جزیره در کهکشان

 
لانتوری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٧
 

دوست دارم یادداشتم را با این شعر شروع کنم ، شاید این شعر واگویه ی همه ی کاراکترهای فیلم (( لانتوری )) باشد . 

" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم : شرح دردِ اشتیاق . . . 

هر کسی از ظن ِ خود شد یارِ من / از درون من بجست اسرارِ من " مثنوی- دفتراول

شاید تا این لحظه زمزمه ها و داستان ِ فیلم لانتوری را همه میدانند . همه چرا میدانند ؟ چون همه در مکان ها و فضاهای عمومی و مجازی ، از اتفاقات پیرامون خود به سرعت و با جزئیات با خبر میشوند . با این حال همه چرا تحت تاثیر لانتوری قرار میگیرند ؟ چون ما - فراموش - میکنیم . ما اخبار را مثل یک لطیفه می شنویم و در واکنشی که از سر ناآگاهی است نه از سر آگاهی در موجِ تاریخی دست به دست میکنیم و خیلی زود از تب و تابش می افتیم . داستان ِ اسید پاشی آمنه بهرامی ، ماجرای تکراری اسیدپاشی های اصفهان به سرعت تبدیل به امری عادی شدند . فراموش شدند . رعب و ترس خود را از دست دادند . اما در این میان دوست دارم از اعتراضِ رضا درمیشیان عزیز به این امر اشتباه به واسطه ی حرفه اش تشکر کنم . دوست دارم از جرئت و قاطعیتش در ساخت فیلمی با این مضمون تشکر کنم . نه به دلیل اینکه تنها قصه ای را روایت کرده است . خیر . بلکه به دلایل متعدد . فیلم لانتوری با یک داستان یک خطی ، سرراست و ساده تعریف میشود . پسری به نام ( پاشا ) - نوید محمدزاده - ، که در کانون  اصلاح و تربیت بزرگ شده است ، عاشق زنی به نام مریم میشود ( نقش مریم را مریم پالیزبان ) بازی میکند . مریم یک سال پیش برای پسرخاله ی پاشا در تکاپوی گرفتن رضایت است . پسرخاله ی پاشا را اعدام میکنند . . . اما پاشا از همان لحظه مریم را در دلش حفظ میکند . شاید یک حس لحظه ای بوده ، شاید عاشقیت در یک نگاه بوده . . .اما مسیر زندگی او عوض میشود ، پاشا همراه دختری به نام - باران - که نقشش را باران کوثری ایفا میکند در این کانون به بچه های یتیم ، به بچه های بدسرپرست ، بی سرپرست ، بی پدر و مادر و بی سایه کمک میکنند . . . " به همه فکر میکنه جز خودش " . . . پاشا به همه فکر میکند جز خودش ، به لحاظ روان شناسی ذکر این جمله بسیار مهم است . یک جور -مهر بی دریغ - چیز که از خودش دریغ شده است را افراطی به دیگران میدهد . میخواهد سهم همه ی بچه های طفلکی را از جامعه ی حریص و فخر فروش بگیرد و دو دستی به بچه ها بدهد ، بهای این کار مهم نیست ، چگونگی اش هم مهم نیست . " مگه اونا از چه راهی در آوردن ؟" در این میان بعد از یک سال برخود کوتاه و آنی مجدد پاشا و مریم ، شعله ی عشق را در او شعله ور تر میکند ، میسوزاندش . تا جایی که او را تنها برای خودش می خواهد . درنهایت میدانیم به دلیل این حس مالکیت اسید روی صورت دختر میریزد ، او را با این روش از آن ِ خود میکند . به زندان میرود . دختر چهره ی زیبایش را از دست میدهد . مریم میخواهد که پاشا مجازات شود . مریم نمیبیند ، مریم زشت شده است ، مریم حتی یک لیوان خالی را آرزو میکند که ببیند . . مریم مرده است و زنده زنده نفس میکشد . پاشا در زندان با خودش حرف میزند :" هنوزم دوستش دارم .". " اون منو دوست داشت . منو دوست داشت اگر دوست نداشت چرا خندید ؟" در لحظه ی قصاص - ریختن اسید روی صورت پاشا - مریم او را می بخشد :" میبخشمش " ، " اون لحظه به خودم فکر کردم ، به تنها چیزی که دارم ، فقط بخشش بود ، بخشیدمش ." و در انتها طی حکم - نمیدانم بگویم عادلانه یا ناعادلانه - ی دادگاه پاشا به چهار سال زندان محکوم می شود و مریم به کارش ادامه میدهد . این خلاصه ی فیلم نیست . دقت کنید . این یک داستان کوتاه ، یک طرح خلاصه ی داستانی از این فیلم پر از گره است . 

