جزیره در کهکشان

 
ابد و یک روز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٢
 

ابد و یک روز

Abad va yek roz.jpg

چرا به دیدن ِ ( ابد و یک روز ) میروم ؟ آیا برای تبلیغات ِ شبانه ی شبکه ی غول آسای اینستاگرام است ؟ آیا (ابد ) و پیمان معادی  یک جوری به هم ربط دارند ؟ مثلا پیمان معادی به طور ابدی در ذهنم خواهد ماند این را مطمئنم ! توی دلم میگویم پیمان معادی ، پیمان ابدی !  آیا به دلیل استقبال تماشاگران میروم که این فیلم را ببینم ؟ را دوست دارم در این هم شکی نیست ، از وقتی توی نمایش  (( بالاخره این زندگی مال کیه ؟))       فقط با سرش بازی کرد و همه ی بدنش فلج بود یک دل نه صد دل مطمئن شدم که دوستش خواهم آن هم تا ابد . . . اما آیا فیلم را برای جایزه ای که گرفته میبینم ؟  میخواهم کارگردان فیلم ، سعید روستایی را بشناسم ؟ چه چیزی باعث میشود که پنج شنبه وقتم را بگذارم برای دیدن این فیلم ؟ میدانم دلیلش تقریبا همه ی این ها با هم و هیچ کدام است . اگر بخواهم با اندکی ملاحظه کاری و صداقت با خودم رو به رو شوم باید بگویم ترکیبِ گروه این فیلم ، ترکیب جذابی است و پیش خودم فکر میکنم حتما باید آش دهن سوزی باشد . . . دهنم سوخت . . . یک جایی در تبلیغ تیزر پانزده ثانیه ای . . . کجا ؟ یک جایی که نوید محمدزاده را میبینم ، توی یک مغازه ی کثیف و متلاشی با یک جمله و دو نگاه ِ خمار ، یک طوری میگوید :" . . انگار میخواد شاهرخ خان رو از دست بده ..." که گیر ِ آن نگاه می افتم . نگاهی که به دو جهت میرود و هدف را گم میکند . پلک های سنگین رویش افتاده ، فکرش خیلی شفاف از دهنش بیرون می آید اما نگاهش اعتیاد دارد و کلمه هایش کش می آید . معتاد زیاد دیده ام . حتما شما هم معتاد زیاد دیده اید . از دور و برم تا توی کوچه خیابان تا توی سینما . . . همیشه بهترین معتادها را با بهروز وثوقی در فیلم گوزن ها مقایسه میکنیم . . . یا بی اختیار یاد بهرام رادان در فیلم ِ سنتوری می افتیم . . . شاید هم یاد ( آقا تقی ) آیینه ی عبرت بیفتیم . . . یا اینکه اگر سراغ زن ها بروم . . . یک کم یاد فریماه فرجامی و یک کمتر یاد باران کوثری می افتیم . . . اعتیاد های مختلف به انواع و اقسام مواد مخدر ِ ماشالا فراوان خوش زرق و برق ، شکل و شمایل متفاوتی دارد . . . شهاب حسینی هم در سوپر استار یک الکلی بود . . . البته چقدر اعتیاد الکل با اعتیاد مواد فرق دارند را در مقوله ای جداگانه باید بررسی کرد . از چرتکی بودن و مشنگ بازی تا بی حافظگی و رئوف شدن مبسوط شتر در خواب بیند پنبه دانه . . . فکر میکنم اولین قلابی که من آویزانش میشوم . . . نگاه نوید محمد زاده است . . .

