جزیره در کهکشان

 
زبان ناجی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳٠
 

Afficher l'image d'origine
گوشتِ حیوان را به میخ ِ بزرگی کوبید. حیوان نیمه جان بود هنوز . از خرخره اش ، خون شَتک میزد روی پرده ی چشم . مرد گفت :” تشبیه تسویه ، محاکاتِ ما شده در ترجیع بندی مکرر، هر روز و دَم دمه !” گفت و ساندویچ اَش را گاز زد . میس شانزه لیزه  پنجه های چنگال قصابی را در گلوگاهِ حیوان فرو کرد . گفت :” یک دیلماج و منجم باشی باید بباشد تا بفهمم که تو چه میگویی . ” گفت و بعد دستانِ بی دستکشش را که خونی شده بود به پیشبندش مالید . پیشبند ، شُد بوم ِسفیدی با مُهرهایی از خون ِ زنده . غذا در دهان ِ مرد و میان ِ دندان هایش جان میداد . میس شانزه لیزه رو به طرف ِ مرد کرد و پرسید :” خوش مزه است ؟”... ادامه را در سایت جزیره در کهکشان بخوانید . 


 
comment نظرات ()
 
 
روزی که گُل های نارنجی خشک ، قرمز شدند
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٢
 

 

#TiredBrain

 

روی زمین نشسته ام . زمین یعنی کاشی ، نه خاکدانی پُر ریشه و جَسَد . نشسته ام . روی زمین  خون شَتَک زده است . یک جوری کاشی ها خیسِ خون شده اند . در اتاقِ کناری یک نفر دارد ذره ذره میمیرد . یک نفر که میشناسم اَش . آن یک نفر را دارند میکُشند . قاتل را میشناسم . خودم راهش دادم به اتاقِ زیر شیروانی اَم . با دست های خودم در را باز کردم . کلید را در کلیدانه چرخاندم . خودم ، منظورم دست هایم ست . همان که به شوخی گفته میشد :" من نبودم ، دستم بود ، تقصیر آستینم بود . " آستینم از جنس ِ حریر است . چین دار و منقش با نخ به گُل و بلبل . حریر تنم کردم که قاتل خوشش بیاید . فکر میکردم ( احمق را ستایش خوش می آید . ) میخواستم برایش مطبوع و مطلوب باشم . حالا قاتل در اتاق کناری دارد یک نفر را میکُشد . من روی زمین نشسته ام . زمین یعنی کاشی . نشسته ام و به خونی که گُنگ و زنده روی زمین جاری ست نگاه میکنم . اقرار میکنم که انکار نمیکنم . من میدانستم که او میخواهد بکُشدَش . با تمام وجودم . در را باز میکنم تا بیاید به خانه ام . صدایی که میشنوم ، صدای قاتلِ عزیز است . لباس حریرم خونی میشود . خون مثل موجودی زنده و مکنده ، تار و پودِ لباسم را تسخیر میکند و چون پایی از نردبامی بالا میرود . از نردبان تار و پود . صدای اتماس میشنوم . صدایی که شبیه صدای خودم است . کسی که دارد میمیرد میس شانزه لیزه است . خودش خواست که این بازی را در بیاوریم . خودش این لباس را تنم کرده ست . خودش خواسته است . خودخواسته ی مغرور با اراده ی خودش شبستانش را به زمستانی سرخ تبدیل کرده . خود کرده را نیز که تدبیر نیست . اما این همه خون از کدام سرچشمه بیرون می آید . میس شانزه لیزه دارد داد میزند . صدای چخاچخ ِ تیزی شمشیر ها را میشنوم که به هم میخورند . میس شانزه لیزه قبل از اینکه لباس ِ حریر چین دارش را تنم کند گفته بود :" من سنگ اَم . سنگ ساو . به من میگن چاقو تیز کن . " لب هایش کبود شده بود و روی تنش چند گاز گرفتگی کبودش کرده بودند . میان لب هایش سیگار میسوخت . آنقدر که فکر میکردم لبهایش را یک روز با همین سیگار میسوزاند و ته دیگش میکند و میچسباندش به پوست . حالا دارد داد میزند . من روی کاشی های خونین نشسته ام و منتظرم . 

#Tiredbrain

میس شانزه لیزه موهایش را زده بود . موهای نارنجی رنگش را از یک سو به قرمزی میزد و از ریشه ها به خرمایی یا کهربایی . پرسیدم که چرا مدام این کار را میکند ؟ چرا مدام با قیچی باغبانی به جان ِ موهایش می اُفتد ؟ گفت که  میزنم تا دیده بر هم زنم مرا با خواب میانه ام شکرآب است و کارد و پنیر ، میزنم تا این در و آن در نزنم ، میزنم تا وقتی سر بر دیوارِ یار میزنم نیفتم به زانو تا مجبور نشوم به سنگ زدن بر دلم تا که سنگ نشوم و نشوم آنکس که روزگار زدَتَش ، میزنم تا زنگ نزنم . نمانم در غَم و نَم نگیرم ، کپک نزنم از بی نوری ، از دوری و از بی دیداری داد نزنم . در خماری عشق من فرهاد را نام ، صدا هی نزنم . " و همین طور گفت و گفت . دستش را گاز گرفته بود . میخندید . دستش که میگویم منظورم مُچ دست است . میخندید و دور خودش میپیچید و لباس حریرش هم چین میزدند دورش . میگفت :" قشنگ ترین ساعت دنیا دستمه ؟ بی عقربه . نیست ؟ قشنگ نیست ؟ اینکه زمانی نیست ؟ "  قشنگ بود . بی زمانی ، غباری از خماری میزدود . وهم را میدرخشاند و عیان میکرد . ساکت بودم . 

