جزیره در کهکشان

 
یادداشتی برای (هارتلی ها ) اثر جان چیور
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٤
 

یادداشتی بر داستان ِ ( هارتلی ها ) اثر جان چیور

داستان هارتلی ها به ظاهر ، مضمونی ساده دارد بدین صورت که خانم و آقای هارتلی همراه دختر هفت ساله شان به مهمانخانه ای در کوهستان میروند تا اسکی کنند و قصدشان هم این است که چند شب در آنجا بمانند . در این بین اتفاقات ساده ای به ما اطلاعات مختصری از شخصیت های داستانی میدهد ، بعد از گذشت چند روز با فاجعه ی غم انگیز مرگ دختر داستان تمام می شود . این تم اصلی داستان است . با این وجود نمیتوان به راحتی از این قصه گذشت . شروع داستان ، بدین صورت است که  " یک عصر زمستانی ، وقتی که بساط بازی های کارتی شبانه راه افتاده بود ، آقا و خانم هارتلی همراه دخترشان ، آن ، به مهمانخانه ی پماکودی رسیدند . " . توصیف موقیعیت ِ مهمانخانه ، بازی ، تفریح و فضای سرد کوهستان . به قول جان چیور در مصاحبه اش با آنت گرانت :" ... اگر بخواهید داستان نویسی باشید که رابطه ای دوستانه با خوانندگان برقرار کنید ، داستانتان را این طور شروع نمیکنید که سردرد و سو هاضمه دارید ، بلکه به آرامی از سواحل جونز داستان را شروع میکنید . یکی از دلایل این است که امروزه تبلیغات در مجله ها  بسیار شایع تر از بیست ، سی سال پیش است . برای انتشار مجله باید برای قالب کیک ، مسافرت ، تصاویر جذاب و ... حتی شعر تبلیغ کنید . " * و دقیقا همین اصول و اعتقاد جان چیور در این داستان کوتاه پیداست . او چنان از مهمان خانه و صاحب آنجا صحبت میکند که گمان میکنی زمستان های دلپذیری در این محل رخ داده است و این زوج همراه دخترشان مثل همیشه آمده اند تا تفریح کنند . اما به محض اتمام این مدخل ، با این جمله که جمله ای کلیدی است رو به رو می شویم . آقای هارتلی که حدود سی و چند ساله است  به صاحب مهمانخانه میگوید :" هشت سال پیش ، ماه فوریه ، من و خانم هارتلی اومدیم اینجا . بیست و سوم اومدیم و ده روز هم موندیم . تاریخش رو دقیق یادمه چون بهمون خیلی خوش گذشت . " نمیتوان از این جمله سرسری گذشت . او همسرش را خانم هارتلی خطاب میکند و مشخص می شود که مردی است که جزئیات را به خاطر دارد و احتمالا ده روز شگفت انگیز را در این مکان تجربه کرده است . همین جا مکث میکنم . از خودم سئوال میکنم چرا این زوج بعد از هشت سال ، به این مهمانخانه آمده اند ؟ آیا این بازگشت معنی خاصی دارد ؟ شاید سالگرد ازدواجشان است . نمیدانم . پس داستان را ادامه میدهم . میتوان در همین مدخل و شروع با یک – کاشت – مینیاتوری مواجه شد .نویسنده در توصیف شخصیت زن داستان – خانم هارتلی – این طور می گوید "  خانم هارتلی زنی حواس پرت بود .- متوجه می شویم که  خانم هارتلی پیر تر از سنش به نظر میرسد و حواسش خیلی جمع نیست ، با اینکه به سر و وضع دخترش می رسد اما وسایل خودش را جا میگذارد و به خودش کمتر می رسد . او با مردم زیاد صحبت میکند و به نظر می رسد اجتماعی است . طی یک گفتگوی مختصر سر میز شام ، میز را ترک میکند و تنهایی به اتاق خودش در مهمانخانه می رود . بعدا ، در اواخر داستان متوجه صحبت های او با شوهرش می شویم که از طریق استراق سمع به مخاطب داده می شود . شاید در همین اواخر داستان قضاوتمان را عوض کنیم . برگردیم به مهمان خانه و ورود هارتلی ها . با توصیفات جان چیور از رابطه ی این سه نفر ، متوجه رابطه ی دختر و پدر می شویم . رابطه ای که بسیار دقیق نشان میدهد دختری در سن بلوغ و در مرحله ی گذر از عقده ی الکترا است ( رفتاری است که از پنج سالگی به بعد در دختران شکل میگیرد و تمایل آنان را نسبت به پدر بیشتر میکند ، دختر ها در این سن ، با مادر همانند سازی میکنند و متوجه می شوند که به لحاظ جنسیت با مردها متفاوتند و بحران بلوغ را طی میکنند  . در این مسیرآنها بیشتر گرایششان به پدر است و به مادرشان اعتماد کمتری دارند . دوست دارند برای پدر – قهرمان زندگی شان – زن اول باشند و از مادر دوری میکنند و توجه پدر را می خواهند . ) او با پدرش شام می خورد . از اینکه پدرش با مادرش به اسکی رفته اند ناراحت می شود . به کنجی پناه می برد و گریه میکند . آزردگی دختر از کنار هم بودن ِ پدر با مادرش به وضوح در داستان شرح دده می شود بی اینکه تاکید و توصیف شدیدی در آن باشد . تنها در یک جا نویسنده قضاوت می کند و این طور میگوید :" آقای هارتلی و دخترش  به تمثال های صبر و اصرار می ماندند ...