جزیره در کهکشان

 
منگنه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳
 

میس شانزه لیزه روی لاکپشت نشست ،  جنس تیز و فلس مانند لاک ِ او دیگر آزارش نمیداد . لاکپشت حرکت کرد . به کندی . . . و مقصدش ایستگاه شگفت انگیز ابدیت بود . جنس ِ تیز و فلس مانند لاک ِ سرسخت ِ پردوام میتوانست پوست را خراش دهد و خراش تاول شود و تاول آب بیاندازد و زخم شود و پوست پینه ببندد اما تنِ زن از این رد زخم ها پُر بود . میس شانزه لیزه همراه لاک پشت از کوشک خارج شد . خاصیت ِ لاکپشت پیر همین بود که هر کسی رویش مینشست دیگر دیده نمیشد . برای همین هیچ کدام از یاران و سربازان چنگیز خون ریز متوجه رفتن او نشدند . . . برای رفتن باید محو شد . پیش از محو شدن باید روی این انحلال جسمانی را کم کرد . لاکپشت دانای پیر میدانست که چرا ابدیت مقصد است . در ابدیت ، ابتدا و انتها ، روشنی و تاریکی بی معناست . میس شانزه لیزه چپق اش را روشن کرد و بلند بلند گریست . لاک پشت گفت :" تو اولین نفر نیستی ؟" حرکت کند بود و هنوز کوشک دیده میشد . میس شانزه لیزه دود چپقش را قورت داد و گفت :" چند سال تا ابدیت راه است ؟" لاکپشت از حرکت ایستاد . آفتاب میتابید و زمین مثل آتش گرم بود . میس شانزه لیزه ی نامرئی داد زد : " حرکت کن !" لاکپشت خسته شده بود . پیر بود . خوابش گرفته بود . میس شانزه لیزه فکر کرد ابدیت همین لحظه است . روی لاک فلس دار دراز کشید . رو به روی آسمانی سقفش بی ابر و بی انتها و دستانش را باز کرد و گفت :" بخارم کن ای خورشید . " از توی کوشک سر و صدا بلند شد . گفتند :" میس شانزه لیزه شبستان را ترک کرده و نیست شده است . چنگیز دیوارهای گرمابه و طاق های شبستان را به آتش کشید و همین طور که از چشمانش خون میچکید نعره زد که دنبال زن بگردید . از روی لاکپشت اسب و سرباز بود که محکم رد میشد . لاکپشت سر و دست و پایش را توی حفره اش کرده بود و میس شانزه لیزه را با خودش توی لاک برده بود . جنس این صدف کهنسال سخت بود و مثل توپ بسکتبال از این سوی صحرا بدان سو پرت میشد . وقتی آب ها از آسیاب افتاد و صداها توی صحرا گم و گور شد . لاکپشت میس را از میان تنش بیرون آورد . میس شانزه لیزه روی صدف ایستاد و به کوشک نگاه کرد که دارد میسوزد . فکر کرد اگر همان جا را به آتش میکشید اینک کارش تمام شد و احتیاجی نبود تا به ابدیت برود . همان لحظه رعد زد و برقی نورش را روی زمین انداخت . زمین دیگر شن و ماسه نبود . کویر نبود . پرت شده بودند توی فصل دیگر در جنگلی . . . با درخت های سر به فلک کشیده و هنوز از همین دور و از همین ماه ها فاصله تا کوشک بلندای زبانه ی آتش دیده میشد . میس شانزه لیزه از روی لاکپشت پایین  آمد . مرئی شد . نشست کنار درختی و شروع کرد به خوردن صمغ آن . صمغ توی بدن میس شانزه لیزه مثل اکسیر عمل کرد ، روی تمام استخوان های شکسته نشست و عضلات کوفته شده اش را شفا داد . درخت شاخه اش را تکاند و چند گلابی برای میس شانزه لیزه انداخت . میس شانزه لیزه گفت :" ای درخت ، از خود میکنی ، از خود میگذری ، از خود میدهی ، میوه ات را، برگت را ، سایه میکنی ، شاخه ات را خانه ام ، شیره ی جانت را به کام میگیرم دَم نمیزنی ، تنت را تکیه گاه میکنی . . . تو را سزای این همه خوبی یک چیزست و آن تبر و اره است . " درخت شاخه هایش را تکان داد و هزار چلچله از میان شاخ و برگش بیرون ریختند و شروع کردند دور میس شانزه لیزه آواز خواندن . میس شانزه لیزه مشت به درخت کوبید و گفت :" ای درخت که در خود صد سال سن داری و هزار چلچله ی خوش صدا ، ای ایستاده ی به عرش رسیده سزای تو مرگ است باید که ببرند تن شریفت را . " شروع کرد به مشت کوبیدن . باد میوزید و میس که لباس مندرسی به تن داشت سردش شد . بلند بلند گفت :" ای سرما بر من بتاز تا تمام شوم و به مقصد رسم . " درخت دهانش را باز کرد و سوراخ بزرگی که درونش بود شد سرپناه میس . طوفان که آمد میس شانزه لیزه توی دل درخت چمباتمه زده بود . ناخن هایش را میجوید و خدا خدا میکرد این گرد بادی که دور درخت را گرفته است تمام شود . از خیر این درخت بگذرد و گورش را گم کند . از دل درخت ندا آمد : ای زن ، تن به گردباد ندادی تو که خواهان مرگی .