جزیره در کهکشان

 
اردشیرمحصص، هنرمندسرکش
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱
 

به مناسبت فیلم مستند اردشیر محصص هنرمندی سرکش

میس شانزه لیزه باخبر میشود که از دیدن مستند ِ اردشیر محصص ، هنرمند سرکش باز مانده است ، (البته در این دنیا که به سببِ سرعت و قدرت و همت ِ کارشناسانِ شبکه های مجازی ،مدام برنامه است که  دارد مثل سرطان تولید میشود و  دوستان که فهمیده اند مردم ِعزیز و به خصوص هنرور و هنرپرور غم کلاف میکنند از بی کاری و در شبکه های مجازی شاعری کرده و روی دیوارها نقاشی ها کرده و سرشان در آخورهای دیگری بند است ، برای با خبر شدن و دیده شدن این مستند ساعت های مختلفی را در هفته برای پخش درنظر گرفته بودند که شکر خدای را که میس شانزه لیزه خبردار شده ، چشم بندش را با صدای جغدی که از توی ساعت هو هو کنان بیرون میزند ، برمیدارد و با چشمان پُف کرده از خواب نیم بندش ، مینشیند رو به روی جعبه ی جادویی تا مستند ِ بهمن مقصودلو را در مورد اردشیر محصص ببیند . برنامه هنوز شروع نشده و میس زانوهایش را زیر رب دوشمابرش بغل کرده و به فکر میرود . اینکه دوست دارد چه ببیند . . . چه چیزی در انتظارش است ؟ آیا این فیلم شبیه مستند بهمن محصص خواهد بود ؟ فیلمی که به بدترین و غیرهنری ترین شکل ممکن ساخته شده بود ؟ نه انکان ندارد . این جا دو اسم کنار هم هستند . بهمن مقصودلو و اردشیر محصص . پیشتر در کتاب ِ (علف) بهمن مقصودلو را شناخته ایم . نویسنده ای که موشکافانه به جمعآوری جزئیات فراوانی در مورد ساخت ِ اولین فیلمی که در ایران ساخته شده بود ، همت گمارده است . (علف) را که خواند ، مستند را دید و خیلی بیشتر دوست داشت دوباره و سه باره کتاب را بخواند . . . و بعد از آن مستند ایران درودی و مستند های دیگر مقصودلو را در جعبه ی جادویی دیده بود . میس شانزه لیزه دفترچه ی آبی رنگش را خط خطی میکرد و منتظر شد تا برنامه شروع شود . فکر کرد خودش از اردشیر محصص چه میداند و ممکن است چقدر نداند ؟ اینکه او یک کاریکاتوریست و نقاش ایرانی هست و خب کارهایش نوگرا یانه بوده و البته با محصص ها نسبت قوم و خویشی داشته است .

این فیلم ۵۹ دقیقه است که قرار است به دوره های مختلف هنری اردشیر محصص اختصاص داده شود . مقصودلو هنگامی که دانشجو بوده اردشیر محصص را دیده ، وقتی مقصودلو سردبیر مجله ی ۱۹۶۹ روشنفکر شد ، از او دعوت میکند تا با آنها همکاری کند . . . اردشیر محصص در کتاب هایی که درمورد سینما و تئاتر آقای مقصودلو کارکرده بود تصویر سازی میکرده . . . یک دوستی و یک همکاری که این روزها نیست و نیست و نیست . اردشیر محصص و صورتک هایش پیش تر ساخته شده ی بهمن مقصود لود بوده که آن را ندیده ام . کارهای محصص به سرعت از پیش روی چشمان میس شانزه لیزه رد میشوند با بوی جوهر و رنگ و داد و تیغ و صدای دار و داد . اینکه پیشتر میدانست ، اردشیر محصص مجله ی اطلس ، چاپ نیویورک ، اردشیر محصص را در کنار بزرگترین کاریکاتوریستهای دنیا قرار میدهد . . . میس شانزه لیزه فکر میکند پس چطور است که تا به آن لحظه بیشتر دوستهایش در زمینه ی نقاشی و گرافیک و عکاسی این مستند را ندیده اند و خبر نداده اند ؟ آیا دیدن ِ یک مستند از یک شخصیت ماندگار در تاریخ هنر ایرانی این قدر وقت والایشان را میگرفت ؟ آیا این همت کردن برای جستجو و ذهن کنجکاو و کنکاشگر داشتن این قدر از هنری جماعت  دور شده ؟ آیا این امتناع از هیجان ِ کاری ویروس تازه ای است که به نسل ماتزریق شده ؟ برنامه شروع میشود . سراپا گوشم و سراپا چَشم .

