جزیره در کهکشان

 
ایستاده همچون سرو خواهم مُرد !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٧
 

میس شانزه لیزه ،پوستین ِ شُتُرکُش را پوشیده بود . پوستین ِ شترکُش بوی روده و خون و رگ میداد ، اما گَرم بود . در آن هوای تازه نَفسِ بهاری ، که سرش سردی میکرد و تهش باران میزد ، پوستین ، خوب گرم بود . اصلا  پوشیدن لباس ِ مردی که دوستش داری ، همیشه حالِ خوشی دارد ، انگار همه ی امواج و طپش های آن مرد ، در لباس باقی مانده و تکان نخورده و تو میتوانی با پوشیدن ِ همان لباس با آن مرد هم طیف شوی . حالا . . . میس شانزه لیزه ، پوستین ِ شتر کش را پوشیده بود و روی پُل ایستاده بود و به امواج نگاه میکرد . امواج برایش ناآشنا بودند ، امواج ، انعکاس ِ آفتاب را روی تنشان مثل جلدی براق میپیچاندند و دوباره سر خم میکردند توی آب . میس شانزه لیزه ، حس میکرد ، حالِ خوب ، یعنی همین دَم و بازدمی که در این لحظه ی اینک دارد . که بوی موج های ماهی خورده را تا کف ِ شُش هایت بشنوی . . . که با چشمانت بوی خون و روده ی پوستین را ببینی و با گوشهایت ، چشمان ِ پرُ حرف ِ قصاب را بشنوی و با پوست ِ بدن اَت به همه ی هستی نگاه کنی . مثل یک باغبان که بذر میکارد . انتظار میکشد و به خاک اعتماد دارد . میس شانزه لیزه روی پل ایستاده بود و از سرما سردش نبود ، دلش خوش شده بود به پوستینی که قصاب بهش داده بود که جز مسرت خاطر ، خاطره ای برایش نگذاشت . میگویم نگذاشت . . . چون قصاب نه گذاشت و نه برداشت و رفت . حالا میس شانزه لیزه ، که تازه یاد گرفته بود به پشت سرش نگاه نکند ، رو به دریا ، به افق خیره شده بود و صدای ماهی ها را میشنید که از گنجشک ها میگفتند و از رازِ لانه . . . از آشیانه میگفتند . میس شانزه لیزه فکر کرد هر وقت که برگردد سنگ میشود اما مگر همین اینک مجسمه ای نشده بود جاودانه روی پلی که همه از راست به چپ و از چپ به راست با خاطره هایشان میرفتند و می آمدند . از کنارش میگذشتند . حالا فرق چیست بین ِ مجسمه و یک روح . روحی که به زنجیر کشیده شده و روی پل یخ زده است . حالا زندگی فرق میکند . حالا یعنی همین ساعت یک بامداد به وقت ِ تهران نه تفلیس و ارمنستان و فرانسه . حالا یعنی همین لحظه ای که بوی کندر گیجم میکند و میس شانزه لیزه را شال و کلاه میکنم تا راهش را برود و نایستد . . . حالا یعنی اینک که بوی قهوه را رها میکنم و فقط به حرکت انگشت هایم می اندیشم . اندیشه ، نه اطواری از سر بازی . . . زمین گیر ِ خودتعریفی نمیشوم ، شاید این بار من باید میس شانزه لیزه را دریابم . از کنار دریا و از روی پل برش میدارم . تقویم را ورق میزنم تا ببینم روی چه روز و تاریخی میتوانم بگذارمش که پشیمان نشوم . شاید برای همیشه بیاندازمش در آتش چهارشنبه سوری . که هم در نور ِ آتشش بدرخشد و هم در آن بسوزد و خاکستر شود و همه ی آه هایش را آتش با خودش ببرد . تقویم را که ورق میزنم میبینم یک جایی نوشته ام ،  رقصِ خون  ،  دستم را زیر چانه ستون میکنم و فکر میکنم این یعنی چه ؟ یادم می آید که مرد ِ قصاب به میس شانزه لیزه گفته بود :" باید خودت رو دوست داشته باشی تا آدم های درست و خوب دور و برت جمع شن ، باید ورزش کنی و . . ." اما این ربطی به ورزش نداشت ، فکر میکنم گاهی از سر تنبلی و سستی ، روزهای ورزش را لوله میکنم توی سیگار و دود میکنم و به جایش یک دور ، دور ِ خودم میچرخم ، مثل اینکه اسفند را دور خودم بچرخانم . . . دو رقص اسفند را دور خودم ببینم . . . اما این روز چه معنیی داشت ؟ میس شانزه لیزه را کنار لیوان نسکافه ام میگذارم و اخم هایم را تخم میکنم . زنی از اتاقی در یکی از خانه ها سرفه ای میکند که همه ی حواسم پرت میشود . انگار از بدنش یک هیولا میخواد بیرون بپرد و نمیتواند . . . همه ی داستانم به هم ریخت . . .اما همین جا بود که به رقص خون برمیگردم و یادم می آید که آن روز چه روزی بود . روزی بود که برای ترمیم ِ زخم هایم ، که چرکی شده بودند و خون ازشان همین طور بیرون میزد و مثل رود جاری بود ، مصمم شدم در آن ِ درد کشیدن ، رقصیدن را آغاز کنم تا با این کار سپری شوم برای غم هایم . غم هایم را چه کسی به من داده بود ؟ خدا ؟ سرنوشت ؟ پیشانی نوشت ؟ خودم ؟ دوستم ؟ عاشقم ؟ معشوقم ؟ خواهرم ؟ برادرم ؟ پدرم یا مادرم ؟ نمیدانم اما هرچه بود ، بدجوری سنگین بود . . . حالا به دنبال هر سئوالی میروم نه از نیچه و نه از مارکوزه و نه از بارت و هگل نتیجه میگیرم نه از اسکاول شین و نه از کاترین پاندر و لوئیز هی . . . حالا خودم هستم و خودم . من و صدای جرثقیل هایی که در دومتری های کنار گوشم میخواهند برج بفروشند و دست از سر خیابان ها برنمیدارند و من روزی را به خاطر میآورم که زخم ها سر باز کرده بودند و من وزنم را انداختم روی استخوان های دستم و بلند شدم و شروع کردم به رقاصی روی خونِ تنم . همینک که این بلاگ را مینویسم ، گریه میکنم و میس شانزه لیزه خودش را توی لیوان نسکافه ام می اندازد تا من بفهمم که او را یادم رفته است . اشک هایم را پاک میکنم و سیگار خاموشم را همچنان میجوم و روشن نمیکنم . میس شانزه لیزه را با بوی قهوه میبرم توی رخت خوابی امن . برایش کلی ستاره روی سقف میچینم و یک کسی را کنار دستش میگذارم که خیلی دوستش داشته باشد . میس شانزه لیزه را خواب میکنم . منتها این بار بهش قرص نمیدهم . او آنقدر خسته ی کار و خنده است که خوابیده . من اینک میخندم از شادی ا و . . . باورم نمیشود . توی دل میس شانزه لیزه این دیالوگ ها را میگذارم . . . :" فک میکنم خدا دستش رو پایین آورد و ابرهای خاکستری رو از دورم کشید کنار و یه آفتاب ِ واقعی رو نشونم داد و گفت ببین همه ی بدی ها و روزهای سختت تموم شد ، اینم از روزهای خوبت ." فردا میس شانزه لیزه باید سر میز ِ صبحانه در بالای کوه ، این را به مرد اَش بگوید . میگوید . مرد میخندند . توی چشم های مرد هزار ماهیچه ی کهربایی در هم گره خورده و میس شانزه لیزه خودش را دو تا میبیند در صورت مرد . هوا خوب است و مرد قصاب که میبیند میس شانزه لیزه هنوز سردش است لباس سلاخی اش را در میاورد و روی دوش او می اندازد . مرد قصاب انقدر حرف های خوب به میس شانزه لیزه زده است که گوش های میس درد میکند . باورش نمیشود این همه رفته است عُمر و او این همه نشنیده است . با مرد قصاب که دکانش را بسته است و چاقوی تیزش را مثل پاکت سیگار همیشه همراه دارد میروند روی پُل تا به امواج نگاه کنند . مرد قصاب که میخواهد از شر همه ی وظیفه ای که من نویسنده بهش محول کرده ام فرار کند ، افکار شومی به کله اش خطور میکند . او میخواهد انگشت حلقه ی میس شانزه لیزه را ببرد تا میس شانزه لیزه بداند که اصلا انگشتی ندارد که مرد در آن بخواهد حلقه ی ازدواج بیاندازد . برای همین همین طور که میس شانزه لیزه به زندگی جاری و صدای مرغ های ماهی خوار گوش میدهد مرد چاقویش را لبه ی پل تیز میکند . . . من در این جا مرد قصاب را برمیدارم و میگذارمش توی دستشویی خانه شان و در را به رویش میبندم تا تنبیه شود و میس