم را پرت میکند ، دارو را از دستم میگیرد و میگوید :" عشقم میکشه ندم بهت ." عشقم میکشد که بحث را ادامه دهم . :" چون بهتون گفتم چرا دو تومن کشیدید روش؟" . . دکتر چشم هایش را براغ میکند و صدا بند کرده میگوید :" نسخه نداری نمیخوام بدم . برو بیرون . " صدایم در نمیاید که با دکتر هم داد شوم میگویم :" اگه نسخه ندارم چرا دفعه های پیش دادی؟" . . . توی داروخانه شلوغ است و پسر ژیگولی کنارم ایستاده که قرص ضد حساسیتی میخواهد و تاکید دارد که خوا ب آور نباشد و سر و لباس جذابی دارد بوی ادکلونش توی مشامم رقته و شلوار بگی قورباغه ای اش را دوست دارم و موهای بلندش را و که مشکی است و چشم های سبزش را خوب رصد کرده ام اما بحث با دکتر اجازه نمیدهد تا به امور حساسیت پسر برسم . . . ادامه میدهم :" نسخه دارم الان می دم اما شما دوای منو برای این گرفتید که دارید دو هزار تومن روش میکشید " . . . نسخه را پیدا میکنم . . . دکتر میگوید :" با نسخه هم نمیدهم . . . " پسر قرص مخصوص ضد حساسیت اش را میگیرد و میرود و من با این دکتر پولدوست هنوز در حال بحث هستم . سر آخر دارویم را مییگیرم و بیرون میروم . همه ی اهالی از دست این دکتر گران فروش شاکی هستند . به پلیس زنگ میزنم . . . کمک میخواهم که در این موارد تخلف باید به کدام شماره زنگ زد . . . ایشان راهنمایی میکنند که بخاطر دو هزار تومن که مامور نمیاید . . . بنده اظهار میکنم اگر این صدا را برای یک شبکه ی خاک بر سری بفرستم خجالت نمیکشید ؟ دو هزار تو من برای شما پول نیست برای من هست . . . همان موقع میفرمایند بگویید کجایید تا بیاییم و دهن داروخانه را سرویس کرده و دکتر را جر بدهیم . . . البته نه به این شکل که من گفتم . . . مسئله این است . . .همان قدر راحت از تخلف های مالی میگذریم که از تخلف های نگاه به ابژه های کثیف . . . برای همین قلب های ما جای خود را به حفره هایی داده که مکانیکی تنها میزند و نمیتپد . 


 
comment نظرات ()
 
