جزیره در کهکشان

 
زنی که تاریخ تولد نداشت !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳۱
 

مغزِسَر بگرفتم ، تابدانجا که روح از جانش دَر رَود و دو بازوی نحیفِ پُر هَراسش ، لَخت شود ، بیفتد و سکوتی ابدی در خانه جا شود . پاگیرِ این سکون ، کشیدنِ نَفس راحت بود در هوایی که نمیگذرد ، عطری با خود نمیاورد ، غروب را سایه نمی افکند و طلوع را نیز . همه چیز در رکود است و این سرآغازِ خوشبختی و حبس در این ( اکنون ) است . . . . . دود از سیگار بر میخیزد چون موج از دل دریا ، میگیرد اوج و دور خود میرقصد . من میتوانم فکر کنم ، من به دستانی فکر میکنم که تنم را گرفته بودند و چالاکی و گردن از زمان میبریدند ، این دستان متعلق به زنی بود که روی صندلی نشسته است . فکر میکنم به تنه ام که امروز در انحصار تیغه ایست و در گذشته رویش چلچله میخواند و لانه می ساخت . حالا زن زمان را کشته است ، زمان ِ کشته شده مجال ِ راحتی هم زدنِ خودش را میدهد . . . یعنی گذشته اش را ، زن به گذشته اش میرود ، با هر پکی که میزند به زن دومی می اندیشد که روزی مصلحت او را بهتر از هر کسی در جهان میدید . زن ِ عاقل . زن دوم را زن عاقل بنامیم ، زنی که در فکر زن ِ قاتل بود ، میانسال و بلند قد و تکیده بود . موهای کوتاهش را رو به روی آیینه شانه میزد و به زن ِ قاتل میگفت :" حرف بزن ، یک چیزی بگو . " حرفی نبود . همه چیز در انتهای تاریک فرو ریخته بود . چیزی نبود که سخن ازآن گفته شود . آجرهای همه چیز کومه کومه روی زمین افتاده بودند و خورد شده بودند . . . مثل تکه های یک بنا ، حرفی نبود . صدایی هم نه . . . جمله ای نه . . . در انتها بودند . زن ِ عاقل گفت :" حرفی بزن . " . . . شانه را توی آیینه انداخت و شانه از آیینه سقوط کرد به دره ای سرسبز که من در آنجا بودم . . . به تنه ی درختی . من بَند بودم به تنه ، برگ های متصل به من رو به زردی و خشکی بودند و همه چیز حکایت از خزان میداد . . . فصل هزار رنگی که من دوستش داشتم . . . برگ ها سایه بان پرندگانی بودند که رویم مینشستند و من پای پرندگان را حس میکردم که رویم راه میروند ، روی تنم زیر سایه بان برگ ها لانه میسازند ، تخم میگذارند . . . پروانه هایی که دورِ شکوفه های کنار برگ ها بال میزدند را دوست داشتم با این همه حجم این زیبایی را که لشکر اصوات موزون و عطرهای سکر آور بود نمیخواستم . برگ ها که خشک میشدند . . . میریختند . . . سبک میشدم . . . نور آفتاب روی پوستم گرمای دلچسبی میداد . . . خشک میشدم و نور گرم ، جان ِ شیار های چَغَرم را تازه میکرد و انگار صمغ درونم ، نرم میشد . نرم و گرم ، حرکت میکرد . . این حرکت در درونم خوشی ناتعریف شده ای داشت . . . خوش میرفت لا به لای مویرگ های سلول های چوبینم ، همچون مرهمی بر زخمی . . . دوست داشتم . . . این دردلذتبخش را . . . گویی در رگهای خشکیده، خون بدمد . . . در بهار و تابستان این کیف را نمیفهمم زیرا در حصار خوش بختی ام . . . و از آیینه ای که افتاد دور نشویم . . . ان آیینه افتاد در لانه ای که روی شانه ام سبز شده بود . . . من از آیینه میدیدم که زنِ عاقل حلقه اش را از انگشت بیرون آورد ، حلقه را روی میز بگذاشت و به زن قاتل گفت :" از این شروع کن . از این انگشتر . " 