شانزه لیزه را سوار تاکسی میکنم تا برای خودش هرکجا که دوست دارد برود و به درخت ها ی پر از گل نگاه کند . . . اصلا پنجره را بکشد پایین و سرش را بیرون بیاورد و جیغ بزند . . . و بگوید که چه حسی دارد . . . میس شانزه لیزه پنجره را پایین میکشد و بی هیچ خجالتی سرش را بیرون می آورد و روی پل ِ نم زده از باران داد میزند که دوستت دارم . . . دوستت دارم . . . راننده تاکسی ، میخندد و فکر میکند چه زن خُل و خوبی . راننده همان مرد قصاب است . میخواهم مرد قصاب از توی دستشویی که حبسش کرده ام از چشمان دیگران میس شانزه لیزه را ببیند . . . .ببیند تا بفهمد که کم کور نیست . . . چاقوی قصاب را میگذارم لبه ی کاسه ی دستشویی و با مداد توی سر مرد قصاب میزنم که آدم شود و فکر سلاخی میس شانزه لیزه را ازسرش بیرون کند . بیرون میکند . دوستش دارد . صبح قبل از صبحانه برای میس کلی گل های رنگی خریده و او را کلی خوشحال کرده . . . با خودش کنار نمی آید و . . . میداند که دارد از دهانش حرف های خوب بیرون میرود . . . برای همین از سلاخ بودنش بی خبر است . . . نمیداند چطور میتواند گفتار نیک داشته باشد و هر شب به فکر کشتن دیگران به خواب برود . . . مبادا که یک شب این دیگران خود میس قصه ی من بشود . روی دست و پای مرد زخم میگذارم و او را مینشانم روی دستشویی فرنگی . میس شانزه لیزه با بتادین می آید و جای زخم های او را که بخیه های سیاه و زخمتی بسته اند پاک میکند . میبوسدشان و رویشان را با باند میبندد . پانسمانی شایسته ی یک بانوی خدمت کرده در زمینه ی پرستاری درجه یک . . . میس شانزه لیزه . . . که انقدر غرق پانسمان زخم های مرد بود از چاقوی بزرگ دم کاسه ی دستشویی غافل شد و حتی یادش رفت بپرسد که این چاقو این جا چه کار میکند . . . نپرسید . با وزنی بی غم ، سبک ، رفت و یک نخ سیگار کشیدن و موهای قرمزش را دست باد سپرد . منتظر شد تا مرد صدایش کند و کمی لوس اش کند . اما من ِ نویسنده زورم به این مرد قصاب نمیرسد . او مدام جلوی آیینه به موهای سفیدش نگاه میکند و از اینکه پیر شده است و زخم های کوچکی روی تنش گذاشته ام عصبانی اسنت . آن سوی قصه میس شانزه لیزه که فکر میکند خدا چقدر مهربان است که آفتاب را به او نسان داده و بارش باران را . . . شکر میکند . . . اینکه تازه بوی باران و نور آفتاب را حس میکند . . . در افکار خودش غلت میخورد . فراموش میکند که زخم های خودش هم روزی عفونی شده بودند . . . همین چند روز پیش . . . فراموش میکند که همین مرد قصاب ، نخ بخیه به دست گرفته بود و زخم ها را بسته بود . . . حالا . . .در این لحظه که میس شانزه لیزه با لباس خواب قرمزش روی دسته ی کاناپه ی چرمی نشسته است و سرش را به طرف پنجره گرفته است و سیگار ش را دود میکند و دود را بیرون میفرستد ، مرد ترسوی قصه ی من ، با چاقوی سلاخی اش می آید و همه ی بخیه های میس شانزه لیزه را باز میکند . سیگار از دست میس می افتد و خون همه ی خاطره ی آن روز را پاک میکند . من مانده ام و این قصه ی نامرد . این سیرت ِ بیچیز ، این حرف های ناچیز . . . این وراجی هایی که مثل چراغ خاموش میمانند و هیچ برقی روشنشان نمیکند . حالا زخم های میس شانزه لیزه توسط همان کسی که بخیه خورده بود باز میشود . . . میس شانزه لیزه به این فکر میکند که روزی خودش پرستاری زخم های مرد را میکرد و این انصاف نیست . . . حالا باید چه کار کند جز اینکه در این حمله ی عصبی بلند شود و روی خون ِ تن خود برقصد . . . تا ایستاده مثل سرو بمیرد . 