چرا؟ پناه گرفتن برای کسانی که مرگ را میجویند خنده دار و مضحک است ." میس شانزه لیزه برافروخت و بیرون زد . توی چرخ گرد باد غرق شد و دور درخت گیج خورد . گردباد که به خود میپیچید با صدایی زنانه گفت :" چرا درخت را سزای تبر دانستی ای میس شانزه لیزه ؟" میس که موهایش را باد میچرخاند و دست و پایش داشت از هم جدا میشد فریاد زد :" سزای نیکی هیچ است . هیچ همان نیکی است . خوبی وقتی معنی میدهد که بدی باشد . این همه خیر ، شر میشود . ما قدر این خیر را نمیدانیم ما آدم ها . . . " گرد باد پیچید تا بالاتر . . . از زمین کنده شد و رفت بالا و بالاتر . . . گفت :" قدر ندانستی ، ان درخت به تو نیکی کرد و تو او را نفرین " میس شانزه لیزه داد زد :" من مهر ورزیدم ، جانم زخم شد ، من تنه شدم ، استخوانم شکست . من کلمه شدم ، پاکم کردند ، من صدا شدم ، خفه ام کردند ، من نور شدم خاموشم کردند . چرا درخت روزی با ناز سر تیز تبری شوکه شود ! بگذار بداند که خوب بودن ، پاسخی ندارد . . . زیادی خوب بودن ، سزایش نابودی است . . . هیچ زیبایی ابدی نیست . . . خوبی را میبرند و میخورند . فراموش میکنند . . . آنچه میماند شعار است و شعر . . همه جا سوت و کور است ای گرد باد . " گرد باد که به خورشید میرسید گفت : پندی مرا ده ." میس شانزه لیزه که دستانش در حال کنده شدن از مفصل ها بود و خاک توی موهایش رخنه کرده بود و گردنش پیچ میخورد و قلبش محکم میزد فریاد زد :" عاشق شو ، از تنفر سرگیجه گرفته ای " گردباد مکث کرد . باد سکته زد و درجا در هوا معلق ماند . میس شانزه لیزه سقوط کرد و میان چاه وسط این گرد باد پرت شد روی زمین . گرد باد متحیر بگفت :" چه کسی با باد میخوابد ؟" میس شانزه لیزه که توی دریا افتاده بود ، دست و پا زنان گفت :" آنکسی که تبر به دست درخت را میبرد . " رمقی برای شنا کردن نداشت . خیس شده بود و فریاد زد :" ای آب در شُش هایم بروید و من را به ابدیت بسپارید .  دریا موجی بلند کرد و توی گوش میس شانزه لیزه زد گفت :" تو را به باتلاقی میرسانم تا صدایت را نشنوم که همه ی ملوان های دریاها از عشق تو گویند و همه ی سربازان خون ریز کویر از تو . . . چرا میخواهی بمیری ای زن دیوانه ؟" میس شانزه لیزه گفت :" آنگاه که عمرِ قول ، قدرِ پروانه بود و ذکر من ، خیال باطل باید به ابدیت پیوست ای دریای جاهل !" دریا موج دیگرش را به تن میس کوباند :" از تو میگویند . . . میشنوم که از تو حرف میزنند . . . چقدر نادانی . . . " میس شانزه لیزه گفت :" آنها که گفتند ، بیشتراز همه ترک کردندم . . . آنها که گفتند کمتر از همه نگاهم کرند . . . آنها حرف من را زدند که با دیگران حرفی داشته باشند . . . آنها از من نگفتند . . . " پاهای میس شانزه لیزه به گل باتلاق نزدیک شد و سنگین شد و احساس کرد که دارد به چاهی کشیده میشود . دریا آرام شد  و  گفت :" مرا نصیحت کن ." میس شانزه لیزه گفت :" خشک شو . کویر شو تا ببینند چقدر بزرگ بوده ای . . . " بعد لب آب را بوسید . باتلاق پاهای میس شانزه لیزه را میکشید به پایین تر . . . همه جا کویر شده بود . . . صدایی مردانه از دل باتلاق بیرون زد :" ای گستاخ ! عمر تو را میگیرم و تا ابدیت تو را بدرقه میکنم تا لال شوی . من تو را به آرزویت میرسانم . " میس شانزه لیزه میان گل فرو رفت . . . در گل و خاک شل له شد . با گل حل شد و به نیستی و سیاهی رفت . 