"Technology is a useful servant but a dangerous master."

قاتل داشت میرسید . از ایستگاهِ قطار زنگ زده بود . وسایل سلاخی اش را آورده بود . از میان هزار ریل ِ نا متوازی عبور کرده بود . از روی سنگ ها گذر کرده بود . خسته هم بود . میس شانزه لیزه و من قهوه دَم کردیم . انگشت به ته فنجان زدیم . ساعتی نبود که بدانیم کی میرسد ؟ در بی زمانی بودیم . انگشت که زدیم نیت مان این بود که کی میرسد ؟ انگشت کشیدیم . سفیدی محسوسی کف فنجان قهوه پیدا شد . او پشت در بود . مردِ ابدی ازلی . که مرد ابدی ازلی ، صورتش را نمیدیدی ، شال گردن سیاهی دور گردنش بود . شال گردن را تا نزدیک چشم ها بالا آورده بود . یقه ی کتش را نیز . سرد بود بیرون . سرد و سوز . سازِ کُشتار در این هوا جورِ ور بود . مرد کلاهی داشت به قدمت تاریخ ، یک کلاه ِ  مقوایی سیاهِ استوانه ای که انتهایش انگار که لوله شود و تیز شود . مثل کلاه امیر کبیر . شبیه عروسک های صحنه بود بیشتر . کلاهش را که برداشت گُل های نارنجی خشک از سرش بیرون ریخت . گُل هایی که الان کنار ِ من روی زمن توی خون رفته است . گل هایی که دیگر نارنجی نیست . بالهای پروانه ایست انگار که یارای پروازش نیست . مرد من را ندید و از من رد شد . نشست روی صندلی . رو به رویش میس شانزه لیزه بلند بلند کتاب میخواند . میگفت این آخرین نوشته ام ست . صورت مرد دیدنی نبود . آهسته نزدیکش شدم . میخواستم به کت سیاهش دست بزنم . میس شانزه لیزه بلند بلند میخواند و زیر چشمی من را میپایید . به کت مرد دست زدم . سرش را برگرداند . صورتش اسکلتی بود با دندان هایی قوی و جمجمه ای محکم . خندید . ترسیدم . با میس شانزه لیزه به اتاق رفتند . توی اتاق شمشیرش را از کیف بزرگش بیرون آورد . در را بستند . میس شانزه لیزه شده بود سنگ ِ ساو . . . او سوهانش میزد و میس شانزه لیزه تراش میخورد . من این بیرون به تماشای هزار حرف که میان خون جاریست نشسته ام . میان خاطره هایی که از ذهن ِ میس شانزه لیزه پاک نمیشوند . میس شانزه لیزه میگفت این اره کردن ، شاید که خاطره را پوست بکند . مثل پوست کن خاطره را کندن . بیرون انداختن . مثل دندان کرم خورده . مثل چنبرانداختن ِ طناب دور مغزِ گذشته و خفه کردنش . حالا مغز میخواهد دستهایش را بالا بیاورد و دهانش را باز کند و بگوید هیچ گاه در هیچ بی زمانیی هیچ خاطره ای کشته نمیشود ای میس شانزه لیزه ی نادان ! روی زمین این ها را میخواندم . چشم هایم میسوخت . 

به خودم که آمدم دفترچه ای دستم بود . دفترچه ای با نوشته هایی کج و کوله از میس شانزه لیزه که با روان نویس قرمز رویش نوشته بود . از روزی که گُل های نارنجی قرمز شدند . 

پی نوشت :

دوستان نمایشی و غیر نمایشی ، تماشای خاطرات و کابوس های یک جامه دار از زندگی و قتل میرزا تقی خان فراهانی به کارگردانی دکتر علی رفیعی در تالار وحدت را از دست ندهید . 


 
comment نظرات ()
 
 
مدال هایی بی آمیغ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۸
 

 

