جزیره در کهکشان

 
عکسی از دایان آربس که هرگز ظاهر نشد !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٢
 

 

میس شانزه لیزه پشت ِ گوشی  تلفن گفت :" من همه شون رو سوزوندم ! . . . فکر میکنی با این کارها میتونی منو از خونه بکشی بیرون ؟ . . . . . . . خیلی خب ، دروغ گفتم من همه شون رو نسوزوندم . . . ببخشید ؟ . . . نه یه بار دیگه بگو چی گفتی ؟ . . . هیچ میدونستی که خیلی فاسدی ؟ . . . درست شنیدی ، خیلی کثیف و چندش و فاسد ، عوض هم نشدی . . . قبول . . . اما شرط دارم . . . چِشمت رو بده به من . . . واقعا داری میگی ؟ . . . باشه . نه میام . ساعت 12 شب ، همون کافه ی همیشگی . " 

و گوشی تلفن را گذاشت . بی حال و سست رفت و نشست پشت ِ میز چوبی گردش . به همه جا تارعنکبوت وصل بود . حتی دور آباژور کنار پنجره که خیلی دوستش داشت . تارهای نامرئی که با نور های کم رمق خانه میدرخشیدند . تارهای مشبکی که بیشتر فضا را اشغال کرده بودند . کبریت کشید و سیگارش را روشن کرد . سرش را بالا برد و به سه کنج سقف نگاه کرد ، کارتنک در هم تنیده ی پرحجمی برای خودش بزرگ میشد . مثل یک سلول در حال رشد و عنکبوت چاقی همان سه کنج برای خودش نشسته بود و چشم دوخته بود به میس شانزه لیزه . میس شانزه لیزه گفت : " تو چی میخوری که انقدر بزرگ میشی ؟" صدای عنکبوت از بالا فرود آمد .:" من خواب های تو رو . . . من حسرت های تو رو . . . همه ی حرف های توی دل تو رو . . . من چشم سوم دارم . . . من همه ی چیزهایی که میخوایی رو . . . " میس شانزه لیزه با دستش تارها را از هم جدا کرد و نزدیک سه کنج شد . :" تو خیلی برای خودت پروار شدی و پر رو ! برو از خونه ی من بیرون . " عنکبوت خندید . . . دستهای پرزدارش را به هم مالید و از میان قلاب زهرآلود جلودهانش خون بیرون چکید . . . میس شانزه لیزه یک هو به خودش آمد . از این یک هو هایی که کارساز است و معلوم نیست از کجا سرش توی دل و جان آدم پیدا میشود . پنجره را باز کرد . هوای سرد نم دار وارد شد . تارها برای خودشان حرکات موج وارانه ای داشتند و مثل پشمک دور اشیای خانه میپیچیدند . میس شروع کرد به تمیز کردن خانه . از آن تمیز کردن های وسواس طور . تار عنکبوت ها را  گوله کرد و توی گونی ریخت ،  با دستش عنکبوت ترسناک را  محکم گرفت و امیان انگشتان دستش له و لورده اش کرد . مفصل های تار عنکبوت میان انگشتان  میس شانزه لیزه شروع به ترکیدن کردند  . میس شانزه لیزه جنازه ی له و لورده ی او را هم  در گونی  انداخت و سر گونی را با طناب بست  و از پنجره پرتش کرد بیرون . بیرون باران میبارید و هوا مثل همیشه گرفته بود . بوی نا خانه را برداشته بود . صدای چکه های آب که توی ظرف های لعابی میریخت همیشه میترساندش . فکر میکرد بالاخره یک روز این سقف اُریب چوبی میشکند و روی سرش خراب میشود . پنجره ای که روی سقف اریب دار بود پر از برگ های زرد رنگ پاییزی بود که خیس شده بودند و به شیشه چسبیده بودند . به ساعت نگاه کرد . همیشه خراب بود . فکر کرد باید حمام برود حاضر شود و همه ی یادگاری ها را ببرد . قابلمه را پر از آب کرد و توی شومینه گذاشت . هیزم را به زحمت روشن کرد و کنارش نشست . انگار همه ی حواسش را از دست داده بود . یادش نمی آمد آخرین بار کی غذا خورده ؟ صبحانه بوده یا ناهار یا شام یادش نبود . تا آب جوش بیاید رفت و یک تکه پنیر پیدا کرد و خورد . به زحمتش قورتش داد . چیزی راه گلویش را بسته بود .مثل هزار حرف نزده . مثل هزار خواب ِ ندیده ، مثل هزار روز که گذشته و تعریفش نکرده . نوک انگشتانش گرم شد . دستمال کهنه ای را برداشت و شروع کرد به گرد گیری خانه . آب توی قابلمه هنوز به جوش نیامده بود پس وقت داشت که دستی به سر و روی خانه بکشد . قالیچه ی کهنه ی کوچکش را برداشت و از پنجره آویزانش کرد و چند بار محکم تکانش داد . همه ی وسایل خانه را گوشه ای جمع کرد و شروع کرد به تمیز کردن زمین . کهنه را توی ظرف های لعابی میریخت و با آب باران کف زمین را تمیز میکرد . تمام شیارهای چوبی را . همه ی درزهای خاک گرفته را . روی عسلی ایستاد و حباب لوستر قدیمی اش را برق انداخت . چند بار صدای رعد و برق آمد و خانه را با نورش ، پر و خالی کرد . کاغذ های اضافه و دستمال های کثیف و کهنه را یکجا جمع کرد و توی سطل آشغال ریخت . آب جوش آمده بود . با احتیاط دو طرف قابلمه را با پارچه های ضخیم گرفت و برد توی حمام . آب گرم همیشه خراب بود و باید با اعمال شاقه خودش را میشست . قالب صابونش ته کشیده بود و داشت آب میرفت . سعی کرد با هر چه شوینده است خودش را خوب بسابد . فکر کرد کاش همیشه میتوانست این طور مرتب و منظم باشد . اما مدت ها بود میان تارهای عنکبوت نشسته بود و به چیزی فکر میکرد که عمرش تمام شده بود . 