فیلم دارد خودش را این طور توضیح میدهد . من یک تحقیق هستم . من یک مستند اجتماعی هستم . من صدای حرف ِ مردم هستم . من رضا درمیشیان نیستم . فیلم دارد بازسازی مستنداتی که دارد را با بازیگران درجه یکش به مخاطب منتقل میکند . سکانس های کوتاه و متقاطعی که از افراد مختلف - میوه فروش ، سرباز و دکتر و جامعه شناس و ...- جامعه میبینیم ، مثل شنیدن تعاریف و زاویه ی دید افراد مختلف جامعه نسبت به یک - پدیده ی اجتماعی - است . انتخاب بازیگران بسیار بسیار دقیق است . پریوش نظریه ، اردشیر رستمی ، بهناز جعفری ،  بهرنگ علوی ، نادر فلاح ، رضا بهبودی ، بهرام افشاری و  مهدی کوشکی . . . همه و همه برای آن نقش در فیلم بسیار درست انتخاب شده بودند . مهم تر : مهم تر چیست ؟ توجه کنیم که این آدم ها یک شکل صحبت نمیکنند ، دکتر به شیوه ی خودش با اصطلاحات خودش ، فرد عامی راست گرا همین طور ، تیپ و شخصیت شناسی و دیالوگ های این اقشار در تک تک این افراد در دیالوگ ها ، جمله ها ، نگاه ها ، مَنش ها ، بازی ها ، اکت ها و حتی در دکوپاژ کاملا دقیق و سنجیده و فکر شده است . 

رضا بهبودی ... او را میبینم . . . در پلان هایی که پشت سرش کاشی های سبز بیمارستان هستند ، او لباس پزشکی به تنش کرده است . او کمی تعاریفش از اتفاقات متفاوت است پس او یک دکتر متفاوت است . یادم می آید تئاتر - دستهای دکتر زملوایس ، نوشته ی نغمه ثمینی - او دکتری بود متفاوت . . . در این انتخاب رضا درمیشان به خودم و به بچه های تئاتر میبالم . . . به اینکه قدرتی که در فیلم وجود دارد از زمین ِ - صحنه ی نمایش - بلند می شود . به دقت انتخاب رضا بهبودی ایمان می آورم که انتخاب بهناز جعفری عزیز چقدر درست تر است ، او خود یک بازیگر عصیانگر است که شروع کارش را با رنج آغاز کرد و درخشید . . . او در نقش کوتاهش در این فیلم باز هم درخشید ، مثل استتوس هایی که میگذارد ، جسور است . اهل دل است . در این فیلم بازی روانش مثل چشمه است . به اردشیر رستمی و کارهای دیگرش خارج از حیطه ی تجسمی فکر میکنم ، به انتخاب باز هم درست کارگردان و بازی گرفتن از اردشیر رستمی عزیز که چقدر در شکل و بیان دیالوگ هایش از ته دل و عمیقا خودش ست . . . همانند رفتار خودش در کارهایش . . . میتوانست دیالوگ هایش را خودش هم بگوید . . . نقش بر او هم نشسته است . همان طور که بر کوتاهی نقش فاطمه ی نقوی . . . میروم سراغ لانتوری . . . بچه های دوست داشتنی و طفلکی فیلم . کسانی که در شروع آنها را چسبیده به دیوار سرد و آجری زندان میبینیم . همه شان را دستگیر کرده اند . دارند اعتراف میکنند . قصه این طور شروع میشود . ما ابتدا با ریتمی رو به رو هستیم که تا انتها خودش را حفظ میکند اما یک جاهایی از آن شتاب و ضرباهنگ اولیه اش کاسته میشود . در ابتدا با آنتروپی و داده های زیادی رو به رو هستیم . جملاتی که نمیدانیم چرا میشنویم و چه ربطی به هم دارند . جملاتی از آدم های مختلف کات . جملاتی از آدم های مختلف کات . . . دوباره جملاتی از کاراکترهای مختلف /کات . . . تدوین فیلم تشویقی طولانی دارد . کات /

