جزیره در کهکشان

 
چاه کن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٥
 

چاه مکن بهر کسی ! اول خودت دوم کسی

دیوارِ این خونه یه دیوارِ معمولی نیست که با گچ و سیمان درستش کرده باشن . سعی میکنم از کنارش رد نشم ، دستم بهش نخوره ، روش تابلویی نزنم ، بهش تکیه ندم ، روش سایه هم نندازم . دیوار این خونه یه کمی سنگین به نظر میرسه ، انگار دو تا چشم بزرگ پشتش داره منو میپاد ، انگار میتونه یه هو شکاف برداره ، تیکه تیکه بشه شروع کنه به کومه کومه ریختن و حرف بزنه . من از این دیوار میترسم . میس شانزه لیزه خیلی وقته افتاده روی کاناپه ی خونه م و خواب رفته . الان دفتر دستکشو برداشتم و میبینم با روان نویس آبی یه جاهایی یه چیزهایی نوشته که اصلا سر در نمیارم . نصف شعر و نصفش کلمه های بی ربطه . دلم میخواد شماره ای چیزی از توش پیدا کنم . هنوز خیلی مونده تا سرمش تموم بشه . چشماشو یه جوری بسته که انگار میخواد به من بگه خوابه . اما من میدونم که داره صدای منو ، صدای ورق زدن دفترخاطراتش رو میشنوه . دلش میخواد برم بشینم کنار دستش . کفشاشو که از پاش درآوردم با زانوهاش خورد زمین . به کف کفشاش کلی گِل و جنازه ی سوسک و کرم وصل بود . یه زره تنش کرده بود انگار از وسط تاریخ اومده بیرون . من فک میکردم باید این طوری نباشه . باید خیلی شیک و خوش عطر و لپ گلی باشه اما انگار از جنگ برگشته بود . یه نیزه دستش بود . توی جیب لباساش پر از تیر های ریزی بود که انگار برای روز مبادا قایمشون کرده باشه . رنگش شده بود عین همین دیوار سفید . دور چشماش یه حلقه افتاده بود سیاه سیاه مثل قیر . بلندش کردم بردم انداختمش روی کاناپه . میگفت :" واسه چی فک میکنی با من ایاق شدی ؟ برای چی منو آوردی این جا ؟" چرت و پرت میگفت . زنگ زدم دکتر بیاد بالای سرش . کوله پشتیش قدر یه چمدون بزرگ بود . نمیدونم چطوری اونو روی شونه هاش این ور و اون ور میبرد . کلی جیب داشت و توی جیباش پر از تیغ و تیر و چاقو بود . باید با قفل ، زنجیرش رو باز میکردی . . . توی کیفو سیاحت میکردی میدیدی بله چه خبره . . . همه چی بود  . از شیر مرغ تا جون آدمیزاد . کلی دفترو کاغذ و کتاب ، کلی استخون های خورد شده ، اصلا معلوم نبود چی به چی بود . توی یه کیسه کلی پر پرنده جمع شده بود . چیز به درد به خوری پیدا نکردم . همیشه یه جورایی طلبکار بود . حالا افتاده فک میکنه خیلی مریضه . . . البته یه چیزیش میشه نه اینکه نه . . اما من که باور نمیکنم . یه جفنگیاتی میگه که هیچ کسی باورش نمیشه . دکتر که بالا سرش اومد شروع کرد به کارهایی کرد که مردم از خجالت . کت دکتر رو گرفت و گفت :" من حالم خوبه میشه با هم بریم بیرون یه کم قدم بزنیم دکتر؟" دکتر به من نگاهی کرد و آمپول رو شکست وبه  سرنگ کشید . بعد یه چشمک به من زد و آمپول رو ریخت توی سرم میس شانزه لیزه . میس شانزه لیزه که رنگ گچ بود با لب های خشکش گفت :" دکتر جون چرا یه کاری میکنی به این آمپول ها عادت کنم ، من جنگجویم ، من یه مبارزم ، من یه سربازم ؛ من باید برم . چنگیز منتظرم وایستاده ؛ یه لشکر آدم سر پیچ کوه منتظر من روی اسبهاشون نشستن . دکتر نزن این آمپول لاکردارو ." بعد خوابش برد . دکتر به من نگاه کرد و گفت :" زیر سیگاری نداری بازم ؟" گفتم :" بازم بازم نکن ، دم دستته . . . مگه میخوای بمونی یه سیگارم بکشی . . . پاشو برو الان بیدار میشه . " دکتر یه نخ سیگار روشن کرد و واسه خودش خیلی راحت نشست روی مبل عینکش رو در آورد و با گوشه ی کتش شروع کرد به پاک کردن شیشه ی عینک . دود سیگارش رو توی هوا فوت میکرد . اصلا بلد نبود سیگار بکشه . گفتم :" پاشو برو زودتر حوصله ت رو ندارم . " گفت : سر شب شده حوصله ت کجا جا مونده نکنه تو هم با این دیونه رفته بودی جنگ قوم و خویش دشمنای چنگیز خون ریز ؟" شروع کرد به خندیدن . میس شانزه لیزه عین جن زده ها یه هو عمودی شد و گفت :" شما میدونستید موبایل من همیشه آنتش خالیه ؟ فک میکنید چرا ؟ چرا من هیچ وقت آنتن ندارم ؟" بعد خود به خود دوباره افتاد . دکتر از جاش بلند شد و سرم رو روی دست میس شانزه لیزه درست کرد و گفت :" چه ضد حالیه بابا دوستاتت هم عین خودت میمونن همه تون حوصله سر برید ." رفت . در رو بست و رفت و من فک میکنم من حوصله سر برم یا میس شانزه لیزه . تلفن خونه رو برمیدارم و زنگ میزنم به موبایلش ، بوق میخوره . نمیدونم چرا فکر میکنه که هیچ وقت آنتن نداره .  باید برم آشپزخونه ، هوا سرد شده . گازو روشن کنم . این طوری هر دومون میچاییم . یه صدایی اومد . مثل ترک . . . مثل باز شدن دو تا آجر از ملاطشون بخوان دل بکنن . میترسیدم از آشپزخونه بیام بیرون . پنج تا شعله  ی گازو روشن کردم و یه کم وایسادم تا گرم شم . دلم چایی میخواست . یعنی توی دنیا هیچی چی جای چایی و یه نخ سیگارو میگیره ؟ نه والا . صدا بلند تر شد . یه هو دیدم . دیوار داره میشکافه . از هم داره باز میشه . از پادری نمیتونستم جنب بخورم . دیدم میس شانزه لیزه وایستاده رو به روی دیوار . داره با دیوار حرف میزنه . سرم رو از دستش انداخته بود و سوزن توی رگش پیچ خورده بود . خون روی زمین واسه خودش روون شده بود و من هم خفه خون گرفته بودم . میس شانزه لیزه که موهای نارنجی بلندش رو باز گذاشته بود مثل مترسگ سر جالیز رو به روی ترک های دیواری که تا آخر داشت از هم وا میرفت گفت :" میای جامونو عوض کنیم؟ من حاضم برم لای ملاط و خشت تو ، تو بیا بیرون و جا من  برو وسط دنیای واقعی . باشه ؟" از دیوار یه صدا بیرون اومد عین فیلم سندباد و علی بابا . . . یه صدای زنونه گفت :" من این جا برای تو م جا دارم . . . ما این تو میدونی چند نفریم ؟ میدونی ؟ ما این تو میدونی چند نفریم ؟ چند نفریم رو میدونی ؟ میدونی که ما این تو چند نفریم ؟ " میس شانزه لیزه گفت :" من باید برم پیش چنگیز دلم براش تنگ شده ، باید با هم بریم شیر بکشیم ، بریم با هم مترسگا رو اتیش بکشیم . . . بالاخره بد یا خوب ما اینیم . الان ولی اینجام این جا کجاست ؟ نمیدونم . . . تو کی هستی توی دیوار منو توی دلت راه میدی ؟ از توی دلت نمیندازیم بیرون ؟ میتونم از توی دلت برم به بیابونی که چنگیز منتظرمه . . . " دیدم داره بحثشون بالا میگیره و زمین رو خون برداشته . رفتم دست میس شانزه لیزه رو گرفتم گفتم :" چی کار داری میکنی ؟" از بالای سرم  از سقف ، یه تیکه گچ افتاد روم .  از روم افتاد روی زمین و تیکه تیکه شد . دیوار  با صدای بلند گفت :" تو عاطفه نداری . چرا با دکتر  دست به یکی کردی و سر دوستت رو شیره مالیدی ؟ بهش بگم یا خودت میگی ؟" از ترس زبونم به تته پته افتاده بود و نفسم بالا نمی اومد . میس شانزه لیزه گفت :" همه رو خودم خبر دارم . منو چیز خور کرده که خودش تنها نمونه . منو بکشونه این جا و در کیفم رو باز کنه و از توی یادداشت هام ، یادداشت برداره و به اسم خودش این ور و اون ور بزنه . " من گیج و ویج و هاج و واج مونده بودم . . . دیوار باز شد و از دلش کلی خشت و گچ و سیمان های کپک زده و جنازه ی موش ریخت بیرون . دیوار گفت :" یکی از شما باید بیاد این تو . " میس شانزه لیزه گفت :" من که گفتم . . من میام . . . جای من توی این دنیا نیست . دلم میخواد برم یه جایی که واقعا قبر باشه . میشه منو با مفتول و سیم بپیچونی لای خشت و ملاط و نذاری برم . میشه ؟ این جوری مطمئنم چنگیز میفهمه نگرانم میشه و با لشکرش میاد این جا تا نجاتم بده و میزنه همه ی در و دیوار این جاها رو خراب میکنه . اما ممکنه تو ویرون بشی دیوار جونم . " موشا روی زمین زنده شدن و شروع کردن به خوردن کاناپه و وسایل خونه . صدای خنده ی عجیب و ترسناکی توی همه جا اکو میداد . . . داشتم از ترس میمردم . سرم میس شانزه لیزه تموم شده بود و همه ی خون بدنش خالی شده بود اما عین کوه وایساده بود جلوم . میگفت من یه مبارزم . من میجنگم . من میجنگم . . . نمیدونستم چی کار کنم . همون موقع بود که دیوار دهنش رو باز کرد و من رو دو لپی قورت داد . افتادم توی یه چاه گود . . . هنوز دارم سقوط میکنم . . . دور خودم توی هوا معلق میزنم و به بالاسرم نگاه میکنم به نوری که از خونه ی خودم توی چاه رو پر میکرد . سر میس شانزه لیزه رو میدیدم که داره منو نگاه میکنه . . . گفت :" چاه نکن بهر کسی ، اول خودت دوم کسی " وقتی افتادم ته چاه . تمام استخونهای بدنم درد میکرد انگار وسط گوشت تن خورد شده بود . سرم سنگین بود و نمیتونستم بلندش کنم . چشمم رو که باز کردم یه جفت پا رو به روم دیدم . سرم رو که بردم بالا تا نگاه کنم کسی نبود جز دکتر . یه سیگار دستش بود و یه سرنگ . 