Instagram media by mehrdad.khataei - Printmaking

پا روی چین چین ِ سنگ های بی قاعده ی فرش شده میگذاری ، پا میگذاری برای برداشتن ِ دست از مانیده چیز های هر چه که هَست . هَست های روزمره . پا که میگذاری روی چین چین ِ سنگ های بی قاعده ، نورهای معکوس ِ گردیده مُندَرَج از شیشه های بی قوام میگذرند . تو از گذرشان رَد نمیشوی ، پی گذر را میگیری . . . پی نورِ گردیده مندرج را که میگذرد و تو از آن نمیگذری . پشت ِ شیشه دست از سوز از دهان برمیداری و ها کنان توی جیبت میگذاری . دو دست ِ بریده را میبینی که روی یک سطح آویزان شده اند و سری که شاید بریده باشند که میان ِ دو دست است و تو به چشم های نگران ِ مات برده مینگری . در میان ِ ازدحام ِ کوچه که پژواک ِ ارواح است و شب و ستاره ، میان ِ این همه هیچ ، تنها تویی و یک کوچه ی نم کشیده ی مرطوب ، کوچه ای که شیشه شیشه های نور نور بارانش پُر از تکه تکه های تَن آدم هاست . شاید اسم این شیشه دان ِ پُر از نقش ِ مزین به خون و سکوت و سیاهی و مه نام اش نمایشگاهی چیزی باشد . تو نمیروی ای میس شانزه لیزه که همین بیرون به جهالت و نبود ِ کیاست و و حدانیت ِ شعور در حواس بر همگان سخره ای . . . میان جمعِ خوبان را جای تو نیست . جمع کجاست ؟ در شیشه دان ؟ خیر . شیشه دان که نامش را نمایشگاه میگذارم . تنها نورهایی پر زور و هیز بر تابلوهایی انداخته اند که دل کندن ازشان را نمیتوانی . باران که بگیرد . سرت را به شیشه نزدیک تر میکنی ، گردن خم میکنی ، چشم ها را باریک ، به خط های باریک بین ِ خالق ِ این همه  تلخی نگاه میکنی و ردشان را توی ایهام ِ تابلو گُم میکنی . خالق هر که باشد آیینه است . هر چه که میبینی جهانی ست که از آن فرار کرده ای ، که در خواب هایت می آیند و تو از خواب به خواب دیگر و از زهری به زهری دیگر میروی تا از حقیقتش درگذری . شِکَنجِ شکنجه ، مذبح ِ کپک زده ای ست که بوی تکرار میدهد و بوی نا . . . بوی تاریخی ، بازوهایش قدرت گرفته با طوفان ِ بمب . یادگاریش تکه تکه هایی که سنگ میشوند . ای میس شانزه لیزه شاید روی یک فسیل ایستاده ای از بازمانده ی جنگی که در آن آه ها نهفته است . چکمه ی قرمزت را در میاوری . به کف خیابان نگاه میکنی و به علف های هرزی که از میان این همه سختی بیرون آمده اند و به پنجره هایی که پرده ندارند و کوچه ای که معماری ندارد و تنها سنگ های بی قاعده ی کف پوشش ، به آن تاریخ داده اند . به مردمی می اندیشی که دیگر با تو نیستند . دیگر در کوچه پرسه نمیزنند . دیگر به همدیگر نگاه هم نمیکنند . مردمی که نبضِ هم را نمیگیرند . که طبیب ِ قلب ها نیستند و طبیب ها هم سالهاست که در جهالت گریستند و از اشک ِ بیماران غرق شدند . هیچ کسی در این شهر نیست . جز بوی قهوه ای که از کافه ی دور دست ِ کنج می آید و کوچه ای که باید در این جزیره خراب شود . کهکشانی که به دورش و به دورت میگردی و میگردد همگی زیر بار ِ بارش ِ بمب های اتمی ، از بین رفته اند و برای زیستن هیچ بخیه ای کارساز نیست . نیست . نیست . نگاه میکنی که نور از گوشه ی تابلو تو می آید . شاید روی دیوارها نقش خون است که شتک زده و مانده و ماسیده . ماسیده . به نورهای دور دست و به تصویری نگاه میکنی که پنداری انعکاسی از توست . از تو که کلاه بر سر میگذاری و دست در جیبت کرده ای از سرما و از دیدن ِ مثله شدن ها گه گاه کیف هم میکنی . از کشته شدن ِ آدم های قصه ات . دور دست کیست ؟ زن است یا مرد ؟ اهمیت جنسیت اش در چیست ؟ در ایستایی و استواری ش . شروع میکنند دستانت به درد کردن . مچ دستت را انگار قطع کرده باشند . از شیشه دان میگذری و نام ها را به خاطر میسپاری . به کافه ی کنج ِ همیشگی که تاریک است و مردان بی سر و یک دست و نیم تنه پشت صندلی هایش نشسته اند نگاه میکنی . گاهی تو تنها زنی . . . هم زن و گاهی هم تنها و گاهی فقط تو . . . .یعنی ( همیشه ) . مردهای جزیره ی تو یا سر ندارند یا نام . . . این هیچ کس و بی نام ها از مچِ خیالت باز شده اند و روی جزیره ات مثل مورچه راه افتاده اند و دیگران برشان می دارند و با آن ها نمایش بازی میکنند . کبریت میکشند به جانشان . قهوه که برایت می آورند تویش الکل میریزی تو دردت تسکین یابد . میگویند دواخانه دیگر دوایی ندارد که شفا کند . قطع امید میکنی از همه چیز . قطع امید میکنی از همه کس . سیگارت را روشن میکنی و به باران گوش میدهی . از این تگرگ ِ باران و شب های بارانی و عاشقانه و تنفرانه های بارانی هم حالت به هم میخورد . با تصویری که دیدی خیالبافی میکنی . فکر میکنی که فردا میتوانی با ذهن ِ باز به شیشه دان ِ نورانی روی . الباقی کارها را از نزدیک تر ببینی و ببویی . فردا روز دیگری ست . توی کافه ی مرطوب ِ همیشه کنج ، یک نوکتورن از شوپن گذاشته اند . دیگر حال و هوای سرحال ِ موتسارت رخت بسته است . نوکتورن را میشناسی . اپوس شماره ی نه است . دوست نداری بقیه اش را بشنوی . چاره نداری . میز پشتی شروع میکند به تکان خوردن . مردی که تنش را توی وطن جا گذاشته است دارد با بازوها و انگشتانش روی پیانوی خیالی اش که میزش باشد ساز میزند . . . میخندد . . . این تن کجا مانده . . .