امروز که نه من ان شاخه ام و نه آن زن ، زن ِ قاتل هر دو عوض شده ایم . زن ِ قاتل سیگار دیگری روشن میکند ، فکر میکند که چرا وقتی حلقه را روی میز دید میخواست بگوید :". . . چه انگشتر زیبایی . . . " . . . چشمانِ تشنه ی زن خیس اشک شدند . زن قاتل بلند گفت :" نعمت ِ دیده شدن ، نعمت ِ فکر کردن به انگشت من ، در فکر دیگری جولان دادن ، دیگری تابع تمنای تو شدن . . . . هاه . . . همه خودخواند . . . من هم . . . همه میخواهند . . . همه . . . همه نمیگویند . . . همه زمان را دوست ندارند . . . همه . . . زمان برای همه دوست نداشتنی است . . . وقتی شب ها ، روز نمیشود ، امروز همان دیروز است که تکرار میشود . . تقویم دیگر مهم نیست . . . از آن روز تا به امروز هیچ چیز دیدنی نیست . . . هیچ حرفی . . . هیچ عشقی ماندنی نیست . . . هیچ یادی . . . هیچ تاریخی ،روز تولدم نیست . . . " و از روی صندلی بلند شد . به دیوار های پوسته پوسته شده دست کشید . یاد زن عاقل افتاد که در مرگی غم انگیز در گور با چشمان باز به ابدیت ملحق شده بود . زن قاتل ، رنگ های دیوار را کند . . . خود را به کنج دیوار رسانید . . . فکر کرد ایستادگی در برابر زمان . . . ایستادگی در برابر خود است . . . وقتی هیچ کسی نیست و هیچ صدایی ، انگار هیچ تعریفی از خودش نیست . به سمت من آمد . . . من که مدت ها بود از شاخه به خنجر تبدیل شده بودم . برم داشت . دستان سردش تنه ام را به لرز انداخت و برق به تیغه ی تلخ ِ خنجر ! . . . مرا محکم به قلبش نشانه برد . . . 

حالا من ایستاده ام روی جسم نرم بی جانی که گودال خونینی احاطه اش کرده است . . . خون میرود و زمان ایستاده است . زنی که ساعت را کشت . . . زنی که تاریخ تولد نداشت در بی زمانی مطلق برای ابد نفس نکشید . 


 
comment نظرات ()
 
 
Outside Satan / HORS SATAN
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٥
 

 