دوباره و دوباره زمین یخی را دور میزدند . انگار که آقای هارتلی در حال توضیح دادن چیزی مرموز تر از یک ورزش عادی به دخترش باشد . " در داستان با این شیفتگی دختر به پدرش که مرحله ی گذر و بلوغ است رو به رو می شویم . یکی از بخش های مبهم و شروع نقطه ی اوج در قصه . بعد از عبور از رابطه ی سرد زناشویی خانم و آقای هارتلی در اینجاست که دخترشان ، آن ، در اتاق مهمانخانه خوابیده ، خواب بدی دیده و جیغ میزند . مادرش بالا سرش می رود . دختر بچه جیغ میکشد :" بابامو میخوام " اما خانم هارتلی وقتی پایین میاید تا با مردم و شوهرش کارت بازی کنند به دروغ میگوید :" کابوس دیده بود ." این بخش از داستان میتواند شروع سیر عمودی نقطه ی اوج باشد ، هنگامی که مادر به دلیلی نامشخص ، به دخترش حسادت میکند و شاید نمیخواهد شوهرش در خلوت شبانه او را ترک کند و به سراغ بچه شان برود . کسی جز مخاطب این را نمیفهمد . هنگامی که مستخدم هتل پنهانی صدای گریه و داد و بیداد خانم هارتلی را می شنود اطلاعات بیشتری از رابطه ی آشفته ی خانواده ی هارتلی به دست می آوریم . " چرا باید برگردیم این جا ؟ چرا باید برگردیم جاهایی که فکر می کردیم توشون خوشحال بودیم ؟ چه فایده ای داره ؟. . . رفت و آمد با آدم هایی که باهاشون خوشحال بودیم ؟...چه فایده ای داره ؟ چرا هیچ وقت تموم نمیشه ؟چرا نمیتونیم دوباره جدا از هم زندگی کنیم ؟...." متلاشی شدن یک خانواده ، در بحرانی ترین شرایط به وضوح توضیح داده می شود . شاید بتوان این واکنش را بحران بزرگسالی و به پایان رسیدن جوانی نامید . واکنشی که در آن ، آشفتگی ، یاس ، رنجش موج می زند . او شبیه زنی خوشیفته است . به خصوص وقتی در مورد دخترش دروغ میگوید . او دارد تبدیل به مادرِ متزلزل می شود . در این تعریف – مادر ، بین فرزند و فرهنگ مانده است و میل به کنار گذاشتن فرزند را در ناخودآگاه خود دارد – ظاهرا این ازدواج و این بحران سنی تماس با زندگی مورد علاقه اش را از دست داده است و او خودش را و غرایزش را فراموش کرده و افسرده است . ما در داستان آقای هارتلی را نیز نسبت به خانم هارتلی خیلی گرم و عاشقانه نمیبینیم صرفا بازگشت به جایی که خاطره ی خوب داشته از نظر مرد سی و چند ساله ی داستان میتواند چسب زخمی برای این فاجعه ی خانوادگی باشد که اشتباه است و میتوان به راحتی دریافت که با مرد قدرتمندی نیز مواجه نیستیم . بعد از آشکار شدن این عقده های روان شناسی در ذهن مخاطب ، داستان با فضای سرد کوهستان و تله اسکی کوهستانی که توسط پسر مهمانخانه دار درست شده است ادامه می یابند . به نظر تله اسکی شل و ول و درست ودرمانی نیست با اینکه سالهاست کار میکند اما توصیفات نویسنده این را منعکس میکند که تله اسکی مذکور خیلی هم مطمئن نیست و شاید ما به عنوان مخاطب باید منتظر حادثه ای باشیم که در این تله اسکی رخ میدهد . داستان اینگونه پایان میاید . عده ای برای اسکی به این محیط آمده اند . طناب تله اسکی سست است . بازوی دختر به آن گیر میکند و جیغ های هولناک میکشد و نمیتواند خودش را رها کند . مردم در حال نگاه کرد ن به حادثه هستند . هیچ کسی نیست که ماشین و موتور تله اسکی را از کار بیاندازد . همه شاهد مرگ دختر بچه هستند . با اینکه داستان در حال تمام شدن است اما یک پاراگراف مهم دارد . زوج مصیبت زده پشت ماشین نعش کشی با هم همراهند . مرد به همسرش کمک میکند تا سوار ماشین بشود ، روی زانوی او پتو می اندازد . سفر طولانی شان شروع شد . " در اینجا  شاهد اولین تماس خانم و آقای هارتلی هستیم . شاید قربانی دادن و قربانی شدن همیشه یک حس همدردی ، شراکت در دردی مشترک موجب ترمیم شود . حتی اگر این قربانی از خون و خویش باشد . ما انسان ها در ناخوداگاه خود علاقه به دیدن ویرانی ها و انهدام داریم . میتوانیم کنار هم در یک وحدت به حادثه ای مرگبار نگاه کنیم . در مراسم مرگ به یکدیگر نزدیک تریم تا در مراسم عروسی . زیرا هیچ نقابی نداریم . بی خود نمیخندیم . خود ِ حقیقی هستیم . با هم در اشک ریختن و شکوه و ناله مات و متحد هستیم . در کتاب پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی در فصل (( ما و شوق ویرانگری )) میبینیم که انسان ها گاهی به تخریب ، ویرانی ها ، بدبختی ها حس شوق دارند . این در ناخوداگاه جمعی هر جامعه ای بررسی جداگانه ای دارد . اما در این داستان انگار مادر منتظر همچین واقعه ی تلخی بود تا دوباره ، جوان شود ، بتواند مادر شود ، یک شروع مجدد و هیجان جدید را تجربه کند و حس پرستاری شوهرش را به خودش با اشتیاق بپذیرد . توجه ها را جلب کند . اما مرد داستان که پدری است که دخترش این همه او را دوست دارد با اینکه با احترام حاضر است خودش پشت ماشین نعش کش رانندگی کند ، یک پدر حیرت زده است که هنوز در رابطه ی زناشویی مشکل دارد . جملاتی در داستان وجود دارد که زندگی ابزورد و تکراری و بیهوده را نشان میدهد . تکرار جملات . مثل تکرار ساعت ها و بیهودگی گذشت زمان . این یکنواختی با قربانی شدن دختر در زندگی این زوج موقتا از بین می رود . آنها با هم به سفر دوباره ای میروند و خدا میداند بار دیگر کی به این مهمانخانه سر بزنند .