جلوی شومینه ایستاد تا خشک شود . موهایش را شانه کرد و موهای توی برس را انداخت توی شومینه . یک پیراهن مخمل سیاه پوشید . با دستکش و کالاه . مثل همیشه . جوراب شلواری های پشمی اش را کنار زد و دنبال یک جوراب مخصوص گشت اما پیدایش نکرد . بدون همان چکمه اش را پوشید و از توی صندوقچه ی زیر گرامافون دفترخاطرات را بیرون آورد  . با احتیاط بازش کرد . هنوز گل های پیچ امین الدوله و رز های آبی میان کاغذ ها عطر داشتند . هنوز آن دست خط توی دفترچه را دوست داشت و هنوز دوست داشت آن دستهایی که آن جملات را توی دفترچه نوشته اند توی دستش بگیرد و بگوید هرگز ترکم نکن . . . . بیشتر از همه هنوز عاشقش بود . از پنجره توی کوچه را نگاه کرد . کالسکه چی بی اینکه خبرش کند . دم در ایستاده بود . مرد بی سر ، با شنل سیاه رنگش بیرون کالسکه منتظر بود . میس شانزه لیزه در را بست و پله های مارپیچ چوبی را پایین رفت . از درگاهی بزرگ خانه عبور کرد . مرد بی سر دست میس شانزه لیزه را گرفت و او را سوار کرد . توی اتاقک کالسکه همیشه یک چراغ قرمز روشن بود . عاشق بوی مخمل صندلی ها بود . عاشق صدای اسب ها وقتی شیهه میکشند و از چاله های شهر عبور میکنند . . . به کافه ی همیشگی ته شهر رسیدند . شلوغ بود . انگار این نقطه ی شهر هیچ وقت زمان ندارد . همیشه به راه است . همیشه پر جنب و جوش است . وارد کافه شد . او را دید . او پشت میزی کنار پنجره نشسته بود . مثل یک تندیس مقدس . با همان ادکلون همیشگی که می شد از میان آن جمعیت شلوغ تشخیصش داد . زنی داشت توی کافه آواز میخواند و دور هر میز عده ای نشسته بودند به نوش و عیش . میس شانزه لیزه نشست پشت صندلی . نگاهش کرد . چشمش را در آورده بود و توی مشتش گرفته بود . مرد مشتش را جلو آورد . مرد دستش را رو کرد . مشتش را باز کرد و کره ی چشمش را گذاشت کف دست میس شانزه لیزه و دست میس را بوسید . :" حالا اون دفترچه رو بده . " میس شانزه لیزه که عاشق مرد یک چشم شده بود و هنوز دوستش داشت گفت :" تو بدون این چشم خیلی بد ترکیبی میدونستی ؟ تو میدونی که نمیتونی دیگه حتی لنگه ی این چشم رو هم داشته باشی ؟ میدونستی ؟" . . . مرد لیوان نوشیدنی اش را بلند کرد و گفت :" به سلامتی هر چی که نمیدونیم . " . . میس شانزه لیزه گفت :" برای من چیزی سفارش ندادی ؟ الان دیگه نمیتونی برام چشمک بزنی ؟ دیگه هیچ زنی نمیتونه نگات کنه چه برسه که . . . الان دیگه حتی منم به زور رو به روی تو نشسته م . " مرد خندید . میس شانزه لیزه لیوان را از مرد گرفت و باقی مانده اش را نوشید . دفترچه را به مرد داد . مرد دفترچه را برداشت و بی هیچ حرفی چند سکه روی میز گذاشت و رفت . مرد که رفت میس شانزه لیزه فکرش هم نمیکرد که دیگر تا آخر عمرش او را نخواهد دید . پشت میز نشست و دور و برش را ورانداز کرد . . . منتظر بود که مرد برگردد . . . کافه کم کم داشت خالی میشد . مرد برنگشت . میس شانزه لیزه آخرین سیگارش را روشن کرد و شروع کرد به گریه . همان موقع دید زنی رو به رویش ایستاده است . با موهای کوتاه و چشم های غمگین درشت . زن گفت :" میتونم بشینم این جا . . کنارتون ؟" نشست . شروع کرد با میس شانزه لیزه حرف زدن . توی دستش یک دوربین عکاسی بود . گفت :" چرا گریه میکنی ؟ به من بگو . . من به حرف هات گوش میدم . " میس شانزه لیزه گفت :" فکر میکنی یک زن تنها . توی این ساعت . توی این کافه . میتونه برای چی گریه کنه ؟" زن شانه بالا انداخت و گفت :" نمیدونم . . . شاید دلش برای کسی تنگ شده یا . . . " بقیه ی سیگار را زن گشید و با هم از کافه بیرون رفتند . این بار دو زن توی کالسکه نشستند . کالسکه چی به راه افتاد . میس شانزه لیزه توی کالسکه به زن گفت :" میدونی اون یک چشم نداره و با این وجود من عاشقشم . . . اون عوضی حاضر شد چشم مصنوعیش رو به من بده و دفترچه خاطراتمون رو بگیره . . . نمیدونم چرا برنگشت . . . چرا اون دفترچه رو خواست . . . یه جور بدی ام . " زن دست میس شانزه لیزه را توی دست گرفت و هیچ نگفت . با هم رفتند به خانه ی زیر شیروانی . چه خوب که خانه تمیز بود . . . البته زن که دایان نام داشت بعدا گفت برایش خیلی جذاب تر بود که تار عنکبوت ها و ان تارهای مخوف را میدید . قرار شد میس شانزه لیزه هر جا که دوست دارد و همیشه مینشیند بنشید . بی اینکه فکر کند قرار است از او عکسی گرفته شود . زن گفت اگر من نبودم چی کار میکردی ؟ میس شانزه لیزه گفت .. . دم این دیوار چمباتمه میزدم یا خودمو میکشتم نمیدونم . زن که دایان نام داشت شروع کرد به عکس گرفتن از میس شانزه لیزه . . . با هم شومینه را روشن کردند و میس شانزه لیزه دور شانه های نحیف زن یک پنوی پیچازی انداخت . گفت :" تو از خودت نمیگی ؟" زن گفت :" کار من تویی . . . و کسایی که همه از کنارشون رد نمیشن . . . کسایی که همه ازشون میترسن . . . تو صورت ترسناکی نداری اما ازت میترسن . . . " میس شانزه لیزه اخم کرد و گفت :" چرا ؟ فکر میکنی درونم یک چیز وحشتناکه ؟" . دایان گفت :" بله . یه قلب بزرگ که بیش از حد عاشق میشه . این بده . " میس شانزه لیزه گفت میتونم ازت بخوام توی یه ژست خواص ازم عکس بگیری ؟ 