 
comment نظرات ()
 
 
چگونه با هومن خلعت بری میتوان ( اول ) شد .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۳
 

اینکه چطور سر از آکادمی موسیقی  گوگوش در آوردم ، خودش مثنوی هفتاد من است ، اما اینکه چطور نفر اول شدم و داستانم به این جا کشید را باید گفت ، چون من که همین طور الکی الکی نفر اول نشدم که بگم یه هو دری به تخته خورد و هوس سیرِ آفاق و انفس به کله ام زد  و هوایی شدم و از اینجا کوله بار سفر بسته و رحل اقامت در فرنگستان گرفتن را ترجیح دادم  ! گفتم مثنوی هفتاد من است ، اما یک کمش را هم که شده به زور اما با ملایمت میگویم ، چون شنیدنی است . . . من خیلی خیلی توی زندگانی ام سختی و مشقت کشیده ام ، البته همه ی این ذکر مصیب ها را ، همه ی ظلم و ستم ها را برای هومن خلعت بری تعریف کردم . بماند . . .اما نه چرا؟  بگذاریم خیلی هم  نمانَد،  بگذارید بی رودربایستی بگویم درواقع اصلا ذکرخیر همین روزگار سگ صاحاب من  باعث شد که دل هومن خلعت بری به حال من شود کباب  و بیفتد به تاپ و تاپ ! خواستم قافیه اش جور در بیاید . . . دروغ گفتم . . .  کدام دل و تاپ و تاپ !  من خودم به شخصه و با  کمک و لطف خداوند قادر و قاهر و جابر و ماهر و با زور بازوی تارهای صوتی و با استعداد ژنتیکی که داشتم نه برای عیش و عشرت بلکه برای شهرت  در مسابقه ی آواز اکادمی گوگوش  شرکت کردم . البته بعد از همه ی داستان هایی که سر من در آوردند به غلط کردم افتادم . به خصوص که این وسط هومن خلعت بری نقش به سزایی داشت . الان تعریف میکنم . وقتی توی حمام میرفتم ، از همان دوران طفولیت وقتی میزدم زیر آواز ، وقتی توی مطبخ مینشستم و به جای دیگ شستن ، سرم را توی دیگ میکردم و بلند بلند :" ای یار جونی ، دیوانه ی تو هستم " میخواندم فهمیدم یک چیزی در من هست . یک استعدادی ، یک نشانه ای . یک جهش ژنتیکی چیزی . . .  از همان اول بسم الله ، از وقتی خودم و خدا را شناختم عادت داشتم جلوی آیینه ی خانه ی مادربزرگ هرچیزی دم دستم میرسید را دست بگیرم و ادای خواننده های مشهور و روی جلدی ها را در بیاورم و قری به کمر بندازم . تصور میکردم خیلی ها دارند من را دید میزنند . حتی بعدا توی خیال به خیلی ها امضا هم میدادم . بگذریم . . . خلاصه که کشفِ شخص ِ شخیص خودم بود که میتوانم در قبیله ی شاعرها و ترانه سراها و خواننده ها و روی صحنه ای ها ستاره ای چیزی بشوم و داشتم میشدم . . . در واقع ستاره شدم اما الان عرض میکنم چه اتفاقی افتاد . این طور ادامه بدهم . . .  بعد از اینکه کلی با خودم توی ماشین ، توی حمام و وان ، توی کوچه  - خیابان آواز میخواندم از دشتی به صحرا و کربلا میزدم و سر از اصفهان و شور در میاوردم و گاهی  حتی دعا میخواندم ، مطمئن شدم که جای من روی صحنه است . . . سرکار علیه گوگوش را خیلی دوست داشتم اصلا خیلی ها به من میگفتند بدجوری شبیهش هستم . به خصوص وقتی موهایم را توی دبیرستان تیفوسی زده بودم که دیگر خیلی شبیه شده بودم . بعدا گرفتم هر چه فیلم های زمان استکبار بود را دیدم و واقعا دیدم که نه تنها خیلی شبیه گوگوش هستم ، بلکه شاید که من خود ِگوگوش هستم و این باعث شد که میزان اعتماد به نفسم تزلزل یافته در انزوا بمانم . . . خیلی طول نکشید ، این انزوا یکی دو روز بیشتر دوام نداشت ، فکر میکردم یک نفری یک زمانی به دنیا آمده و جای من را گرفته . . .حالا هم رفته آن سر دنیا و با یک جوانی دارد برنامه میگذارد . ما که تلویزیون نداشتیم . من حتی نمیدانستم این دایره زنگی ها چیست روی بام ملت 