 

* مصاحبه در پاییز 1976 در پاریس ریویو چاپ شده است .

 

سانازسیداصفهانی

برای خواندن برشی از داستان میتوانید در ادامه ی مطلب آن را بخوانید و یا برای خواندن کامل داستان شماره ی 74 همشهری - داستان - را تهیه فرمایید که شدیدا توصیه می شود . 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
دلمه های متحیر!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۳
 

  • سرهَنگ ( پ . م ) موظف به سلاخى بود ، توى دالانِ سوت و کور و نمور ، سرهنگِ ماهر در بُرشِ گوشت و پوست و عضوِ( مگو ) چنان سماجتى داشت در هئیت بشرى ، مثلِ مگسى سمج و چموش ... دستِ آلوده اش به خون و رگ و پى ِ آدمِ ها ...حال مى کرد با  شتک ِ خون ، با لخته هاى  مُرده ی بی جان و خون ، با دلمه های متحیر  ... سرهنگِ سلاخ ، استراحتش وقتى بود که روى صندلى همیشگیش ، خیس عرق ، مى نشست و به گوشتِ زنده ى پر حرارتِ توى دستش نگاه مى کرد که آن گوشت ، عضوِ(مگو ) بود به نعوظ استوار شده ... سرهنگ عقیم هر زمستان همه ى عضو هاى مگو را به بهانه ى  چیدنِ درجه و مدال توى گلدان مى کاشت . قورباغه ى بى قرارِ بهارى که فرار کرده بود  از بهار  ، تمامِ گلدان ها را لیس مى زد و عضو هاى (مگو )  ى مرتفع ، هر سال ، موجبِ ترفیع درجه ى سرهنگ مى شدند ... و مردمانى که شکنجه شدند ، امروز از این لیچ افتادگى جسمى ، به بیرون ِ زندان نرفتند ، به آفتاب رو ندادند و  تى کِش و مجیز گوى عالى جنابِ ( پ.م) شدند.
  • سانازسیداصفهانی/ تصویر: از طراحی های مهرداد ختایی

 
comment نظرات ()
 
 
نگاه دو فیلمساز به مقوله ی خشونت دوست داشتنی !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٧
 

 