پیمان معادی را ول میکنم ، بازیگران دوست داشتنی دیگر را هم ول میکنم و سراغ نویدی میروم که پیش فرض تئاتری ازش دارم و میخواهم ببینم چرا معتاد است و این نئشه گی را ببینم . دست خودم نیست . . . امان از دست مقایسه . دروغ چرا میخواهم ببینم چرا این نقش را بازی کرده و چطور بازی کرده ! برای اینکه خودم را زجر کش کنم و حس نوستالژیکم را نمک بزنم هوس سینما عصر جدید میکنم . میزنم توی کوچه ، پنج شنبه است و فکر میکنم باید خیابان ها شلوغ باشد . انگار گرد مرده ریخته اند . خیلی زود میرسم . یک ساعت زودتر . بلیطم را میگیرم و میروم تو . بنای سینما عصر جدید که خدا حفظ کند و سیستم پخشش را اندر مزید نعمت کرده بهش رسیدگی شود را دوست دارم . کیفم را روی سکو میگذارم . هیچ کس نیست . دوربین های فیلم برداری قدیمی بزرگی به صورت ماکت درست شده اند که مینشینم کنارشان و با موبایل از خودم عکس میگیرم شاید برای کلاژ عکس هایم به درد خوردند . بعد میروم گوشه ترین نقطه را پیدا میکنم و از توی کیفم کتاب بیرون میاورم . . . با روان نویس صورتی زیر جمله های مهمی که میخوانم را خط میکشم . این طورم که گاهی میبینم دارم بلند بلند میخوانم . . . حواسم نیست . . . همه نگاهم میکردند . . .انگار روی سرم شاخ دارم . . . مطمئنم که همه فکر میکردند دارم ادای روشنفکرها را در میاورم . . . به خصوص اینکه برخلاف خانم هایی که ناگهان لباسهای لب دریا دارند میپوشند پوتین جیرم پایم بود و شالم را مثل عمامه دور سرم بسته بودم و در شکل و شمایل یک کمی با آنها فرق هم داشتم . مهم نبود . من تنها نبودم خانم  م . م و م . خ هم به صندلی های کنار دستم ملحق شده بودند که هر دو سینمایی هستند . . . ما وقتی فیلم شروع شد ، فیلم را نیدیدم . . . انگار دو سه تا لامپ سوخته بود و سینما عصر جدید با تکنولوژی پیشرفته ی فیلم همخوان نبود . صدا هم اصلا واضح نبود . اوایل فیلم مثل شبکه های ماهواره ای روی تصویر زیکزاک می آمد . . . از هم میپرسیدیم این ها دارند چی میگن . . سعی کردم همه ی حواسم را بدهم به فیلم چون هفت هزارتومن ناقابلم را داده بودم که مثلا نوستالژی ام در این سینما تبلور پیدا کرده حال کنم اما میدیدم که بنای به این زیبایی با بی امکاناتی دارد زجر کشم میکند و نمیخواستم از فیلم عقب بمانم . فعلا سر و صدای تماشاچی ها را بی خیال شدم و گوش سپردم به صداها و تصاویر . شروع فیلم مثل همان سالن پر همهمه ، پر دیالوگ . . . پر دیالوگ . . .در واقع بیش از اندازه پر دیالوگ . . . دیالوگ های نالازم . . . بود . . . یک انتروپی بیخود . . . شوخی نمیکنم . . .ما تا بیست دقیقه ی اول فیلم نفهمیدیم نسبت قم و خویشی بازیگران چیست . . . فکر میکردیم سمیه ی توی فیلم عاشق برادر معتادش است و مانده بودیم ماجرای خواستگار چیست . . . فیلم من را یاد – دایره زنگی – انداخت . . . بی شک که فیلمساز تحت تاثیر پریسا بخت آور و اصغر فرهادی ست . . .در مکانی ثابت با این همه دیالوگ . . . فیلمی تهیه کننده راحت کن . . . شلوغ پلوغی و مرتب کردن اتاق برادر معتاد که لبخند خواهرش روی قاب عکس او شبیه لبخند یک خواهر نیست و انگار لبخند یک معشوقه است گم و گورم میکند . . . این بازی و این نگاه درست نیست . من اگر جای کارگردان بودم حتما ازخیر ِ  این نگاه میگذشتم . . . این نگاه ، سهیم کردن ِ تماشاگر در دلباختگی زنی است که هنوز نمیدانیم خواهر برادرش است یا معشوقه ی او . . . ازدحام جمله و فیلمبرداری ناشیانه ی اول فیلم ، ریتم یکسانی تا انتها ندارد . . . یعنی فیلم به لحاظ تدوین باید خیلی سختی و مشقت کشیده باشد . . . فیلم ریتم خودش را گم کرده و دور تند و دور کند و بالا پایین زیادی پیدا میکند . . .

با این حال میفهمیم با خانواده ی بیچاره ای رو به رو هستیم – کلیشه ی معروف و باب شده ای که حتما باید به لحاظ اقتصادی قشر مرفه نباشی و جنوب شهر نشین باشی تا معتاد بودن ، استرس داشتن و بدبختی را بفهمی – با تعداد زیادی خواهر و برادر ، مادری پیر و فرسوده و شوخ ، کمی از جنس مادربزرگ فیلم مرهم و البته کلهم فیلم و شلوغ کاری و جمع و جور کردن اول فیلم ما را یاد  دایره زنگی و مهمان مامان هم میاندازد . . . شلوغ کاری این خانواده که خیلی اضافه تر از اتفاق است . . . خیلی بلند بلند است . . . بلندی تئاتر گونه نه لزوم پرداخت شخصیت داد بزن . . . اصلا جالب نیست . . . فکر میکنم همه دارند داد میزنند . برادری را فرستاده اند کمپ که ترک کند . برادر فرار کرده است ؟ خواهری قرار است با یک افغانی ازدواج کند ؟ جمله ی مشهور فیلم این است – میری ؟ قراره بری دیگه ؟ نری ها -  جمله ی جالبی است اما خیلی دیر در فیلمنامه به ضرورتش در فیلم میرسیم . . . پرداخت شخصیت ها درست نیست . . . خیلی دیر و بی هیچ نشانه ای میفهمیم – آن هم از طریق دیالوگ که یک برادر( پیمان معادی )- معتاد بوده است و ترک کرده . . . ماموران میخواهند حمله کنند . . . خواهر برادرها همه ی مواد را که تریاک و شیره هایی است روی نایلن های مربع مربع وسط اتاق در توالتی که قبلا بهمان معرفی شد که چاهش گرفته خالی میکنند . . . مادر توی لباسش شیشه پنهان کرده است . . .

 

