جزیره در کهکشان

 
سر بی تن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٤
 

اولین پیوند سر ، عمل پیوند سر ، بیمارستان شارلت میکسیسی

 

دوست داری سرت روی تَنِ چه کسی باشد ؟ دوست داری تَن اَت ، سَرِ چه کسی را داشته باشد ؟ چقدر خودت را دوست داری ؟

دروغ نیست . هنوز دوره ی آخرالزمان فرا نرسیده است . . . اما میشود خیلی فراتخیلی زندگی کرد . . . لابه لای شاخه های بی قرارِ زندگی که ریشه ی سُستش از خاک هم بیرون زده است میشود هزار آرزوی محال کرد و شُد . چرا نه ؟! این کثرت الاراجیفِ محال ، در روزگارِ نو میشود ممکن . شاید دوست داشتی سُر بخوری در دل تاریخ ِ سَرت روی سَر ِ ملکه ی الیزابت قرار میگرفت . با تَن او به تئاترهای شکسپیر میرفتی و نمایش های شکسپیر را روی صحنه میدید ی ؟ شاید دلت میخواست پیکره ات ، روی سَر زنی بود که در آغوش معشوق تو خزیده است .در صورتش خبری از چهره ی تو که خودت دوستش نداری نبود . . . چهره ی تو ، شبیه همان زنی بود که (او ) میخواست و تو با پیکره ات همه ی حس هایی که ازش محروم بودی را لمس میکردی . . . جا به جا میشدی . تن ات یک جا بود و سرت جای دیگر . . . شاید دوست داشتی روی تَنِ یک ورزشکار ِ ورزیده و چابک قرار میگرفتی . . . با تن او میدویدی . . با تن او اسکی میکردی . . . با تن او دوچرخه سواری میکردی یا در رینگ بوکس بودی . . . . میتوانستی راه بروی . . میتوانسی لاغر یا چاق بودی . . . یا اینکه بدنت سر جای خودش بود و سر یک آدم دیگر رویش سوار میشد . مثلا سرِ یکی از بازیگران معرفو سینما . . . مثلا تو میشدی شهاب حسینی یا آلن دلون . . . شاید هم سوفیا لورن یا مدونا . . . کفلمه کردن ِ این آرزوها ظاهرا در عصر مدرن محال نیست و میشود جا به جا شد . . . جای دیگران فرار کرد از خود حقیقی خویش . . . خیلی راحت دیگران را چراغپا کرد و در قرشمال آمدن باکی نداشت . . . با چشم دیگری راه رفت و با پای دیگری پرید . . .در این عکس که تزئینی است خبر از پیوند سر یک بیمار سرطانی با بدن ِ شخص در حال کما که مغزش از کار افتاده آمده است . ۱۹ ساعت این عمل جراحی فجیع به طول انجامیده . میتوان تصور کرد که یک روزی میشود که تو سرت را بگذاری روی سر سیندرلا با پادشاه ازدواج کنی و بقیه ی زندگی ات را توی کارتن با جادوگز شهر از و پلنگ صورتی سپری کنی . . . میتوانی با تن ات به تن فروشی بروی و  سودای کجی بپزی که فکرش هم ترس بر اندامت می اندازد . اما به راستی ادامه ی این زندگی چگونه خواهد بود . دیگری که راه میرود من نیست . من مرده ام . سالهاست که در زیر زمین مثل یک هسته در حال تجزیه هستم . سرم این جاست . در حال جویده شدن ِ مورچه ها . . موهایم این جا ست و دندان هایم هنوز سرجایشان باقی است اما تن ِ من دارد روی قبر راه میرود . به دیدنم آمده است . سلول های گردن و دست و پایم حافظه ی همه ی زندگی ام را در خودش حفظ کرده است . آن کسی که سوار گردن ِ من شده است کیست ؟ نمیشناسمش . میتواند خیلی خوش شانس باشد . . . سنبه ی پر زوری داشته که هنوز میتواند آفتاب را ببیند و مهتاب را توی کاسه بی اندازد . میتواند با بدن من سوار هواپیما بشود و دل صد ضعیفه را به دست آورد . . . میتواند هر کار که دوست دارد انجام دهد . اما توی سرش ، توی سلول های سرش چقدر از من ِ زیر خاک میدرخشد . . . اگر پیش فالگیر ِ دم قبرستان برود و کف دستش را نشان بدهد . . . حتما به او میگوید :”  قند شکن بیاور تا سابقه ی صد ساله ام را با دو میخ بر کف دو دستم بکوبانم و خودم را همین جا به صلیب کشم که هیچ نمیدانم . ” کف بین از کجا بداند که هردنبیلی که میبیند . . کف دستش مال یکی است و چشمانی که در آن دقت میکند مال یک تَن دیگر ! گاهی فکر میکنیم میشود جای دیگران زندی کرد . . . تصور میکنیم اگر جای دیگران بودیم چه میشد ؟ برای خودمان قصه میگوییم و کلاف کسل کننده ی روزمرگی میبافیم . . . تصور میکنیم دیگری بودن بهتر از اینی هست که هستیم . دیگری را دوست تر داریم . همیشه مرغ همسایه غاز است . دوست داریم همان غاز باشیم . . . برای دور شدن از بلا حاضریم همه کار کنیم . مثل سگ از سرطان میترسیم . میخواهیم گیاهخوار شویم . قرص بخوریم ، خوام خوار بشویم تا فرار کنیم از دست سلولی که بی اجازه توی بدن ما میخواهد دهن باز کند و غذا بخورد . میخواهیم از از این ترس بگریزیم . . . هزار پیاله خیال را سرمیکشیم . . . اما سرنوشت ما در میله هایی ست که بافنده اش به هر گره آشناست و هر گره ی کورش را میتواند صد گره کند و هز گره ای را زیر یا رو کند . . . کافی است که بخواهد . این طور میگویند . . . در دل هزار بار نهیب میزنیم که که کاش . . . هنوز نمیدانیم که با ترس ِ تنهایی و بیکسی . . .ترس مریضی چه کنیم و نمیدانیم که دنیا چقدر کوتاه و کم عمر است . نمیدانیم که عدالت در همین فاصله ی کوتاه است و مرگ تنها حقی است که بر همه ی ما واجب است . . . نمیدانیم که میمیریم . میخواهیم هزار سال سرمان را جای تن دیگران بگذاریم . مثل عروسک های نمایش . . میخواهیم ابدی شویم . . . از این تَن به تن دیگر سفر کنیم . . . میخواهیم تا آخر دنیا را ببینیم . میخواهیم نصفه و نیمه باشیم اما خودمان نباشیم . دلیلش این است که دیگران با ما این کار را میکنند . ما را نصفه و نیمه میبینند و قبول میکنند . . . گاهی تنمان را آنقدر دوست دارند که چشمانمان را نه . چشمان ما پنجره ی دل های ماست . دیگران برای ما مهم شده اند . اهمیتمان را روز به روز از دست میدهیم . . . به هر قیمتی شده باید دیگران ما را تحسین کنند . . . به هر قیمتی شده میخواهیم بهرتین باشیم . . . جایی باشیم که جای ما نیست . علم به داد ِ این بیداد رسیده است . سر سوار میکند.