کارم این بود که برم مدرسه  و از مدرسه بیایم خانه . همین .  عین بچه ی آدم  نه مثل این جاهل و جوان های امروزی  . . . استغفرالا توبه . . . اصلا اصلا . . . تنها چیزی که میدانستم این بود که رادیو گاهی برنامه های تیاتر هم میدهد . تئاتر رادیویی . .  سرتان را درد نیاورم ، بروم سراغ اصل مطلب ، اینکه چه طور شد  من که تا سر کوچه هم تنها نمیتوانستم بروم ، سر از اروپای جهانخوار درآوردم واقعا مثنوی را توی جیبش گذاشته . شما این طور تصور کنید که بعد از تحمل مشقت زیاد و کباب شدن جان ، رفتم سراغ انگلستان . میدانستم که پشت سر همه حرف هست . اصلا وقتی رفتم آنجا یک شب و روز تمام زیر باران همین طور راه رفتم ، آنقدر که شدم یک هویی زکام . . . همه از این هومن نام خلعت بری میگفتند و بعضی ها هم از آن آقای تازه کار و بیشتری ها هم که از من یا همان گوگوش سابق میگفتند . . . حالا چه کار باید میکردم ؟ . . دیدم دخترها و پسرها را رنگ و لعاب میزنند  و همه میروند تست صدا میدهند و من که مشقت فراوان برای این سفر کشیده بودم انگار توی دلم رخت  میشستند . . . بعدا فهمیدم نه تنها باید تست صدا بدهی بلکه اگر بخت یارت بود و خیلی باحال بودی میروی مرحله ی بعد و باید چیزی به اسم سلفژ که نمیدانستم چیست را یاد میگرفتی و همه ی این مشقت ها را همان هومن خلعت بری یاد میداد . از وقتی چشمم وسط جمعیت به چشمش افتاد نگاهم ناخودآگاه رفت توی زیر و بم سیبل و سر بی مویش و البته انقدر با طمطراق حرف میزد که از همان اول دلم زده شد . دروغ نگویم بین همه ی ما فرق میگذاشت و خبری از عدل و داد نبود . در یک اسارتی گیر افتاده بودم که مپرس . . . ترجیح میدادم چرنده یا پرنده بودم اما این طور نمیشد . به خصوص که با شروع سفر سختم به دیار نکبت بار انگلستان ، رفته رفته هم صدایم آب رفت و هم قیافه ام از گوگوشی بودن خارج شد و شبیه یک آدم دیگر با یک صدای دیگر شده بودم . . شب ها که سر جایی که گفته بودند نمیخوابیدم چون بدجوری خُر خُر میکردم ، یعنی رنگ از رخ کنار دستی و اتاق بغلی میپرید و میترسید . در این حد .  همیشه من را توی انبار میخواباندند . . . زمانی که دبیرستان میرفتم هم جای من توی انباری بود چون خودم از خودم میترسیدم . یک هو چنان خروپفی میکردم که از ترس دندان هایم کلید میکرد و دنیا دور سرم میچرخید . اما خدا رو شکر دوباره در یک چشم بر هم زدن باز میگشتم به آغوش خواب . اصلا یک مشکلی که داشتم  این بود که زبانم دراز بود . منظورم زبان دراز بودن نیست ، زبانم دراز بود و توی حلقم می افتاد موقع صحبت کردن هم نصفش بیرون می آمد و همه نگاهش میکردند . حالا من با این وضعِ زبان و صدا و قیافه جلوی این جماعت همه خوش سر و صدا  و خوش چهره چطور عرض اندام  کردم تا  اول شدم برایتان میگویم . اینکه از هومن خلعت بری متنفر شدم اما داستان این طور  ادامه پیدا کرد که ایشان باعث شد – خدا عمر باعزت بهش بدهد – که من با کلی  حیله و نقشه روی صحنه بروم و  اول بشوم و همه برایم  کف و هورا بکشند و دست و پایکوبی و این حرف ها . . . اولین بار که هومن خلعت بری را یواشکی دیدم از هفت خوان رستم گذشتم و کلی دوربین مخفی را رد کردم و وقتی ایشان داشتند با سرکار خانم گوگوش راه میرفتند و برای لحظه ای خانم گوگوش از کنارشان دور شدند تا بروند با بچه های گروه عکس بگیرند همان جا خِر هومن خان خلعت بری را گرفتم و آویزانش شدم . کتش را گرفتم و روی زمین زانو زدم . ایشان خودش را عقب کشید و گفت :" خانم ای بابا دارید چی کار میکنید ؟" گفتم :"میگویند که شما خیلی مهم هستید و سری توی سرها دارید و با این حال همه را با تقلب و دستهای پشت صحنه و از این چیزها اول و دوم و سوم میکنید من همه ی صدا و قیافه ام را توی سفر از دست داده ام و اصلا رویم نمیشود بین بچه ها بیایم تست صدا  بدهم چه خاکی توی سرم کنم ؟" هومن خلعت بری که کتش را از دست من نجات داده بود و سرش را با نکوهش  تکان میداد یک جوری که انگار رئیسی چیزی باشد گفت :" البته که خانم ،  دست بالای دست بسیار است . " نفهمیدم منظور از  این حرف چی بود . . . البته بعدا فهمیدم چی بود و چرا گفته شد ، اینکه دست های پشتِ سرِ برنامه خیلی قوی تر از ایشان هستند . . . آقای خلعت بری یک لحظه من را یاد هرکول پوآرو انداخت . . . خانه ی دوستم که بودم این سریال خارجی انگلیسی لعنتی را دیده بودم، پوآرو را از آنجا  میشناختم . . . خوب تر که نگاه کردم دیدم مدل ابرو ، چانه ، نگاه کردن ، ایستادن همه و همه یک یغماگری کامل از هرکول پوآرو ست. برای همین هم میخواست حرف حرف خودش باشد . . . یا برای همین هم همه جلوش ( بله قربان گو ) بودند . .. من با انگشت اشاره به سرش اشاره کردم و گفتم :" شما هیچ میدونید من کی هستم ؟" ایشان سبیلش را چرخاند و پاپیون همیشه مرتب ِ مرتبط با لباسش را از دو طرف کشید و با خنده ی تمسخر آمیزی عرض کرد :" به به افتخار آشنایی با کی رو دارم ؟ خانم کی باشن ؟" من از روی چمن بلند شدم و اصلا یک جوری ناراحت شدم که نگو ،  توی لب رفتم ، بدم آمد ، فکر میکرد که ختم کلامی چیزی است یا آسمان باز شده ایشان افتاده است  روی زمین . . . و لابد من هم که حالا سر و وضع مناسب نداشتم و قیافه ی گوگوشی ام و  صدای قشنگم را از دست داده ام از زیر بته ای چیزی در آمده ام . . . گفتم :" من تخم نابسم الله هستم ، دست راست شیطون و دست چپ ِدیو سه سر سه گوش هستم ، اگر به حرفم گوش نکنی ، اگر منو توی مسابقه نفر اولم نکنی، اگر مجیزم رو نگی و هی این پا اون پا کنی و تیکه های غلیظ بندازی ،  لحاف ِ خوابت کفن تابوبتت میشه ، همچین نفرینت میگنم که بیا و ببین  . . . ذکرت میشه یا مصیبتا ، ذکرت میشه یا قدوس بیا و  هی بهم التماس میکنی که یالابه کمکم بیا ، ذکرت خیر نمیشه هرچی بگی شر میشه ، من یه همچین چیزیم . . . گفتم حواست باشه همه جا توی گوش همه میخونی که من از همه سرتر و بهتر و مهتر و خوش صداترم . . . اصلا غلط هام رو هم به روم نمیاری . . . اگه نه دق ات میدم . من آیینه ی دقت میشم . " خلاصه همین جور که روی منبر نشسته بودم و هومن خلعت بری با سکوت و بی پلک زدن به من نگاه میکرد و دست راستش را به چانه اش گرفته بود فرمود :" شما که این همه بلدی چرا یه دعا برای خودت نمیخونی ؟" خواستم یک جوابی از توی لنگم در بیارم و بگم که خانم گوگوش وارد معرکه شدند . . . یک حس تنفری سراپای وجودم را گرفته بود . . . ایشان به هیچ وجه حق نداشتند قبل از من به دنیا بیایند و این همه قر توی کمر بدهند و با بهروز وثوقی دوست باشند و توی فیلم ترک موتور  بهروز نشسته ، اون هم در جاده ی چالوس بخندند و دل بدهند و قلوه بگیرند . البته من این  فیلم ها را بعدا دیدم . . .خیلی سر از فیلم و سینما در نمیاوردم . خانم گوگوش که به طرز عجیبی شین هایشان به شین های سوزان روشن میزد و یک جورهایی شب شب شعرو شوره شده بود من را دید و پرسید که این جا چه کار میکنم و چرا من را ندیده بودند . من هم به طرفه العینی جواب دادم :" فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تره . " گوگوش به هومن خلعتبری که در لباس فراک خود جا گرفته بود و نور آفتاب از سرش توی چشم من منعکس می شد  همچنان زیر نظرم داشت بدون پلک زدنی به گوگوش گفتند که :" گوش شیطون کر چشم شیطون کور خدا رو شکر شما هم ایشون رو میبینید خانم گوگوش؟" . . خانم گوگوش که موهایشان را باد این ور و آن ور تکان میداد و لباس تنگی پوشیده بود نزدیکم آمد . . خیلی هم قد نبودیم . . من کمی عقب رفتم . . . زبانم را تا جایی که جان داشتم بیرون آوردم و چرخاندم و بردم به نوک دماغم چسباندم . همان موقع بود که دست و پایم را گرفتند و بردند . از پشت مثل گوسفندی که بخواهند ذبح کنند  . همین شبکه ی هزارتوی انگلیس همین دستهای نامرئی من را با خودش برد به یک جایی که  نتوانم از این کری ها بخوانم و  رسما بمیرم و ریغ رحمت سر کشم  . القصه ... نکره های غربتی من را بردند و در یک چاهی نزدیک شبکه ی منوتو انداختند که گفتنی نیست میخواستند تنبیهم کنند . . .