به قول واسلاو هاول ، نویسنده در سنی حدود سی و پنج سالگی دچار سردرگمی میشود و دو راهی را میبیند . . . او سردرگم میشود . دوست دارم گم شوم . همیشه فکر میکردم یک روزی در میدان سرخ مسکو ، زیر برف و نور چراغی که در مه سکته میزند ، کسی دست مرا رها میکند . . . میرود و من میان ازدحام جماعتی که لباس های پشمی پوشیده اند و روی برف راه میروند گم میشوم . . . گم شدم . . . یک بار در همین حوالی . . . نه مسکو در تهرانی خیالی با میدانی که سرخ نبود و نامش آزادی بود . . . نزدیک دانشگاه سوره . . . باز گم شدم . . . در همین حوالی در فرودگاه بین المللی . . . میان مسافرانی که می رود و می آیند . . . باز گم تر شدم . . . میان کسانی که نقاب زده بودند  و ماسک به چهره داشتند تا روی صحنه بروند و به من تنه میزدند . . . . گم شدم . . یک بار در بطیر پر از الکل . . . با کسی که حرفش از پاکی و کثیفی نجاست بود . . . و خودش را همه جوره وا داد . . . گم شدم پشت چراغ های سبزی که وقتی از روی خط عابرامن خیابانش عبور کردم ، ماشین های بزرگ بی اعتمادی لهم کردند . مدت هاست روی جاده افتاده ام و از رویم عبور میکنند . . . مثل جنازه ی پلنگ صورتی . . . به همین خنده داری . . . همه خنده هایم را ، کلمه هایم را بخشیدم به کسانی که نمیدانستند تقسیم کردن خنده ، گریه ، کلمه و حضور معنی اش چیست . . . از وقتی بالغ شدم دوست داشتم تا سی سالگی ماتحت آسمان را پاره کرده و چانه بی اندازم . . .دیگر بس است . . . و حالا در این سی و چهار سالگی در بدو بدوی بیکاری . . . بی احترامی ها . . . تنها به نوشته و نوشته هایم مینازم . . . به چیزی که نه قدر و قیمتی دارد . . . نه مخاطبی . . . و نه حتی ویترینی برایش زده اند . . . در شغلی زندگی میکنم که کسی نمیداند چیست . . . حرفه ای ها و الگوهایم . . یا سنگ توی جیب کردند و مردند . . . مثل خانم وولف . .. یا گاز را باز کردند و مردند مقل هدایت . . . یا خودشان را در جنگل دار زدند مثل غزاله . . . یا توی مخشان شلیک کردند مثل همینگوی . . . هر کدام دلیلی داشتند . . . اهمیتی هم ندارد که پایان چگونه است . . . بعد از پایان حتما که جهنمی است فراتز ار این زندگی داغ و سوزان . . . باشد که در آن بی امنیتی به انتهای همین برسیم و ذره ذره زجر کش نشویم . . . با خودمم . . .با آیینه ای که پر از سنگ و ترک و لکه است . کسی دوست ندارد پاکش کند آن کسی که نگاهش میکند هم دلش میسوزد یا آیینه دلش ریخت او را نمیخواهد . . . بد جوری در این منگنه ی زندگی باخته ایم . بدجور . 