حال من مانده ام و این داستان ممهد . از این نظر که هم زیباست و هم نازیبا . هم واقعی هست و هم زشت و نه زشت خوب است و نه زیبایی . . . همیشه چیزی پشت این صفت ها نفس میکشد که آن ها را بی صفت میکند . زیبایی زیر پوستش پر از غم است و زشتی زیر پوستش پر از زندگی . . . نه زیبایی خواهان این همه افراط بود و نه زشتی . . . حالا این وسط یک چیز میماند ، پوستینی که بوی خون و روده میدهد و استخوان هایی که تا مغزشان ، یک چیز میخواهند ، آن هم اعتماد است ، اعتماد نه شنیدن و دیدن وراجی . آن روزی که قصاب و قاتل و دزد و روانی و دروغگو ، زشت شمرده شدند کسی نمیدانست که خانواده ای نابه سامان ، ریشه های این بیچارگان را پوسانده بود . آن روز که زیبایی روی فرش قرمز و در خانه های لوکس و پشت ویترین و توی خیابان چشم ها را به خود میگرفت کسی نمیدانست که چقدر این همه دیده شدن سخت است به خصوص وقتی زیر جلدت پر از تعفن است . . . هیچ جا اعتمادی نیست . بهترین ، همان نانوایی است و تنور ، صداقت همان نانی است که با دست پخته میشود ، پیش رویت . میرود توی تنور . شاطری که میخندند و روی صورتش آتش سایه می اندازد ، و نانی که بیرون می آورد و از داغی نمیتوانی بهش دست بزنی . بفرما   این هم نان . . . و این هم شرابی برای شعر شبت . . . در هر دو زهر ریخته ام تا بعد از خودنشان نصفه بمیری . اعتماد به نویسنده هم خطاست . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
هرگز فراموشم نکن NEVER FORGET ME
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٩
 

 

به بهانه ی نمایش ى ویدئوهای سمیرا اسکندرفر

این نمایش ها که شامل ِ سه ویدئو ( من برگشتم خونه ، توی یک اتاق ، جهزیه ای برای ماهرو ) همراه ِ عکس های سیاه - سفید فیلم بلند ِ  روت کانال از سمیرا است در نگارخانه ی شماره ی 6 تا 25 اردی بهشت از ساعت 5 تا 9 شب ، رویش به روی مخاطب باز است . روزِ افتتاحیه است و من با حالتی از کیف و سرخوشی از دیدن ِ عکس های فیلمی که در آن حضور داشتم و دیدن ِ دوباره ی فیلم ِ مستند ِ بهاره ( توی یک اتاق ) که بنا به این شخصیت ، نقشش را  در روت کانال بازی کردم  به گالری میروم . بروشور را دست میگیرم و نوشته ای که سمیرا نوشته را میخوانم . قبل تز آن را روی صفحه ی دیگری از خودش در دنیای مجازی خوانده بودم . به فکر میروم . او این طور نوشته : "  مگر میشود فراموش شدن را دوست داشت ؟ ما آدم ها دوست داریم جایی ، گوشه کناری باقی بمانیم ، حتی وقتی دیگر نیستیم . آدم ها می آیند و میروند . از کنار هم میگذریم . بعضی آدم ها را نمیتوانی فراموش کنی . بعضی آدم ها را هرگز نمیتوانی فراموش کنی . بعضی آدم ها فقط نگاهت میکنند و رد میشوند . گاهی حتی نگاهی رد و بدل نشده . . . تو تنهایی نگاهشان کرده ای . زندگی و مرگشان را . بدون آنکه باخبر شده باشند . زمان میگذر و تو میفهمی که هیچ وقت فراموششان نخواهی کرد . . .هیچ وقت . . و آنها هیچ گاه از این حس باخبر نمیشوند . توی سرت باقی می مانند . زمان میگذرد . کم رنگ نمیشوند . تکه ای میشوند توی سرت و تو احساس میکنی که باید  باید آن تکه ی توی سرت را توی بشقاب بگذاری . بشقاب را بگذاری روی میز پذیرایی . بگذاری جایی جلوی دید آدم های دیگر تا تماشا کنند که آنها را ( هرگز فراموش نکرده ای ) . 