وسط فیلم چاشنی پرتاب این کیسه ی حاوی شیشه توسط پیمان معادی به خانه ی همسایه میخنداندمان چرا که بیشتر شبیه پرتاب نیزه است . . . البته شاید این خنده هم اشکالی نداشته باشد . . . اما جایش در آن لحظه نیست . . . فیلمنامه نویس نمیگذارد ما بفهمیم خود ش  معنا را توی دهان ما می اندازد . . . " داداش بدبختی های مردم رو برای این با خنده تعریف میکنه که ما فک نکنیم خیلی هم بدبختیم – توی فیلم میبینیم که برادر کوچتر که از همه باهوش تر است و در مدرسه هنگامی که زود ورقه اش را تمام میکند و به همه هم تقلب میرساند از آی کیوی بالایی برخوردار است . . . او لقهمه یکم جانی که دورش پر نان است از دست خواهرش میگیرد . . .میفهمیم که باهوش ها مثل همیشه از قشر بدبخت ها میایند . . محض رضای خدا در این سینما صداقتی در خصوص تفکر طبقه های مختلف اجتماع نیست . خانه زندگی خیلی ها را توپ تکان نمیدهد اما میزان بدبختی و شکستگی هایشان از شکستگی توالت این خانواده بیشتر است . با این حال دارم سخت میگیرم . . . چون فیلم را دوست داشتم . . . دارم یک جوری سخت میگیرم که اگر این فیلم را با این مضمون با خلاقیت دیگری میساختند چقدر بهتر میشد . چقدر بد است که آمبیانس یک فیلم تو را یاد صد فیلم دیگر بیندازد . . . میفهمیم خانواده بدبخت هستند . یک خواهر معلوم الحال . . یک خواهر تو سری خور و شوهر کرده و حاشیه نشین . . . یک خواهر وسواسی یک خواهر اما سیمیه یا سیندرلا . . . خوب . . . قهرمان فیلم . . . یک برادر که بزرگتره ست . . پیمان است . . . ما را یاد نقشش در جدایی نادر از سیمین می اندازد . چرا صرفا به دلیل ارتباطش با مادر علیل . . . به دلیل داد زدن های یک شکلش در فیلم . . . نوید محمدزاده . . نقش متفاوتی دارد که بهش توجه بیشتری شده است . . . این تنها باری است که معتادی میبینیم که نه خیلی سیاه است نه خیلی بی رحم و پدرسوخته و خانه خراب کن . . .او از همه ی اعضای خانواده اش صادق تر است . . . اما ما اول گول میخوریم . . .با برچسب بد اعتیاد او را مقایسه میکنیم اما خیلی طول نمیکشد که میفهمیم برادر میتواند آنقدر خوب باشد که دل سمیه ی خیلی خوب فیلم را برده . . . غیرتی شبیه سریال های ترکی و عشقی خواهر برادری شبیه سریال های ترکی . . . این دوست داشتن های قشنگ خواهر برادری . . .من را یک لحظه میبرد استانبول و یاد کوزی – گونی می افتم . . . زیادی میگویند : تو میری ؟ میری دیگه ؟ نکنه نری ؟- برادر کوچک خانواده به خواهرش سمیه وابستگی دارد . . . او میفهمد دارد اتفاقاتی می افتد . . . او میفهمد که خواهرش دارد میرود و دلش میلرزد . . . تنها جایی از فیلم که نمیتوانم گریه نکنم سکانسی است که برادر کوچکتر قلبش مثل گنجشک میزند و به خواهرش میگوید اینا میگن تو میخوایی بری همیشه میترسم از بیرون که میام . . . ببینم تو نیستی . . . سمیه میگوید . . من میخوام وضع خونه زندگی درست شه دارم اینها رو گول میزنم . . . وقتی میبینیم که سمیه که این همه در فیلم مظلوم و خوب است میتواند اینقدر هیولاباتشد که برادر کوچکش را این طور شیطانی و با کلام مهر آمیز گول بزند حالم به هم میخورد . چون او به برادر کوچکش هم دروغ میگوید . . . او چمدانش را هم بسته . . . این وسط یک مغازه ای هم هست . . .