در این مدت هم به واسطه ی راهپیمایی هایی که در لندن داشتم توانسته بودم زبان خارجی ام را گسترش و وسعت داده ،  به خصوص فحش های رکیک و غلیظ  خوبی یاد گرفته بودم که فکر کردم حتما باید نثار جان این ستمکاران کنم اما عجالتا سکوت کرده صدای  رها اعتمادی را شنیدم که فکر میکرد خیلی خوشتیپ و خوشگل است و یک گردان دختر این و ر   و آن ور برای ادا ها و ابرو بالا اندازهایش میمیرند و  پرپر می شوند . . .  برنامه داشت  شروع میشد . . . بوی پن کیک و ریمل تا توی چاه می آمد . . .خیلی غصه خوردم . . .برای چی این همه چرت و پرت به آقای خلعتبری گفته بودم ؟ الان همه ی روستاها و شهرهای کنار روستاها که میدانند من چه مشقتی را برای این سفر تحمل کرده ام نشسته اند جلوی تلویزیونشان و دارند میبینند که خبری از من نیست . من که ته چاه نشسته ام . . . نه وردی بلدم نه از بس دادن فحش بر می آیم . . . در همین اوضاع و احوال بودم که جناب خلعتبری رو به روی درگاهی ظاهر شدند . فی الواقع پاپیون مبارکشان به بلوزشان چسبیده بود یا نمیدانم چی اما با یک کمالات و ادبی وارد شدند که نه از پس مدح و ثنا گفتنش بر می آمدم نه از پس ادامه دادن به داستان شعبده بازی ام . . . همین جور زبان درازم را در حلقم گرد کردم و سرم را توی کاسه ی زانو پنهان کرده زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن . . . جناب خلعتبری دستش را بالا برد و میله های زندان باز شد . . .مثل بازی پرینس که وقتی از یک مرحله ای عبور میکردی میله ها خود به خود بالا میرفت . . . ایشان وارد شد و من هیچ حرفم نمی آمد . . . همین جور که توی خودم رفته بودم  توی لک و شرمنده بودم و  از این هرکول پوآروی پیچیده که موجبات تحول خوانندگی و برازندگی میشد سر در نمی آوردم  ناگهان دیدم  از پشت سرم نوری وارد چاه شد . جناب خلعتبری رفته بودند روی یک سکویی وایستاده بودند و من مثل بز اخوش داشتم نگاهش میکردم . ایشان یک پوزخند برایم ارسال فرمودند و از پشت سرشان یک ترکه چوب درآوردند . مطمئن بودم که قرار بود از این ابلیس کتک بخورم . . . نخودی خندید و گفت :" خانم شما برو یه سنگ بنداز بغلت واز شه این چرت و پرت ها چی بود توی باغ به ما گفتی ؟" . . . حرف حساب جواب نداشت . . . فکری به مخم خطور کرد شروع کردم لال بازی کردن . . . با نمایش و ادا اطفار گفتم غلط کردم گه خوردم . با اینکه با لال بازی این ها را میگفتم جناب خلعتبری عصبانی شد و انگشت به دماغ برد و گفت :" هیس خانم هیس . . . " . . .من هم ناغافل گفتم :" مگه شما صدای منو میشنوید ؟" بعد آقای خلعتبری که در شعبده بازی یکه تاز بود و از همین هیس دروغم را در آورده بود ترکه اش را بالا برد . بالای سرمان کلی نور روشن شد . دیدم ایشان روی سکو دارند با یک زبانی که نمیدانستم چی ست با یک عده ای که پشت سرم تجمع کرده و کلی بوق و کرنا توی دست و بساطشان داشتند حرف میزنند . . . ایش و پیش و میش اختون و ماختون . . . . یک چیزی در این مایه بود . . .یک هو سنج ها به هم خورد و خانمی وارد گود شد که سینه های ستبرش مثل شکم ماهی باد کرد و دهانش را باز کرد و یک صدایی از حلقش بیرون آمد که نگو و نپرس . . . من سوار صدایش شدم و رفتم بیرون . . . انگار که قاصدک شده باشم . انقدر سبک بودم که نگو . . . رسیدم بالا سر نقشه ی ایران . . .  هنوز ترکه ی آقای خلعتبری بالا پایین میرفت و با هر تکانش کلی ستاره توی آسمان چپ و راست میشد . . . وقتی به خودم آمدم توی انباری  بودم و خروپف میکردم . بیدار شدم . مثل بید میلرزیدم . تصمیم گرفتم به جای اینکه  بیفتم به جان خانواده ام و بخواهم عازم فرنگ شوم بشینم توی خاک خودم  و خاکی بر سرم کنم آجری خشتی بسازم . . . مگر بنده چه چیز کمتر از هومن خلعتبری داشتم فرق ما این بود که من زن بودم ایشان مرد بود . من شبیه گوگوش نبودم ایشان شبیه پوآرو بود . . . من هنوز اول راه بودم ایشان آخر راه بودند . . . صبر کنید قصه ام تمام نشده . . . بالاخره از درس و مشق کندم و زدم به سیم آخر و یک روزی پایم توی برنامه ی  آکادمی باز شد اما اینکه چطور اول شدم و همه اش کار خود آقای هومن خلعتبری بود داستانش این است که وقتی وارد این برنامه شدم . توی اتاقی نشسته بودم . یک آیینه ی بزرگ رو به رویم بود و توجهم را به خودم جلب می کرد . . . کاغذ های جلو رویم را میخواندم و ضبط صوت هایم را امتحان میکردم . . ." یک دو سه  امتحان میکنیم ". . .  منتظر بودم آقای خلعت بری بیاید تا با ایشان یک گفتگوی اساسی داشته باشم . . . حالا از آن زمانِ اولِ قصه خیلی گذشته . . . من چهل ساله ام و آن موقع دختری چهارده ساله بودم . . حالا آقای خلعتبری که در آن زمان (رهبری اپراهایی مثل ازدواج فیگارو ، دون پاسکوال ، دون ژوان ، فلوت سحر آمیز ، توسکا ، همه ی زن ها اینگونه اند ، دستبرد به حرمسرا ، سیندرلا ، لاتراویاتا ، ریگولتو و ...را برعهده داشتند و دستیار ارکستر و رهبر کر فستیوال اپرایی شهر شهر گراتس در جنوب اتریش بوده و تازه این همه اش هم نیست او یکی از بنیانگذاران و مدیر هنری و رهبر فستیوال بین المللی موسیقی کلاسیک قصرکیرشتتن در شمال اتریش بود و همین طور رهبر ارکسترفلارمونیک متروپولین پراگ و ....)  به من  افتخار داده بودند برای مصاحبه .  بعد از بیست سال شبکه ی منوتو با کلی تمنا و ناز و نیاز از ایشان درخواست کرده موجبات رونق برنامه هایشان شوند و حالا من در این جا هستم که خوابش را میدیدم ، نه خواب این شبکه و کشور غربی را . . . خواب یک دیدار واقعی را . . . بعد از اینکه ایشان با پشت خمیده و ریش و  سبیل سفید وارد اتاق شدند . . . به چین و چروک هایشان نگاه کردم . چین و چروک هایی که دور چشمانشان روی هم افتاده بود و نشان از گذر بیست سال میداد . از خیلی وقت پیش میدانستم اولین  سئوالی که باید ازشان  باید بپرسم چیست ؟  شروع کردن به پرسیدن . . . گفتگوی ما چهار ساعتی طول کشید و از فرط خستگی  هر دو داشتیم به دیار باقی میشتافتیم،  اما من همین یک روز را وقت داشتم و  همین فرصت غنیمت بود . ضبط ها و رکوردرها  را که خاموش کردم ،ایشان گفتند :" آفرین خانم این یکی از بهترین مصاحبه هام بود من همیشه به قابلیت های شما ایمان داشتم . هیچ کدوم این ها  نفر اول و آخر نیستن اما شما واقعا اولی،  نفر اول . " بعد از شنیدن این جمله دیدم که چشم هایم دارد بسته میشود و مردی دارد دستم را به زور فشار میدهد . گفتم : ببخشید آقای خلعتبری یه سئوال دیگه هم داشتم . . . میشه دستم رو ول کنید . . . " مردی گفت :" به هوش اومد ، نبضش داره میزنه . . . " یک مرد با موهای فرفری رو به رویم ایستاده بود . لباسش یک تیغ سفید بود . . . گوشی توی گوشش بود و داشت صدای قلبم را میشنید. . . یکی دیگر داشت توی رگم آمپول میزد . نفهمیدم چرا در این دارالمجانین بودم اما یادم آمد آخرین بار که توی انباری خوابیده بودم  ر میکردم که یا باید مرد یا باید موزیسین شد و کروکی همه ی این راه و چاه ها به دست هومن خلعت بری است . . چون دست و بالم تنگ بود و راه سفر مثل سنگ . . . مرگ موش خورده بودم . . . اما بعدها فهمیدم کافی نبوده و درجا نمردم . . . دردسرتان ندهم فعلا زنده ام و نه خواننده شده ام و نه مصاحبه ای کرده ام و نه مسافرتی فقط خواب به خواب شده ام .  