یکی از حفره های اصلی سینمای ایران ، حذف ِ مقوله ی جنسیت و روابطِ سالم و ناسالم ِ بین آدم هاست . توقفِ فیلمنامه ها پشت این موضوع ، می تواند یک دلیل مهم داشته باشد . دلیلش هم این است که اگر این مقوله از سینما حذف می شود ، دلیلش ، ممیزی نیست ! با اطمینان کامل از اینکه وادی مهم  مراحل رشد و بلوغ آدمی ، نزد ایرانیان ، سخنش همواره تابو و زشت و ناهنجار بوده ، پس تعلیم مسائل مربوط به این مقوله نیز نسل اندر نسل ، لنگ لنگان و گیجوارانه و ناقص پیش رفته است . بی تعارف یکی از مشکلات نسل امروز ، دیروز ، پریروز و حتی دوره ی سعدی عزیز همین مقوله بوده است اما میبینیم که هرگز در این مورد ، سخنی نیست . در مورد مشکلاتش و در مورد شکل و رنگ و طعم و چگونگی اش . خیلی از افراد جامعه ی امروز، دچار معضلات سنگینی هستند که ریشه اش در طول دوران رشد و چگونگی برخورد خانواده ، جامعه با این پدیده است . تمسخر ، تحقیر ، عدم اطلاع رسانی و عدم اگاهی سرِ این عقده های کوچک را به اقیانوسی وصل می کند که جنون و بیماری اش درمان نا شدنی ست . این رفتار نا متعادل ، خشمی می شود که با کلام ، نگاه ، رنگ صدا ، عکس العمل های عجیب ، غذا خوردن ، چگونگی غذا خوردن ، لباس پوشیدن ، برخورد با اطرافیان نمود پیدا میکند . بازتابی نیست که تنها در اتاق خواب عیان شود . این عقده ها ، در ثانیه به ثانیه ی حضور ِ انسان ِ تحقیر و تخریب شده وجود دارد . از چگونگی لباس پوشیدنش تا برخوردش با مقوله ی صنعت ، هنر و سفر . . . می توانیم خیلی راحت در صفحات مجازی شاهد ، بازی های گسترده ی افرادی باشیم که با ظاهر ، مراحل رشدشان را طی کرده اند . اما فقط خدا میداند در کدام مرحله زخم خورده اند . اصولا هر چه آدم غریزی تر باشد به انسان بودن نزدیک تر است . یکی از دلایلی که این عصر تکنولوژی (( انسان )) ندیده است . حفره هایی است که به دلیل عرف و یا قانون و شرع و اخلاق بازگو نشده ا ند و دانشی در این مورد به خانواده و جامعه نداده اند . این تنها در مورد کشور ما نیست بلکه همه ی جهان از این بابت در رنج ست . سادیسم و مازوخیزم  و سادومازوخیزم ، از جمله ی خروجی های این امر اند . کسانی که آزار می رسانند - عامدانه و یا غیر عامدانه - و همین طور - آگاهانه و ناآگاه- میتوانند جهان اطرافشان را مسموم کنند و البته همه ی این منبع های زخمی و سمی ، خود قربانی جهالت والد و والدین خودشان هستند . در تقابل با هوشیاری با ناخودآگاهی عجیبی پیش میرویم که تاخت و تاز را در تاریخ علم و صنعت و سیاست هم میتوانیم ببینیم . همه ی این مقدمه را گفتم تا به بحثم در مورد دو فیلم جذاب ، با موضوعی یکسان و برخورد کارگردان ها با این یک موضوع از دو نگاه و دو منظر مختلف را بیان کنم . فیلم Przesłuchanie یابازجویی ، اثر Ryszard Bugajski کارگردان و فیلمنامه نویس لهستانی در سال در سال 1982 ساخته شد . 

زمان ، جنگ جهانی دوم است . تانیا خواننده و بازیگر یک کاباره ست . وقتی فیلم شروع می شود می بینیم او هم مثل همه ی هم سن و سالهای خودش در حزبی برای وطنش سرود می خواند و زنی است آزاد و شاد و سرزنده . همسرش مردی ست نویسنده و آرام تر از او . یک شب بعد از اجرای برنامه ، تانیا از دیدن همسرش در کنار دوست خودش جا میخورد و گریه کنان پشت صحنه می رود و از رفتن به خانه امتناع می کند . او آن شب با دوستان و همکاران نمایش مشغول صحبت و گله است که برای عوض شدن آب و هوا ، بیرون می رود . دو نفر او را مهمان میکنند و به کافه ای میبرند و به او نوشیدنی می دهند . در تمام این لحظات تانیا از همسر خوبش حرف میزند و تعریفش را می کند . او از خود بی خود می شود و در همین موقع ان دو مورد ِ کاملا عادی ، او را به بازداشتگاه می برند . در واقع تانیا بی اینکه بداند خیلی راحت بازداشت می شود . وارد زندانی می شود که حتی نمیتواند یک تلفن کند - یاد داستان مارکز می افتم ، زنی که اسیر تیمارستان است و نمیداند چطور سر از انجا در آورده است - عاملان و بازجوها از او سئوالات بی ربط و با ربطی می پرسند و درخواست میکنند او کاغذ را امضا کند . صحبت هایی که در باره ی روابط خصوصی او و همکارانش هست . . . او با وجود اینکه مدام می پرسد به چه دلیل دستگیر شده است و باید این را بداند و کلافه است اما هرگز کاغذ را امضا نمیکند . 

تاوان این امضا نکردن ، حمام است . شکنجه ای که برای اعتراف گرفتن انجام می دهند . او را در حمام زندان ، در اتاق کوچکی که با میله به حمام عمومی مربوط می شود حبس میکنند . دو دیوار بسیار نزدیک هم . موش ها ، نم بودن فضا ، سرد بودن فضا ، همه و همه نفس مخاطب را حبس میکند . آنها آب را باز میکنند تا او خفه شود . سهیم کردن مخاطب در این لحظات بسیار درست است . یک همذات پنداری عجیبی با شخصیت ساده اما باهوش ِ فیلم داریم . زنی که با وجود سر به هوایی ، شادی و امید ؛ حاضر نیست به چیزی اعتراف کند که نمیداند و دلیلی برایش نیست و وقتی شکنجه می شود با او شکنجه می شویم . بازجو ها در نهایت از او این را می شنوند که یک زمانی با کسی در ارتباط بوده که ضد سازمان آنها کار میکرده . این در حالی است که تانیا اصلا از این موضوع خبر هم نداشته و طرف را این همه مهم هم نمیدانسته و مدام تاکید میکند که نمیخواهد شوهرش از این داستان چیزی بداند . پاشنه ی  آشیل زن ، شوهرش است .