 
مهرگیاه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۸
 

میس شانزه لیزه ، توی دکان ِ عطاری نشسته بود . نشسته بود روی صندلی راکینگ چیر . صندلی راکینگ چیر تکان میخورد و مثل ِ ننو عقب و جلو میرفت . میرفت که چشم هایش هَم برود ، که بخوابد ، عطار پرسید :" هی ! زن ! بیدار باش و هوشیار ! هنوز وقتش نیست . " خاکسترِ سیگار از لای انگشتان ِ دست ِ میس شانزه لیزه ریخت روی زمین . روی زمین پُر بود از کیسه گونی های برگ های شفا دهنده . شفا دهنده که آن بیرون بود . هر چه بیرون بود ، در درون رخنه کرده ، زخم شده بود و ناسور . سور در خیال بود که بی وقفه جولان میداد با صدای دنبک و طبل یک جور ِ ناجور ، یک جور ِ خوب ، مثل زخمی که بخواهی بخراشیش ، با زخم الک دولک بازی کنی ، رسوایش کنی ، بخارانیش و حیرانش کنی ، از دردش خود را خوش و ناخوش کنی ، صدا بود و سور و سات ِ ریسه ریسه خنده ، بر باد دست داده هر هر و کِر کِر ببرد برساند به گوش ِ هر آنکس که بود چشم اش شور . شور ، عشق بود و شیرین عشق ، شور ، مزه بود  به شراب و شیرین ، کنارِ بساطِ تریاک ، کاک بود و باقلوا ، هوا ؛ نسیم ِ بهاری بود و بهار ، تنِ رها در آغوش ِ مستر غول ! غول ، دست و پایی داشت و شاخی میان ِ پیشانی و چینی بین ِ دو ابرو و فِری در حلقه مو و غوزی بر بینی و خالی در سفیدی چشم و مژگانی پر پشت و چشمانی به رنگ ِ یشم ، بازوانی چند تکه و عضلانی ، کمری چون کمر ِ آفتاب ، قد و بالایی رعنا ، بگو برود کنار رستم تا باد بیاید ان شالا ! که ناگاه گفت عطار :" ای میس شانزه لیزه ، برپا " برپا شد زن . از آغوش غول بیرون آمد . پا برهنه چون همیشه . چون همیشه با موهای افشان و لباسی چروک و چشمانی تیز و خمار ، عار نبود ، راستی گفتارش به نیش ِ کنایه که دروغ را فریبی میدید حیله ی زنانه . عطار بگفت :" تو که هستی ؟" میس شانزه لیزه مسخ شده بود . مسخ شده ، راه افتاد و دو دست را جلو گرفت و راه را از سر و بگفت :" من هیچ هستم . من هیچ ." عطار بخندید و سر بخاراند و کراواتش را شل بکرد . در های شیشه ای عطاری را ببست و کرکره پایین بداد . از میان برگ و عطر و ریحان بگذشت ، از میان گونی های کوچک روی زمین بگذشت و دستش را به شانه ی میس  شانزه لیزه زد و او را سمت خود برگرداند . میس برگشت . برگشت پلکش ، پلکش رفته بود در خواب ِ هزار افسان ، باز کرد چشمانش را و از چشمانش دو تیر ِ آتش نشاند بر قلب ِ عطار و او را تا ابد سوزاند . سوزاند نه اینکه سوخت خیر . خیر یعنی کشتش ، به تیر غیب و انرژی و این حدیث های مجهول . مرد بیفتاد . افتادن همانا و التماس و زاری همان . . . عطار بگفت :" تو را صد قطره از عصاره ی فلان بدادم و از شیره ی بهمان چطور است که هنوز زنده ای ؟" میس شانزه لیزه نشست روی زمین . بخندید . . . روی زمین نشست . . زمین ِ پر از چرک ، چرک ِ صد خاطره ی آزارنده ی هزار دختر ِ شهر . . . دختران شهر از عطار پیر بودند دلگیر ، میس شانزه لیزه نشست روی زمین و شد خم . . .خمره ی شراب را کردخَم روی عطار پیر و بگفت :" ای پیرِ ریغماسی ، عنان در سوگند ببند تا ابد ، تا همیشه که دست ِ عطرآگین ات بر مونث نرود به خطا ، بر نگاهی و بر صدایی و بر سئوالی ؟ شدی حالی یا دوباره بگویمت ؟ "  عطار که چشمش میسوخت و دلش و تنش را صابون زده بود به خیال و شده بود بی حال و زمین میخایید و خیال قبا بسته بر چیرگی اش بر میس را در سراب میدید  بگفت :" ایدون که نیش میزنی ای زن مرا خوش تر است . . . بزن . . .من همینم . . همین هیز ِ ناپرهیز . . . " و بزد زیر خنده . میس شانزه لیزه لباس برکند و زیر لباسی ها را ایضا و زد زیر خنده ، لامپا ترکید و هزار پشه از دل ِ پوچش بریختند توی فضا و ویز ویز کنان چرخ میزدند در میدان ِ عطاری ، میس شانزه لیزه روی تن عطار ، خم بشد . استخوان هایش را ، از راه راه و دنده دنده به دست ِ چرک و چروک عطار بداد و لب های داغ اش را بر پوست ِ چَغَر پیر مرد بگذاشت و نیش دندان فرو بکرد بر جان ِ او . گوشتش را بکند و شروع کرد با مگس ها تن ِ عطارِ مشک بود و عنبر اندام را جویدن . . . تو گویی این عطر و رایحه در رگ و پی ، پی در پی در استخوان و خون آن رخنه کرده بود . بود آنچه در دهان میس شانزه لیزه ، انتقامی از عطاری که کرده بود هزار زن و دختر را معطل ِ شفای گیاهی به نام ِ مهرگیاه ، گیاه نگو ، راه ِ ارتباط ِ این پیر با هزار آرزوی زنان در دل و راز آنان در ذهن . . . عطار همه اش را مینوشت و صبح ها با هزار کاغذ کاهی به انتشارات ِ خیابان شانزه لیزه که شهره ی خاص و عام بود میرفت و میداد نوشته ها را و در ستونی میکرد چاپ و با اسم ِ نویسنده موسیودست قیچی ، میکرد چاپ ، او عطار نبود ، نبود آنچه میجوید میس شانزه لیزه ، که یک تَن نبود ، به ساعت هر تن ، روان میکرد بدل ؛ او چند نفر بود در این کالبد . نویسنده ای جاه طلب ، عصرها میشد طبیب و میرفت مطب ! جای طبابت شیره ی خلق الناس را میدوشید ، غروب ها می شد شیر فروش و میرفت بقالی و سر آخر شب ها میشد عطار و میکرد عطاری و این بود که کار و بارش گرفته بود و به قول معروف پیازش کونه کرده کار و کاسبی خوبی داشت و همه اش را از راز مردم داشت . داشت را باید کاشت تا کسی نکند اینگونه برداشت . میس شانزه لیزه لباس بپوشید و مگس ها همه بر شانه هایش بچسبیدند ، یک پیاله آب شنگولی بالا رفت و رفت بیرون و زد به دل شب و هنوز داشت زبان ِ مرد را میجوید و مزه مزه میکرد . . . مگس ها بال زدند و وز وز کنان تن سست میس شانزه لیزه را بلند کردند و رفتند هوا . . . میس شانزه لیزه نه استخوانی گذاشت بر جا و نه ناخن و رگ و جانی هر چه بود خورد و روح را کرد توی چاه . درب چاه را ببست . بسته شدن ، همانا فریاد عطار چند کاره همان . . . امان، رنج ِ هزار حسرت باشد در دهان و نرود بیرون حتی با آنکه بگفت :" مرو ، با من بمان ." 


 
comment نظرات ()