بعد از شنیدن این جملات به لانتوری میرسیم . لانتوری میتواند یک ساخته ی ذهن زندانی ها باشد مثل - اصطلاح ابد و یک روز - مثل فرهنگ رایج در زندان ها شاید هم به قول آن مردم گوجه فرنگی فروش یعنی لات ها . . . لاشخورها . . . لانتوری میتواند به گروهی تعلق پیدا کند که میبینیم . آیا این افراد ِ بد را دوست داریم ؟ بله . چرا ؟ چون در همذات پنداریی که با تک تک کاراکترها پیدا میکنیم . . . متوجه میشویم که سهم کوچکی از زندگی داشته اند . آنها خودشان را درک میکنند . آنها به هم محبت میکنند . لانتوری های دزد میخواهند انتقام نداشتن هرآنچه را که نداشته اند از دارندگان جامعه ی اقتصادی بگیرند . آنها خود را به یکدیگر - تحمیل نمیکنند - آنها معنای عشق را دقیقا میدانند . این عشق در لانتوری کجاست . بگذارید من بگویم عشق را چگونه دیدم . در دستهای باران ، وقتی که موهای فرفری پاشا را کوتاه میکرد تا وقتی به سراغ مریمش میرود تر و تمیز تر باشد . باران میداند که پاشا عاشق شده است . باران به روی خودش نمیاورد . باران حس مالکیت ندارد . میداند که عشق یعنی آزادی و رهایی . باران عاشق پاشاست . وقتی از زندان میرود تا از مریم تقاضای عفو کند ، میگوید :" چشم های منو بگیر اما مال پاشا رو نه " این عاشقانه ی کم جان در فیلم بیش از هر عاشقانه ی کش دار شهرزادگونه را دوست دارم . ( گذشت ) . . باران از خودش میگذرد تا پاشا به عشقش برسد . . . او مچ مردی که نامزد مریم است را میگیرد - این می شود حسادت زنانه - وقتی این کشف را میکند و با عکس ها سراغ گروه میرود . ناراحت است . بیشتر ناراحتی او این است که پاشا گول مریم را نخورد . آیا تویی که داری این متن را میخوانی میتوانی متوجه شوی ؟ وقتی عاشقی و میبینی عشق تو دل در گروه دیگری دارد میخواهی که گول نخورد ؟ میخواهی وارد رابطه ی سالم شود ؟ آیا میتواند حس مالکیت خود را از دست بدهی ؟ این کار سخت تنها از عهده ی بعضی آدم ها ساخته است . 