موسیقی به جا گام به گام با نشان دادن تصاویر ، مثل یک درگوشی به صورت میخورد . موسیقیی که انتخاب درستی برای چشم های از حدقه بیرون زده از صفحات محصص هستند که از ذهن بهمن مقصود لو بیرون زده اند . . . کنار هم چیده شده اند . انقدر به هم نزدیک اند که مشخص است این ( شناخت ) از همدیگر کامل بوده ، و استوار و محکم در تصویر ایستاده است . در فیلم اردشیر محصص حرف میزنند که خط تیزش روی صفحه چون تیغ جراحی است و . . . البته این تمجید و تعریف تا انتها ادامه دارد . اولین تصویری که از اردشیر محصص میبینم او روی یک صندلی نشسته است به زمین چشم دوخته است . . . شبیه پرویز فنی زاده . . کمی دفورمه است . . او یک ایرانی دور از دسترس است . . روی یک صندلی که به زمین نگاه میکند و در پیشانی بلندش لابد که ساده دلانه به پیچیده ترین افکار فکر میکند تا با شیوه ای انتزاعی و چاشنی نمک و ادویه ی طنز روی کاغذ بیاید و در سادگی رسا باشد . مثل جذابیت ِ زندگی سایه ها در کنار میس شانزه لیزه . . . اینکه دیدن ِ هر اثری میس شانزه لیزه را وا میدارد تا به خودش هم فکر کند . . . که در این دنیای امروز کسی برای کسی تره خورد نمیکند . در این دنیا کسی در پی ( شناخت ) نمیرود . کسی بعد از مرگ کسی دغدغه نمیشود . باید مهمانی بدهی تا دیده شوی بلکه پسندیده شوی . بیشتر دلهره ای از فیلم دریافت میشود . چیزی که عشق ِ بهمن مقصودلو برای انجام رسالتش به اردشیر محصص را میرساند و این حرارت از امواج دور حس میشود .

…:” اردشیر ضد قدرت است ” . . . فکر میکنم . باید به قدرت فکر کنم . به اینکه چرا اردشیر محصص قدرت را دوست نداشته . دستش انداخته ؟ به راستی قدرت تنها در سلطنت و حکومت معنی میدهد و برای همین منفی تعریف میشود . آیا این جمله درست است و اگر ذکر میشود در مورد کدام کار محصص است ؟ میس شانزه لیزه  لحظاتی گمان میکند نمیتواند به این مسئله بنگرد پس آن را دو رو می نامد . . . از – قدرت – فاصله میگیرد و ادامه ی فیلم را که در مورد مادر اردشیر محصص گفته میشود میبیند . پیش تر در اینترنت در این مورد خوانده است . . .که مادر محصص در کنار بزرگان ادبیات ایران بوده . سواد داشته . پدر محصص حقوق خوانده . . خانواده ای با سواد . . .در دوره ای که بیشتر مردم ایران تا نسل اندر نسل شان تا امروز بی سوادند . پیش خود فکر میکند کاش خودش از چنین خانواده ای بود . آیا خانواده اعتبار به نام میدهد ؟ . . . محصص هنوز توی ذهن میس شانزه لیزه روی صندلی نشسته است  و انگشتانش را به هم  میمالد . دارند در مورد مجله ی توفیق حرف میزنند و کارهای محصص با موسیقی فراخور کار او گره میخورد و نشان داده میشود . کارهایی که هنوز میشود رویش فکر کرد . مقایسه اش کرد . تحلیل اش کرد . اولین بار کاریکاتور چطور و توسط چه کسی و بر اثر چه موضوعی بود که وارد صفحه ی نقاشی شد ؟ آیا از شعر و ادبیات می آمد ؟ مجید روشنگر در مورد محصص صحبت میکند . محمدعلی دولتشاهی از محصص میگوید . از استعدادش . کارهای اردشیر محصص لا به لای این سخن ها پخش میشود و از پیش چشمانمان میرود . آدم های بدون سر را میبینیم . دولتشاهی میگوید که کارهای محصص در زمان ژوژمانی که در دبیرستان هدف انجام شد عالی بود اما به خود من هیچ ایده ای نمیداد . . مثل کارهای سالوادور دالی . فکر میکنم آیا اردشیر محصص هم بعد از خلق کارهایش به انزوا میرود ؟ جواب میدهم نه . . . چون او را مدام در مجلات مختلف میخواهند و میخوانند و بعضی استعدادها کشف میشود . . . و هیچ چیز شبیه دنیای امروز نیست . پایین تنه هایی که بالای کله ی آدمی تنومند سوار شده اند و نمیدانند به کجا میروند . توی مغز سئوال جرقه میزند . لحظاتی از میس شانزه لیزه بودن دور میشوم و به خودم فرو میروم . . . آیا این دغدغه امروز هم هست ؟ چرا با وجود این همه امکانات این خلاقیت به سطحی ترین شکل خودش ارائه میشود و هیچ اثری بکارت و تازگی ندارد . ” اردشیر برای زندگی هنری اش برنامه ی دقیقی داشت .” دوست دارم در ادامه ی فیلم ببینم این زندگی هنری چقدر از زندگی غیر هنری یعنی روزمرگی هنرمندان دور است و این روزمرگی بی برنامه ی اردشیر محصص چگونه است . اما زمان دارد پیش میرود . کارهای اردشیر محصص با شتابی فراوان و مکث هایی در نقاطی که دقیقا مخاطب میخواهد میلغزد و میرود . فیلم مثل رودخانه ای سیال است .