Afficher l'image d'origine

تَنی بازمانده ی حوادث ، بی دفاع و سرکش با دنده هایی جان دار و استخوان هایی خون دارنده که در گوشه ی دیگر جهان مرده است ، در گوشه ی دیگر ِ جهان مانده است و شاید دارد کَپک میزند و کسی صدای قلبی که میان ِ قفسه س سینه اش میتپد را نمیشنود . دیگر کسی نمانده . دیگر دیگرانی نیستند . دیگر دیگران نگرانمان نیستند . میس شانزه لیزه قهوه اش را برمیگرداند روی نعلبکی سفید و تفاله ی قهوه خبر از آتیه ای میدهد که سردرآوردنی نیست . سکه ای روی میز میگذارد و میرود به دل ِ شب و مرد بازمانده را به حال خود رها میکند . باران میبارد و چرخ فلک چرخ میزند و میان چرخ دنده اش چوب و خرده آهن و براده هایی ست که چرخ گردون را بر عده ای در سازِ کوک نمیچرخاند . . . پی در پی ناکوک و بی گام و لنگ لنگان . . . این گونه میرود پیش . که گر نرود ترازوی عدالت نمی ایستد سر جایش . سر جایش یعنی تعادلی در بی انصافی . کسی که این طور ایستاده و این تازیانه و بمب ها را چاشنی کرده است روزی مهرطلبی بیش نبوده است . او خود مظلوم ترین ست و دل سوختنی ترین .

به پله های پیچ در پیچ اتاق زیر شیروانی میرسد . بالا میرود . جیر جیر چوب های خشک سلام همیشگی این مکان است . داخل که میشود برق نیست . پنجره باز است و پرده برای خودش توی هوا میرقصد . مچ های دست میس شانزه لیزه همچنان درد میکنند . او به مردی می اندیشد که نگاهش به ناکجا ست و دستانش کنار گوشهایش افتاده اند . این تصویری ست که بعدها میفهد جایزه ای هم بهش رسیده .

پی نوشت :

Afficher l'image d'origine

ما در کشوری زندگی میکنیم که درودها و گُل هایمان سر قبرِ دیگرانی ست که مرده اند و یاد میکنیم . ما دائما در حال یاد داشت هستیم و پاس داشت ِ یاد ها . ما در کشوری هستیم که مرده خوری را به کفایت معنی کرده ایم و کارمان درست است . در سرزمین هنر و مهد ِ خلاقیت هستیم . در جایی هستیم که اگر ورزشکاری خوب بورزد و بدود و توپی را توی دروازه کند شهر را آشوب و شلوغ میکنیم . خبرها را پر میکنیم . بوق توی دست میگیریم و از دود پِفی میسازیم و هوا میکنیم . از بادکنکان بت میسازیم و بعد در سازه ی خود هاج و واج میمانیم . . . و . . . اگر هم کسی بهمان بگوید که خدای نکرده بالای چشممان ابروست با حرف های مفتمان تیزکی به رگ حواس این و آن میزنیم . ما از کنار هم عبور میکنیم و نمیبینیم . نگاه هم نمیکنیم . در تقسیم تنفر استاد و در ضرب ِ عشق خنثی هستیم و در هوش خدا میداند که چقدر هستیم ؟

ما آنقدر که به جعلی ها و مردمان دغاباز فکر میکنیم که خودمان هم قلابی شده ایم .

کسب ِ مقام ِ نخست ، جایزه ی فیبرنوس ایتالیا از آن یک ایرانی به نام مهرداد ختایی شده است که هنوز در خبرگزاری ها شهرت ِ ختایی و خطایی ش را درست نمیدانند و در این میان فقط در پی صفحه پر کردن های آبکی هستند . اگر این مقام و مدال ، مثلا مدال ِ دوم یا مقام دوم ِ سه سالانه ی چاپ دستی توکیو را در مقیاس ِ بازیگری ، فیلم کوتاه ، فیلم ، ورزش ، نرمش و . . . میگرفتیم همه ی صفحات مجازی را به آن اختصاص میدادیم . این عدم ِ پوشش خبری برای این مدال ها برای چه بود نمیدانم . حال که مدال ها کسب شده و کسی به فرودگاه نیامده و پهلوانی را بر گردن سوار نکرده و گلو از داد و خوشی جر نداده است باید این سئوال را از طرفداران هنر های تجسمی پرسید ؟ خیر ؟ من در این عرصه جز چاقو کشی و غلط کشی و غلط غلوط چیزی نمیبینم . دانش و علم ِ یک هنر ، میتواند سالها و حتی یک عمر وقت نیاز داشته باشد اما حساسیت روی اتفاق های ناب و اصیل بانگ جرسی است که همیشه در جزیره در کهکشان بوده و خواهد بود . متاسفم برای چهره هایی پر نقاب ، نقابشان سراپا گوش و هوششان بی گوش و خودشان مدهوش ِ هیچ . جز تبریک وظیفه ی اخلاقی و هنری هنرمندجماعت ، که مثلا عشق و هنر را سپر دل شکسته شان کرده اند وظایف دیگری هم بوده از ارکان های دیگر که هیچ نه دیده ام و نه شنیده ام . این مدال ها ، دالِ بر سادگی و ناب بودن و اثر بودن ِ یک پیشه است که پیشینه اش ممارستی ست دیدنی . دیدنی ها .