نام فیلم : ؟

نام فیلم ، مثل تمام ظرافت ها و جزئیات فیلم ، دقیق و عامدانه ایهام انگیز و قابل تامل انتخاب شده است . همان طور که برونو دومون   Bruno Dumont در فیلم انسانیت تاکید میکند به استفاده از h  و نه H - و البته گوش کسی هم بدهکار نیست - در این فیلم هم با نام دو کلمه ی کنار هم و حرف اضافه ی کلمه  ی - خارج از ، بجز - رو به روییم که دو نام را برای فیلم درست کرده است یکی ( اینک شیطان و یا ورای شیطان ) در جایی هم معجزه گر ! . . .  فیلم ، مثل کارهای دیگر برونو دومون ، با تصاویرش صحبت میکند ، کم دیالوگ و میخ کوب کننده است . عنصر آجر در سینمای برونو دومون نماد ِ خانه ، پناهگاه است . . . این خانه های آجری در فیلم - انسانیت - بیشتر از همه دیده می شود و در فیلم Hadewijch  در نقاطی که رایحه ی زندگی وجود دارد دیده می شود و همین طور در Flanders هم با آجر سرخ رنگ رو به روییم . شخصیت اصلی فیلم که قهرمان محسوب می شود ، در زاویه ی کوچک ویرانه ی این آجر ها . . . در دل طبیعت کنار آتش و رو به روی کوه و در دشت زندگی میکند . . . بی سقف . . . بی هیچ امکاناتی . . . او را میبینیم که در خانه ای را میزند ، غذا میگیرد - ساندیویچ - غذایی که نماد ِ زن و گرماست . . . ساندویچی که با ظرافت درست شده است . . . او شغلی ندارد . چهره اش تکیده و دفورمه و زشت است . . . در نمای آخر فیلم ِ Hadewijch بازیگر اصلی فیلم را دیده بودیم . . . در نقشی فرعی . . . اما در این فیلم  آقای      David Dewaele نقش اصلی را دارد . . . گمان میکنیم در همان بیست دقیقه ی اولیه باید به یک اوج و دلیلی برای دیدن فیلم برسیم اما این اتفاق خیلی جادویی رخ میدهد . . . نه با دیالوگ نه با نور نه با تصویر ، شاید با رسیدن همه ی این عوامل در یک نقطه . . . در تلاقی طلایی واری که بی اینکه بدانی ، رخ داده است . مردی که از دست بیرون امده از در ساندویچ میگیرد دارد در جاده های روستایی راه میرود . نگاه خاص ا و به طبیعت به گمانم از کارگردانی بی نظیرش بر می آید . . . نگاهی که در تمام فیلم حفظ میشود . . . همراه با حیا و حجبی که نمیدانیم چرا اما با شخصیت اصلی همراه است . . . دختر بلند قد فیلم که صورت گرد و پوست سفیدی دارد با او هم راه ، هم قدم و دوست است . . . این دوستی خارج از رابطه ی جنسی است . . مرد تن به این تنانگی نمیدهد . . . نمیدانیم چرا . . . متوجه می شویم مرد ، ناپدری دختر را کشته است . شاید با همان اولین جمله ی دختر و دیدن اسلحه در دست مرد به راحتی همه چیز لو میرود اما این دلیل امتداد علاقه ی ما به دیدن فیلم نیست . دختر اعلام میکند خسته شده است . ناپدری اش او را آزار میداده . . . مرد داستان او را می کشد . مرد به این دختر علاقه دارد . . . حتی مردی که میخواهد با دختر بیرون برود چون دختر دوستش ندارد را هم میکشد . . . سرش را متلاشی میکند . . . در فیلم طبیعت آکوستیک اصلی و ضربان اصلی فیلم است . . . نماهای زیادی از دست میبینیم . . . دست مرد به حالت دعا رو به نور است . . . دست دختر روی هم . . . انگار مرد دارد رو به روی طبیعت از چیزی الهام میگیرد . . . طی طریقی که در نهایت دختر فیلم هم با فراگیری آن باعث می شود جناب قهرمان از تبرئه خلاص شود . . . به هر حال روستا پلیس دارد و چند جنازه روی دست فیلمساز مانده است . . . شخصیت اصلی ما در همان ابتدا دختری را که مسخ شده از حالت غیر عادی به حالت عادی در میاورد . . . خیلی نمیفهمیم این اتفاق چگونه رخ میدهد . انگار این مرد با کشیدن هوای بدن فرد جن زده در خودش او را نجات میدهد . . . در او نیروی شر وجود دارد که حتی قابل انتقال است . . . مثل زمانی که با زنی که سر راهش در جاده سر میزند . . . میبنیم که چیزی را با تنانگی به او منتقل میکند که زن به دریاچه میرود . شکل تطهیر . . . خود مرد دستانش را و بدنش را میشورد . . . نمیدانیم این کار چقدر درست است یا نه چطور ممکن است یک ناجی آدم بکشد ؟ شاید برای همین اسم فیلم خارج از شر ، باید باشد . . . بیرون این نیروی شیطانی انسانیتی نهفته است . . . او در انتها مرده ای را با انداختن به دل طبیعت زنده میکند . . . یکی از بهترین اتفاق های بصری در فیلم . . . راه باریکه ای روی برکه است که برای دختر ساخته تا او رویش حرکت کند . 