پاشای قصه ی فیلم ، یک دوست دارد ، در کتابخانه نشسته است . او بیش از هر کسی میداند که پاشا چقدر در زندگی حفره دارد . او خیلی دقیق در انتهای فیلم به این نکته انگشت میگذارد :" هرجای دیگه ی دنیا اگر این اتفاق می افتاد جانی های داستان رو توی تلویزیون می آوردند و به بحث میذاشتن یه سره قضاوت نمیکردن ." اشاره اش به کشتار در یک مدرسه ی امریکایی است . جسارتی که در فیلم Elephant ساخته ی گاس ون سنت شاهدش هستیم . - کشتاری که در  در دبیرستان کلمباین افتاد - و حالا دلم می خواهد برسم به مریم و پاشا . مریم این طور معرفی میشود . دوربین عکاسی ، روزنامه نگار ، جذاب . مریم را دوستانش هم این طور معرفی میکنند " همه ی مردا عاشقش میشدن ، عصیانگر بود " او را میبینیم که در خانه ای لوکس - در نمای بیرونی - زندگی میکند و لباس های زپرتی نمیپوشد . سطح مالی و خانوادگی بالای شهری دارد اما تمام تعلق خاطر و دغدغه اش مسائل اجتماعی است . شاید بیشتر شخصیت مریم پالیزبان عزیز هم همین طور است . . . هنوز همان دغدغه ها را پایان نامه ی دکتری اش میکند . در مورد - خشونت - مینویسد و در فیلم هایی که از خشونت حرف میزنند حاضر می شود . مریم میگوید که مالِ هیچ کسی نیست . حتی مال خودش هم نیست . در فیلم خیلی درست پا روی انحرافات و لغزش های لحظه ای میگذارد و رویش مانور میدهد . . . - خنده ای ، قراری ، دادن لقمه غذایی در رستوران ، نگاه کش داری ، سئوال کرم داری " چه زود حرفتو پس گرفتی ؟ در جواب پاشا " باشه گه خوردم که گفتم دوستت دارم " چرا مریم این طور میپرسد . . . با این سئوال و این پرسش میتواند در ذهنیت مرد داستان ، شکل دیگری به خودش بگیرد . . . مرد این طور فکر کند . اگر مریم میگوید " چه زودم جا زدی یعنی منو دوست داره ؟ نداره ؟ خواسته تحقیرم کنه ؟" پاشا نماینده ی فرزدان بد سرپرست و بی سرپرست هست . کسانی که قربانی اشتباه پدر و مادران خود شده اند و از کودکی از محبت دور بوده اند و با لبخندی میتوانند گول بخورند . کسانی که در این عقده ی مهر گرفتن - و نه ترحم - دچار بیماری های روان تنی و ناراحتی های اساسی میشوند . فرزدانی از پدر و مادرانی نارَس . افرادی که اعتراضات خود را با کمی سانسور در ابتدای فیلم میگویند . 

مریم در معرفی اش در ابتدای فیلم ، میخواهد جلوی اعدامی را بگیرد . به مادر داغ دیده میگوید خدایی که قصاص رو معین کرده بخشش رو هم معین کرده . این جمله را در انتهای فیلم میبینیم . البته فیلم چطور به انتها میرسد . مثل عشق زودگذر پاشا به مریم . مثل یک رابطه ی یک طرفه . مثل سوتفاهم نافرجام . در اعترافات مریم ، هنگامی که صورتش سوخته اس میشنویم . " اشتباه کردم . " همه چیز و اشتباه ها دو سر دارد . . . البته شنیدن این جملات در یک چهارم نهایی فیلم عذاب آور بود . هرچند درمیشیان سعی میکند زهرِ لحظات اسید پاشی و سوختن را بگیرد با این حال سینما منقلب میشود . یادمان می افتد که در کشورمان این اتفاق ها می افتد . می ترسیم . دچار همذات پنداری میشویم . دلمان برای پاشا میسوزد اما حالا دلمان برای مریم می سوزد . با گریم درجه یک استاد  عبدالله اسکندری و مهرداد میرکیانی با جلز و ولز و سوختن صورت ، آب شدن چشم رو به روییم . توی صورتمان میخورد . همه گریه میکنیم . ادامه ی فیلم را به سختی میبینیم . به خصوص وقتی که قرار است دکتر عزیزی بیاید و به جای درمان حکم اسید پاشی انجام دهد . دست های پاشا را میبندند . میخواهند توی چشمش و گوش و صورتش اسید بریزند . لحظات پر التهابی که موجب غش کردن عده ای در سینما میشود و چه خوب که به یاد بیاوریم این فیلم را زیر 16 سال نباید ببینند . لحظاتی که اندکی سینمای متفاوت روی پرده تزریق میشود . دوست داشتم این خشونت را ببینم . قطره چکانی وارد پرده ی نقره ای میشود اما تا ته جان را می سوزاند . وقتی مریم میگوید :" بخشیدم " خیالمان راحت میشود . اما چقدر و به چه قیمتی ؟ مریم سوخته است . صدایش درست در نمیاید . چشمانش نمیبیند . او میگوید این جا فقط به داشته ام فکر کرده . بخشش . . . در انتهای فیلم . او با صورتی سوخته و یک چشمی که درست نمیبیند اما بینایی اش را به دست آورده است رو به دوربین میگوید . میخوام دوباره بلند شم کار کنم . این بار میتونم برم برای قصاص ها و احکام اعدامی - بخشش - بگیرم . البته این دریافت من از همه ی آمبانس فشرده ی سکانس آخر فیلم است . 