بزرگ تر میشود . . . فلافلی یا رستورانی شبیه هانی میشود . . . در نما های تیره و کم و آبکی حدس میزنیم که مغازه فروخته شده و رستورانی باز شده است . . . برادر معتاد که گمان میکند برادر دیگرش در نبود او از طریق مشتری های عزیزش پولدار شده شک میکند . . . چطور این رستوران را باز کرده است ؟ یک جایی خیلی خوب در فیلمنامه وجود دارد که رو دست میخوریم . . . آنجا که به شخصیت معتاد عادت کرده ایم و صداقتش را شناخته ایم فکر میکنیم حق دارد به پیمان معادی شک کند واقعا او چطور یک هو پولدار شد ؟ ماجرای موبایلی که دست برادرش نمیدهد و تلفن های یواشکی چیست . . . ؟ . . . دعوا و مشاجره ی آخر فیلم در نقطه ی درستی تمام میشود . . . میبینیم که همه یک جوری حق دارند . . برادربزرگتر هم قربانی بوده . . پدر معتاد داشته . . . خود ش  معتاد بوده . . . میخواهد زن بگیرد . . قوم و خویشش مایه ی بی آبرویی هستند . . .از خدا خواسته خواهرش را – ظاهرا – فروخته است . . . معتاده را هم روانه میکند که برود . . زنگ میزند بیایند ببرندش در صورتی که خطرناگ تر از خواهر وسواسی اش نیست . . . او میخواهد زندگی کند . . . با حذف دیگری . . . اینجا از پیمان معادی متنفر میشوم . . . اما دوست داشتم . . . این شخصیت در زیر لایه هایی زودتر من را گم میکرد و به بازی میگرفت تا اینکه در نتیجه گیری سر راست . . . داستان های اضافی فیلم حوصله سر بر نیست گیج کننده است . . . به درد نخور است از اضافی اضافی تر . . . ماجرای خواهر زاده ای که دایی اش را میزند . . . نمیدانم چقدر ضرورت نشان دادن این ها به فیلم کمک کرده یا به ضررش تمام شده است . . . وقتی خانواده ی افغانی وارد میشوند . . . میبینیم که از قشر بسیار مرفهی هستند . . . بسیار شیک پوش تر . . . بارها و بارها اافغان هایی دیده ام که در سطح طبقاتی خودمان ، بسیار روشنفکرترند . . . تنها مشکل آنها ماجراهای انقلاب های متعدد و جنگ و فقر است . . . شک ندارم که آنها از مای (هنر نزد ایران است و بس ) بسیار عمیق ترند و به زودی از نظر تکنولوژی هم از ما جلو خواهد زد . . . فاصله ی زمانی رفتن سمیه ی عزیز و سیندرلای فیلم تا دیدن برادرش در آرایشگاه به لحاظ عقلی و زمانی و منطقی کاملا ایراد دارد . . . برگشتن خواهر کاملا ضروری است . . . دوست داشتم . . سمیه هم برنمیگشت . . . او دروغ گفته بود . . . بهتر بود نقش کوتاه دروغگوی ماسک زن را در همان دستشویی حفظ میکردیم . . . البته پای انتخاب میان بهتر و چاه و چاله هم هست . . . بله اشکا ل زیادی ندارد . . . میتوانم همه ی این ها را ببخشم . . . به بازی خوب نوید محمد زاده از اینکه در اعتیادش اغراق نکرد . . . اینکه مثل علی سنتوری کش نیامد . . . مثل بهروز وثوقی خاکستر سیگارش نریخت . . شاید بتوانم او را با پارسا پیروزفر در فیلم اعتراض کیمیایی یا در فیلم مهمان مامان مهرجویی مقایسه کنم . .. بازی معتادی کم خطر اما مهربان . . . لات و عربده بکش نه . . . فکر میکنم همان قدر مینیمال و جزئی در نگاهش بازی کرد که اغراق شده در تئاترهایش . . . این همین نوید محمدزاده است که التماس های آخرش وقتی توسط برادر بزرگتر فروخته میشود با آن دستهایی که به پله قلاب شده اند من را نگه میدارد . . . بی شک رقص و شادمانی کوتاه و موقتی فیلم که حضور پیمان معادی بیشترش هم کرده ما را یاد در باره ی الی می اندازد . شاید پیمان معادی نه اگر یک بازیگر دیگری این نقش را ایفا میکرد کمی از این قیاس ها میتوانسیتم فاصله بگیریم . . . اما چرا اسم فیلم ابد و یک روز است . . . ذکر خیر ِ اصطلاحی است رواج یافته برای کسانی که محکوم به اعدام اند و یک روز بعد از مرگشان هم باید در زندان بمانند و این جمله کجا ذکر میشود بروید فیلم را ببینید . . .  وقتی از سینما بیرون می آیم . . . هنوز خوشحالم که ریشه ام از تئاتر است . . . همه ی سینمای ما به همین بسته است . . . چیزی که داشتیم و از فرنگستان نیامد . . .