پیش از دیدن ِ ویدئو ها به این فکر میکنم که چقدر این جملات درست است . پیش از فکر کردن ، برای خودم قانون هایی از روی کتاب هایی که میخواهند نسخه های کاملی از آدم ها ارائه دهند دارم . اینکه چگونه باید در افراط و تفریط و در حرکت و پاتیناژ روی خط باریک ذهن و رویا حرکت کرد . اینکه چقدر باید قطره چکانی حس هایت را در روزمره به کار ببری و خودت را سرپوش بگذاری تا خود خویشتن ات سالم تر باشد را مرور میکنم . در این مرور گیج میخورم . نمیفهمم . . . حرف های لوئیز هی ، حرف های کارلوس کاستاندا و پینکلااستس و دن خوان و کویلو و همین طور دن میگوئل روئیز و مورتی همه و همه توی سرم چرخ میزند . فکر میکنم که چقدر علم روان شناسی با فلسفه فرق دارد . چقدر بارت و نیچه و دکارت و . . . در مورد تعقل و حس و حواس سخنان ِ دیگری دارند و روان شناسان چقدر در رابطه با بهداشت سلامت کتاب نوشته اند ؟ کدام دسته درست میگویند . . . نمیدانم . . . در این شک و یقین به دختری روی پرده نگاه میکنم که پاهایش را بریده اند و او دارد آرایش میشود و روی تشکی نشسته و میرقصد . دختری که نقشش را خودم بازی کرده بودم . . . دختری که شرایط را تاب نیاورد و خودش را کشت . به مرگ فکر میکنم . به همین که مثل سایه دم دست همه است . به همین ( همه ) فکر میکنم که از مرگ نمیترسند . به همین همه ای که دوست دارند هزار سال زندگی کنند و روی شن ها دراز بکشند و در آسمان هواپیماها را و ستاره ها را بشمرند آنقدر که نفهمند کی در خواب مردند . به کسانی فکر میکنم که ذره در ذره . . . کوچک کوچک تنشان را مرض میخورد و در مرگ هستند و فکر میکنند که زنده هستند . به این که من چطور خواهم مرد ؟ چقدر به مردن فکر میکنم ؟ هر روز . . . تقریبا هر لحظه . . . به اینکه چقدر دوست دارم بمیرم . . . به این همه فکر میکنم . موهایم را شرابی و قرمز کرده ام ، موهایم خرگوشی شده ، هورمون هایم سر و صدایشان در آمده ، میدانم که حالم خوب نیست . توی خیابان با خودم حرف میزنم و مردم نگاهم میکنند ، اما با این حال با دوستانم قرار میگذارم که به گالری بروم و بخندم و محال است که کسی بفهد توی دل من چه میگذرد . به این فکر میکنم که شاید فراموش شده ام . تقریبا هر روز به این ( فراموش شدن ) فکر میکنم . یاد ِ قاب هایی می افتم که توی منزل داریم و من مدت هاست که عکس هایم را از تویش در آورده ام تا این ( فراموش شدن ) را به صورت بصری به همه اعلام کنم . اما این ( همه ) کیستند ؟ چقدر مهم است ؟ بودن یا نبودن مسئله واقعا این است ؟ اما بودن ِ من برای خودم همان قدر اهمیت دارد که برای دیگری ؟ دیگری کیست ؟ فکر میکنم که یک جایی در درد و تنهایی مثل یک حیوان زخمی جان خواهم داد اما شعار میدهم که ایستاده همچون سرو خواهم مرد . من دروغ میگویم . فراموش شده ام و باید اعتراف کنم که از این فراموش شدن میترسم . من میخواهم استمرار داشته باشم اما کجا ؟ ممکن است به دلیل بعضی موقعیت ها که برای خودمان ایجاد میکنیم احساس لذت کنیم یا به علت بعضی موفقیت ها اما به محض دور شدن از آنها خلا میماند . خلاء یعنی خودم . تنهایی و بی کسی ، درد دارد و این درد باعث میشود فرار کنیم ، به سمت ِ شرکت های لوکس و شغل های آنچنانی ، فرار کنیم به سمت نوشتن ِ بی وقفه ، به سمت ِ خرید های فراوان ، به سمت الکل و مواد ، به سمت ِ مشغولیت های بی جا ، حتی ورزش . . و من پناه میبرم به تخیل . در تخیل کسی نیست که من را مقصر بداند . شاید هم باشد و من را قصاص کند . اما مهم این است که من در تخیل ها . . به رویا و به مرگ نزدیک ترم و در این میانه لنگ در هوا نیستم . دوست دارم یگانه بشوم و از تنهایی