از سایت جزیره در کهکشان


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۳
 
آخرین انسان

بستن این پنجره

میس شانزه لیزه وارد کتاب فروشی همیشگی میشود . شهرِ کتابی است با دیوارهایی بلند و دوستانی بهتر از برگ و گل بهار . از زیر ِ لباسش پرِ بزرگی روی زمین کشیده میشود . یک پر ِ ارغوانی که لابه لای موهایش گره خورده و بافته شده و تا روی زمین می آید . به کتاب های پیشخوان نگاه میکند . به کتابش نگاه میکند . روی جلدِ کتابش روباهی میان  شطرنج ها با پوست خزی دور گردنش که به یک ماهی بزرگ نگاه میکند . توی دلش خوشحال است . کتابش فروش خوبی داشته ! دوستانِ بهتر از برگ ِ بهارش میگویند کتابش در این ماه بهتر از آقای ایگرگ و خانم ها ایکس و ایکس پریم بوده است . میس شانزه لیزه نفسِ راحتی میکشد . فکر میکند سربلند شده است . سربلند از فروش بیشترکتابش . تنها چند جلد . اما به نظر خودش باز هم کم است . میان ِ کتاب ها و دیوارهای ورق ورق شده ی شهر کتاب راه میرود و به نخوانده ها نگاه میکند . چشمش می افتد به کتابی که هیچ ازش نشنیده و نمیداند . اسم کتاب ( آخرین انسان ) است . طرح جلدش آدمکی است که انگار روی پوست ِ زمخت و کلفت ِ آسفالت حک کرده باشند . پشت جلد کتاب نوشته : ( تابلوی روی جلد : انسان آینده : اثر پل کله ۱۹۳۳ ) میس شانزه لیزه کتاب را باز میکند . نوشته ی موریس بلانشو . پیش خودش فکر میکند چقدر در گوشه کنار ِ کافه های نمگین ِ همیشه غمگین ِ شهر اسم این نویسنده را شنیده . توی دلش به خودش فحش میدهد . خودش را ملامت میکند . هنوز هیچ چیز از این نویسنده نمیداند . مترجم : ایمان گنجی . ایمان گنجی را هم نمیشناسد . این همه نادانی را جمع میکند و با ترس و لرز  صفحه ی اول کتاب را نظاره گر میشود . نشر : رخداد نو . از این نشر خبری ندارد . انگار این کتاب از یک کره ی دیگر روی زمین افتاده است . میس شانزه لیزه پر ِ بلندش را جمع میکند و دور گردنش میچرخاند تا زیر درست و پای پینه دوزهایی که توی باغ کتاب راه میروند نماند . گردنش را جلو می آورد و چشمانش را ریز میکند . کتاب تقدیم شده است به سایه ی بهنام ، به دوستی فاضل ! . ورق میزند . یادداشت ممجموعه ۱۰ صفحه است و مقدمه ی کتاب ۴ صفحه است . کتاب به دو بخش تقسیم شده است . میس شانزه لیزه میرود و روی کوسن ِ مخمل ِ آبی شهر کتاب مینشیند و به دیوار تکیه میدهد تا کمی از مقدمه را بخواند . ( از یک ماشین ِ ادبی چه می آموزیم ؟) جالب به نظر میرسد . یک جسارتی در زیر سئوال بردن مخاطب . . . آن هم مخاطبی که حتما و یقینا و صد در صد باید و باید کافکا ، پروست  و قواعد ابزورد و دال و مدلول را بداند . پس یعنی این کتاب فلسفی ست ؟ میس شانزه لیزه مقدمه را با دقت میخواند . یک مقدار با زمان ِ افعال مشکل دارد . همه چیز خیلی زود در نظر مترجم سئوالی میشود و رد میشود . متوجه میشود که با قصه ای رو به روست که خیلی هم روایت آسانی ندارد . شخصیت هایش (من ) ( ما ) ( اوی مونث ) ( اوی مذکر ) ( اوی ستازه دار ) هستند . . . . اینکه او آخرین انسان بود و هیچ چیز او را از بقیه متمایز نمیکرد . . . میس شانزه لیزه کتاب ۱۰۹ صفحه ای را میبندد . بلند میشود . به طرف پیشخوان میرود . سکه هایش را توی قلک می اندازد و درِ جادویی باز میشود . کتاب قصه ای دارد که باید و باید مقدمه اش را خواند تا آن را درست فهمید . هرچند اگر مقدمه هم نبود قطعا مخاطب این کتاب اگر قرار بود چیزی دستگیرش شود دستگیرش میشد . درواقع به نظر میرسد جناب آقای بلانشو خیلی هم دوست ندارد همه بفهمند که او چه میگوید . اصلا آیا مهم است که او چه میخواهد بگوید . ربط ِ جلد کتاب ، اسم کتاب ، داستان کتاب با