میس شانزه لیزه ، هیزم ها را برداشت و لباسش را انداخت یک طرف و مثل یک نوزاد به خودش پیچید و رفت توی شومینه . دایان از او ، از چند زاویه ی مختلف عکس گرفت . این عکس هرگز در آرشیو او ثبت نشد . دلیلش  این است که میس شانزه لیزه بعدا فیلم را از دوربین بیرون آورد و نور به همه ی نگاتیو ها برخورد کرد . عکس از بین رفت و میس شانزه لیزه تمام نگاتیو ها را توی شومینه انداخت . دایان از او خداحافظی کرد و به او قول داد که دوباره برمیگردد . 

بعدها در هیچ جا هیچ عکسی از میس شانزه لیزه دیده نشد . حتی دایان آربوس هم دیگر به آن خانه نیامد . شاید بعد از آن شب بود که با مرد عجیب و غریب همسایه اش آشنا شد و فراموش کرد که زنی با موهای قرمز توی شومینه خزید تا او ازش عکس بگیرد . 

این داستان به بهانه ی زندگی و عکس های عجیب و جذاب دایان آربوس عکاس مورد علاقه ی بلاگ نویس جزیره در کهکشان نوشته شده است . 

فیلم Fur اثر استیون شینبرگ ، برگرفته ای از لحظاتی از زندگی دایان آربوس است . در تمام بخش هایی که از این فیلم ( خز ) صحبت شده حتی اشاره به اقتباس هم نشده . . . این برداشت و تصویری است که کارگردان فیلم از زندگی دایان آربوس عجیب و شگفت انگیز دارد . وقتی فیلم را دیدم هرگز نمیدانستم دایان آربوس میتواند بعد های مختلف زندگی را از منظر دوربینش روایت کند . نویسنده ای جذاب بود در عکاسی و عکس هایش در فضاهای بسته بسیار برایم آشنا بودند . او حدود 60 سال پیش از کاوه گلستان به دنیا آمده بود و قطعا عکاسی کاوه گلستان تحت تاثیر عکس های این زن بوده  با این قاطعیت که فضا و جنس ابژه و سوژه های توی عکس و همین طور چیدمان توی کادر که همان فضای اصلی ست کاملا با عکس های شهر نو ی گلستان همخوانی دارد و خب این اشکالی هم ندارد . فرانچسکا وودمن که در بیست و دو سالگی با سلف پرتره هایی که با تنظیم فنر دوربین از خودش می گرفته سی  و پنج سالی بعد از دایان آربس به دنیا آمده است . . .  دایان آربس متولد 14 مارس 1923 و فرانچسکا وود من متولد 1958 و کاوه گلستان 1950 با این حساب عکاس آوانگارد ما 60 سال دیر تر از عکاسان آوانگارد جهان - که جالب هم هست هر دو زن بودند - به دنیا امده است . هرچند مقایسه این عکاس ها با هم اشتباه است اما به لحاظ تشابه و تازگی در شیوه ی کارشان بد هم نیست یک قیاس سرانگشتی کنیم و ببینیم در هر عرصه ای چقدر با تاریخ پیشرفت در صنعت و هنر در تاریخ جهان عقب هستیم . با این حال اگر بخواهم در مورد نگاه زن و حرکت زن در این رابطه بنویسم باید بگویم اصلا زنانی که همچون دایان آربس ، نداریم . با آن نگاه و زندگی خاص و البته با توجه به جامعه ی مردسالارانه ای که داریم . . . که تا همین امروز هم خود را یک شاخه ی ممتاز بشریت میدانند و از پیشرفت زنان غمباد گرفته ، دچار نارسایی مغذی و روحی میشوند هم بعید نبود اگر همچین زن عصیانگری با این دیدگاه و با این شکل زندگی - که با سوژه های عکس ها در هم آمیزد - مواجه میشد او را سر به نیست میکرد . هرچند این سر به نیست کردن معنی اش کشتن نیست . . . او را تحقیر میکرد . . . یا تهمت میزد و از دایره ی زندگانی حذفش میکرد . چقدر این عدم پیشرفت میتواند از جامعه باشد ؟ به نظرم خیلی هم این مردسالارانگی قدرتی ندارد چون زن های خاص که در زمان خاص به اروپا سفر میکردند و زبان فرانسه میدانستند و مجسمه میساختند و نقاشی میکردند باز هم شبیه دایان اربس نیستند . . . آنها هر کدام یک جوری توی زندگی خصوصی و سنتی خود هستند و این چسبیدن به خود و نداشتن جسارت برای کندن از هر آنچه که عرف است و دلیل برای کشف هر آنچه که وجود دارد برای تبدیل آن به هنر عصاره ای نیست که در زنان ایرانی باشد . .. حتی فروغ فرخزاد با اینکه این همه هوادار دارد زنی نیست که بتوان او را عصیانگر نامید . . . اگر این زن در این روزگار بود اصلا نمیتوانست شعرهایش را چاپ هم کند . پیشرفت او مدیون طبقه ی اجتماعی اش و البته آشنایی او با طبقه ی سینمایی و فرهنگی بود و همینکه از خانواده ای بود که خیلی چیزها را اخ و تف محسوب نمیکردند باعث شد او در آن زمانه به راحتی بگوید گنه کردم . . . و همین یک گنه ناچیز او را تا سرحد یک بت کرده است حال آنکه صد سال قبل از او در کشور دیگری زنان طوری در عرصه ی هنر پیشتازی میکردند که امروز حتی نمیتوانیم تصورش را کنیم . 