 

 

مرحله  ی دوم کارهای اردشیر محصص : کاریکاتورنو : کاریکاتوری که خودش را از ادبیات جدا میکند و خودش قائم به ذات وضعیت جامعه را بیان میکند . از ۱۹۷۲ میلادی در دوره ای که در مجله ی افریقای جوان ، او با گرافیست های مختلفی در فرانسه کار میکند و وقتی برمیگردد میبینیم که عنصر رنگ به کارهای محصص اضافه شده است . ” پرده ی جادویی پرنده ای را نشان میدهد که سرش زرد و چشمانش آبی است . سرش از تن ِ قرمزش جدا شده است و همه جا سیاهی است و سیاهی است . دم پرنده سبز است و پرنده غمگین است . نمیدانم این کار برای چه کشیده شده است فقط توی ذهنم مدت ها فیکس میشود و میماند . مثل پونزی که به دیوار وصل است و در دل گچ ها رفته و بعد دیوار پرتش میکند روی زمین . عکس از ذهنم دور میشود چون حجم اطلاعاتی که دارم در فیلم میبینم به قدری زیاد و جذاب است که هر کدامشان ماندگار میشوند . . . بسیاری از کارهایی که در این دوره نشان داده میشود به نظرم بارها در نمایشگاه های این زمان ِ خودمان دیده ایم . پیکره هایی که میفهمم چقدر تکرار شده اند . پیکره هایی که اصیل اند و این لحظه که فیلم را میبینم به ریشه ی نقاشی ها پی میبرم . آثاری که برمیگردد به منابع داخلی برمیگردد ، به دوره ی قاجار و نقاشی های قهوه خانه ای و کارهای چاپ سنگی . . . برایم بسیار جذاب است که ظاهری مینیاتوری از یک فرد قاجاری روی صندلی نشسته را در زمینی میبینم که انگار از دوره ی ونگوک آمده و در عین حال حرفی که خواسته را دارد میزند ضمن اینکه شیوه ی کشیدنش هم متفاوت است . گمان میکنم کارکاتوریستهای امروز فقط دارند تفریح میکنند . . . این مستند هرچند آموزنده است اما خشم من را نسبت به عده ی زیادی که برایم بت شده اند را بیشتر میکند . که من یا میس شانزه لیزه چه آسان فریب ِ آسانی آدم ها را میخوریم . نه که آسان بودن بد یا خوب باشد که در عمق آنها چیزی نیست . زاویه ی نشان دادن عکس ها و کارها از بالا به پایین . . طوری است که انگار فیلم ساز میخواهد فرش گران بهایش را برای مشتری باز کند و از رج های تار و پودش سخن براند . فیلم سیاه میشود و موسیقی اش عوض میشود . نوشته شده  من و شاه . موسیقی سنگین است . نمیدانم در ادامه چیست . میس شانزه لیزه پوست لبش را میکند . از اینکه تا به این لحظه اینقدر نادان بوده لجش در آمده و از اینکه دارد می اموزد خوشحال است . دو حسی عجیب در او موج میزند . ادامه ی این تیتر چه خواهد بود ؟