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرد کیست و به چه چیزی مرد میگویند ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٧
 

حاضرم بخاطرِ تو چمدانم را زمین بگذارم  . . . تا اَبد و همین جا دستت را بگیرم و چشم بدوزم به نگاهت . . . تا اَبد ، از بس که جاذبه اَت - که از توی خون و نگاه و تن و پیکره ات ، نحوه ی ایستایی و ظاهرت ، از نجابت و جذبه ی نگاهت برون میریزد- گریزی از این همه جاذبه نیست . . . انگار که میتوانی جادویم کنی ، انگار که میخواهم خودت با دست خودت من را به ریشت ببندی . خودم میخواهم . . . تصویری که میبینید ، مردی است ، ایستاده توی فرودگاه ، این فقط یک مرد نیست . اصلا بگذاریم از اول توضیح دهیم . . . یا این طور بگویم بهتر است . . . توضیح میدهم که مَرد چیست و به چه کار می آید ؟

مقدمه ای برای این - مرد - لازم است . آن این است که اچرا سراغِ این بحث ِ انحرافی در جاده ی اصیل ِ چنگیز و نقد های خون ریز شده ام . از آنجا که توسط دنیای مجازی ، متوجه میشوی که (( توجه )) مرد و زن بیشتر بر سوژه ی زن و ابژه ی مونیکابلوچی وارانه ی زن هاست و میزان قلب های اینستاگرامی روی پیکره ی زن ها - در هر حالتی ، ایستاده ، نشسته ، در حال سرخ کردن پیاز ، در حال لاک زدن ، در حال سیگار کشیدن ، در حال عبادت و . . . - هست برایم جالب بود که بدانم به چه دلیل دنبال ِ مردهای خوش تیپ ، خوش چهره ، احیانا جنتلمن و در بدترین شکل ممکن دن ژوان نیستیم ! از دوست مجسمه تراشم پرسیده بودم چرا این همه زن میتراشد و او پاسخ دقیقی نداد . آیا این اندام ِ زن است که جالب است ؟ چرا یک زنبور عسل در ابعاد یک ساختمان با آن همه بافت های میکروسکوپی جذاب را نمیتراشند ؟ چرا محض رضای خدا و به لطف وجود رم و ایتالیا تنها چند - واقعا تنها چند مجسمه ی مرد میبینیم که ایستاده یا در حال تفکرند - اما حتی در سقف کلیساها تعداد توجه و میزان زیادی از نگاه ها ی تماشاچی ها و خود نقاش ها و یا خالقان اثر روی زن است . . . واقعا جهان مجازی و دنیای پر سرعت و پر شتابی که از عشق میگذرد و له و لورده اش میکند و مثل تراکتور تمام ظرافت ها را نادیده میگیرد گزینه ای ندارد جز نگاه سطحی به زن ها و نه مردها . خیلی ساده است شما به فرش قرمز و اسکار و مراسمش هم که نگاه کنید بیشتر از خانم ها عکس میگیرند . . . یک دلیل دارد . مدت هاست - مرد - ی نیست . واقعا مرد به معنای واقعی . مرد چیست و چگونه است و به چه کار میآید ؟

بهتر از به جای حاشیه و حرف مفت ، طبق طبق یک راست تیرم را بزنم .  دروغ چرا ؟ مدت هاست مردی پیدا نیست . کافی است به دور و بر خود نگاه کنید . خیلی ساده است . . . اگر ظاهر و باطن را در نظر بگیریم به هر مذکری که یک دهم از ویژگی های آلن دلون عزیز و یا کلینت ایستوود  دوست داشتنی را داشته باشد ، لقب - مرد- داده ، او را هم پایه و همردیف خود میدانیم . خود چیست ؟ ( خود ، زنی است که به دلیل هزار و یک دلیل مردانه باید خودش را با بوتاکس و ساکشن به زور شبیه باربی یا شبیه فلان هنرپیشه کند یا سایه بزند و دلبرانه باشد ) این مردهایی که در این دهه های اخیر ظهور کرده اند و پا به عرصه ی جهان گذاشته اند - دست کم در سرزمین هنرپرورم- چند درصد از جاذبه ی نگاه آلن دلون را دارند ؟ چند درصد میتوانند وقتی سر ساعت ، سرقرارشان باشند ، مودب و ساکت باشند و مثلا این ژست های خاص ِ خودشان را که منحصر به کاراکترشان است بگیرند که دلت زمین بی افتد . چقدر دارند ادا در می آورند ؟ اصولا دن ژوان بازی هایشان تا چند ماه طول میکشد ؟ چند در صد از مردانی را که میشناسیم از باطن آن قدر حقیقتشان آشکار هست که عجالتا ظاهر ناصحیح و بد تیپشان را ببخشی ؟ مثال میزنم . . . مثلا - مرد- ی پیدا میشود که خیلی خیلی درون گراست - خودش این را میگوید شما نمیفهمی - خیلی خیلی با ادب است - در سخن راندن - خیلی خیلی کتاب میخواند - در اتاقش - خیلی خیلی سیگار میکشد چون - روشنفکر است - خیلی کم حرف میزند - چون گوش هایش حساس است - خیلی خیلی عبادت میکند - چون ترک دنیا کرده است و از همه چیز بریده است - خیلی خیلی یادداشت بر میدارد - چون میگوید که نوشته هایش مهم هستند - خیلی از اجتماع بی زار است - چون همه را ریز میبیند یا چون همه او را درک نمیکنند - خیلی اهل جمع نیست . . . در چشم به هم زدنی ، بعد از گذشت زمان میبینی همین مرد ِ باطنش غنی ، که احساس مسئولیتی نسبت به واژه ی دوستی هم ندارد - مهم نیست این رابطه میتواند پدرانه ، عمو و دایی وارانه و برادرانه هم باشد - بعد از یک اتفاق کوچک دیو درونش را چنان نشان میدهد و ماسک بر میکند که تو در هیچ سیرکی همچین وحشی صفتی ندیده ای . . . البته بیچار ه  حیوانات ! داشتم میگفتم که اصولا پشتکار ِ یک جنس - به عنوان مرد - برای - بودن اش - چقدر است ؟ 