 
comment نظرات ()
 
 
L'humanité / انسانیت اثر برونو دو من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٦
 

Humanite.jpg

سراغ ِ (( انسانیت )) اثر bruno dumont میروم . اولین دلیلِ انتخابم ، بی شک یک حسِ همذات پنداری با معنای (( تعدی )) ست که میتواند روانی و جسمی باشد و نه جنسی ! سراغ این فیلم میروم چون تصاویری که در فضای مجازی ازش تکثیر شده ، فضای پر تناقض و آشنا و البته تصویری از پیکره ی لت و پار شده ی دختری ست . خط داستانی را دنبال میکنم و مرتب میخوانم که یک ماجرای پلیسی و مرض جنسی ست اما مهم ترین نکته که توجهم را به خودش جلب میکند ، نام ِ فیلم است که چرا اگر این موضوع ، درونمایه ی اثری را تشکیل میدهد ، تیتر یا نام اش میشود انسانیت ؟! آیا این یک کنایه است ؟ بعد از تماشای فیلم تصورم این است که هیچ کدام از نوشته هایی که خوانده ام دریافتِ درستی از این فیلم نداشته اند . برداشت شخصی من از این فیلم کاملا در یک سمت و سوی دیگر است . پیش از رسیدن به برداشت و داشت و کاشت کمی در مورد داستان و قصه ی فیلم مینویسم . خُب باید طوری بنویسم که مخاطب برود و فیلم را ببیند نه اینکه گمان کند با خواندن طرح فیلم ، کل فیلم را دریافت کرده برای همین نکته هایی را حذف میکنم . این طور تصور کنید که شروع فیلم در یک فضای سرد ، در مکانی سرسبز و ساکت با پیکره ی متلاشی شده از عضو مونثی شروع میشود که توی گل و لای رفته . شاید در مزرعه ای ست . مورچه ها روی بدنش راه میروند و شخص مورد تعدی ، بی دفاع ، سرد ، افتاده است . میفهمیم دختری بوده نوجوان . این دختر نوجوان ، سرویس داشته ، راننده سرویس داشته ، مدرسه میرفته . پلیس ِ فیلم می افتد دنبال ِ قاتل و مرد بد فیلم . در این فیلم دو پلیس داریم ، مثل همه ی فیلم های جنایی ، در این فیلم یک مرگ صورت گرفته و یک قاتل بین کارکترها دارد جولان میدهد . آیا باید حدس بزنیم ؟ آیا فیلم معماست و مدل هرکول پوآرو یی ست ؟یکی از کسانی که بعد از دیدن جنازه معرفی میشود فروآن ست . او هیجان زده ، نامتعارف و عجیب است . یک شخصیت سازی قدرتمند پشت این فروآن وجود دارد . میرود توی ماشین پلیسش مینشیند ، به شدت ترسیده یا تعجب کرده یا پشیمان است . دستش را روی تکمه ی رادیوی ماشین میگذارد ، موسیقی باروک پخش میشود . ( همان موسیقی که در تیتراژ نهایی میشنویم . )