این حرکت که در بازتاب نور خورشید در آب بسیار تماشایی است شبیه حرکت در جهت خلاف جریان آب است . . . با این حال دختر ان را طی میکند . مرد حاضر نیست تماسی با دختری که دوستش دارد داشته باشد . . . شاید یکی از مناسک این طور است . . . شاید به کسی که دوست داری نباید نزدیک شوی تا نیرو های منفی در عشق ات حلول نکند اما جالب این جاست که این عشق جدای این تماس پیداست . . . تمام نمیشود . از همان ساندویچ دادن . . . شاید نگاه کارگردان به این عمل به ظاهر ساده که رسم روزمره ی زمان و زنان شده باعث می شود بدانیم چقدر درش مهر نفهته است . وقتی مرد از جای دیگری غذا میگیرد دختر در خانه را باز نمیکند . . . بعد غذا را برای مرد میبرد . . . فیلم این ریزه کاری ها را داد نمیزند . . . در دیالوگ نمیگوید . . انقدر ساده از رویش میگذرد که بعدا میفهمی . . . به لطف تصاویر بسیار زیبای فیلم . . . وقتی دشت سرسبز آتش میگیرد و مرد آن را معجزه وارانه خاموش میکند . . . نمیدانیم چقدر از این ها توهم دختر است ؟ چقدر واقعی است ؟ چقدر حقیقی و یا توهم ؟ اما انچه مسلم است حفظ روابط دوربین ، کاراکترها ، نگاه فیلمساز ، آسمان و زمین با هم است . . . صمیمیتی که فریاد نمیزند . . . 

می توان هر نمای فیلم را قاب گرفت . نور عنصر مهمی است که در همه ی آثار برونو دومون وجود دارد . . . انتخاب بازیگرانش حرف ندارد ! تمام کارکترها طبیعی هستند . . . با بدنی طبیعی ، باربی نیستند ، عروسک نیستند . . . زیبا و زشت نیستند . . . همه شان طبیعی هستند . . . این خیلی مهم ست که به تماشای خودت بنشینی . وقتی صورت دختر در دو سکانس پف کرده بود فکر میکردم شاید من دارم این طور فکر میکنم اما در سه چهار سکانس بعد . . . در میز صبحانه ، وقتی مرد داستان فیلم دارد قهوه میخورد و به نان گاز میزند و نگاهش به کوه هاست بی اینکه به دختر نگاه کند از او میپرسد که آیا بارداری؟ . . . میفهمم که آن پف صورت برای چه بوده است . . . لحظاتی که هم راه و هم قدم میشوند برایم چندان جذاب نیست اما این کوه ها و ابرهای بنفش دست از سرم بر نمیدارند . . . آن دو میروند تا ببینند . . . چیزی که در دنیای امروز چشم ازش میترسد . . . مرد عجیب فیلم که کارهای عجیبی هم نمیکند در انتها بعد از زنده شدن دختر کوله بارش را میبندد و جاده را به مسیر لابد روستای دیگری طی میکند . . . در فیلم صدا ، چلچله است و باران و ناودان . . . موسیقی همان طبیعت است عنصر باد که با گیاهان نجوا میکنند و نوری که روی دست ها میتابد به شدت مجذوب کننده است . 



 
comment نظرات ()
 
 
جستارهایی در باب عشق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٥
 

 

 