 


 
comment نظرات ()
 
 
ملت عشق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۱
 

ملت عشق

ملت عشق ، نوشته ی الیف شافاک با ترجمه ی ارسلان فصیحی از نشر ققنوس وارد بازار کتاب شد. این رمان پانصد صفحه ای تاثیرِ کتابِ ( ملت عشق ) بر زنی به نام اللا است . ملت عشق ، در واقع نوشته ی عزیز .ز.زاهارا ست که توسط یک انتشارات به اللا – که زنی عامی و زندگی روزمره ای دارد -  داده میشود تا بررسی شود. این رمان زندگی اللا را چنان تحت تاثیر قرار میدهد که او دست از زندگی روزمره اش بر میدارد و سراغ عشق میرود . حالا این ( عشق ) چقدر زمینی یا آسمانی و ملکوتی است به عهده ی برداشت ِ مخاطب . کتاب شامل پنج بخش است . بخش اول : خاک ، بخش دوم : آب ، بخش سوم : باد ، بخش چهارم : آتش و بخش پنجم : خلا . هر بخش نیز به داستان های کوتاه یا اپیزودیکی تقسیم میشود که مارا با شخصیت های مختلف آشنا میکند .  اپیزودهای دو سه صفحه ای تا ده صفحه ای ! معرفی شخصیت ها ، داستان هایی که در این اپیزودها بیان میشود چقدر ضروری است ؟ ؟؟؟نویسنده ی کتاب با هوش فراوان میخواهد کتابش از آن ِ شخصیت ِ اصلی امروزینش عزیز زاهارا باشد نه خودش . ( البته نویسنده ی به هیچ روی نمیتواند ادای رمون کنو را در پرواز ایکار در بیاورد ) خودش از سوی دیگر دارد روایت های مختلفی را در قصه می آورد . نویسنده دست میگذارد روی قصه ی شمس و مولانا . از آنجا که ارتباط این دو ، اشعار مولانا و همین طور مقالات شمس سالها و سالها توسط اساتید مختلف در کتابخانه های استانبول و ایران و ... مورد بررسی قرار گرفته است و مریدان زیادی دارد میتواند سوژه ی جذابی برای یک رمان باشد . اگر مقالات شمس تبریزی که تصحیح و تحقیق مفصل استاد محمدعلی موحد را نمیخواندم متوجه برداشت های نعل به نعل نویسنده نمیشدم !!!!!!!!  هرچند تحقیق در این موضوع باید انجام میشد . یک ضرورتی هولناک . . . اما وقتی با یک رمان رو به رو هستیم ، باید بعد از پنجاه صفحه بفهمیم که مسیر کتاب دارد به کجا میرود تا ادامه ی رمان برایمان جذاب باشد . ما همچنان تا صفحه ی سی صد کتاب بلاتکلیف می مانیم . مدام داریم شخصیت های مختلف را ، خیلی مقطعی و سطحی میشناسیم اما این شخصیت ها چقدر پرداخت شده اند ؟ چقدر عمیق اند ؟ چقدر داستانشان به کل رمان وابسته است ؟ ما به چه رمانی رو به رو هستیم ؟ آیا از نظر ( ساخت ) رمانِ حوادث است ؟ رمان شخصیت است ؟ بر حسب موضوع چه ؟ رمانی است تاریخی ؟ به راستی رمان ملت عشق دارد تاریخ یادمان میدهد یا میخواهد در این تاریخ تخیلش را دخیل کند تا موضوعش شبیه داستان ِ آقای هاشمی کلاس سوم دبستان نشود ؟ ؟؟؟؟برویم سراغ ( پلات ) چقدر تجربه ، جدال ، حادثه در کل رمان موجود است ؟ گذشته ی یک آدم ، که بود و نبودش به کل رمان صدمه ای نمیزند،  چقدر مهم است ؟ ما در طول رمان حوادثی را میبینیم که از زاویه دید های مختلف دارد بیان میشود . محض رضای خدا نه لحن ِ خاصی دارد و نه داستان ِ غریبی . همه ی آدم ها چه در بوستون چه در قونیه و بغداد دارند با یک ادبیات با هم صحبت میکنند . نقطه ی قوت کل این رمان ، بخش هایی است که مربوط میشود به خواب دیدن ِ شخصیت ها .... در این بخش های خیلی کم میتوان در چند صفحه تخیل و ذهن سیال نویسنده را دید . . . اما در باقی رمان ، نمیتوانی تا دو سوم رمان تمام نشده هیچ قضاوتی از کتاب داشته باشی . این میزان از حجم و این همه اضافه گویی اگر در جایی به درد میخورد یا اگر به درد نمیخورد ولی  خوب روایت میشد ، میتوانستیم با راحتی و آسودگی آن را تا انتها بخوانیم  اما این طور نیست . . . نویسنده ی سعی میکند پیچیده باشد اما خیلی دستش رو است و نمیفهمیم چرا این همه لعاب میدهد  . . . نویسنده از زبان شمس و صوفی ها ، چهل قاعده ی معنوی را بیان میکند . در انتها چهلمین قاعده را زنِ رمان بیان میکند . یک همذات پنداری و یک برخورد زمانی عجیب که پیش از نوشتنش کاملا قابل حدس است . . . پیش از خوانشش . . . معرفی شخصیت های داستانی شاید به نظر خیلی ها واجب است و این لازمه ی رمان ، اما چقدر این معرفی در بطن نوشتاری قدرتمند است ؟؟؟؟