هم در چیست . این کتاب از متنی اینگلیسی ترجمه شده و زبان اصلی اش فرانسه بوده . مترجم سعی کرده تمام تلاشش را انجام دهد تا دین خود را به متن ادا کند . کتاب نثر مرسل نیست . به اندازه ی یک کتاب ِ شعر آرایه ی ادبی دارد . به اندازه ی انشای یک بچه دبستانی ساده و به اندازه ی اندرزهای حکیمانه پر ایهام است . میس شانزه لیزه مقداری نان خشک توی دستمال گلدارش میریزد و یک قهوه ی غلیظ درست میکند و میرود توی بالکن خانه ی زیر شیروانی اش . فانوس را روشن میکند و پیش از خواندن کتاب سیگارش را روشن میکند . دوباره مقدمه ی کتاب را میخواند چون مطمئن هست که به صورت منسجم چیزی درنیافته . کتاب ، سخن از اضداد دارد . در هرجایی . . (( بسیار نیرومند بود ، اما نه اینکه آسیب ناپذیر باشد .)) صفت و موصوف ها شاعرانه و در تضادند . این کتاب شبیه شعری است با صنعت های ادبی و گروتسک . این کتاب مجموعه ی اضداد است و کامل . موصوف ها اصلا به صفتشان نرفته اند . (( یورشی آهسته )) (( شک باید همواره با قطعیت برابر باشد . )) این کتاب میس شانزه لیزه را یاد طغیان و ادبیات نیچه ی دلبندش می اندازد . بعدها میفهمد که این ( آخرین انسان ) از همان نیچه عاریه شده است . ربطش در نهایت مشخص نمیشود . قصه در فضایی مه آلود به سر میبرد . راوی عاشق اوی مذکر است و اوی مذکر به اوی مونث عشق میورزد و اوی مونث با راوی هم ارتباط دارد . گاهی فکر میکنی با یک داستان هم جنس گرایانه یا کاملا اروتیک رو به رویی . . . بخش هایی از کتاب با (…) حذف شده اند که خب قابل حدس است و میس شانزه لیزه خیلی خوب این . . . ها را میشناسد . در این کتاب داستانی روایت میشود که میس شانزه لیزه را یاد داستان یک خطی خودش و آقای کاف و جناب ِ کله ریزه می اندازد . کله ریزه ی بلند قدی که مخ بیمار و زیرکش در همه چیز دخالت داشت . اعتماد به نفس هایی که گرفته میشود . سکوت هایی که تعریف میشود . حتی از شاعران دیگر از بل و . . . هم ریز تر و جزئی تر به این سکوت پرداخته میشود . مکان بی اینگه شرح داده شود در ذهن تصویر میشود . در یک جایی از داستان میتوانی بفهمی که این من . او . ما . اوی مذکر و مونث . . . میتوانند آنمیا و آنیموس و سایه  و ناآگاه یک نفر باشند . در این جا میس شانزه لیزه کتاب را میبندد .  شمع فانوسش را فوت میکند و میرود توی اتاقش . لوله ی وان  دارد چکه میکند . هوا سرد شده است . روی زمین دم بلند قرمزی که پر های ریزی بهش وصل است تکان میخورد و روی هوا پرگار میزند و خوشحال است . میس شانزه لیزه یاد صادق می افتد . کسی که در این خیابان شانزه لیزه ی میس کلی قدم زده و در همین شهر لعنتی خودش را با گاز کشته است . البته میس شانزه لیزه میدانست که اگر جای صادق خان بود همین کار را میکرد . اما قطعا نمیمرد . میس شانزه لیزه فکر میکند بوف کور در تحلیل و روان شناسی صد برابر قصه مند تر و روان شناسانه تر از این کتاب نوشته شده است . با قصه ای که میشود تصویرش کرد و نشانه هایی ابدی . فکر میکند میتواند صادق هدایت را دوست تر داشته باشد . با این حال سبک نوشتار این کتاب او را جذب کرده . جمللات یکسره متناقضی که تا انتها میبردندت . میشود . جملات زیبا و شاعرانه ی کتاب را تکه کلام کرد . به کجا چنین شتابان . خام دلانه . چندین بار در کتاب تکرار میشوند . عیب دارد ؟ نه چه عیبی ؟ یک جاهایی بیش از اندازه در ادبیت متن تلاش شده است . فارسی سنگین و وزین شده است . . . اما هیچ شبیه ترجمه های داریوش آشوری نیست . ترجمه ای است برای همین داستان و بد نیست اما خوب است . کتاب که تمام میشود میس شانزه لیزه مدت هاست که آن را توی قوطی گذاشته و در قوطی را با چسب بسته است .