به لحاظ ریتم ، فیلمساز روی این نمای آغازین مکث دارد . شاید مهم است ؟ از همان شروع فیلم گمان میکنم که فروآن ، قاتل است یا شریک قاتل است یا ترسیده . . . چند تصور همزمان سراغم می آید و به خودم میگویم در فیلم انسانیت باید دنبال قاتل باشم ؟ این آقای فروآن در اداره ی پلیس کار میکند . در همسایگی این آقا دختر درشت و قوی هیکلی زندگی میکند که دوست پسر شر و جلبی دارد که ظاهرا ورزش هم میکند ، لباس ورزشکاری تنش هست و از دنیا غافل است و فکرش پیش کیف بردن از لحظات درخشان زندگی است و قد کوتاهی هم دارد . پس شخصیت های ما محدود به همین ها میشوند . اما ، به مرور متوجه میشویم ، فروآن در نحوه ی برخورد با دیگران کمی زبانش میگیرد ، مرد بزرگی است اما خجالتی است . از خودم میپرسم این در اداره ی پلیس چه میکند ! او اعتماد به نفس ندارد . کمی غوز میکند و نگاه های عجیبی دارد . بینی استخوانی غوز دار و لب های نازک و چانه اش به لحاظ تیپیکال من را یاد عقب افتاده ها می اندازد . آدم های این قصه در خانه های آجر سه سانتی زندگی میکنند . تفریحی ندارند . هر از گاهی همان دم در خانه می ایستند و به مردم نگاه میکنند . آفتابِ تند همیشه خودش را به این خانه و فیلم تحمیل میکند . نور از نظر من یکی از مهم ترین ویژگی هایی ست که در این فیلم بهش دقت شده . جناب  فروآن همراه مادرش زندگی میکند . مردی که میتواند بالای چهل سال داشته باشد ، مادرش چلو دستش غذا و صبحانه میگذارد . معاشرت آقای پلیس ما با همسایه ها کمی عجیب است . او نظارتگر روابط بین دختر همسایه و آقای بی خیالِ دنیاست . . . نمیدانم چرا می ایستد و نگاه میکند . نگاه هایش معنا دارند . اما درنمیابم . شاید از نظر فیلمساز هم نباید دریافت . . . فعلا درست نیست و وقتش نیست . تمام شخصیت های فروآن به مرور و در طول فیلم ساخته میشود . او با همسایه ی عزیزش و دوست پسر ورزش دوستش به این ور و آن ور  میرود . مثل طفیلی ها . گاهی بد جوری توی باغ ست و گاهی اصلا توی باغ نیست . مادر فروآن از اینکه پسر عزیزش با این دو نفر معاشرت میکند ناراحت است . او میگوید این دختر خودش کسی را دارد و چرا تو را با خودش این ور و آن ور میبرد . این دو زوج در فیلم اصلا اهمیتی نمیدهند که دوست عزیزشان فروآن تنهاست ، منزوی است و کسی را ندارد پیش روی او با هم شوخی میکنند . . . کارهای مستهجن انجام میدهند . اما انگار فروآن از هفت دولت آزاد است . ماجرای پیگیری این پرونده از نظر فیلمسازی خیلی میلنگد ، بیشتر دقتمان میرود روی عرق هایی که از گردن رئیس پلیس میچکد و نگاه فروآن روی این قطرات . . . بازی او با چشمان حیرت زده ، شامه ی قوی و حساسش یکی از جذاب ترین ویژگی های این فیلم است . کلیسا و ناقوسگاهش ، سر خیابان خلوت آنها عنصری است که باید به آن توجه داشت . مثل میله های درازی که از دل دریا بیرون آمده اند و نگاه شخصیت ها روی آنهاست . خب خیلی ساده است که به لحاظ نشانه شناسی المان های نرینگی یا مادینگی را در این ها دریابیم . . . چیزی که فیلمساز میخواهد به ما یاد بدهد . . . حضور خورشید و آفتاب به عنوان - مذکر- سایه ی بزرگی بر این فیلم تیره است . به مرور در صحنه هایی از فیلم رفتار های غیرمتعارف فروآن مثل وقتی که با خانم همسایه رو به روی برج تاریخی ساحل ایستاده اند تا آقای دوست پسر اجابت مزاج کند . . . در این جا این دو نفر . . فروآن و زن منتظرند . ما فروآن را میبینیم که توی خلسه میرود . . . معلوم نیست به کجا نگاه میکند و در طول فیلم دائم در فکر است . . . یک لحظه چشمش را میبندد و بو میکشد . شامه اش را حس میکنی که دارد با گردن کج به زن نزدیک میشود اما سریع عقب میکشد . انگار عادی باشد . رفتاری عادی . . . او در بعضی قسمت های فیلم . . . در انتها مثلا . . . وقتی خوک مادری را نوازش میکند . . . هیجان و رفتار و شکل و شمایل عجیبی دارد . دوربین روی دستهایش میرود . . . او دستهایش را بعد از این نوازش خیلی غیرمتعارف بو میکند . . . گمان میکنی از این فروآن پَپِ و بی خاصیت چیزی در نمیآید حال آنکه شخصیت پیچیده ای دارد . 