میتوانید برای دیدن ِ این آثار به سایت مهردادختایی بروید و کسب فیض کنید . باشد که سلامت باشید !


 
comment نظرات ()
 
 
بازم سیب داری؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢
 

بازم سیب داری؟

در دوره زمانه ای که کی به کیه ؟ و هر کسی دارد خرِ خودش را میراند و خوب میتازد ، میتازد و میگازد و از زرنگی اگر بختی داشته باشد هر آشغال و کاه محصولی را به خورد ِ سینمابین ها میدهد ، اتفاق های عجیب ، کَم و دُردانه ، کَم پیش می آید و کَم که پیش آید تو را جلب میکند ، البته تو که میگویم منظورم هر تویی نیست ، منظور تو (ها) یی ست که دقیق میشوند و عمیق و عمیق یعنی گام به گام و اندک اندک در کاوش های فرهنگی ، قلاب انداخته اند و در اصل ها رحل اقامت گزیده اند و اقامات را در قصه و زیستن را در خوانشِ آن و صد بار خواندنِ آن دیده اند و پسندیده اند و همان جا لنگر انداخته اند . لنگر را جایی انداخته اند که دور از هیاهو هایی برای هیچ و پوچ ، وعده های داستان های اصیل را چسبیده اند و ول نکرده اند . . . در این داستان ها ، مقداری خرده فرمایشاتی است عجالتا به آن ها میپردازم . . . خرده قصه هایی که میشود برای صد بار و صد جور از میان ِ رنگ و بویش تفسیر کرد و تعبیر . . . در همین میان که درحال ِ انجماد بودم و مدت ها بود هیچ آنونسی از فیلمی متحیرم نکرده بود ، ( بازم سیب داری ؟) را در شبکه های مجازی دیدم . دیدم یعنی یک جوری بیشتر از مشاهده ی همین طوری و سرسری . . . در واقع فضا و رنگ ِ بازم سیب داری ؟ من را در دنیای خالقش برد و برگرداند . . . برگرداند چراکه این بوی کویر و خاک و بیابان ، این رنگ ِ قهوه ای و خشکی و سختی همراه با رنگ های قرمز ِ لباس ها و سیب ِ سرخ ِ دیده شده در آنونس کمی به فکرم انداخت . . . صحنه هایی میدیدم که ناخودآگاه یاد ِ آثار ِ پرویزِ کیمیاوی می اُفتادم . . . در تیزرِ دیگر ِ فیلم ، نماهای نشان داده شده . . . بد جوری من را به رنگ ِ انار پاراجانُف میبرد و این باعث میشد یک سمپاتی یا همحسی غریب و قریبی با این تیزر داشته باشم .

گمان کردم این کار میتواند یا خیلی خوب باشد یا خیلی بد . از چند و چون ِ داستان ِ فیلم هیچ اطلاعی نداشتم . . . از پیشینه ی فستیوال ِ ونیز نیز همچنین . برای زیرآب زدن این تیزرِ خوب باید که مغول های کیمیاوی را میدیدم . پس شروع کردم به دانلودِ مغول ها که خوشبختانه ی در دنیای جادویی مجازی یافت میشود . . . مغول ها ، از مغولانی میگوید که می آیند ، میسوزند ، خراب میکنند و میروند . . . در این تیزر هم ، داس به دستانی این چنین بودند . . . اما دیدن ِ مغول ها ، تنها یک فضا را به من معرفی کرد . فضایی که دوست داشتم . هنوز ربط داستان بازم سیب داری به مغول ها را کشف نکرده بودم که فکر کردم بی هیچ وقت هدر دادنی به تماشایش بنشینم . . . این فیلم که در سینما تجربه گنجانده شده . . . با توجه به فیلم های سینما تجربه میتوانست خیلی خوب یا خیلی بد باشد . . .در پسِ افکارم با توجه به دیده هایم از آنونس فیلم . . . مردی را میدیدم که مدام میدود . غول آساست . کچل است . در صحرا ست . صحرا نشین است . زنی سرخ پوش را میدیدم که تمام بدنش منهای سر در خاک رفته . . . که البته این صحنه را در یک فیلم روسی هم دیده بودم . . . بعدها اکبر عبدی هم همین طور تمام بدنش منهای سرش رفت زیر خاک . . . زنی که زیر خاک بود و سرش پیدا بود میان ِ جمجمه های ولِ توی صحنه ، زنی بود ایرانی . . . نه روسی . . .نه ساختگی . . . زنی بود که به دلیلی که میخواستم بدانم شکنجه شده بود . اما چرا ؟ لحن ِ مرد ِ دونده کمی برایم عجیب بود . انگار که درست صحبت نمیکرد . . . موتورها و سیاه پوشان ِ آنونس برایم این سئوال را پیش اورده بود که این داستان دارد در دوره ی مدرن میگذرد یا تخیلی است یا هیچ کدام ؟ با همه ی این سئوال ها رو به روی فیلم قرار میگیرم . فیلمی که در شروعش من را یاد ِ قصه ی عامیانه ی حسن کچل می اندازد . حسن ِ تنبل و بی کاری که ننه ی بیچاره اش دست به هر کاری میزند تا او را به کار وادارد . . . اهل ِ اجتماعش کند . . .اهلی اش کند . . . از رخت خواب گرم و نرم بیرونش آورد . . . این حسن کچل ِ ما توی فیلم از خانه ی مادری طرد میشود و وارد ده های اطرافش میشود . ده هایی که در فیلم میبینم . . . ساخته ی ذهن ِ سازنده است . . . ده هایی است که استیلیزه شده . . . تراش خورده و نشانمایه هایی از آنها باقی ست که کافی ست . هر ده برای خودش مردانی عجیب دارد .