حالا این آخرین انسان هر کسی که باشد . همان خودش . . . که مستحق چیست ؟ با ذهن او و در گفتارش میماند . به مرور محو میشود . در دنیای ستاره ها و خیال های بی ثبات ِ شبانه و پرسه ی مردمان نقاب به صورت . . . میبینی که هیچ کس این کتاب را نخوانده است . مطلبی در موردش نوشته نشده است . نقدی ، حرفی . . . شاید همه چیز همان طور است که خود ِ بلانشو بوده . آقای بلانشو این میس شانزه لیزه است که بالای سر شما نشسته است . با صد و پنجاه پروانه که به نخ بندشان کرده است و میخواهد دور شمعی که روی قبرشماست بسوزاندشان . میس شانزه لیزه میخواهد در هیات یک خاطره برای روحی که روی سنگ قبرش گردنش افراشته و لال است بماند . اما روح توجهی به او نمیکند . میس شانزه لیزه پروانه ها را رها میکند و با یکی از آنها به آسمان میرود . مینشید روی جزیره ای در کهکشان و از آن بالا به زمین نگاه میکند که درش شب موج میزند . و در شب هزاران گرم شب تاب که کتاب حمل میکنند . فیلم روی کولشان گذاشته اند . . . نت توی دستشان گرفته اند . . . اما نه نت ها صدا دارد . نه فیلم ها و نه کتاب ها خطی . . . میس شانزه لیزه . . . توی جزیره اش خیلی خوشبخت تر از زمین کذایی ست .