خیرگی ، توی فکر فرو رفتن ، غم به شدت در نگاه و رفتارش پیداست . بدون اینکه سیگاری بکشد یا سرش را توی دیوار و در بکوبد . . . و . . . یک - و - مهم . . . و اینکه دستان این فروآن . . . دستانی است که وقتی راه میرود . . وقتی کارگردان سعی میکند ما به او خوب نگاه کنیم . . . مثل چنگال خرچنگ است و اصلا عادی نیست . انگار قبلا کسی را خفه کرده . . . او همیشه این طور است . . . صحنه هایی از فیلم حذف میشوند . . . - نه شکل معماگونه ی معناباخته ی اصغرفرهادی - بلکه کاملا حساب شده . . . ما امتداد یک سکانس را در ذهن خود شکل میدهیم . . . و هر جوری شکل بدهیم با پایان فیلم جور در می آید . . . - شنیده ام آقای فرهادی برای فیلم فروشنده عرض کرده اند نمیدانند در حمام چه اتفاقی افتاده چون آنجا نبودند !!!! - خیر . . . وقتی فروآن برای تحقیق در مورد قاتل دختر به تیمارستان میرود و از درهای مختلف میگذرد . . . ضمن اینکه در این میان میشنویم که زن پرستار مادر فروآن را میشناخته . . . رفتار عجیبی با پرسونل مرد تیمارستان میبینیم . . . مردی دارد تخت خواب های بیماران روانی را مرتب میکند . . . فروان حواسش به بیرون پنجره است . . . توگویی آمده است در محیط در بسته . . . عمدا . . . دنبال شکار است . . . مرد به او نزدیک میشود و نگاه فروآن را دنبال میکند . . . او دارد به دیوانگانی که ساکت و آرام به ساختمان می آیند نگاه میکند . . . شاید یاد دوست دختر از دست رفته و بچه ی از دست رفته ی خودش می افتد . . . پرسونل با لباس سفیدش نزدیک میشود و خودش شروع میکند به حرف زدن که خب زندگی این ها هم سخت و . . . همین لحظه فروآن که انگار کودکی ناراحت است . . . خودش را در آغوش او می اندازد . . . با بینی استخوانی اش گردن پرسونل را نشانه میرود و بو میکشد و . . . ما میتوانیم حدس بزنیم ؟ آیا هر مردی تن به این کارها میدهد ؟ آیا با دعوا از آنجا خارج میشود ؟ فرقش با سینمای فرهادی این است که همه ی گزینه ها هست و در ادامه با حذف این سکانس صدمه ای به جاسوس بازی فیلم نمیخورد اتفاقا فیلمساز خیلی خوب میداند که ان پشت چه خبر است . . . و من هم . . . ما میتوانیم تخیل کنیم و در انتها نتیجه ی فیلم هرچه باشد . . با همه جور تخیلی جور در میاید . . . عنصر دریا در فیلم . . . نماد زن و باروری در نشانه شناسی توسط دختر قصه کثیف میشود . او میرود توی دریا اجابت مزاج کند . . . مادر ، مهم ترین وجه در این فیلم ست که به ان پرداخته نشده - از زاویه ی دید منتقدان - مادر فروآن چگونه مادری است ؟ مسئول ؟ مهربان ؟ نادان ؟ عقیم از حس مادرانگی ؟ . . . بله . . . مادر فروآن مادر درستی نیست که هنوز برای پسرش که مرد بزرگی شده تکلیف معین میکند :" موهاتو بزن . صبحونه بخور " او را به خود وابسته کرده است . . . حتی از او نمیپرسد چطوری . . . چرا تنهایی چرا توی فکری ؟ . . . وقتی مادر خانه نیست فروآن میتواند روی ارگی که دارد بزند و گریه کند . . .مادرنادان . . . زنی که میداند پسرش همسر- یا دوست دختر و بچه اش را از دست داده است - . این جمله چند بار در فیلم تکرار میشود . دارم آهسته آهسته از فروآن میترسم . . . شاید کار خودش بوده ! اما اهمیت ژانر کارآگاهی از دست رفته . بحث روان شناختی مطرح است . . . هرگز در طول فیلم نمیفهمیم چرا او زن و بچه اش را از دست داده . یک جایی به خودم میگویم : شاید فروآن خودش زن و بچه اش را کشته . . . با این همه او و رئیس پلیس میروند سراغ تحقیقات . . . 