خب این مرد ، میتواند در دو دقیقه چایی نخورده پسر خاله شود ، میتواند از برادر بودن به دوست بودن ، از عاشق بودن به دوستِ عادی بودن ، از پدر بودن به ناپدری بودن و از دایی بودن به سرکرده ی تیر طایفه ی دا ع ش تبدیل شدن خود را تغییر دهد . فرقی نمیکند . راه دور نمیروم . مردهای نزدیک خودمان ، بگیریم انتلکتوال ها ، باسواد ها ، دور از جون - هری - ها دکترها - پروفسورها ، استادها ، آرتیست ها . . . که از طبقه ی اجتماعی خوب و جالبی برخورداند ، در کوچکترین رابطه ی انسانی وا مانده اند . مثال میزنم : انها بلد نیستند ( یا اینکه یادشان نداده اند ) وقتی غذا میخورند از دهنشان برنج بیرون نریزد و قاشق- چنگال خود را بعد از تمام شدن غذا کنار هم یا روی هم بگذارند . انها بلد نیستند وقتی غذایشان تمام میشود اضافه ها ، را گوشه ای جمع کنند و بشقابشان را کثیف روی میز ول نکنند . آنها فکر میکنند خیلی هم مهم نیست صدای ملچ ملوچ و آروغشان معلوم و شنیده شود . شاید آنها فکر میکنند میتوانند چایشان را هورت بکشند و همین طور که راه میروند و سیگار توی دستشان است و دارند به مسائل هنری فکر می کنند ، دود سیگارشان را فوت کنند روی صورت تو . آنها اصلا و اصلا فکر نمیکنند که حق ندارند بعد از یک سلام و علیک عادی - به تو - تو نگوید خیلی راحت از - شما - شما را به - تو - تقلیل میدهند و اسمش را اصالت و مدرن بودن و جهان سومی نبودن میگذارند . آنها فکر میکنند اگر قدشان کوتاه است مشکل از شماست که بلند هستید . ببخشید البته . . قصد توهین ندارم - کوتاه ترین مرد سریال گیم آو ترونز انقدر جذاب است که به کوتوله بودنش باید نازید منظورم تحقیر نیست - مردها فکر میکنند اگر کچل و بی مو هستند ، مشکل شماست که کچلشان کرده اید و ارثی هم هست و خب کچل ها هم همه شانس دارند و اگر شما خوشتان نمی آید مشکل شماست چون یک شهر است و این مرد کچل که همه عاشقش هستند . مردها فکر میکنند اگر به تو بی محلی کنند یا صدایشان را بلند کنند خیلی غرور دارند و خیلی خشمگین هستند و دارند تو را ادب میکنند و چون مرد هستند و قدرت دارند - که خدا میداند این قدرت در کمرشان است یا در کارشان - پس حق دارند داد بزنند چون این جا ایران است و چون این جا میشود تف هم انداخت روی صورت همه . مردها فکر میکنند میتوانند این تُف را چند جور بیاندازند . تف میتواند نامرئی باشد . میتواند با کلمه ای ریشخندانه ، با تهدیدی اسیدپاشانه ، با تحقیری از زاویه ی دید بالا با کلماتی پر طمطراق یا خیلی هم چاقوکشانه و زورگیرانه باشد . . . حالا بگذریم . . . مردها برایشان خیلی هم مهم نیست اگر بوی ادکلن ندهند ، چون مرد هستند و کار میکنند گاهی باید هم بوی بد بدهند و اصلا اگر زنی مرد ژولیده ای را دوست نداشته باشد مخیله اش درست کار نمیکند . مردها فکر میکنند اگر شکمشان بزرگ شود و چربی ها فربه شان کنند خیلی هم بد نیستند اما زن هایشان باید شبیه باربی باشند . . . مردها فکر میکنند باید مثل هم و همکسوتی هایشان لباس بپوشند مثلا اگر فلان دکتر کراوات میزند این آقای دکتر هم کراوات بزند . . . اگر فلان بازیگر سولاریوم میرود و شکلاتی رنگ میشود او هم باید خودش را برنزه کند ، اگر فلان مهندس ریش پرفوسوری میگذارد و دستمال گردن میبندد او هم باید بالاخره ریشی بگذارد و دستمال گردن یا دستبندی چیزی به خودش وصل کند . . . مردها کمتر فکر میکنند که اصولا ژست خودشان چیست . بیشتر کپی های دست چندم بازیگرهای سینما هستند که در ظاهر یک دهم آنها را ارائه میدهند و آب از لب و لوچه ی همه میریزد حال اینکه این مرد که یک دهم آلن دلون هم نمیتواند باشد بعد از گذر دو سه صباح چنان شلنگ تخته بازی و چاله میدان بازی از خودش در میاورد که فکر میکنی از پشت کوه آمده و رویت نمیشود بپرسی آن ژست زیبا و این سخنان گستاخ ! ازیرا که باطن شان - بیشتری ها نه شما - غنی نیست . در کنه ذاتشان آن قدر ها هم مقدس نیستند . ببینید برعکسش هم هست . . . خیلی ها ساعت پنج صبح دوش میگیرند و با بوی ادکلون گران قیمتشان میروند سر ساختمان و کار میکنند اما کافی است تا با آنها معاشرت کنی و این معاشرت از خوردن یک لیوان چای یا استکانی قهوه شروع میشود تا به جاهای باریک برسد . . . در این مسیر تنگ و تاریک میبینی که بوی ادکلون جایش را به بوی فاضلاب میدهد . . . حالا این مردهایی که در تفکر هنری نصف کلینت ایستوود هم نیستند و به لحاظ ظاهری حتی نمیتوانند آنقدر جذاب باشند چرا این همه ادعا دارند نمیدانم . برویم سراغ بازیگران سینما . . . در طول تاریخ سینمای ایران . . . بهروز وثوقی یا فردین یا خسرو شکیبایی یا در این نسل وامانده  شهاب حسینی و بهرام رادان و پارسا پیروز فر و . . . های دیگر چند دهم ِ آلن دلون هستند ؟ . . . در مصاحبه هایشان ، در شکل ایستادنشان و در برخوردهای نزدیکشان و در غذا خوردنشان چقدر - رت باتلر - هستند . . . اصولا ما چون چیزی نداریم میاییم از همه کسی بت میسازیم . . . من تا به حال ندیده ام کسی به شلوار سفید خسرو شکیبایی که در ابلیس محمدرضا درویش هم تنش بود گیر بدهد . . . چون خسرو شکیبایی انقدر در درونش غنی بود و انقدر نقش را نشان میداد که تو از ظاهرش دل میکندی .  . شاید چشمان سیاهش را سبز میدیدی یا شاید حتی او را جذاب میپنداشتی . . .اما معیارهای امروز برای زیبایی چیست ؟ این مرد که این همه کم لایک میخورد بدبخت چرا پیکره ای ندارد که نقاشان مدام در کنه آن بروند و عضلاتش را دریابند . . . در مسائل سوق الجیشی هم همین طور . . . اندام زنان همیشه جذاب تر بوده . . . اصلا له له زدن مردها برای همین است . . این له له را با همه ی کچلی و کفِ سواد و شعور و ارتباط و تحقیر میخواهند و بعد از گوشی های موبایلشان کلی اسم خانم بیرون میریزد . . .مردهای ما بیشتر (( سلطان سلیمان )) هستند تا رت باتلر یا آلن دلون . . . آنها به لحاظ استتیک و اصول و اسلوب هم -مردانگی - ندارند . . . شرافتی که در حرکت هست نه در حرف . . . زیبایی که در مهربانی و احترام ست نه در یاوه و داد و بی داد . . . عاطفه ای که با پول میشود طاقش زد که عاطفه نیست . . . مردهای امروز دور از هر جاذبه ای حتی نمیتوانند گیشه ی سینما را تضمین کنند و این زن ها هستند که بار همه ی این مسائل را به دوش میکشند . . . 