حتی اگر برای رمان لازم نباشد . . . معرفی شخصیت های کرا ، اللا ، گل کویر ، سلیمان مست و ... و البته جد و آباد همه ی این ها . . . چقدر جالب که  این سوژه با مدرنیته آمیخته میشود . این هوش نویسنده ، به کمک او می اید تا بگوییم بله با رمانی طرف هستیم که دارد ارتباط مجازی دو آدم امروزی را که با اینترنت در تماس هستند پیوند میدهد به دنیای شمس و مولانا . . . جذابیت این روایت موازی همین است اما هرچقدر ضرورت این شاخ و برگ ها بیشتر باشد ، در لحن و در ساختار قصه به درستی بیان نمیشود . رمان شبیه یک کتاب دینی است که دارد قصه ای معنوی را با زرنگی بیان میکند و از این زرنگی نمیشود اثر ادبی  ساخت . . . حرکت ، درام و لحن . . . آمبیانس و فضا به قدری ضعیف است و آنقدر دم دستی و سطحی ذکر میشود که ما با پیش فرض های خود آن ها را در ذهنمان ادامه میدهیم نه با تخیل نویسنده . . . بیشتر قسمت های کتاب از پیشگفتار مصحح جناب محمدعلی موحد می آید . داستان هایی که ذکر میشود و شمس آنها را مثل هزار و یک شب بیان میکند ، داستان های ذن است . که البته ناگفته نماند که ذن و شمس و خیلی از عرفا هم عصر و هم دوره بوده اند . بار عرفانی قضیه بسیار میلنگد . . .نمیدانی نویسنده ی ملت عشق که جناب زاهارا است دقیقا چرا وجود دارد ؟ او هست چون نویسنده به تنهایی از عهده ی نوشتن این رمان بر نمیآید و با مهارت خاصی رابطه ی او را با اللا عاشقانه میکند . . . از نوع با دست پیش کشیدن و با پا پس زدن . . . حتی میبینیم که شمس تبریزی هم در عشق خودش به کیمیا ، با طنازی او را عاشق خودش میکند با اینکه میداند دارد چه میکند اما همین آدم پیشگوی عجیب ِهمه چیز فهم با ناآگاهی میرود با زنی که از عشقش میمیرد ازدواج میکند و زن هم در نهایت از اینکه شوهرش جناب شمس او را پس میزند تب کرده میمیرد .  چرا واقعا ؟؟؟؟؟ چطور شمس که قهرمان عزیز زاهارا و یا خانم الیف شافاک هست ناگهان اینقدر احمق میشود و چرا لحظه ی مرگ شمس اینقدر سطحی ،زودگذر و کوتاه است ؟؟؟؟ میتوانستیم منتظر این لحظه بمانیم و همه ی گزافه گویی نویسنده را تحمل کنیم تا به این جا برسیم . . . اما میبینیم که خیلی عادی مثل یک انشا و یا گزارش از روی کشته شدن شمس تبریزی هم گذر میکند . . . از این بازی خوشم نمی آید . . . از بی لحنی و از حضور نویسنده ی زرنگ اصلا حس خوبی ندارم . از این که فکر کنم دارم کتاب دینی میخوانم و نه رمان حس خوبی ندارم . از این بابت سنگینی پانصد صفحه ای کتاب بیشتر میشود . اینکه اللا در نهایت عاشق نویسنده میشود و زندگی اش را رها میکند کاملا قابل پیش بینی است . . . فقط در بخش نهایی کتاب است که با لحنی کاملا گزارشی و نه با پرداختی عمیق از حس ها از رنگ ها از فصل ها از عمق ها ، میبینیم که بله حدسمان درست از آب در آمد که ناگفته نماند در مقدمه ی کتاب هم این انتها ذکر شده است . پس ما با چه رمانی طرف هستیم ؟ رمانی که باید در مدارس جزو علوم دینی تدریس شود ؟ یا رمانی که میتواند مثل – یک مرد – اثر اوریانافالاچی تو را به اعماق تاریخ ، زنانگی ، عشق از خود گذشتگی ببرد . . . در تو انتظار را صد برابر کند ؟ . . . این رمان را دوست نداشتم . . . سرمجموع . . . از کلش ده صفحه اش را می شد قابل تامل دانست . . . حال آنکه خیلی ها میتوانند بیایند و این اثر را با رمان هایی مثل مرشد و مارگاریتا یا مرگ قسطی مقایسه کنند . . . شخصیت و داستان های نصف و نیمه ی بی جان این رمان آن قدر نالازم و فاقد جذابیت هستند که فراموششان میکنی . . . بعضی جاها رها میشوند و این روده درازی را نمیفهمی . . . اما میتوانی مدت های طولانی به یک  رهگذر در آثار سلین فکر کنی چون طرح دارد . . . پلات دارد . . . شخصیت دارد . . لحن دارد . . .شکل دارد و قوام دارد شاید تکه کلام دارد و همان حضور کم اما ناکارآمدش ضروری به نظر میرسد . هیچ چیز بدتر از خواندن یک کتاب بد نیست به خصوص که تا سی صد صفحه نفهمی مقاله است یا گزارش . . . دست نویسنده برای موازی نویسی رو است . . . اما باقی اش همه از روی کتاب های دیگر کپی شده و یک درس اخلاق درش هست که دوست ندارم . یک قضاوتی که نویسنده عامدانه آن را به مخاطب تزریق میکند و نمیگذارد خودش فکر کند .