فروآن با وجودی که بخش کودن و عقب افتاده ای دارد اما بخش روانی و ترسناکی هم دارد . جایی که کارگران کارخانه اعتصاب میکنند و وقتی او میرود تا به این تجمع خاتمه دهد مسخره اش میکنند و او را عق مانده مینامند با این همه میبینیم که او با چه نگاه هیستیریکی دارد به مخاطبان خود نگاه میکند . از نگاه او همه دور میشوند . ضمن اینکه رفتار او با یک مرد عقب افتاده در فیلم باز هم ما را در هویت او به سئوال و چالش میکشاند . آیا او بیمار است ؟ آیا هم ج ن س گراست ؟ چرا به دختر همسایه که میخواهد با او باشد پشت میکند ؟ رفتار های عجیب او با گل های توی باغچه از صد تا صحنه ی . . . مستهجن . . . بازگو کننده تر است . . . 

فیلمساز کاری میکند که با او دیگر همذات پنداری نکنیم . . . دوستش نداشته باشیم . . . زیادی مشکوک و کثیف است . . .کسی که نگاهش رو به دریا و مادر است . . . کسی که تنهاست و کنار مادر امنیت ندارد . . . کسی که مادر بچه اش نیست . . .کسی که بچه اش هم نیست . . کسی که به خوک مادر عشق میورزد . . .کسی که درمحیط های دربسته مشکوک میزند  و  در عین حال بیش از اندازه مودب است . بیش از اندازه تشکر میکند . . . خیلی محترم است اما در خلوت میتواند یک موجود خطرناک باشد . . .وقتی قطار رد میشود فریاد میزند . چرا ؟ چرا این کار را میکند ؟ آیا او از امتداد زندگی خسته است ؟ خودش را دوست ندارد ؟ آیا از اینکه دختربچه ی نوجوانی مورد ت ج اوز قرار گرفته ناراحت است ؟ دیگر مسئله این نیست . مسئله مادینگی است . . . و بله اینجاست که میفهمیم چرا اسم فیلم انسانیت است چیزی که از همه ی شخصیت های فیلم گرفته شده است . کسی که میتواند با همه ی کارکترها همذات پنداری کند همین مرد روانی ست . پس تو توی رودربایستی با خودت میمانی که دوستش داشته باشی یا نه . . . متوجه میشویم که کسی که این غلط را کرده است همان دوست پسر بی خیال ورزشکار دختر همسایه است . . . وقتی فروآن این را میفهمد . . . به جای ملامت او . . . او را در آغوش میگیرد . چرا ؟ آیا او دارد با یک قاتل همذات پنداری میکند ؟ آیا او میتواند این قتل را بفهمد . این فروآن است که زن و بچه اش را نیست و نابود کرده . . . شاید برای همین هم هست که زبانش میگیرد . . . مادر همیشه درصحنه ی فیلم به کفایت به مرض آدم ها کمک میکند . . . فروآن میخواهد دوباره متولد شود . . . در سکانس آخر . . دستبند دست خودش است . . . او این فضای بسته را برای خودش میخواهد . . . پیشنهاد میکنم این فیلم را ببینید . . . انسانیت که رنگ باخته . . . در جایی خواندم برونو دومن گفته است که اچ در نام فیلم را با حرف کوچک بنویسند و نه بزرگ . . شاید منظورش همین بوده است . . . شاید . 

 


 
comment نظرات ()