تعجب و حیرتم در این است که مردهایی که به لحاظ ظاهری بسیار هم در سطح نرمالی نیستند زن های خود را در اشکال مختلف با فیلم های مبتذل مقایسه میکنند و میخواهند زن ها آن طور باشند که آنها میخواهند . . . زن زیبا ، زنی ست که حتما بر و رو و ران و . . انش . . . شبیه سوفیا لورن باشد . . . خود ِ این مرد چقدر شبیه کیست !؟ . . چرا انقدر سطحی نگری وجود دارد که با یک کانال مبتذل ، رابطه های ج ن س ی را هم با همان پوزیسیون میخواهند و شما نمیدانید که زن ها در حرف های درگوشی شان چقدر به هم میگویند که :" ما دروغکی ادا در آوردیم . . .ما از این تخت . . . و رابطه هیچی نفهمیدیم ." طی آمار اطرافم بیشتر شوهر ها یا یاران خانم ها ، حتی به اناتومی طرف مقابل توجهی ندارند . . . اصلا اصول رابطه را بلد هم نیستند . . . زحمت توجه و کشف سرزمین به این زیبایی را به خودنمیدهند . . سیستم دنده عوض کردن و گاز دادن و کلاج گرفتنشان هم در راه باریک چراغ خاموش - مثلا عاشقانه - انقدر حیوانی و ابتدایی است که گویی تازه به بلوغ رسیده و اصلا نمیدانند که یک زن میتواند شبیه آن فیلم مبتذل نباشد . چرا شما مردها فکر میکنید باید با یک زن که دوستش هم دارید وقتی که توی خیابان قدم میزنید دستش را بگیرید ؟ چرا باید همه جا با هم باشید ؟ زن رابطه هم مشکل دارد . . - ناگفته نماند که زن ها یی هم هستند که دوست دارند مردهایشان حتما با انها به سینما و تئاتر و اپرا و باله و کافه بیاید که خودم اصلا و ابدا با دوستان نزدیکم در این وادی داخل نمیشوم و به شخصه از اینکه عشق و شریک و - یار- عزیزم را در ملا عام ببرم حس خوبی ندارم - اما اکثر زن ها دوست دارند پنج شنبه دست در دست یار به پالادیوم رفته و شام هم چلوکبابی بخورند و ولنتاین کادویی و شکلاتی و خارج از هر خلاقیت فکری به روزمرگی کثیف ادامه میدهند . . آنقدر که در انتها الکی و بی خودی بچه داری میشوند و بعد هم جدا می شوند چون خودشان نیستند . گاهی فکر میکنم . . . چقدر عاشق هنرپیشه های سینما شده ام . . . یک زمانی فکر میکردم محمدرضا فروتن  در این آسیای خسته ی روزگار وانفسا عجب - چیزی - هست . . . شاید برای آن صدا و داد زدنش سر هدیه تهرانی یا چشم های رنگی اش در فیلم قرمز و کم سن و سالی ام بود که فکر میکردم آسمان باز شده و این بازیگر را به عرصه ی جهان نشان میدهد و هرگز فکر نکردم این بازیگر یا یان بازیگران میتوانند خارج از وادی کاری همینی نباشند که هستند - اصلا منظورم شخص محمدرضا فروتن نیست - اما واقعا سئوال این است ابوالفضل پور عرب و فریبرز عرب نیا یا شهاب حسینی چند درصد ِ ( آلن دلون ) هستند . کسی که در زیبایی بینهایت خاص است . . . کسی که در ژست و اسلوب و اقعا خودش هست . . . کسی که ترکیبی از چهره ی زن و مرد را در خودش دارد و تو گویی جد و آبادش یوسف پیامبر است . . . ما مردهای نیم وجبی و یا دراز و بی قواره . . یا باقواره ای میبینیم که اگر هم قواره ای داشته باشند در باطن انقدر خراب و ویران هستند که همه ی جمالشان حرامشان باد . . با این همه یک هنرپیشه - چون دم دستی تر است - نشانم بدهید که دل ببرد . . . قدر همین یک ژست آلن دلون ؟ . . . اصلا بلد باشد . . . بلدیت میخواهد . . . ما از خیر نگاه های عاشقانه در سینما و ...گذشته ایم . . . الگوهای عاشقانه مان ، تصورات اشتباه ما از اشعار حافظ و مولاناست ما هرگز بلد نیستیم چطور خودمان باشیم . . . همه را به چند درصد بودن از یک الگو ی تمام و کمال و اسطوره میبخشیم اما چرا ؟ واقعا توی کوچه خیابان های تهران -مرد- های خوش تیپی هم هستند که اگر دهنشان باز شود باید فرار کرد . . . حرف زدن بلد نیستند . . . بیشتر مردها حتی در نواز کلامی و یا حسی به شدت ضعیف هستند . . . شاید بی خود نیست که این همه زیر نویس فیلم و تلویزیون میشود که مشکل دارند و بروند فلان چیز را بخرند تا بلکه کمی درمان شوند . . . اما همین مردان کوتوله ی نیم وجبی از شریک جنسی شان مثلا میخواهند که همیشه پوست تنشان بی مو باشد . . . بگذارید رک بگویم . . . مسئله ی بهداشتی بودن با قیاس اعضای  - دارای موی اضافه - فرق دارد . . . شاید خیلی ها نمیدانند که این اضافه اگر باشد چقدر میتواند در زیبایی شناسی و در جذابیت پیش برنده باشد اما چون الگو فاح ش ه ی توی تلوزیون است آن را میخواهند . . . مردان نیم وجبی بسیاری که خودشان نیم تنه شان با لاو پایین مساوی است همیشه کمبودهای خودشان را با لفاظی پنهان میکنند طوری که زن قصه فکر میکند باید برود ماتیک بزند و لاک بزند و خالکوبی کند که جذاب باشد از بس که از درون هم بی خبریم . . . میشود البته مرتب بود و جذاب هم بود . . . میشود تیپ هیپی وارانه داشت و خیلی بی نظمی نظام مندی داشت . . . اما مسئله این است . . . در اطراف خودمان چند مرد جذاب به لحاظ بصری دیده ایم ؟ . . . کدام بازیکن فوتبال ما واقعا ستاره ی زیبایی است مسئله جذابیت است . . . وارد فلان نشر میشوم . . . آقایان نویسنده یا کت شلواری اند . . . یا همه سیگاری اند یا همه شلخته اند . . از این سه حال خار ج  نیست . خیلی حوصله سر برند . . . هیچ کدامشان اصل و اوریجینال نیستند . . . - البته منظورم شما نیستید-  ( چون حتما مخاطب من کسی است که جذاب است و الا مطلبم را نمیخواند ) اما واقعا نگاهی به جامعه ی موسیقی هم بندازیم . . . اصلا از تیپ های مرسوم یک نفر را نشان دهید که خودش خالق تیپ و زبان و لحن خودش باشد . ادا در نیاورد . . . واقعا جذاب باشد . . . 

فکر میکنم ژن زیبایی - از نوع مردانه ، خوش تیپی - از میان قشر مردها رخت بربسته است . . . مجری های تلویزیون ، مردهای توی کوچه و خیابان ؛ مردهای مثلا اشرافی پولدار . . . به چه دلیل حتما باید شکل هم باشند ؟ . . . گاهی فکر میکنم . . . چگونه میشود این همه سال بازیگری مثل آلن دلون این چنین دلربا باشد . . . و وقتی همچین مردی روی زمین هست اصلا بقیه چطور جرات میکنند به خودشان بگویند مرد . . . صرفا عضله و باطن خوب هم نیست . . . بد هم نیست هر دو با هم یک جا باشد تا تازه برسیم به اول داستان ! . . . 