در هر دهی زندگی عجیبی در جریان است . . . دهی را میبینیم که همه ی مردم خودشان را به خواب زده اند و خوابند . . . حسن کچل ِ فیلم که از گشنگی دارد میمیرد و روده بزرگ و کوچکش همدیگر را خورده اند و او حرص خوردن دارد به این دهات میرسد . خیلی خنگ مابانه و بی دریافتی از عدم ِ زیست ِ طبیعی و روال ِ عادی زندگی مردم فقط فکر ِ شکمش است . . . :” من گشنمه ؟!” . . . هنوز در ۵ سالگی باقی مانده و از این تن و بدن ، این حرف زدن بعید است . . . او هیچ توجه و تمرکزی روی مردم ندارد . . . اصلا برایش سئوال هم مطرح نمیشود که چرا همه خوابند . تصور کنید که وارد دهی میشوید که همه ی مردم . . . زن و بچه و پیر و جوان خوابند . . . حتی اگر خانه شان هم خراب شود خودشان را به خواب میزنند ؟ اما چرا ؟ این ( چرا ؟) برای ما مطرح است اما کچل ِ پخمه ی فیلم فقط فکر ِ شکم مبارکش است . :” من گشنمه .” هیچ کس بیدار نمیشود . هیچ کسی کمک نمیکند . میبینیم که مردم آنچنان هم خواب نیستند اما کسی نانی دست این حسن کچل ما نمیدهد مگر زنی . . . این زن همان زنی است که در تیزر دیده بودم . . . نانی که برای مرد میاورد به نظر خوشمزه است . . . کچل قصه انچنان با وجد و اشتها میخوردش که به او حق میدهی که این قدر خنگ باشد شاید مریض است . . . شاید ننه ی خرش این را نفهمیده که او عاقل نیست . . . حتی تشکر هم نمیکند . . . برایش هیچ سئوالی مطرح نمیشود . . . زن قصه که به نظر خوشگل است یک دل نه صد دل عاشقش میشود . . . شاید البته . . . چون میخواهد همه ی خوابزده های ده را رها کند و با کچل ِ پخمه ی ما بزند به چاک . در این زن یک آگاهی هم هست . . . شاید این آگاهی همان جنس ِ زنانه و هوشمندانه ای دارد که مادر ِ حسن هم داست . . . او حسن را یا کچل ِ فیلم را همراهی میکند تا فرار کنند . . . زیرا مدت هاست که همه چیز دست ِ داس به دست هاست . . . کسانی که کنترل همه چیز دستشان است و از شلوغی میترسند . . . کسانی که داس دارند و زور دارند . . . کسانی که مثل مغول های کیمیاوی این طور تعریف میشوند که میسوزانند و خراب میکنند و میروند . . . به اصطلاح زور دارند و مخشان تعطیل است . اما مردم ِ بی فکرِ ده تصور میکنند اگر خودشان را به خواب بزنند . . . میتوانند این رد را گم کنند . . . میتوانند موقتا کشته نشوند . . . مرده فرضان کنند بهتر است . . خواب فرضشان کنند بهتر است . . . مثل معتادهایی که در رویاهای خوششان غوطه ورند . . . این طور بهتر است . . . اما زن و کچل پا به فرار میگذارند و از این ده به ده دیگر میرود . . . در جایی مردمانی را میبینیم که خاک بر سر هستند . . . واقعا خاک برسری به آنها مهلت ِ زیستن میدهد . . .وانمود کردن به گدایی . . .