کتاب ِ ( جستارهایی در بابِ عشق ) نوشته ی آلن دو باتن ، ترجمه ی گلی امامی از آن دست کتاب هایی بود که کمتر از یک هفته  خواندش تمام شد . این کتاب که شامل بیست و چهار فصل از درس و مکتب های عشقی است ترکیبی از داستان + درسِ اخلاق و فلسفه و دیدگاه نویسنده اش می باشد ! جناب آلن دو باتن  که در سال 2008 موسسه س مدرسه ی زندگی را در لندن افتتاح کرده ، دکترای فلسفه از دانشگاه هاروارد دارد و یک جورهایی معتقد است ( فلسفه باید در خدمت زندگی ) باشد ، البته در این اعتقادش پُرگویی و اطناب نمیکند ، او خیلی ساده و صمیمی صحبت میکند ، نه مثل نیچه و فلاسفه ی عزیز دیگر . . . شاید یک جورهایی غیر افراطی تر از فلورانس اسکاول شین ، نه در آن حد پر از افراط و ایمان و نه پر از بد بینی و شاید بیشتر با برخورد نزدیکی که با زندگی داشته است میخواهد صحبت کند . وقتی حرف و سخن از - عشق - میشود . همه درگیر میشویم و همه یاد ِ اولین عشق ها ، اولین شکست ها و تعریف های خودمان می افتیم . برای همین هر کتابی که یک جورهایی این کلمه ی  معصوم و وحشی - عشق - درش باشد ، جذبمان میکند . کتاب جستارهایی در باب عشق به لحاظ داستانی خط بسیار ساده ای دارد . بسیار ساده . . . اما بسیار پیچیده . . . در نحوه ی داستان گویی ، شاید جناب آلن دوباتن خیلی به ظرافت ها و اصول توصیفی و غلیان احساسات نپرداخته چرا که در بند های میانی داستان وقتی دارد صحبت از دیدگاهش میکند همین احساس غلیان و جوشش را بسیار ساده تجزیه و تحلیل میکند . . . طوری که انگار دارد با راوی داستان یا با خودش صادقانه دو دو تا چهار تا کرده و احساسش را به چالش میکشد . من این طور تفسیر میکنم که - احساسات - را در بند های میانی قصه و در فصل های مختلف در بخش تفسیر ها با دیدگاه کمی عاقلانه تر و شاید روانشناسانه تر نگاه میکند و این نگاه خودش میتواند جای ترکیبات ِ شاعرانه ی عزیز را بگیرد . . . به جای گریه کردن و چهار صفحه اشک و دل ضعفه رفتن و توصیفات  رعشه بر انگیزی که به خصوص با ما ایرانی ها یا با ما مشرقی ها ی عاشق پیشه اخت است ، می آید و آن لحظات ِ درخشان ِ شکست عشقی را تحلیل می کند . . . گاهی حتی خنده مان میگیرد . . . بافت داستان بسیار یک دست و شریف است . . . از منظر روایت پردازی قصه ی داستان درست پرداخت شده است . خیلی ساده . . . مردی - ناگهان - در فرودگاه و در یک پرواز . . . با زنی  به نام  کلوئه  برخورد میکند ، از این برخورد ساده تا درگیری عاشقانه پیش می رویم . . . عاشق شدن این دو را میبینیم . . . سقوط رابطه را . . . التماس های طرف ِ طرد شده را . . . و انتهای رابطه را . . . همه و همه در چیدمانی کاملا دقیق ، بسیار رئال تعریف شده است . منظور از ساده بودن داستان این نیست که بحران های این - عشق - توصیف نشده است . خیر . . . این بحران ها در بند های  کوتاهی با سئوال راوی از خودش و یا شاد از ما که خودمان را جای او میگذاریم به شدت ، برجسته میشود . ما همه تجربه ی عشق و طرد شدن را داریم و این طرد شدن را گاهی با - تحقیر-  اشتباه میگیریم . گاهی دست به دعا میشویم و سراغ فالگیر میرویم . این تنها به ما مشرقی ها ربط پیدا نمیکند . . . زیرا جناب آلن دو باتن  سویسی ساکن بریتانیا هم از تقدیری که سعدی و حافظ و مولانا هم میگویند ، میگوید . . . کتاب ِ عشق سالهای وبا اثر مارگز یا کتاب  ملت عشق اثر الیف شافاک . . . کتاب های اشک