قاضی میگوید ، پاشا به 4 سال زندان محکوم میشود . آیا چهار سال تنبیه درستی است ؟ خیر . آیا این حکم که عده ای آدم عقده ای را بیشتر به این فکر نمی اندازد که چهار سال توی زندان بمونم اما اون تا آخر عمرش بی ریخت و نابینا بمونه ؟ تنها چهار سال ؟ و از طرف دیگر همان طور که دوست پاشا گفت آیا برای این بیمار ، برای این یتیم تر از یتیم ها نباید درمانی باشد . مهربانیی . . . کسی که غمشان را بفهمد . وقتی پاشا در زندان است و باران به دیدنش میرود و عاشقانه نگاهش میکند . . پاشا باز هم او را محرم رازش میداند و میگوید هنوز مریم را دوست دارد . . . وقتی از سینما بیرون می آیم صروتم خیس است . همه دارند آب قند میخورند و ناراحت هستند . سیگارم را روشن میکنم و خودم را به کنج دیوار موزه ی سینما تکیه میدهم . یاد تهدید هایی می افتم که شدم . . . یاد روزهایی که هیچ کسی به فکر این تهدید ها نبود . شاید این اتفاق برای هر کسی بیفتد . . . این ترس همراه همه ی ما به خانه ها میرود . . . باید برای این افراد حکمی صادر شود اما من قاضی نیستم . تنها میدانم کسی که این انتخاب را میکند از کودکی تحقیر شده است . . . بی مهری دیده است . . . چه حکمی منصفانه است ؟ نمیدانیم . بیرون سینما همه داریم با هم بحث میکنیم . پسری که کنارم ایستاده است از دیدن لانتوری میگوید :" پسر عمه ام دیروز فیلم رو دیده و تا الان نمیتونه بخوابه " . . . برای او تعریف میکنم که وقتی تهدید شدم و به پلیس تلفن کردم که قرار است روی من اسید بریزند . به من گفتند شما مقصر هستی که با فلانی در تماس هستی . . . پسر گفت :" خواهرم وقتی از شوهرش جداشد به کانادا رفت . سه سال بعد شوهر - شوهر سابق- میخواست به کانادا برود و خواهرم ترسید که مبادا بخواهد کار خطرناکی کند . مرد از وقتی که پا به فرودگاه گذاشت ، پلیس به او تذکر داد و گفت که بداند آزاد است هر کاری بکند اما باید بداند کاملا تحت تعقیب است . و این امنیت را به خواهرش داده اند . " 

هنوز در فکر این سوختگی مانده ام . به رضا درمیشیان عزیز تبریک میگویم . به فرهنگ اعتراضش . به نگاه چند وجهی و تکنیک و ساختاری که در کل فیلمش روان بود . به هنرش . شاید نوید محمدزاده ی عزیز میتوانست در این فیلم هم قدرت - ابد و یک روز - را داشته باشد . . .کمی جنون بیشتر کمی هراس و دوگانگی بیشتر . موسیقی ، نور و صدا ی فیلم همه درجه یک بود . مهم نیست که در برنامه ی مردسالارانه ی - هفت - قرار است چه بگویند . مهم این است که بازیگران و دوستان هنر میدانند که درد کجاست . قطعا - درد - در برنامه ی هفت گفته نمیشود . برنامه ی سطح پایینی که هنوز فرق طنز و طنزینه و ساتیر و آیرونی و هزل و هجو را نمیداند و در شیش و بش - شیرین - است . برای دیدن عکس ها و اصلاعات بیشتر به آدرس اینجا مراجعه کنید . 


 
comment نظرات ()
 
 
مصائب ژاندارک / the passion of Joan of arc
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٧
 

 

 