راهگشایی برای آنها این است که وقتی داس به دست ها می آیند وانمود کنند که همگی گدا و کور و کچل اند . . . کچل ِ ما که همین طور با این گشنگی مداومش به ده دیگر میرسد . . . مردمی را میبیند که دارند دعوا میکنند و تا یک غریبه میبینند میروند سر کار و زندگی خودشان و نمایشِ زندگی را اجرا میکنند . . . جگر کباب میکنند . . . کچل . . . چشمش سیخ های گوشت را میگیرد . . مرد گوشت را میان نان میگذارد و به او میدهد . کچل بی اینکه پولی بدهد با کمال پر رویی نان را میخورد . . . لقمه را خوب میجود . . . ازش پول میخواهند . . . مثل خنگ ها جواب میدهد :” چقدر گرون . . .ندارم که . . . ” . . . مردم میریزند سرش و میخواهند بزنند و بکشند . . . اما این وسط باز هم داس به دست ها می آیند و کچل غیب میشود و ما میبینیم مردم همه چیز را یادشان رفته . . .اینکه حقی از آنها پایمال شده است را فراموش کرده اند و دوباره به جان هم افتاده اند غافل از اینکه کچل غذاشان را خورده و داس به دست ها هم ممکن است ویرانشان کنند . . . در جایی از فیلم کسی دست ِ کچل یک اسلحه ی شکاری میدهد و کچل خیلی بی حس و بی مخ اسلحه را دست میگیرد . . . به او میگویند :” یکی رو بزن . . . ” فرقی ندارد . . . کچل هم یکی را نشانه میگیرد و میزند . . . طرف می افتد و میمیرد . . همه ساکت میشوند . . . نگا ه ها سنگین میشود . . .اما یک هو همه برای کچل دست میزنند . . . کچل کم کم دارد جز نشخوار کردن . . . با مردمانی آشنا میشود که از خودش هم عق افتاده ترند . . . البته این آگاهی توسط زن دانای قصه به او داده میشود . . .زنی که هر از گاهی میبینیم . . . برای اینکه زنده بماند حاضر است خاک بر سر کند . . نوزادی را در آغوش بگیرد و گدایی کند . . . گاهی برای زنده ماندن باید نمایش داد . . . شاید . . اما همین یعنی وارد یک تفکر شدن . . . دست از خوردن برداشتن . . . وقتی کچل را میبینم که به هر جا پا میگذارد . . حریصانه میخواهد به او غذا بدهند یاد ِ درس های تاریخ می افتم و اینکه انگلیس ها آمدند و چگونه مرکبات و محصولات ما را مفت خوردند و نفت را با دیگری بردند . . . و ما هم یک جوری خواب بودیم و نفهمیدیم . . . یا خودمان را به خواب زدیم یا جرات جنگ نداشتیم . . . شاید این بومی بودن قصه و بی نام بودن آدم ها و بی تاریخ بودن این هوای فیلم . . . میتواند برای همه ی کشورها یک الگوی تکراری سیاسی باشد از این منظر که همیشه یک احمق میتواند چپاولتان کند و شما هم از ایستادگی ترسیده اید . . . فرار کرده اید . . . مثل زمانی که میبینیم دهی در حال نابودی است . . . پیرمردها دارند کوله بارشان را میبندند و میروند . . . همه میخواهند قبل از آمدن داس به دست ها جانشان را دو دستی بردارند و بروند . . . کچل این وسط میفهمد که توانیی این را دارد که خوب بدود . . . آدم بکشد . . . نمایش بدهد . . . با بی رحمی نوزادی را پرت کند روی زمین . . . کمی از آن کچل پخمه ی اول در آمده و یک کم عوض شده است . . . عوضی شده است شاید . . . او به زن میگوید . . . گشنه است . . . زن میگوید باید رفت تا داس به دست ها نیامده اند . . . کچل میگوید خب بیایند . . باهاشون میجنگیم . . . کچل را هوا بر میدارد . . .میرود بالای تپه و شروع میکند با یک ادبیاتی که تا آن لحظه نشنیده ایم سخنرانی کردن . . . خیلی ادیبانه و مثل معلم ها میگوید مردم نروید . بمانید و از ناموستان دفاع کند . از خاکتان دفاع کنید . . . اما کو گوش شنوا ؟ همه دارند جمع و جور میکنند بار و بنه شان را . . .دارند میروند . . . کچل میگوید خاک برسرتان که دارید میرید . . . همین تکه انداختن . . . مردم را به خودشان می آورد . . . .انگار که باید لگدی زد و فحشی داد و نمیشود مثل آدم حرف زد تا فهمید . . . مردم شعار میدهند . . :” خاک بر سرمون اگر بریم . . ” . . . به خودشان فحش میدهند . . . یک جورهایی شبیه غلط کردم که لعنت بر خودم باد . . . خودشان را لعنت میکنند . . میمانند . . . به کچل غذا میدهند . . . اما کچل گشنه که دارد این وسط به شکمش میرسد میبیند که زن داستان بچه ها را دارد برمیدارد و توی گاری میگذارد و میخواهد برود . . .او میخواهد در جنگ بچه ها نمیرند . . . پیرها که رفته اند و بچه ها نباید صدمه ببینند . . . کچل کم عقل ما میشود عاقلِ ده . . . شروع میکنند به نیزه تراشی با چوب البته . . . داس به دست ها که می آیند . . . حریفشان نمیشوند و کچل هم میزند به چاک . . . در این میانه . . . داس به دست ها . . . خودشان . . رئیسشان . . . سرکرده شان . . . کچل را شناخته اند . . . او خنگ است . . .خوب میدود و بی اینکه بداند به مردم برتری دارد . . .مردم هم یک جورهایی حاضرند او مالشان را بخورد و بهش بخندند و همین طوری خوشان خوشان بگذرد . . . ما در قسمت هایی از این ده به ده رفتن ِ شکنجه گری را میبینیم که در یک ده دیگر ریس گدا ها میشود و با داس به دست ها هم دست است و . . . اوست که سر همه را بیرون گل گذاشته و خاکشان کرده . . . او یک جورهایی زرنگ است و کچل را هم شناخته . . . در ده های مختلف این شکنجه گر میتواند در یک لباس دیگر و با نوع ِ دیگر شخصیت پردازی تبدیل به یاغی شود . . .کسی که مردم را دوست ندارد . . .کسی که حریصانه سیبی را گاز میزند . . . از مزه اش میگوید . . . با کله هایی که زیر آفتاب سوزان مانده اند حرف میزند . . . به زن میگوید بیا این سیبو بخور . . یک جورهایی مثل آدم و حوا . . . برعکسش . . . سیب قرمز . . .مثل اناز سرخ پاراجانف برای من دومعنی میدهد . . .میوه ی بهشتی و همین طور میوه ی ممنوعه . . . بستگی دارد کجا این نشانمایه قرار بگیرد . . . این سیب و خوراکی دست کیست ؟ . . . چه کسانی از بهشتشان رانده شده اند . . . پیرمردهایی که فرار کرده اند و وقتی زن با گاری میرسد میگویند چرا بچه ها را آوردی ؟ کاش میماندند و میمردند و مثل ما زندگی نمیکردند . . . قصه مثل هزار و یک شب با ساختاری مشابه اما دایره ای به جایی ختم میشود که داس به دست ها مردم را میبرند و در صورتی میخواهند آزادشان کنند که کچل تا غروب به قبرستان برسد . . . کچل را با دو نگهبان میگذارند و مردم را میبرند . . . زن زیبا . . . که البته این زیبایی هم توسط کچل به عنوان یک مذکر کشف نشده و از زبان دیگران شنیده است و بعد دوزاری اش افتاده . . . به کچل امید میدهد . . . تو میتونی . . .تو قبلا هم دویدی . . . نجاتمون میدی . . . میبینیم که کچل . . . تلاش میکند . . . برای هدفش . . . برای زنده نگه داشتن بچه ها و پیرمردها و زن حاضر است بدود تا غروب برسد به قبرستا ن . . .