بگریزم . میخواهم از این تنهایی عبور کنم و به جهنم که فراموش میشوم . شاید خیلی از ما آدم ها وانمود کنیم که با خواندن کتاب ها و مرور خودمان در پیش روان کاو ها و دریافت تجربه به یک تکاملی رسیده ایم اما حقیقت این است که ما در بی کسی و تنهایی و در خلاء بی معنی هستیم . در این حالت انزوا ، مجرد هستیم و بی معنی . مثل یک گیاه روی یک کره ی آبی یا خاکی که از یاد هزار ستاره و سیاره میگذرد . اما دیگران که کنار ما هستند چقدر راستگو و صادقند . کسی صدای قلب دیگری را میشنود ؟ کلمات چقدر مهم هستند حتی وقتی که از راه نشانه ها وارد شوند . من میخواهم چاقو بردارم و خوب تیزش کنم و ثانیه های ( اینک ) ام را بکشم تا بعدا ، گذشته ای نماند که روی دوشم سنگینی کند . نمیخواهم خاطره ها حسرت یا اندوهی برایم بگذارد . نمیخواهم مقایسه بشوم . میخواهم لذت ببرم . اما هستی از من گرفته شده است . بله من موهایم را خرگوشی کرده ام و شال قرمزم را دور سرم پیچیده ام و با ابروهای قرمزم توی گالری دارم سیگار میکشم و عکس میگیرم اما من فراموش شده ام و اینک دارم برای جزیره ام مینویسم . در تنهایی مطلق با هزار فکر و خیال . . . به دست هایی که روی شانه ام نیستند . به زن هایی که پیش از من روی صندلی نشسته اند . به سلول هایی که به قول سمیرا توی بشقاب هم که بگذاری و روی میز باشند ، کسی نمیبیند و حتی نگاهشان نمیکند . اصلا با چنگال میزنند میز چوبی را خراش میدهند اما بشقاب را نمیبینند . شاید که من یک روحم . همان قدر وجودم در هستی بی اهمیت است که نبودن ِ یک میکروب .  (منوچهر ) میرود ، می آید ، میرقصد ، زنده است ، میمیرد . میرود توی خاک . به همین سادگی و به همین دردناکی . زندگی چقدر کوتاه است . به خودم فکر میکنم . من چقدر زندگی کرده ام ؟ چرا مهم هست که دارم این جا مینویسم ؟ چرا میخواهم که خوانده شوم ؟ من کیستم ؟ ماهرو کیست ؟ دختر زیبا رویی که عروسی میکند و روی فرشی میرقصد . . .او میخواهد بچه دار شود و زندگی اش ادامه دارد . . . مثل سریال ها . . . من میخواهم ادامه دار شوم ؟ . . دوست دارم ادامه داشته باشم . . . منتها به شکلی مسمر ثمر . . . به شکلی اثر کننده بر جهان اطرافم . . . همچون یک نیروی آهنین . . . میخواهم در این لحظه منجند شوم و فرو نریزم . میخواهم بهترین نویسنده ی ایران باشم . میخواهم بهترین جملات را بنویسم . میخواهم به همین اندازه بهترین ذهن را داشته باشم و قصه هایی در سرم رشد کند که در سر هیچ کسی نیست . اما وقتی قرار است همه ی ما برویم توی قبر و مهم نیست که در آینده چه کسی چه میگوید چرا باید زنده بود ؟ اصلا قضاوت تاریخ چقدر اهمیت دارد . یک جا میس شانزه لیزه با تقابی خندان ، دلی گریان و سخت دلتنگ ، دارد عکس سلفی میگیرد و یک جا خودش را توی لوله ی جارو برقی کرده تا خفه شود و لای پرز ها و موهای سرش خفه شود . فیلم ها را در گالری دیده ام . میروم و به عکس های فیلم روت کانال نگاه میکنم . خودم را میبینم که پا ندارم و روی یک کاناپه دارم حرف میزنم . من چقدر میترسم ؟ من میترسم . حقیقت این است که من خیلی ترس دارم . از فراموش شدن . ترس از تنهایی و پذیرفته نشدن . ترس از اینکه در لحظه های دیگری سهمی ندارم و ثانیه های بی اعتبار ِ دیگری همراه ِ فکر ِ من نمیسوزد . به خودخواهی جهان فکر میکنم . فکرم را میچرخانم روی دختری که نشسته است رو به سوسکی به اندازه ی یک متر و دارد سیگار میکشد . برمیگردم توی بالکن . روی گلدان ها آفتاب افتاده است . صدای فواره می آید . شاید این زندگی است که دارد میرود و من در خیلی سال پیش جا مانده ام و فراموش شده ام . 


 


 
comment نظرات ()