ظاهرا طرح ها دولت حاکم را ناراحت میکند . کارهای محصص در آن دوره سر ندارند یا پا ندارند یا دست ندارند . آدم های شرحه شرحه شده . . . سری روی سینی . . . البته در فیلم گفته میشود که دولت ناراحت شده و میگوید چیزی که نمیدانید چیست را چاپ نکیند . در این دوره کارهای اردشیر به اردشیر محصص میگویند که جناب رئیس کشور گفته دیگر نباید طرح هایی بکشی که سر و دست و پا ندارند و این چه معنی دارد ؟! از آن موقع به بعد کارهای محصص این طور میشود که کارها چند سر دارد و چند پا دارد و چند دست دارد . توی دلم میخندم . این اعتراض را دوست دارم . این خلاقیت را میپسندم . این موسیقی روی فیلم من را تصرف میکند . فیلم نرم و با آرامشی آموزش میدهد که از جهتی پر شتاب است . . . اما نرم نرم در یادگیری اش پیش میروم . زمان چقدر گذشته ؟ چند دقیقه دیگر از این فیلم باقی مانده است ؟

 

دوران هایی فرا میرسد که به هر حال محصص را آزار میدهد اما ظاهرا او از پس اش بر می آید . دوست دارم صدای محصص را در فیلم بشنوم . لحن اش را . . . هنوز در تصویر اولیه ی ارائه شده مانده ام . . . رو به روی اردشیر محصص . . . او روی صندلی نشسته است . دستانش را به هم داده است . بی قرار است . زمین را نگاه میکند . سیاه پوشیده . چشمانش را میدزدد . در سرش چه میگذرد ؟

تاجی روی تصویر می آید . تاجی که امروز میفهمم طراحی تاج ِ بیشتر نمایش های امروز است و در شکار روباه دکترعلی رفیعی هم به صورت اغراق آمیزی دیدیم که سر آغامحمدخان قاجار رفت از روی همین طرح برداشته شده است و یا شاید این تاج اولین بار این جا گشیده شده است . بعد همان تاج را ریز تر و کوچک تر در آثار دیگر محصص میبینیم که تکرار میشود . فیلم دارد آموزش میدهد . بدون اینکه خودش را تکه پاره کند .

دوره ی بعدی کارهای محصص بعد از آمدن او به آمریکاست که شکل میگیرد . موسیقی با صدای ساکسیفون کش دار آمریکایی فضای محصص را القا میکند و کاملا پیداست که با فیلمساز و محصص رفتیم در یک وادی دیگر . میپرسم از خودم بعدش چه خواهد شد ؟ میس شانزه لیزه توی گوشم میزند . با شرم از خودم به بقیه ی فیلم نگاه میکنم . او از اخبار ایران مطلع است . . . از آخرین کتاب ها . . . از همه چیز اطلاع دارد . . . آن زمان که اینترنت نبوده . . . چقدر این جستجوگری را دوست دارم . . . چقدر این هنرمندان را دوست دارم . . .این برای من فریب نیست . . . هنری است غلیط . . . اضطراب آفرین . . . گشت و گذار در رستوران ها . . . از آن شیطنت ها که خودم هم انجام میدهم . . . هنوز خیلی از کارهای محصص جمع آوری نشده است . . . آیا اهمیت دارد ؟ قرار است این رازها در کدام موزه نشان داده شود ؟ چه خوب که این فیلم هست . چه خوب که بهمن مقصودلو هست . کارها با شتاب از آرشیو نیویورک تایمز از پیش رو یم رد میشوند . موسیقی هم دلم را میلرزاند . سازهای زهی توی دلم با آرشه شان مینوازند . . . تو خیلی از جهان عقبی خانم ِ مثلا فرهیخته ! پیش تر نوشته ام که دوست داشتم صدای اردشیر محصص را بشنوم . صدایش در این لحظه توی صورتم میخورد . . . .در یک گفتگوی تلفنی که روی تصویری می آید که محصص تن اش میلرزد . . .پف کرده . دستش میلرزد . طرح های قوی اش روی کاغذ جادو میکند . کاغذ را رنگ میکند و یک شاهکار را پرت میکند روی زمین و گردنش عقب و جلو میرود . سراپا دلهره میشوم . میدانم که او پارکینسون گرفته بود . نمیدانستم این لحظات ثبت شده بودند . میس شانزه لیزه و من گریه میکنیم . صدایی که در گوشهایمان فرو میروند مثل سوزنی هستند که خم میشود . مثل تیغ ماهی در پرده ی گوش . . . عشق محصص به کار در وضعیت بد فیزیکی و عشق کسی که پشت دوربین پیگیر است هر دو دو نیرو محکره است که من را له و مچاله میکند . این هر دو عشق را میگویم . . . تعریف اردشیر محصص از پروین اعتصامی را میشنویم . رشک میبرم به ایامی که در آن بخل نبوده و منش امروزین در خلال آن دیده نمیشده . حمایتی که همه از هم داشتند یا اگر هم نقدی بوده آیا جز از سر توجه بوده ؟ همین توجه به یکدیگر یعنی در تفکر بودن . اتفاقی که امروز حاضر نیست . غایب است . فیلم ادامه پیدا میکند تا روایت مرگش . . . تلخی مرگ او در امبولانس در تنهایی . . . فیلم آرامش را از من میگیرد . لحظه ای نمیتوانم چشم از صفحه ی تلویزیون بردارم .