در نهایت یک بار شوهرش برای ملاقات او به زندان میاید و به او می گوید که ازش متنفر است و دیگر حاضر به دیدن او نیست . این درحالی است که تانیا حتی یک جمله حرف نمیزند . او شیفته و واله ی حضور شوهرش پشت میله هاست . از شنیدن این صحبت ها جا میخورد و حتی نمیتواند کلامی به زبان بیاورد . نکته ای که در این حال حاضر می شود همان حس ِ صداقت و باوری است که ما با شخصیت اصلی فیلم داریم و پا به پای او در بی عدالتی جهان حاکم پیش میرویم . زن بعد از ملاقات شوهرش در زندان خودکشی میکند . دیدن این سکانس ها ، پر از دلشوره و اضطراب است . جسارتی که کمتر شاهدش هستیم . اتفاقی که نمیدانم اگر برای شوهر تانیا می افتاد همچین بازتابی داشت ؟ مدام پر از سئوال می شویم . او دستش را با پارچه ای که به زحمت پاره کرده می بندد و بعد از پیدا کردن رگ دست ، با دندان شاهرگش را شب هنگام گاز میگیرد و وقتی هم سلولی هایش این را میفهمند که تشک او از خون سنگین و لبریز شده است . او را به درمانگاه منتقل می کنند . 

وقتی به هوش می آید ، متوجه می شود که یکی از هم سلولی های قدیمی اش نیز در همین جا ست . بازجوهایی که اعترافات دروغین تحویل زندانیان میدهند تا جوابی که می خواهند را بگیرند . مردمک چشمان تانیا ، بازیگر آشنا - کریستینا پاندا - که در ده فرمان کیشلوفکی نیز حضور داشته به شدت مرعوب کننده . واقعی . . . سرشار از ترس ، عشق ، نادانی ، سادگی ، زنانگی و تنهایی است . خنده هایش و حتی شجاعتش با همه ی وجود از دل فیلم بر دل مخاطب می نشیند . در این جا . بعد از ناامیدی تانیا از شوهرش ، او را میبینیم که با یک افسر بازجو ، که شکنجه گرش بوده ، وارد یک رابطه ی عاطفی می شود . رابطه ی سطحی . . . ساده . . . بی هیجان . . . شاید تنها دلیلی که تانیا را بتواند سرپا نگه دارد . مگر بی عشق هم میگذرد ؟ برای همین ، به ناگاه زن شجاع فیلم که مثل گالیله درگیر اعتراف است تبدیل به زنی می شود که تن به سطحی ترین شکل ممکن رابطه می دهد . چطور می شود با کسی که این همه عمدا او را آزار داده است رابطه داشت و عاشقش شد و ازش بچه دار شد . البته این حیله ای است که همه ی بازجو ها به کار برده اند . تن دادن به این رابطه همه ی شخصیت او را فرو میپاشد . 

این ویرانی را خیلی خوب درمیابیم زیرا شجاعت زن را دیده ایم و وقتی انگیزه ی او را برای امتداد این رنج خالی و تهی میبینیم میفهمیم که این کوچکترین رابطه برای او سازنده است . انتظار نداریم اما اتفاق می افتد . همیشه همین طور است . تانیا که در مکانیزم دفاعی خود دست به هر کاری زده است منجمله  تعریف داستان برای همسلولی هایش ، دلقک بازی هایش ، لغزش کوچکش در سلوس با همسلولی اش ، جک هایی که تعریف میکند و در نهایت به لغزش بزرگ تری دست میزند که ماحصلش بچه ای می شود که در زندان به دنیا می آورد . این تنها سرنوشت تانیا نیست . . . میبینیم که زن های زیادی بچه دار شده اند . بچه شان را از آنها می گیرند و زن ها را این بار در یک پروسه ی دیگر زجر میدهند . 

تانیا همچنان اعتراف نمیکند . او وحشی و ثابت قدم است . با نگاهی  پشت شیشه های سرد ، به دور دستی که برف بازی میکنند و زندگی جاری است . او می خواهد زندگی کند . در نهایت بازجوی او که پدر بچه باشد نمیتواند تانیا را بکشد و مجبورش کند . او خودش را میکشد و تانیا است که زنده می ماند و از زندان آزاد می شود . بعد زا آزاد شدن به شیرخوارگاه می رود و پسرش را پیدا میکند و با هم راهی خانه می شوند . اینجاست که باز هم اتفاق باورنکردنی و شاید قابل پیش بینی رخ میدهد . بچه دست مادر را ول میکند و پله ها را بالا می رود و پشت در پدر را صدا میزند . این سئوال برای ما باقی میماند . آیا صحبت های شوهر تانیا ساختگی بود ؟ مثل همه ی اتفاقاتی که در لحظات شکنجه شاهدش بودیم . مرگ ساختگی دیگری برای اعتراف گرفتن از تانیا ؟ فیلم در همین جا تمام می شود . در نگاه مبهم و کنجکاو و خسته ی زن . 