 


 
comment نظرات ()
 
 
1395
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳
 

Photo from text.dejection

و اینگونه شُد که اولین نبشته ی یک هزار و سی صد و نود و پنج ِ ماه در پنج ِ صبحگاهِ سه شنبه ، سوم فروردین ماه به رشته ی تحریر در آمد . همینک که انگشتانم روی کلیدهای الفبا حرکت میکنند نمیدانم از چه میخواهم بگویم ، پس بهتر ازاین نمیشود تا به پیش از این نبشته اشاره ای کنم ، برق که زد و رعد که داد صدا ، هنوز پرده های حریرِ این سرای محقر،  پرواز نکرده بودند . من در مطبخ بودم ، ایستاده بودم به تماشای سر ریز شدنِ قهوه از قهوه جوش ! پنجره ها ی بی پرده باعث میشد، نگاهم به ساختمان ِ سیمانی رو به رو برود . ساختمان ِ صد پنجره ی رو به رو ، با چراغ های خاموش و بعضی ، تک و توک همیشه روشن . ما شباهنگان همگی یک مَرض داریم و آن این است که بیشترمان در عالم ِهپروت به سر میبریم . در این رصد کردن های شبانگاهی ، متوجه شده ام ، در بلوکِ سیمانی رو به رو ، چراغی همواره روشن است و این چراغ ِ روشن از آن ِ اتاقی است که صاحبش مرد نقاشِ بی خوابی است بدتر از من . یک سه پایه ی بزرگ دارد و من همیشه او را از پشت سر میبینم ، چپ دست است و این را خوب میدانم ، وقت هایی که تکان نمیخورد نگران میشوم که مبادا مرده است . با این همه او هم با من بیدار است . گاهی فکر میکنم برایش علامتی بفرستم ، متوجه شده ام که او هم همین را میخواهد ، البته توی خیالم این طور می اندیشم ، مثلا اگر چند بار چراغ را روشن و خاموش کنم شاید او هم به صرافت افتاد و چراغش را خاموش و روشن کرد و بعد مثلا رفیق میشویم . یک مدل دارد که او هم مرد است ، اصولا دست و دلش فقط در شب است که به کار میرود . . . بد جوری دلم میخواهد ببینم چه دارد میکشد ، افسوس که راه دور است و خیال من راه به جایی نمیبرد . قهوه از قهوه جوش بیرون میریزد و گاز را مزین میکند به تهوع خوش عطرش . فنجان را بر میدارم تا پُرش کنم که از دستم می افتد و تکه تکه میشود . روی زمین و روی کاشی ها خورد خاک شیر میشود . دم صبح اگر جاروبرقی را روشن کنم ممکن است کس بیدار شود . . . برای همین شروع میکنم با خاک انداز تکه ها را جمع کردن ، تکه تکه ها را جمع میکنم یاد قلبم می افتم . قلبی که شبیه همین فنجان شکسته ، خورد شده است . مدت هاست عهدی با خود بسته ام ، آن اینکه از ( شکنجه گر ) ها دور بمانم و به علوم ِ روان شناختی ایمانم را قوی تر کنم . از کجا این همه در جهالت استاد شده ام ؟ ای بسا گُل و بلبل های شعر و نوبشته هایم را دو دستی تقدیم ِ طاغی هایی کرده ام که هرگز و هرگز و هیچ گاه ، قدر یک ( آه) دردم را تخفیف نداده اند . نمونه اش همین (چنگیزِ خون ریز) آنقدر بدان بها دادم ، پوست ها کنده ، سرها از تن جدا بکردم برای اینکه بداند در یاغی گری همتایش ام ، چه میداند کسی شاید که از همتایی به بالاتر هم صعود کرده باشم . فی الواقع عروجی از برای دیده شدن ، از چشم و نگاه ِ این چنگیز ِ خون ریز . . . حالا برگردم سر حرف ِ اصلی . . . اینکه چرا شکنجه گرهایم را این همه دوست دارم . آیا این تنها من هستم که این همه در دور باطل تک چرخ زده ، به نقطه ی مبتدا میرسم ؟ بلی . اما چرا ؟ به دنبال ِ این چرا ، مدتی است کتاب خوانده ام . . . سعی کرده ام این قدر با دد و دیو ها اُخت نشوم . در این میانه با کتاب ِ ( عصبیت و رشد ادمی ) اثر کارن هورنای ، ترجمه ی محمدجعفر مصفا رو به رو شدم ، عصاره ی سخن اش انکه ، دیگری مقصر است که تو دیوانه میشوی . همیشه در هر اعصاب خرابیی یک - دیگری - وجود دارد و بالقوه دیوانه نیستیم و عصبی نیستیم البته در این کتاب اشاره میکند که چگونه - دیگران - میتوانند تو را (مهرطلب ) ، ( برتری طلب ) و ( عزلت طلب ) کنند و در این هر سه عجز و ضعف و درماندگی است این هر سه - عصبی - نامیده میشوند و در انتها متوجه میشویم که باری همین عصبی های بنده خدا خود قربانی دیگرانی هستند که با نقاب ِ مهر و عطوفت در جان بشر رخنه میکنند . باری همزمان بعد از اتمام این کتاب به طور تصادفی با کتاب (بازیچه ی دست دیگران نشوید ) اثر ژآک ریگارد ترجمه ی پیمان حسینی آشنا میشوم . آن شب که این کتاب را خریدم ، هنوز سال نود و چهار رخت از جهان نبسته بود و همه برای مرگش پایکوبی میکردند ، در این پایکوبی به شهر کتاب الف میروم . از در که وارد میشوم ، دوستان چاق سلامتی کرده و من به استقبال کتاب های نوروزی میروم . مدام توی دلم میگویم که برای - فلانی - چه بخرم ؟ او که اهل ِ خواندن نیست . معمولا - فلانی - ها ی زندگی ام از خوانش گریزانند چونان جن و بسم الله . . . در این میان سراغ شبکه ی آفتاب میروم که سر جایش نیست و تمام شده . . . سراغ کتاب های خودم میروم که از هر کدام یکی بیشتر نمانده است . دفعه ی پیش سه جلد از کتاب هایم را برای مشتری ها امضا کردم و احساس خوبی نداشتم . . . از اینکه با مهر نگاهت میکنند . . . احساس میکنی که در جایگاه بالایی هستی . . نمیدانم در این مواقع یک نویسنده ی حرفه ای در سنت ِ عفیف بودن چه لبخند متظاهرانه ای به کسی که کتابش را میخرد و از امضایش تمجید میکند میزند ؟! چرا باید به زور تبدیل شویم به چیزی که در آن لحظه حس نمیکنیم . . . کتاب با جلدی شروع میشود که بیشتر از عنوانش ، عکس روی جلد ش جلبم میکند مرد و عروسک . . . بازیچه شدن . . . کتاب را دو روزه تمام میکنم . انگار از ته دل بنده همه چیز را گرفته اند و در چارچوب روان شناختی تکه تکه اش کرده اند و میگویند بیا و ببین . در این کتاب هم تصادفا در مورد اینکه بیایید و (کنترل چی ) ها را شناسایی کنید و زمام امور زندگی و خود را دست این کنترل چی ها ندهید سخن میراند . . . همانا این کتاب آنقدر جالب بود که مارا به خنده نیز واداشت ازیرا که کتاب به ما میگوید کنترل چی های نامرد روزگار را که با دل سنگ میخواند با تو بازی کنند را بشناس و بیا و من اسلحه دستت میدهم و بگیر و به طرفش شلیک کن . . . در نهایت از خود مخاطب یک کنترل چی میسازد و این من را به خنده می اندازد که نگارنده به جایی میرسد که خود متوسل به این میشود که کنترلچی را باید کنترل کرد . از حربه ی هر کسی علیه او استفاده کرد . در دلم به کریشنا مورتی و ذن فکر میکنم و اینکه چقدر جهان این ادم ها با هم متفاوت است و میخواهم بنشینم خود را با نام مستعاری دکتر خطاب کرده و یک کتاب روان شناختی بنویسم ! هرچند که خوانش این کتاب ها باعث شد بفهمم ، دیگران میتوانند با مهارتی آگاهانه یا ناآگاهانه تو را به جنونی برسانند که جوهر قلمم میشود .