مدت هاست از ( نوشتن ) خسته شده ام ، گمان میکنم سر هم کردن ِ ترکیبات وصفی و اضافی ، جملات ِ شاعرانه ، جملات ِ کوتاه کوبنده در برابرِ تخیلی که دارم کم میاورد . کافی نیستند . این کلمات را نمیتوانم در برابر آنچه که هنر پیش روی مخاطبان میگذارد ، قدرتمند بدانم . مدت هاست گمان میکنم ، ادبیات کمترین دسترسی به ذهن را دارد و برای رسیدن به خیال و اوهامی که میخواهم نشان دهم باید سیرک برپا کنم ، شاید باید از ابزار دیگری کمک بگیرم . این فکر دست از سرم بر نمیدارد . عدم مماس شدن با اذهانی که میخواهم در تخیلم شریک شوند و با من به سرزمین جادویی بیایند . شاعرانگی ، دیوانگی بزرگی است که با اولین قافیه هایش حصاری بین خود و جماعت می کشد . به جای نوشتن آنچه توی مغزم در حال بالا رفتن و پایین آمدن از نردبانِ وهم است میروم سراغ ِ فیلم - مصائب ژاندارک - . خُب چرا این فیلم را انتخاب میکنم ؟ بیست تایی فیلم دم دستم هست که میدانم کدامشان جذاب تر و دیوانه کننده تر است . میروم سراغ مصائب ژاندارک ، میخواهم خودم را زجر بدهم . از پیش میدانم که ژاندارک که بود ، تندیس هایش را دیده بودم . به شجاعتش حسودی میکردم ، چهره اش را تصور میکردم . میدانستم با نسخه ای از فیلم ژاندارک رو به رو هستم که ساخته ی درایر است ، فیلم ، سیاه- سفید است ، صامنت است ، قرار هست که حتما من را یاد مطب دکتر کالیگاری بندازد . دیدن این فیلم ها در دوره ای که تکنولوژی میتواند - احساس - کند و ارتباط و رسیدن آدم ها به هم آسان شده است واقعا سخت است . دوست دارم با دیدن این فیلم خودم را به صلیب بکشم . . . از اینکه در نوشتن عجز دارم بیزارم . چراغ ها را خاموش میکنم . مثل همیشه سیگار و قهوه کنار دستم هست . دوست ندارم از قبل در مورد فیلم نقد - تحلیل - نظر و . . . بخوانم . . . زیر نویس فیلم را هم میبندم . میخواهم با آن سکوت خودم را همراه ژاندارک بسوزانم . فیلم شروع میشود با مقدمه ای که از میان چشمانم میگذرد . داستان از دادگاه ژاندارک یا بهتر بگویم دادگاه فرمایشی شروع میشود . چیزهایی که میبینم ، سر های بازیگران است . بازی گرفتن از نگاه ، چرخش سر ، حرکات ظریف انگشت ، نگاه ، سر ، نور ، نگاه ، نیم رخ ، رخ ، سه رخ ، پشت سر ، بالای سر ، دهان ، چشم ، اشک ، گوش ، مو ، خال ، گردن ، دهان ، بیان . . . انگار دارم از نزدیک ، از خیلی نزدیک ، تئاتری را تماشا میکنم . انگار روح شده باشم و در میان بازیگران خزیده باشم . فیلم برداری ، نورپردازی حیرت زده ام میکند . مهم تر از همه تکنیکی است که در این نماها ، آگاهانه صورت گرفته است . دکور دادگاه ، زاویه ی دیدن ِ آدم هایی که در این دکور میروند و میایند . ما را با دوربین یکی میکند . دوربین نگاه ِ پر ترس ماست ، نگاه مضطرب ماست . شاید ما یکی از کسانی هستیم که با ژاندارک همذات پنداری میکنیم . 