در آر ِ توگنیف یا بولگاکف . . . تم های عاشقانه ای که دوستش داریم . . . همه و همه . . . ذکر یک داستان با پرسپکتیو نویسنده اش در اقلیم گرمازا یا سرمازا ، در تعبیر از احساسات تغییر میکند . . . برای همین ممکن است یک داستان عاشقانه را با یک کم عوض کردن از سریال های ترکی تا شهرزاد و عاشقانه های سینمایی همه و همه فقط اشک ما را در بیاورند و - چیزی - از این عشق به ما ندهند . هر کسی هم که از جایش بلند شده یا عاشق شده حتما شاعر می شود و شعر میگوید و . . . البته این به معنی درست بودن نقطه نظرش نیست . این کتاب در بخش های آخر که منصفانه است بگویم خیلی سریع تمامش کرد . . . ریتمش را شکاند . . . خیلی با سرعت فارغ شدن از عشق را و شروع یک داستان عاشقانه ی دیگر را با زرنگی سر و تهش را هم آورد . اما با همه ی این احوال کتاب - جستارهایی در باب عشق - کتابِ  داستانی نیست و صرفا از این منظر نباید نگاهش کرد . این کتاب با دیدگاه فلسفی که در میان بر های داستانی وجود دارد ( آموزش ) میدهد . چندی پیش توصیه کردم کتاب ِ بازیچیه ی  دست دیگران نشوید اثر   ژاک ریگارد را بخوانید . . . در آن کتاب توصیه های زیادی می شود که ما چگونه با یک - نه - میتوانیم زندگی مان را از این رو به آن رو کنیم و همین طور به ما یاد می دهد که چگونه و با چه جملاتی با - کنترل چی - های اطرافمان برخورد کنیم و آقای ریگارد ناخود آگاه مخاطب خود را یک کنترل چی هم میکند !!! او شکست خورده و میخواهد اسلخه ای در دست مخاطبش قرار دهد . . . اما در این کتاب که آن قدر افراطی نیست . . . میتوان تفسیرهای  بالتاسار گراسیان را هم در نقطه نظر جناب دو باتن دید . . . نه اینکه او عشق را رد کند . خیر . . . راوی بد جوری عاشق کلوئه می شود . . . در بخش هایی از داستان خودمان را جای راوی میگذاریم و همذات پنداری میکنیم . . . میبینیم روایت ، پروستی نیست ، دارد طرف مقابل را صادقانه نشان می دهد . . . ، دارد نکات منفی کلوئه را شرح میدهد و ما چون خودمان را جای راوی میگذاریم میخواهیم این نکات را نبینیم و همچنان احمق باقی بمانیم . البته این هم حماقت نیست . آلن دو باتن اشاره میکند که خطای باصره ی معروف مولر- لیر ، در واقع رخدادی است که در عاشق ها پدیدار میشود . اینکه دیکری را بزرگتر از حد و قد و قواره ای که هست میبینیم . او با اینکه اشاره میکند دوست ندارد در رابطه ی دو طرفه یکی عاشق باشد و دیگری فقط خودش را سرگرم کند ، به دلیل اشتیاقش میپذیرد که  تردید در مورد مشروعیت عشق ، کمتر از جهنم نیست . البته که این جملات از  هر شعری کوبنده تر است . . . خود آلن دو باتن عشق و مرگ را با هم مقایسه میکند که میتواند چقدر - وجود - داشته باشد . . . قطعیت زندگی کمتر از مرگ است وقتی عاشق هستی . . . ما با راوی تا خودکشی اش پیش میرویم و البته چقدر این لحظات شبیه داستان زنده به گور هدایت است منتها شیوه ی خود کشی راوی به قدری طنز دارد که لحظاتی واقعا در میمانیم . . . در همین مکث ها به خودمان می آییم و اینکه اشارات مهمی دارد . . . اشاراتی در باب آدم های ترسو . . . احمق . . . کسانی که هراس از خوشبختی دارند . . . دروغ میگویند . . . و . . . همه و همه در این داستان ساده و این کتاب گنجیده شده است . هرچند انقدر سرگرم کننده و آن قدر فلسفی نیست که پزش را بدهیم اما به خواندن و یادداشت کردن نکات مهمش می ارزد . 


 
comment نظرات ()