یک چیزی وجود دارد خیلی علمی . . . خیلی روان شناسانه . . اینکه به طور غریزی بعضی از ما با چشم رابطه برقرار میکنیم . . . بعضی با صدا و بعضی با تماس . . .حواس مختلف در این رابطه - میتواند خویشاوندی و برادرانه هم باشد - مهم هستند ما هنوز نمیدانیم دخترمان ، پسرمان دقیقا بساوایی ست ؟ شنیداری است ؟ دیداری است ؟ مزاجش چیست ؟ هیچ جیز نمیدانیم . . . از خون و فرزند و پدرمادرخود شروع کنیم تابرسیم یه یار و مار و غار . . . اینکه مردها خیلی سطحی شده اند - شما را نمیگویم - واقعا حال به هم زن هست . . . واقعا از اینکه مردهای روشنفکری را میبینم که طبیعت  غریزی یک زن را که میتواند مثل گرگ یا پرنده ، مثل خرس یا فیل باشد را کشف نمیکنند ، از فکر روشن شان انگشت به دهان میمانم . . . زیرا که انگ میزنند . . . چون کشف نمیکنند . . . دوست ندارم وقتی در محضر یک نر یا مرد هستم . . . خیلی خودمانی با نا آگاهی اش به جای شنیدن - حرف - و دیالوگ ، همه اش به یک چیز دودقیقه ای یا بیست دقیقه ای فکر کند . . . دوست ندارم - مرد- هایی را ببینم که گمان میکنند به دلایلی خیلی بلد هستند . . . همه چیز را میدانند . . . همه چیز دان هستند . . . اصلا ته همه چیز را در آورده اند . . . از اینکه سینمای ما ، تئاتر ما به لحاظ ظاهری اسطوره و بت اش میشود مثلا ل.ح . . . به دلیل نگاه سرد و ثابت عسلی اش - که کش می آید - و شهوتی که زیرش نهفته است وا مانده ام . . . . از اینکه یک بازیگر نداریم که در جامعه ی جهانی باعث شود جای لئوناردو دیکاپرو را هم بگیرد واقعا شرمنده ام . . . البته شهاب حسینی تا حدودی میتواند این کار را کند . . . قطعا دل دخترهای اروپای شرقی و اروپا را خواهد برد . . . اما واقعا از سینما و تئاتر بیرون بیاییم و ببینیم مردهایی که دور و برمان میبینیم چقدر بلندند حتی مریض باشند ؟ چقدر هنور بچه نیستند . . . توی گوش ما خوانده اند ( مردها همه بچه اند ) ! . . . و لابد زن ها هم همه یا مادر ترزا یا مریم مقدس هستند . . . نمیدانم اما در این وانفسا که حتی کسی نمیداند زنی ، به لحاظ پیکره در کدام نقطه حساسیت دارد . . . چرا موی سرش را رنگ میکند ؟ چرا رنگ نمیکند ؟ چرا نگران وزنش است ( شاید خودش راحت باشد اما برای یک مرد نیم وجبی که یک صدم آلن دلون هم نیست چقدر حرص میخورد ! ) مردی که نداند چرا زن زندگی یا دخترش یا خواهرش نگران سن یائسگی ست ، نگران سرطان سینه است ؟ نگران چروک روی پیشانی است ؟ نگران پرز های پشت لبش هست واقعا مرد نیست . ما فریدا کالو را میبینیم . . . که دقیقا خودش هست . . . از اینکه دیده شود و طبیعتش آشکار شود هیچ مشکلی ندارد . برای همین خیلی خاص هست . ما میخواهیم همه فریدا باشیم . ما میخواهیم همه سوفیا لورن بشویم اما زود میترکیم  . چون نظر مردها ما را خراب میکند و این ضعف و حساسیت زنانه است . . . البته مهم ترین نکته ی این نوشته این است . . . میزان ضربه ای که یک زن به زن میزند از صد تا مرد نیم وجبی هم بدتر است . 

زن هایی که خودشان را نمیشناسند . .. زن هایی که بهای شجاعتشان را در عاشقیت پرداخت نکرده اند و به مردهای روزمره و الگوهای تلویزون های جم و فارسی وان عادت کرده اند میتوانند به تو یک طوری نگاه کنند - که چرا در این جا لباس فلان نپوشیده ای . . . یا اگر شالت را عمامه کرده ای داری جلب توجه میکنی - این زن ها که سماجتی در پیمودن راه هیجا انگیز زندگی را ندارند ، دوست دارند تو را تحقیر کنند تا خودشان باد کنند . . . اگر دوستت باشند به تو بی محلی میکنند . . . بی محلی از صد تا فحش ناموس بدتر است . . . یا درگوشی کنار تو حرف میزنند و زیرجلکی میخندند . . . زن هایی که دوست دارند بگویند خیلی خوشگل هستند . . . می آیند و زیبایی شان را با آرایش رو به روی مخاطب قرار میدهند . . . در برنامه های تلویزیونی آن سوی آب . . . این همه خواننده و بازیگر میبینیم که دو ساعت آرایششان طول دارد . . . اما کافی است کانال را بزنی روی شبکه ی خبر یا شبکه ی هنر فرانسه یا سویس و ببینی که حتی موهای ساده ی مجری ها وقتی به دست باد تکان میخورد دیده میشود و البته ظاهر مرتب و لباس مارک شاید مهم باشد اما نه این قدر که در اطراف ما دارد جیغ میزند . . . حالا برسیم سر اینکه مرد چیست ؟

باب شده . مرد کسی است که در نامردی حرف اول را بزند . در ناملایمات جاخالی داده و فوتبالیست خوبی باشد در گل زدن به نقطه ضعف هایت . . . مردی که رویاهای شبانه و نوشته ها و یا فعالیت های - حتی دم دستی - دوستش - چه زن یا مرد - را نبیند و خیلی سطحی ازش بگذرد . . . با دقت گوش کنید . . . خیلی سطحی یعنی با جمله هایی مثل - آفرین چقدر خوب غذا میپذی . . .آفرین چقدر خوب لباس میپوشی . . . واقعا عجب خوب مینویسی - مردی سطحی ، بی سواد و بی شعور است . . . میشود با عکس العمل مردها را شناخت . . . مردی که در وراجی یکه تاز باشد مشکل دارد . ان مرد از تماس با زندگی حقیقی وامانده و بلد نیست تو را سورپرایز کند . . . و لطف و یا مهربانی کند . . . ما ایرانی ها شعار و شعر و حرف زیاد میدهیم اما کم بلدیم پر و بال به هم بدهیم . .  .مردها گمان میکنند قدرت دارند . . . در زندگی و در کار . . . کمان میکنند میتوانند مثل مگس بیایند و بروند . . . حق دارند دروغ بگویند . . . حق دارند داد بزنند . . .حق دارند بو بدهند . . . حق دارند فضولی کنند . . .حق دارند - زشت 0 باشند - حق دارند . . . چون مردسالاری از ویژگی های ماست . . . میایم دو تا زن را از توی شاهنامه بیرون میکشیم و یک اسطوره را علم میکنیم که یک زمانی این زنان فرمانده را داشته ایم . . . خب که چی ؟ الان زن قوی . . زنی است که به تنهای متعهد باشد به خودش و کارش . . این کار میتواند اتو کشیدن باشد اما اگر با خلاقیت خودش نباشد . . . فایده ای ندارد . زنی که هر روز پیاده روی برود . . . سر ساعت بخوابد و بیدار بشود . . از خودش بدش بیاید . . . - فکر- نکند . . . علاقه هایش را نشناسد . . . داد نزند و خواسته هایش را بلند نگوید ترسو ست . . . معمولا این زن ها مردهای نیم وجبی که یک هزارم آلن دلون هم نیستند را میپرستند و افتخار میکنند که همسری دارند . . . اما خشمی درون آنها مثل سرطان رشد میکند . . . خشمی که نمیتواند بگذارد ببیند که زن دیگری دارد خیلی ساده . محکم راه خودش را میرود و حرفش را میزند . از همه ی روزمره ها بی زارم . . . مثل دروغ ، تکراری هستند . . . از همه ی ژست ها . . . آدم دوست دارد بمیرد به دست کسی که موقع مرگ نگاه و قیافه ی آلن دلون را داشته باشد . . . حتی قاتل زیبا داشتن نعمت است . . . عمرا حاضرید شریک جنسی و یا همسری داشته باشید که دوستش ندارید ؟ برای همین است که دایم به هم خیانت میکنیم . . در ذهنمان . . دائم دروغ میگوییم . . . از اعتراف کردن میترسیم . . از ترسیدن میترسیم . . . عشق را فریاد نمیزینم . . . از قضاوت شدن میترسیم . . . چه اهمیتی دارند ؟ چه اهمیتی داد که که انها چه بگویند . . . ما گاهی . . . ما بیشتر اشتباه میکنیم . . . اما همه ی ما تشنه ی مهربانی هستیم و این میتواند از پس چهره ای زشت و گوژ پشتنتردامی بر بیاید که درونی غنی دارد آن قدر که برایش قصه می سازند . . . میتواند دیوی باشد که دلبر عاشقش میشود و اصلا حرف همین است . . . اما از زن ها میترسم . . . کاسه ی زن ها . . . و جسم و روحشان . . . از مکری ساخته شده . . . که میتواند بزرگ ترین اسلحه باشد . . . خودخواه . فریبنده ، شریک دزد . دروغگو . . . و ضد حرف های خودشان . . . از کسی که مانیفست بدهد . . از کسی که حرفی بزند که میگوید به آن ایمان دارد اما در عمل محافظه کار و ترسو و لوس هست بیزارم . . .دوست دار م  اگر کسی حتی افسرده  و   رو به انهدام است . . . درست ویران شود . . . خلاصه جذابیت . . . آن چیز جعلی دنیای مدرن نیست . . . جذابیت شعر نیست . . . جمله های شاملو و فروغ نیست . . . جذابیت عمل های شگفت انگیزی است که در خمیر مایه ی همه ی ما هست . . . باید پیدایش کرد . 


 
comment نظرات ()