نویسنده ، کارگردان و تهیه کننده : بهمن مقصودلو

فیلم تمام شده است و من هنوز رو به روی نمای ابتدایی جا مانده ام . . . فیلمی که در حافظه میماند و شبیه هیچ کار دیگر نیست . خیلی اردشیر محصصی است و خیلی مستند است و خیلی حساب شده است 


 
comment نظرات ()
 
 
جانی فانی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۱
 

روده های چاک چاک ، از رگ و پِی هنوز زنده تان چه باک ! بُر شده از خنده ، ریش ریش ِ حدیث هزل که شَوَد تب بُر ِ هر علت . جنازه تان هم شهادت به زندگانی میدهد از چاک چاک ِ هر خنده و خواب های از این دنده به آن دنده . . . میگذارمتان در نرم ِ خاک ِ حسود . با ده انگشتم میشوم شن کش و پارو میکنم تربت ِ هر چه کِشت . ای روده های قربانی اینک چون دانه های اناری که در دل ِ سرخ ِ پوسته اش ترکیدند و کسی ندید و نشنید قصه ی مرگ و میرشان ، شما را نیز به خاک میسپارم ای روده های چاک چاک ، ای شُش های پُر دود ! ای جرم بر تمام ِ اسفنجتان کرده رسوب با همین دستانم شما را به خاک میسپرم و تقدیستان میکنم . ای احشاء مقدس ، ای بهیمه ی زبان بسته ، ای ترس سکته زده بر همین روده بُری از خنده ، ای شُش های اسفنجی منجمد شده در ذبح ، ای رگ های سفت و یک دنده شما را به خاک میسپرم ، ای بهیمه ی جان بر کف و حلال برای من ِ پاک . . . آخ . . . تو جان بده تا من دور شوم از ملال و این جماعت ِ شغال . ای روده های چاک چاک بروید در دل ِ خاک .  من را دفن میکنم . بخشی از من را و سوگند به فرشتگان ِ هزار بال که آرام شده ام . میگویند تو در دل ِ تاریک و خاموش ِ خاک گرم میشوی و باز هم منهدم میشوی و بدین گونه سحر های پنهان ِ من با تو منهدم میشوند و من سبک میشوم ، سبک و سبکبال از نحسی به سعد و سعادت روان میشوم . پا میگذارم روی زمین ِ گل و لای ، روی زمین ِ گل و لای و چمن ، روی زمین ِ گل و لای و چمن و علف . . . روی زمین ِ خاکش حاصلخیز و پر دانه . میگذرم از میان ِ درختان ِ هزار شانه . از شاخه های سنگینشان میگذرم . از دل تاریک ِ شب . پا میگذارم روی پادری چوبی خانه که بوی چوب و هیزم میدهد و خون . بوبرداشته است در پادری مرگ . روده ها شده اند خاک اما این جا هنوز صدای شدم هلاک ، شدم هلاک . . . می آید . به روی خودم نمی آورم . میروم توی کلبه . لباس های گلی را که بر تنم آویزان شده اند میکنم و پرت میکنم توی شومینه ، که پر نور است و تنور ِ امن ِ خانه . لباس میسوزد و پودر میشود و مثل خاطرِ خارِی فراموش شده به خاطرات میپیوندد در گنجینه ی بی هوشی عامدانه . مینشینم به تماشای شعله ها . سر ِ گوسپند ، نگاهم میکند . با میخی به بزرگی یک عصا ، به دیوار ِ کلبه نصبش کرده ام . من این همه را کرده ام که تسلیم و کت بسته ، سجده بر درگاه پروردگار باری تعالی کرده و خواهان ِ شفاعت شدم . این من برای بخشیدن ِ گناهان ، گوسپندی را که شب ها نرم ِ پشمینه ی تنش را میکردم شانه خود به بارگاه ِ مقدس ِ ذبح بردم و گلوش را با چاقو بریدم . شنیدم که گفت هلاک شدم هلاک اما در غوطه شدن در بندگی نیست چاره ای . قربانی ضروری است . تنش را آویزان کردم و با تیزی  ساطور ، لایه لایه اش کردم . عصب ها و رگ ها و سلول های قرمزش را میدیدم که هنوز رویشان قطره های اشک ِ خون جا مانده  و  چربی ها با رویی پُر سفت شده ، گوله شده خودشان را که رنگ از رخشان پرده گوشه ی گوشت نگه داشته اند . گوشت ها را روی میز چوبی انداختم ، با گوشت کوبی محکم بهشان عطر ِ ریحان و جعفری آمیختم به شیوه ی کوفتن . روی سلول هایی که هنوز کاملا نداده بودند جان . سیخ ها راآوردم و با تیزی حساس و برانشان به قلب ِ گوشتها حمله کردم