این برخورد با بازجو و این شیوه ی فیلم سازی را ، به زعم زن محور بودنش با فیلم قدیمی ترش The Night Porter مقایسه می کنم . این فیلم که در سال 1974  توسط لیلیانا کاوانی ساخته شد خیلی جسورانه تر و روان تر به مقوله ی عشق ممنوع می پردازد . در این فیلم هم قربانی عاشق شکنجه گرش می شود . 

فیلمساز در فیلم   ، ظاهرا روایت ماجرای هولوکاست و نازیسم را بیان میکند و همین طور داستان شیوه ی شکنجه ی بازجوها را . در این فیلم هم لحظات نمایشی و سرگرم کننده . تجلی مکانیزم دفاعی آدم ها را میبینیم . . . اما قربانی این ماجرا ، عامدانه به شکنجه گرش دل میبندد . حتی بعد از اتمام جنگ و ازدواج او ، باز هم این رابطه ی عجیب و بیمارگونه ادامه پیدا میکند تا جان هر دو شخصیت اصلی فیلم را می گیرد . خشونت ، از منظر این افراد ، - قربانی ها - ، دوست داشتنی می شود . در این جا باید نگاه کرد به گذشته ی این آدم ها . . . تفاوت عشق در (بازجویی )با  (نگهبان شب )، خیلی زیاد است . اما چرایی مسئله دل بستن این ناخودآگاه به سوژه ای است که او را منهدم کرده است . هر دو فیلم دیدنی و قابل تامل است . 



 
comment نظرات ()
 
 
از کجا به کجا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱
 

پرولوگ :

مواجهه ی ( هنرمند ) با جهان ِ تاویل ، بیشتر ِ اوقات ، میتواند آسیب های جدی و جبران ناپذیری به جای گذارد . تفسیر ، نقد ، تحلیل و بازتاب های مختلف نسبت به یک ( اتفاق هنری ، اثری کشیده شده ، نوشته شده، ساخته شده، بیان شده، به نمایش در آمده ) ممکن است ذهن ِ خلاق را دچار تفسیرِ پیش از خلق کند و خلاقیت را از او بگیرد زیرا نمیداند برای چه کسی دارد خلق میکند ، آیا این فرایند ( خلق اثر ) به قول سونتاگ " روحی است ، خلاق و رها که فعال شده ، پر از نیرو و پر از احساس است ." یا باید در خدمت ِ خلق و مردم و جهان بینی آنها و همین طور آموزش به ساز و کار خود ادامه دهد ؟ مواججه ی هنرمند با جهانی که هرمنوتیک ، میتواند با گیوتین ِ با شعور خود ، با استناد به فلسفه ، اثری را تمیز دهد ، بازتاب هایی است که بیشتر اوقات مخرب است تا موجب ِ تسلای روحی زخمی . بیشتر اوقات پر پرواز را می برد تا اینکه او را پر بدهد . این ماهیت های شکل مدارانه و نگاه به یک اثر همواره در همه ی اعصار ، ستون های روزنامه ها را پر کرده است ، فروش فیلم ها را کم و زیاد کرده است ، کوتوله ها را بزرگ و بزرگ ها را عقیم کرده است و کمتر موجب ِ پیشرفت آنچه که به آن ( هنر ) میگوییم شده است . هنرمندی که بتواند خودش را از شر این فیلترهای هرمنوتیک رها کند و به جادوگری بپردازد ، درونش را بیرون بیریزد ، در شالوده ی سبک خودش ، خودش را تعریف کند ، بتواند با خودش در ابتدا و با دیگران در انتها سخن براند ، متفاوت باشد ، جهان بینی خودش را بی هیچ ترسی از نقادی - که سیاست ِ غلطی برای خلاقیت است - ، نشان بدهد ، موفق است . ترس از قضاوت که همیشه و توامان همراه هر هنرمندی است ممکن است ملاحظات زیادی را سبب شود و این خود اولین سانسوری است که بر پروسه ی خلاقیت اعمال می شود و اثر را علیل می کند . 

اپیزود 1 : چه کسی میتواند دقیقا ، یک اثر هنری از کجا شروع می شود ؟ ما همواره ّ انتها و محصولی که به نمایش در آمده است را در کتاب میخوانیم ، توی نمایشگاه می بینیم ، در تالار می شنویم و . . . ما هرگز نمیدانیم چگونه و از کدام رایحه اولین نُت موسیقی در پارتیتور گذاشته شده است و محرک آن چه بوده است . ما از جهان و انزوای هنرمند دوریم . اینکه چقدر این جهان و اتفاقا زندگی شخصی میتواند موجب ِ خلاقیت ، اثر بر دیدگاه هنرمند بگذارد مهم هست هرچند در نقد ها ، واکنش های شکل مدارانه و یا روان شناسانه و نو غالب می شود به نقد سنتی ، با این همه مهم ترین و شاید اولین ریشه های خلق یک اثر ، از زندگی شخصی آن هنرمند ، از گذشته ی او ، از محل زندگی او ، از تاریکی های او و از رازهای او نشات می گیرد و سپس به درختی تبدیل می شود که میتوانیم قامتش را ببینیم . 