این همان کچلی نیست که مادرش مثل افسانه های عامیانه و بومی آذربایجان ، از خانه یا از منزلگاه گرم بیرونش کرد این کچل هدف دارد و میخواهد گشنه هم که هست به هدفش برسد . . . حتی مثل اسب بدود . . . او به قبرستان میرسد . . .مردم را نجات میدهد . . . دیالوگ پایانی فیلم یک تو دهنی است . . . سردسته ی داس به دست ها میگوید که کچل را نکشند . . . قبرستان را به او و مردم بدهند و حالا که همه به او اطمینان دارند و او هم کمی خنگ است و میان مردم محبوب است میشود که به نیابت از آنها داس به دست نامحسوس بماند و قصه ی ما به سر میرسد . بی شک این فیلم نگاهی فولکلور دارد و هر داستان فولکلور نگاه به اجتماع خود دارد و ما در طول تاریخ نمونه های این کچل ها . . . این تاراج ها را دیده ایم . . . این آز و سیری ناپذیری را . . . این ستم ها را دیده ایم . . . فیلمبرداری . . .کادرها . . موسیقی . . بازی ها . . نورپردازی فیلم به شدت جذاب است . . . صحنه هایی که میبینم . . . شبیه تابلوی سورئالی هستند . . . خیلی دوستشان دارم و خوشحالم که یک تابلوی اصیل ایرانی میبینم . . . که ماه میان آتش افتاده است . . . و دو نفر رو به رویش با هم حرف میزنند . . . و همه جا شب است . . و همه چیز خوب است . . . اما بد میشود . . . متاسفم که این فیلم ده سال طول کشید تا امروز ببینمش . . . ظاهرا بخش هایی از این فیلم حذف شده است و امروز بالاخره میتوان دیدش . . .روی پرده دیدن . . . خیلی بهتر است . . . بعضی فیلم ها را باید در سینما دید . . . و دیدنش مهم است . . . این که نشانمایه هایی از سینمای پاراجانف یا کیمیاوی داشته باشد . . . باز اصلِ فیلم . . داستانی قدرتمند دارد که مخاطب را با خودش نگه میدارد . . .ایرادی بر فیلم نیست . . . ساده و روان و به یاد ماندنی است . دوست دارم این بازم سیب داری را ببینید . توصیه اش میکنم . . . بهتر است کمی از سینمای تعریف شده برایمان دور شویم . . . باشد که سینما با ما مهربان باشد و ما را به قصه خوانی و به فرهنگ عامیانه و باورهای قومی ما برگرداند و ما ببینیم که در خورجین تاریخمان چه چیزها داریم .

کارگردان و نویسنده : بایرام فضلی

بازیگران :ذبیح افشار ، لیلا موسوی و . . .


 
comment نظرات ()