 

ژاندارک ، در حال ِ فغانی درونی ، گریه و مسخ شده ، رو به روی قاضی های عصبانی چندان که تصور میکردم توانِ دفاع ندارد . او مدام نگران ی اش را ، به ما نشان میدهد . شاید برای همین هم قدرت پیش از ورود به دادگاهش را نمیبینیم و برای همین اسم فیلم هم - مصائب ژاندارک - نام گذاری شده است نه - ژاندارک - یا دلاوری های ژاندارک یا ژاندارک ِ قهرمان . . . نقش ژاندارک را Renée Jeanne "Marie" Falconetti - فالکونتی - بازی میکند ، اندکی ایهام وجود دارد . فکر میکنم او خود را فرستاده ی خدا میداند ، فرزند خدا ، اینکه خدا از او خواسته است فرانسه را از چنگ انگلستان برهاند . در این نوع شخصیت ها ، میتوان با احتیاط میزان بیماری - اختلال هذیانی - و پارانوئید را دید ، چون اغلب کسانی که گمان میکنند فرستاده ای هستند یا در سمت مهمی قرار دارند یا یک شخصیت برجسته ی تاریخی هستند پاره ای اختلالات روانی وجود دارد و این روان پریشی در این بازی ها که در نمای کلوزآپ به شدت مشهود است خودش را نشان میدهد . ژاندارکی که میبینیم خیلی خسته و اندکی دیوانه و بسیار افسرده است . او چطور میتوانسته این قدرت را به دست اورد که عده ای را فرمانروایی کند مگر اینکه جنون وی بر او حکم کند . او حتی در امضا کردن ِ چیزی که خود گفته و اعتراف کرده است تردید دارد . 

پارانویا ، یکی از مهم ترین عواملی است که در پرتاب احساس بازیگر میتواند ژاندارک قهرمان بیرون دادگاه را دچار تردید کند . او در حصار مردانی است که سئوال پیچش میکنند . او حتی اعترافش را امضا میکند و نمیداند که این کار درست هست یا نه . تعداد محدود آکساسوآر ، صندلی ، میز ، صلیب ، تاج حصیری کافی است تا نورپردازی در صحنه ی سفید و گچی و سرد خود نمایی کند . نور از پنجره میگذرد و روی زمین می افتد . پنجره ای نورانی روی زمین است . مرد روحانی پایش را روی نور میگذارد و از رویش رد میشود . نگاه های مردهای قاضی فیلم میخکوبت میکنند . 

فیلم 110 دقیقه است و نمیدانم چقدر از شروع فیلم گذشته . حتی متوجه صامت بودن فیلم نشدم . قدرت ِ تفسیر ِ فیلمساز با امکانات صحنه و بازی گرفتن از بازیگران فیلم مجال نمیدهد فکر کنی که چقدر منتظر هستی تا سوختن ژاندارک را در انتها ببینی . در این میان ، آنتوانن آرتوی دوست داشتنی با اینکه بازی زیادی ندارد اما نام اش در تیتراژ دوم آمده است . . . حتی فکر نمیکنی آنتوانن کجاست ؟ چه نقشی دارد . . . بین  نگاه های ژاندارک ، انگشتری که از دستش در میاورند ، شکنجه ای که میکنند گیر میکنی . وقتی اتاق شکنجه را توی فیلم میبینی با یک فضای سورئال فوق العاده مدرن رو به رو هستی و باور کردنی نیست این فیلم در چه تاریخی ساخته شده است . این صدای چرخدنده ها و ارابه ی تیغ های متحرک در فیلمی صامت در روان و جانت شنیده میشود . با ژاندارک تَب میکنی . . . می افتی . . . می افتد . میبرندش توی اتاق . میخواهند از بدنش خون خارج شود تا تب پایین بیاید . . . تا باز هم به محاکمه ادامه دهند . ژاندارک در هپروتی به سر میبرد که تنها میداند خدا او را برگزیده است . . . اما میداند که راه پیش ندارد . . . تردید دارد . میداند که باید بمیرد . میداند که در این مرگ اوج وجود دارد اما خیلی میترسد . او در بیماری هیستری همان قدر غرق است که در یقین خود به قهرمانی اش !