Photo from text.dejection 

بیمارت میکنند تا عظمت و جلال و شکوه خود را دوچندان کنند و نمیدانند که با این تحقیر ، میتوانند آسیبی به تو بزنند که نتوانی از جا بلند شوی . . . پس همانا باید پیشه ی میس شانزه لیزه را پیش گرفت ، نیزه بر دست بود و سر بالا گرفت ، قلب ها را نشانه کرد و قلب خود را زیر پا . . . میگویند خیالات ، اوهامی است که چشمان تو را از حقیقت ِ انسان ها کور کرده و خاک بر سر میشوی . . . حال آنکه خیال تنها آبشخور کار ماست . کار من ، کار آن مرد نقاش بلوک رو به رویی . . . شکسته ها را توی سطل میریزم . مینشینم گوشه ای و سیگار میکشم . شقیقه هایم درد میکنند . به استقبال هیچ میروم . هیچ منتظر من است . دلنگرانش میشوم . . . مبادا به هیچ نرسم و بترکد ؟ به صدای بلندی فکر میکنم که گوشم را پر کرده و پژواکش در جانم میچرخد و بیرون نمیرود . . . بیشتر از گوش چشمانم را ترسانده است . ترس در من رخنه کرده . آنگاه که نیزه ام دست میس شانزه لیزه است ، خود بی سلاح میشوم و تنها چیزی که برایم میماند صدایم در دادی است که میزنم و شرمگنانه اشکی که میریزم که هرگز دوست ندارم دیده شود اما دست من نیست دست چشمانم است . اشک هایم روی زمین افتاد . . . افتاد و کسی از رویش رد شد . کسی از روی من رد شد . . . این طور فکر میکنم که تکه تکه های جا مانده ام در جایی تبخیر شد که دوستم ندارند . یک جایی جا مانده ام . . . با جمله هایی که زیر ِ یک قاب بزرگ چسبیده اند همچون خرچنگی سرسخت . میخواهم میغ و ماه برود و خورشید بیاید من را بسوزاند تا تمام شوم . او سرنگی در دست دارد . ان را به من تزریق میکند . آمپولی پُر از ( چرا ؟ چرا هستی ؟ چه کار داری ؟ تو کی هستی ؟ چرا حرف میزنی ؟ ) سرم را به دیوار میکوبم . دوست دارم خودم را توضیح دهم ، دوست دارم باور کنم که این جملات را نشنیده ام . بین ابهام ِ حرف و کلام ِ گوینده دور میزنم و سر خودم گیج میرود . توی دلم میشکنم . کسی حرف من را باور نخواهد کرد . گاه وقتی روان از درون مچاله میشود هیچ اتویی  کفایت آن را ندارد که چروک روح را صاف کند . هیچ داغی . . . تو میمانی و تیغ و میخواهی خودت را بزنی . . . از این کارها که همه میگویند تو روانی هستی . . . در چرخ زدن های قیقاج وارانه ی اعتیاد ، بین عکس های شبکه ی ملعون اینستاگرام میبینم که عده ای دست و پایشان را با تیغ زخم کرد ه اند . انها نمیخواند خود را بکشند . . انها میخواهند بگویند که چند خراش غصه دارند و بیرون شان مهم نیست . بدن شان مهم نیست . درد باید از جایی بیرون بزند . . . مثل هورمونی که اگر کار نکند سر به رسوایی میزند . . . میایند تن و جان خود را با تیغ هاشور میزنند . . . در این کار دلیلی است . . . هرگز کسی که در صحنه حاضر نیست پاسخگو نبوده است . . . ان کسی که با خود این کار را میکند . . . ضعیف و ترسوست و پشت ترس هایش صداقتی است که از صدقه ی سر جهالت سر به دعوا زده ، دیگری را فراری داده یا اینکه دیگری فراری بوده و نشده که دهن مبارکش را سرویس کنیم و چیزی درون ما چنبره زده حال بد را در ما ایجاد میکند . میزان حساسیت این روان مریض ، تیغ را گسیل میکند به بافت ِ پوست تن . . . تنی که یارای حمل روان سنگین را ندارد . هرچند این توصیه نمیشود شما گل گاو زبان خورده بخوابید اما خواب را با بعضی ها چه کار ؟ . . . بعضی ها ، باهوش ترند ، حساس تر و رئوف ترند و در دفاع بس موش ترند . . . میمانند و از خود انتقام میگیرند . انچنان همیشه از شکنجه گران دفاع کرده ام که امروز وا میمانم . . . عاشق عذاب هایی میشوم که روا میدارند . . . چرا یش را میدانم و نمیدانم . . . باید که اگر شکنجه ای در کار است . . . عاملش من باشم نه معلولش . . .

شکنجه گر همیشه تو را وادار میکند فکر کنی اشتباه کرده ای و به دیگری صدمه زده ای و توی مهربان مدام میخواهی مهری که به تو روا نشده را نثار یک طاغی روانی کنی و چون این مهر را خود میخواهی و بر تو نشده است چه کسی بهتر از شکنجه کر حقه باز ؟

Image result for game of thrones ramsay

ramsay bolton یکی از شکنجه گرهای جذاب و کاربلد و اوستای سریال Game of Thrones از این دست یاغی های سرکش است که قربانی اش عاشقش اش میشود و امرش را اجرا میکند چونان که نام اش را از یاد میبرد و از این که شکنجه گرش او را ستایش کند لذت میبرد او دل و ایمان باخته . . . بعدها میبینیم که همین شکنجه گر میتواند چه ضعف و ترس هایی داشته باشد . . .وانگهی استدلالهای اینچنین ، کشف کنترل کننده های نامحسوس نامرئی بلدیتی میخواهد که از ان مانیست . ما از پس یک فنجان قهوه بر می امدیم خودش کلی می شد . حالا باد می آید و دو مرد رو به رویی توی بالکن دارند سیگار میکشند و من بی خود و بی جهت گمان میکنم حواسشان پی من است . . . سراغ چاقوی تیزم میروم . برش میدارم و با جرات عجیبی که در بنده حلول کرده است فرش را کنار میزنم و به جان زمین می افتم . از دلش ، صندوقچه ای بیرون میکشم . درش را باز میکنم . نفس راحتی میکشم . جمله ی رمز را میگویم و میپرم تویش . توی صندوقچه پر است از آرزوهای پر پر که به م بخیه شان زده ام . می افتم توی دم دستی ترین اتفاق های دور دست . زنی رو به رویم ایستاده است . او را میبینم . با من حرف میزند . او روی صخره ای ایستاده است و بادی که از روی اقیانوس میوزد موهایش را تکان میدهد . او من را میشناسد و میخواهد برایم صحبت کند . قد بلندی دارد و صورتش ترکه است . چشمان نافذی دارد و انگار او را میشناسم . میگوید :" میس شانزه لیزه شما اهل اش هستید میدونم ازتون  مشخصه ." . . . با هم وارد غاری میشویم . زن را میبینم که با دستش به نقاشی های نقش بسته شده ی روی غار اشاره میکند و میخواهد انها را برایم تعریف کند . اما من خوابم میبرد . با صدایش . . . . . بیدار که میشوم همچنان توی غار هستم و نقاشی ها ، زنده شده اند و خبری از زن نیست . من مانده ام و نقش ها و زن را میبینم که بیرون از جهان ما دارد به دختری با موهای قرمز درهم و چشمانی پف کرده از اشک میگوید :" نگاه کن . " 


 
comment نظرات ()