اپیزود 2 : چه کسی حق ورود به حریم شخصی هنرمند را دارد ؟ آیا کسی میداند دقیقا یک نویسنده چگونه اولین جمله ی کتابش را مینویسد ؟ آیا نوشتن ، با کلمه آغاز می شود و داستان ها ریشه شان در کتاب هاست یا در سوژه های دیگر ؟ آیا وقتی تصویری خلق می شود ، موسیقی ، قصه ، صدا ، رایحه ، بر جهان هنرمند اثر گذار است ؟ این ها را چه کسی میداند ؟ یک هنرمند چه فرایندی را طی میکند تا به خلق دست بزند . مرتکب عملی شود که رها شده ی ناخودآگاه است ، چقدر در خوشحالی اش یا در ناراحتی اش می تواند خلق کند ؟ چه کسی کنار هنرمند است ؟ پاسخ این سئوال ، برای هر شخصی در هر دوره ای از تاریخ ، متفاوت است . گمان میکنم اغلب اوقات - هیچ کس - در امر خلاقیت ، انزوا و یگانگی هنرمند و اثر ، در پیله ای رخ میدهد که کسی شاهدش نیست . مگر کسی در رفت و آمدی خلاقانه ، بی هیچ عداوتی و قضاوتی و البته با شعوری بالا و هوشی سرشار ، بتواند از ابژه ها ، رفتارها ، ناهنجاری ها ، نامتعارف بودن ها ، حقایق ِ دیده نشده ، دریافتی داشته باشد که بتواند واقعیت ِ به نمایش گذارده شده را بفهمد . در داستان نویسی همیشه ، باید کنار نویسنده کسی باشد ، به آن شخص مخاطب اول یا the first reader میگویند ؟ این آدم الزاما میتواند هیچ ربطی به جان ادبیات هم نداشته باشد . همواره در زندگی هنرمندان رازها و رمزهایی است که کمتر کسی از آن آگاه است . 

اپیزود 3: ( از کجا به کجا ) ، کیوریتور : سروش میلانی زاده ، اتفاقی است که در صحنه ی گالری ثالث به نمایش در می آید و بازیگرانش ، کسانی هستند که در خلوت ، بودشان ، نمودی غیر عینی برایمان داشته است ، مشق ها یا study هایی را میبینیم که ممکن است هزار فرسنگ با اثر خلق شده فاصله داشته باشد اما در واقع نقطه ی آغازین است . جمع آوری کاغذپاره ها ، مشق ها ، اتودها ، اشتباه ها ، خط خطی ها ، یادداشت ها ، زوایای پنهان ِ یک هنرمند ، به شدت جذاب است . - البته اگر علاقه داشته باشید که بدانید در این خلوت چه می گذرد !- عبور از واقعیت ، راهی است دشوار ، راهی است که با جادوی خلاقیت فردی میتواند به حقیقتی به نام - سبکِ فردی - تبدیل شود . . . و این از شروع ها ، از مشق ها ، از بی ربط ها از چرک نویس ها بیون می آید . . . نمیدانم این تحقیق و گردآوری چقدر طول کشیده است . مشتاق و کنجکاوم ، همواره برای هر پژوهشی ، برای هر ریشه یابی و سونوگرافی روحیی ، علاقه دارم بدانم جهان یک هنرمند چقدر شبیه من است . من چقدر از آن جهان دورم ؟ اصلا آیا من به عنوان هنرمند شامل این جهان ِ ازلی ابدی می شوم یا خیر ؟ بنابراین به گالری ثالث می روم . با توجه به اینکه تا به حال نمایشگاه ثالث ، عناوین ِ سنگینی را یدک کشیده است که هنرمندان اسم و رسم دار همواره در آن حضور فعال داشته اند هرگز با رضایت پایم را از آنجا بیرون نگذاشته ام . مثال بارزش پروژه ی پزشک احمدی بود که همه چیز به همه چیز ربط داشت جز تاریخ و سرنگ هوا و شکنجه ! با همه ی این افکار ناراحت ، اما با اطمینان به کسی که می شناسمش ، سروش میلانی زاده که بهترین عکس زندگی ام را از دوره ی کاری تئاتر تجربی ام از او دارم و با توجه به نمایشگاه های مهمش می شناسمش ، با این اعتماد وارد گالری ثالث می شوم تا با اعتماد به اسم گالری ثالث ! در مواجهه ی اولینم با سرمشق ها و یادداشت ها ی آقای درم بخش ، نمیدانم چقدر تعجب در چشمانم موج می زد . اما مدت زیادی را صرف ورق زدن دفترچه ی آقای درم بخش کردم . بریده روزنامه ها و مجموعه ی بی ربط نقاشان از زندگی خصوصی شان ، نوشته هایی بی ربط که باید با نخ نامرئی بخیه به هم بچسبانی و یک تفکر ، تنهایی را در لباسی ببینی ، پشت ویترین جمع شده است . توی قاب شیشه ای با احترام نگه داشته شده است . مهم ترین بخش ، دیوار بابک اطمینانی است که از آن عکاسی شده و وارد گالری اش کرده اند . یادداشت هایی که شبیه شعر ، کلافگی . . . واقعیت  است تا نمایش ، این دیوار تگانم میدهد . این خط خطی ها که معلوم نیست ، کی نوشته شده ،چرا روی دیوار نوشته شده . . . یاد خودم می افتم و دیوار نوشته هایم و رنگی که رویش رفت و همه اش نابود شد . هر هنرمندی به دلیلی جمله ای را دوست دارد روی دیوار بنویسد . یک روان شناس می تواند این را تحلیل کند البته کسی در حد و اندازه ی فروید نه روان شناسان دور از هنر امروز ! شاید کندن رنگ و نوشتن جمله ی مهم یا بی ربط در حال بد یا حال خوب تاکیدی است که در زندگی آن شخص نیست یا باید باشد . مثل معبدی می ماند . این دیوار من را پشت سایه های زیاد زندگی خودم میبرد و دلم را میرنجاند . گنجینه ای که هرگز کسی نخواست ببیندش . . . اتفاقاتی که موجب واگنش هایی می شود که مدام با قضاوت رو به رویم میکند . متلک هایی که به عنوان یک هنرمند از دیگران میشنوم . دلیل گیاهخوار شدنم و تگه اندازی نزدیکانم . . . بازگشت به دوره ی انیمیشن و کلاژ درست کردنم و اخراجم از کلاسی که دوست داشتم مبدا شروع یک کار حرفه ای برایم شوم . شکسته شدن قلبم و هزار داستان دیگر که با جزیره در کهکشان ، با زبان میس شانزه لیزه هم نتوانستم بازگویش کنم . . . این زندگی خصوصی این -از  ابتدا - کجاست ؟ در مورد من کسی نمیداند . . . چه خوب که سروش میلانی زاده با پیش گفتار بسیار بسیار دقیق در کاتالوگ توضیحش داده و چه خوب که سراغ هنرمندانی رفته است . . . سراغ دوستانی از این هنرمندان رفته است و مجموعه ای را گرد آوری کرده که باید در موزه باشد تا در گالری . برای اولین بار است که این چنین می ترسم . . . این قدر این نمایشگاه را با سینما ، ادبیات ، موسیقی همراه می بینم . . . این همه سکوت میان آن همهمه . . . دوست ندارم بیرون بروم . بیش از اندازه بر من حمله می کند . . . این حجم عزیز و عظیم را دوست دارم . . . بیرون می روم . 