موهای سرش را میزنند . موهای کوتاهش را . روی زمین میریزد . با جارو توی خاک انداز میریزندش . . . نگاهمان با جارو روی این موها سر میخورد . او میخواهد روی سر بی مویش تاج حصیری را بگذارد . شاید مثل مسیح . در این جا بیشتر به بیماری پارانویای ژاندارک یقین پیدا میکنم . . . او قطعا نمیتواند در این وضع این قدر جاه طلب باشد . حتی نمیبینیم که عبادت چندانی کند . خیلی کم او را در حال عبادت میبینیم . اما همچنان در تردیدش . . . در برانگیخته شدنش از جانب خدا راسخ و پا برجاست . . . این تضادها را در چهره ی بازیگر به خوبی میتوانیم حس کنیم . آنتوانن آرتو ، با آن فک و چشمان زیبا ، در نقش مردی مقابل ژاندارک ظاهر میشود . به او میگوید که چگونه مرگی برایش در نظر گرفته اند . زاویه ای که فیلمساز از صورت آرتو میگیرد او را پر هیبت تر از آنوانن آرتوی فیلسوف نشان میدهد . . . شاید فیلمساز بزرگی آرتو را دریافته است که عامدانه این کار را میکند . . . حتی در ذکر نامش هم چنین است . ژاندارک را برای مراسم میبرند . به این مراسم چه میگویند ؟ زنده زنده کسی را کباب کردن . یکی از درخشان ترین لحظات فیلم در این است که به این مراسم نگاه دقیقی دارد . اینگونه که مردمی را نشان میدهد که پیش روی آتشی که برپاست در حال سیرک و نمایش هستند . حتی مادری که به فرزندش شیر میدهد هم برای دیدن سوخته شدن قهرمانش آمده است . مردم خوشحال هستند . . . هنوز مراسم آغاز نشده . مردم این قرن با آن زمان در این تماشای مرگ تغییری نکرده اند . امروز هم برای مراسم اعدام همین هستند . . . این از چه می آید ؟ چه لزومی دارد من صدای دلقک ها و یا طبل و قهقاه های مردم را بشنوم . تصویر ها پیش رویم پر از صداست . . . پر از عطر و بوی کاه و چوب و خاک است . 

 

هرگز تا وقتی از فضای سرد و سفید ِ غسالخانه مانند ِ دادگاه خارج نشده ایم گمان نمیکنیم که آن بیرون ، مردم چه شور و شوقی برای دیدن سوختن قهرمانشان دارند . اصلا چه درکی دارند . 

در این میان ژاندارک میخواهد امضا و تعهد و حرفش را پس بگیرد . باز تردید بر او حاکم می شود . در نهایت او خود را فرستاده ی خدا میداند و اعلام میکند که با مرگ میتواند پیروز شود . نگاه های قاضی های فیلم هر کدام منحصر به فرد است . فکر میکنی که تک تک آدم ها را یک جایی در زندگی ات دیده ای . آشنا و قابل لمس است . 

همین طور سیرک و خنده و شادمانی که رو به روی مقتل برپاست . . . به شدت دردناک است . وقتی ژاندارک را می آورند همه ساکت میشوند . همه منتظر هستند . زنی برای او آب میاورد . حکم را میخوانند . پرنده هایی را که نماد آزادی است در آسمان ابری میبینیم . نگاه ژاندارک به زمینی است که میکنند . گوری شاید . جمجمه ای بیرون می افتد . یاد فیلم هملت می افتم . توی کاسه ی چشم ، گرمها دارند استخوان میخورند . مرگ باید زودتر اجرا شود . ژاندارک میسوزد . تکه تکه میشود و می افتد . فیلم تمام میشود . بدون وقفه فیلم را از اول با موسیقی و زیر نویس میگذارم و یک 110 دقیقه ی دیگر هم نگاه میکنم . معمولا این اتفاق خیلی کم رخ میدهد . بعد از دیدن فیلم . دنبال اسم بازیگران و نقد ها میروم . دیدگاهم به خیلی از این نقد های کم ، نزدیک است . در برخی نیز اشاره ای به آنچه در یافته ام نبست . از زندگی بازیگر ژاندارک . . . (( فالکونتی)) . . .متوجه میشوم که او هم بیماری روانی داشته است و دست به خودکشی میزند . . . شاید انتخاب این بازیگر برای کارگردان ، کاملا هوشمندانه بوده است . این را بعد از فیلم کشف میکنم و این حس چیزی است که بازیگر بدون صدا و دیالوک به من منتقل میکند . اینجاست که اوج فیلمسازی و کارگردانی را میبینی و پوچی سینمایی که ازش تجلیل میکنی میخندی . 


 
comment نظرات ()