و آنها را به سیخ کشیدم . روی آتش نگه داشتم تا کباب شوند . همه ی سلول های خونین و قرمزی که پر از عصب و رگ و ریشه و سلول های زنده بودند را کشیدم به نیش . سلول های گوسپند زبان بسته ای که همدمم بود و شده بود قربانی من . بعد از اینکه کبابش کردم لای دندان های تیزم تکه تکه شان کردم . همچنان میگفتند شدم هلاک ! اما من جویدم و خوردمشان . . . از آن روز ِ قربانی که سر گوسپند ِ همدمم را بالا سر ِ آتشکده ی خانه به میخ کشیدم و دل و روده به خاک سپردم و روان از قل و زنجیر به در آوردم تا به امروز میگذرد زمان . به آنی میشود فردا و دیروز ها پایدارترند . امروز یک سال است که گوشت نخورده ام . ( شدم هلاک ) دعوت ِ تنی بود که نمیخواست جهان را ترک کند و من به خواست ِ خود و از برای خودشیرینی ام نزد پروردگار نشستم به نظاره ی خونی که فواره میزد از گلوگاه آن بیچاره . آه ای روده های راست ِ گوسفند چقدر با هم خاطره داشتیم روی همین بند . روی همین تخت . روی همین میز و چوب و خانه . . . با هر صدای تو من گرگ میشدم و تو میترسیدی و بع بع کنان میخندیدی و با چشمان سیاه زاغالی رنگت نگاهم میکردی و تو امروز مدت هاست از من و از روده هایم بیرون آمده ای و رفته ای توی کود زمین و در هوا مانده ای و نیست شده ای . تنها یادگار از تو زنگوله ای است که مرا امید بود . امروز یک سال است که گوشت نخورده ام و دست به شکمم میگیرم و مثل تو علف و گیاه میخورم به خیالم که نه حس دارند و نه شعور و نه رگ . . . سر ِ هر کرفس و کاهو را با کارد تیز میبرم . جانشان را میگیرم . سبزینه ی عرق کرده ی گوشت ِ کدو را میبینم که ور می آید و شبنم میشود به جانش و من میخندم . خون ِ سبز رنگش را میبینم و فکر میکنم جان ِ این کاهو و خیار و کرفس کمتر از گوسفندِ همدمم است . میخورمش . میخورمشان . همه ی علف ها و سبز ها را همه ی خیارها و کدو ها را همه ی بروکلی ها و کاهو ها را و رگ های سفید و سبزشان را با بی میلی به معده میفرستم . یادم هست گیاهی را میخوردم که برای دفاع از خودش یک گاز سمی پخش میکرد و گیاهی که گوشت خوار بود و دستم را زخم میکرد . ای روده های برگ های سبز من شما را با همه ی سم هایتان قورت میدهم و یک گیاه خوار میشوم . امیدم این است که فواره ی خونی ریخته نشده و هلاک شدمی من نشنیده ام . ای هویج های نارنجی زیبا ! سپاس خدای را که شما را میان دندان هایم میجوم و گمان میکنم که تن ِ شما ساختگی است و بی گوشت است . . . و ریشه تان با رگ های گوسفندم فرق دارد و خوردن ِ شما زنده های دوست داشتنی بر من آسان تر است . حال اینکه من بارها دیده ام که روی برگردانده اید از من و به آفتاب نگاه کرده اید . پلاسیده اید و ریخته اید . که شما هم مثل گوسفندم که پشمش میریخت جان دارید . از آن روز که ریشه ی گرفس کنده نشد و صدایش را شنیدم که چون صدای گوسفندم بود و گفت هلاک شدم تا به امروز هیچ نخورده ام جز گِل . من یک تندیسم . دو چشمانم را سوراخ کرده اند . جماعتی که از جنگل میگذرند و گل های ختمی را میکنند و قاصدک های خوش خبر را وحشیانه میخورند ، از توی چشمانم صدقه می اندازند داخل کوزه ی تنم . از من به عنوان یک گیاهخوار یاد میشود که گوسفندش را قربانی هوس خویش کرد و هویج ها را شهید کرد تا فقط شُش های خودش کار کند و راه برود و نمیرد و مرگ هیچ موجودی برایش اهمیتی نداشت . از من اینگونه یاد میشود . گاهی به پایم نذر و پارچه میبندند و توی بازویم حلقه های طلا می اندازند . من را سر ِ خانه ام گذاشته اند . مثل سر گوسفندم که با میخ بزرگ به بالای شومینه کوبیدمش . من را نصب العینی کرده اند که خوب شوم مایه ی عبرت . 