اگزودوس : بیرون میروم ، سیگار می کشم . به کتاب ها نگاه میکنم و دوباره پله ها را بالا می روم . میان عطر و احوالپرسی های مرسوم گم می شوم ، برمیگردم ، و دوباره کاملا خارج می شوم و همه ی یادگاری ها را تیو ذهنم با خودم روی پل کریمخان حمل میکنم . توی تخت خوابم می برم . به خودم فکر میکنم . نمیدانم کی متولد شده ام . 

اپی لوگ : صحنه ، هرگز خالی نیست . شاید هنر سخاوتمندی که دنبالش میگردیم ، هرگز در گالری ها یافت نشود . . . هرگز توی کتاب ها نباشد . . . شاید پشت یک میز در یک گفتگوی دونفره . . . در یک قدم زدن زیر آسمان . . . در یک خاکسپاری دیده شود . دزد حرفه ای برنده است . آنگاه که کاشف واقعیت هنرمند است . 

از همین جا ، از همین جزیره در کهکشان ، دعوت میکنم ، به دیدن این نمایشگاه بروید که موزه ای است بی تاویل و بی ادعا و بی اندازه مهم . 

از همین جا به سروش عزیز بابت این جسارت دذر انتخاب هنرمندان تبریک میگویم . از اینکه مرعوب سمت ، مقام و منزلت و بی هویتی آرتیستان نامی نشد و همچین اتفاقی را رقم زد . 

نکته : نوشته ی بروشور و کتابچه بسیار جذاب است . نمینویسم . بروید . . . ببینید . . . بخوانید . 

آیـدین آغداشـلو 
نصـرالله افجـه‌ای
بابـک اطمینانـی
فرح اصـولی
سـیمین بـهبهانى
صادق تیـرافکـن 
کامبیـز درم‌بخـش
کریسـتف رضاعـی
مجتبـی رمـزی
رامتیـن زاد
نیـما زارع نهندی
گیزلـا وارگا سـینـایى
محمدرضـا شـاهرخى‌نـژاد
داوود شـهیـدی
عیـن‌الدین صـادق‌زاده
علی‌اکبـر صادقـی
ژازه طبـاطبایی
اشـکان عبدلی
محمدحسـین عمـاد
محمدحسین غلـام‌زاده 
پرى‌یـوش گنـجی

این نمایشگاه تا 12 اسفند ماه 1395 برپاست . 

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()