 
comment نظرات ()
 
 
http://jazirehdarkahkeshan.ir/
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۳
 

نوشته های بلاگ در سایت ِ زیر موجود میباشد . 

سایت (جزیره در کهکشان )

 


 
comment نظرات ()
 
 
تئوری توطئه ی فرنگیس ،مادرِ اختلاس ِ فراری چگونه بود ؟!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۳
 

این داستان واقعی است . 

میس شانزه لیزه حیطه ی ادبیات را رها میکند و داستان مسکوتی را که خود شاهدش بوده روایت میکند . سریع برویم سراغ داستان . 

زنی به نام فرنگیس یعقوبی سرای ، متولد تبریز ، زنی بود که از چشم همگان را خیره میکرد . در زمانی جنگ ایران و عراق او بی هیچ واهمه ای سوهان به دست ، ناخن های بلندش را سوهان میکشید و لاک قرمز همیشگی روی ناخن ها را ترمیم میکرد . سیگار از دستش نمی افتاد و فک ِ رو به جلویی داشت که پیش از همه چیز چشم را به خود جلب میکرد  .    فکی چشم نواز . فکی که باید سرویس میشد . این زن همراه شرکایش ، در روزهای جنگ ورق بازی میکردند و میگفتند و میخندیدند و دور از هیاهوی تهران در باغ بزرگی در کرج صفا میکردند . توی استخر میرفتند و غم و ملالی نداشتند . سرکار خانم فرنگیس یعقوبی سرای که از خانواده ی پر جمعیتی بود با پسر عموی خود ازدواج کرده بود .پسر عزیزش  ، امیر یعقوبی ،که او هم فک رو به جلوی جالب توجهی داشت . . . همواره کنار مادرش چاکر و غلام بود . فرنگیس دختری هم داشت که در امریکا بود . اما امیرجان هرگز مادر را ترک نمیکرد .دوست ِ امیر ، مرد موفرفری عجیبی بود که بعدها دکتر شد . . . او همیشه کنار فرنگیس خانم بود . بیشتر از شوهرش . یک جوری همه به این دو نفر به چشم بد نگاه میکردند . فرنگیس خانم که همیشه در مهمانی ها  موهای سیاهش را محکمِ محکم ّ محکم میبست و از پشت سر توی تور می انداخت . چوب سیگار بلندی داشت و بوی عطرش هم با بوی سیگار مخلوط نمیشد . کفش پاشنه بلندی میپوشید و هیکل درجه یکی داشت . اگر دهانش را باز نمیکرد که صحبت کند خوب میشد . . . لحن و لهجه ی ترکی او باعث میشد همه اشتباه کنند . . . زیرا در غیر این صورت یک زن اسپانیایی به نظر میرسید . روزی روزگاری این زن که با همه ی زن های شرکایش در باغ و ملک و ... دوست بود و با همه ی شوهر های شریک هایش نیز دوست بود و در مهمانی ها بی نظیر بود . . . سر زبان افتاد . بد جوری . قصه از آنجا شروع میشود که فرنگیس یعقوبی سرای . . . زنگ میزند به تک تک خانم ها ی دوست . من جمله خانم های شریک های مردش و دوستهای خانومش . . . از آنها میخواهد که در یک جلسه ی فالگیری که دکتری به نام (بگی) یا ... با این عنوان . . . . . بناست به خانه ی آنها بیاید . . . باید همه ی زن ها یک جا جمع شوند تا این فالگیر درجه یک آینده شان را روی دایره بریزد و همه چیز را بگوید . همه ی زن ها بدو بدو و خوشحال برای ناهار میروند منزل سرکار خانم یعقوبی سرای . . . فرنگیس خانم . . . ناهارمیخورند و بعد هم قهوه و منتظر جناب فالگیر . . . فالگیر . . می آید فال میگیرد . چرندیاتی میبافد و بعضی چیزهایش هم درست از آب در می آید . . . در آن مجلس . . . فال فرنگیس خانم یعقوبی سرای را هم میگیرد . . .همه ی زن ها میخندند . . . زیرا دَدَر دودورِ دوستان توسط بگی بیرون آمده و " نه بابا ، این چه حرفیه ! من ؟ من و این حرفا ؟ کدوم خاطرخواه " بین همه موجب خنده میشود . . .در این میان . بگی کف دست فرنگیس خانم را نگاه میکند و میگوید به زودی یک پول قولومبه دست تو را خواهد گرفت که زندگی تو از این رو به اون رو خواهد شد . بگی خان میرود و فرنگیس خانم رو به پسرش که خواجه ی حرمسرایش بود رو میکند و میگوید :" امیر جان میگه از این رو به اون رو .... میگه یه پول قولومبه !" . . .همه میخندند زیرا وضع فرنگیس کلا به اون رو . . . یعنی رو به صعود بود و بالا تر از این صعود هم دیگر نبود . . . میگذرد زمان . . .