اندر حکایت و تعلیق میان ِ گیاهخواری ، گوشت خواری ، خام خواری ، وگان شدن و هوازی بودن . میس شانزه لیزه ای شدم که تندیسم را در جنگلی بالای یک کلبه ی شنی وصل و پینه کردند و دو نردبان به تنم وصل شده  تابه زیارتم بیایند . حالا مه همه جا را گرفته و من از این بالا به دارکوبی که به تنه ی درخت میزند کوبه ی تیزش را نگاه میکنم از حدقه های خالی ام . به نوک تیزی که به گوشت ِ درخت رحم نمیکند و نمیدانم از جانش چه میخواهد . من همه ی صدا ها را میشنوم . من از مه و هوا و رعد میترسم زیرا که جانی فانی در همه شان خوب میطپد !

چگونه میشود این قدر نسکافه خورد وقتی که شکر پودر استخوان است و استخوان ها جان و تاریخ در سلول هایشان باقی است ؟ چگونه میشود به حیوانی دست نوازش کشید و قربانی ش کرد و بعد با وعده ی هزار هزار امید کله پاچه اش را خورد و آن  نشد ؟ چگونه میشود سوسیس و کالباس را در پیتزاهای خوش رنگ ایتالیایی دید و میان پنیر به نیش کشید در حالی که جز مشتی دل و روده نیستند که تویشان هزار کِرم لانه کرده است ؟ چگونه میشود ماست خورد وقتی که شیرش را به زور از گاو گوسفند گرفته اند ؟ و این به سرسختی ، بند دل حیوان را پاره میکند و زهره میبازد بی زبان . چگونه میشود کاهو خورد با سکنجبین بی آنکه صدای مردن ِ لحظه به لحظه ی خون های سبزش را که چون آبی گوارا در گلو جاری میشود نشنید ؟ چگونه میشود این قدر از چاه ِ معده انتظار داشت که بخواهد مزه کند ؟ مزه ها را دوست داشته باشد . . . . . دوست داشتنش مهری از سرِ خشمی باشد بر یک بی گناه و لذتش را برد ؟


 
comment نظرات ()