تا اینکه یک روزی از روزها . . . فرنگیس خانم میزند توی کار ساختمانی و بفروش و بساز و سرمایه گذاری های مشکوک . . . از همه ی دوستان میخواهد پول بگذارند تا در کمتر از چند ماه 5 برابرش را بگیرند . همه ی دوستان گرمابه گلستان هم دو دستی پول ها را تقدیم میکنند . چند هفته بعد از این ماجرا ها . . . سرکار فرنگیس یعقوبی سرای . . . فلنگ را بسته و با امیر جان . . . به آمریکا میرود . ماجرا این طور ادامه پیدا میکند که این دوستان ِ زن ِ مشترک برای یک مراسمی که پز شله زرد میدادند به هم . . . هی به هم زنگ میزنند و میگویند خانم یعقوبی نیست و بی خبر رفته امریکا ! همه فکر میکنند بناست برگردد . . . اما کسی به تلفن ها ی خانه . . .شرکت . . امریکا جواب نمیدهد . . . همه سرازیر میشوند به سر شوهر خانم یعقوبی . . . شوهر فرنگیس خانم که از همه چیز بی خبر بود و مثل همیشه از کارهای زنش جدا بود و از خود زنش هم جدا . . . رسوای عالم میشود . . . کار به کلانتری میرسد . . .همه ی دوستان این بار جلوی در خانه ی فرنگیس خانم جمع میشوند . . .همه داد و هوار میکنند که چی شده ؟ چرا بی خبر رفته ؟ این همه پول از ما گرفت ؟ شوهر بیچاره توی خیابان سکته میکند و از بی آبرویی میمیرد . البته همه ی این دوستان ِ هم راه و هم تفریح و هم غم و شریک . . . از مردن آقای یعقوبی بیچاره  ی  یه لاقبا ی توی خیابان  وا مانده ی لب جوب نشسته ناراحت میشوند زیرا او بیگناه بود . همه ی دوستان میدانستند . کار به پلیس امینت میکشد . افرادی با نام بی آزار ، تمجیدی ، فارسی و ... زیر نظر وکیل های مختلف شروع میکنند به گشتن دنبال این زن . آقای صفایی پرونده ی چند نفر از این بیچارگان را که ارثیه ی پدری خود . . . (پول های شوهر های خود . . .پول های باد نیاورده ی خود را دو دستی به این زن تقدیم کرده بودند ) به دست میگیرد . یک ماشین در ناکجا آباد پیدا میشود که به نام این خانم بوده و این فروش ماشین حتی پول وکیل هم نمیشود چه برسد به مبلغ های بالای ده ملیون تومانیی که در سال 1376 به دست این خانم داده شده بود . . . این فرنگیس خانم یک روزی در اورنج کانتی دیده میشود . . . سه سال پیش . . . یک بار که یکی از آشناها او را در کنسرت خانم حمیرا میبیند . . . روزگارش را سیاه در میابد . . . دلش میسوزد . آن زن ثروتمند چطور با این لباس های شندره در این کنسرت حاضر شده ؟ میرود جلو . . . مرد سلام میکند . . .فرنگیس خانم خودش را توی بغل مرد می اندازد و های های گریه میکند . . . بعد میگوید بروم دستشویی . . . همه ی ریمل هایش ریخته بوده . . . ظاهرا . . . رفتن همانا . . .برنگشتن همان . . . ملت ایران پول های عزیزتان را به دست هیچ زن و مردِ دوست و آشنایی ندهید . هرکسی از این زن اطلاع دارد خبرش را بدهد . ازیرا که پلیس امنیت هم کاری نمیتواند بکند و این زن که پول نزدیک بیست نفر از دوستان نزدیکش را خورده و یک آب هم روش باید بداند که هنوز که از آن دزدی  بیست سال میگذرد کسی نام منفورش را از یاد نبرده و نفرین خیلی ها پشت سرش هست . شاید بابک زنجانی ها . . . یوسف خیرخواه ها مادری داشته اند از جلبیت فرنگیس . . . اسم فرنگیس یعقوبی سرای دست کمی از اسم این آقایان ندارد . 

آخر داستان تنها یک خط طنز است . . . آن روز که همه دور هم بودند و بگی فال همه را گرفت . . . درست گفته بود که خانم یک پول گنده دستت میرسد و زندگی ات را از این رو به آن رو می کند . . . و طنز در این جاست که این زن در حضور همه به پسرش میگوید ببین چی میگه . . . همه هم میخندند . . . و پول همین همه موجبات از این رو به اون رو شدن ِ این خانم را موجب میشود . ایشان تا به امروز هیچ ردی از خودش باقی نگذاشته و برادرش . . مادرش در تبریز و دخترش در امریکا به هیچ تلفنی جواب نمیدهند . او در اورنج کانتی است . امیدوارم که خداوند ببخشدش . . . اما بداند که این جا هنوز نفرین پشت سرش باقی است . 

نام فرنگیس یعقوبی سرای حیف بود که در تاریخ نوشته نشد . . . بنده به لطف فالگیری درست بگی خان و نوشتن این داستان در فیلمنامه ام خواستم زودتر . . . موجبات ِ خبردار شدن ِ همگان را از وجود این زن ِ شیاد با خبر کنم مباد که خبر مرگش برسد . 

 


 
comment نظرات ()