 
comment نظرات ()
 
 
افسون معبد سوخته
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۳
 

افسون ِ معبدِ سوخته

نام ِ نمایش چقدر اهمیت دارد ؟  آیا شناسنامه هایی که این روزها برای آثار هنری دیده می شوند که کُپی دست چندمی از اثری اصیل هستند دلیلش این نیست که علیل اند و از بیان خود عاجز یا نه کاملا برعکس میخواهند با نام ِ خود مخاطب را با پیش فرضِ اصلی آن اثر اصیل موجه کنند و خودشان را به رخ بکشند ؟ اتفاقای که در همه ی حیطه های هنری می افتد ، در سینما ، بیشتر از همه و در نمایش هم کماکان این نام های غیر اصیل ، هویت ِ اثر را معرفی میکنند . خروجی اش هم معمولا آش در هم جوشی از آب در میاید . شناسنامه ی نمایش ِ ( افسون ِ معبد سوخته ) اما این طور نیست . نامی است مختص به خود ، نامی که معرفی کننده ، سئوال برانگیز و ذهنیت ساز است . . . همان قدر کنجکاوی برانگیز . مکان : معبدی باید باشد . . . این معبد صفت ِ سوخته را حمل میکند . از خود میپرسیم . چرا معبد سوخته است ؟ جواب در نام ِ نمایش مستتر است ، افسونی در کار است . افسون ، رازناک ، ترسناک ، در جدال با تقدیر و با حکایت هایی آمیخته با تمثیل همگون است . آیا به دلیلِ خاصی معبدی میسوزد ؟ نام نمایشنامه این بار را با خود حمل میکند که با – معبد – رو به رو ییم نه مسجد یا آتشکده ، محلی برای عبادت که یا از چین و ژاپن میاید یا از هند . . . چرا مکانی مقدس سوخته است ؟ همین چرایی خود به کفایت پتانسیل آن را دارد تا تماشاچی آگاه برای دیدن نمایش حواس و خیالش را پر بدهد به خیال نویسنده و کارگردانی که خیال را به رخ میکشاند . بروشور که با مینیاتورهای ژاپنی وار در تا های تو در تو ، جلد ِ این شناسنامه است ، ما را میبرد به فضایی ژاپنی وار . . . آدم های نمایش : سه تن اَند . پانته آ بهرام ، حمیدرضا آذرنگ و مهدی پاکدل . باید نمایش را دید تا بتوان درست قضاوت کرد . نویسنده : نغمه ثمینی . کارگردان : کیومرث مرادی . حتما اتفاقی این بازیگران را کنار هم نچیده اند . . . باید دید . . . در امتدادش لغزید تا درک کرد که این سه بازیگر که به هم نمیخورند و نمیایند در این نمایش افسون وار میتوانند همگن شوند یا خیر . سالن استاد سمندریان در تماشاخانه ی ایرانشهر در اختیار صحنه ای است که پیام فروتن آن را با شمایل اپرای مادام باتر فلای ، خیلی استیلیزه و مینیمال تراشیده و به معبدی سوقش داده است که پیش روی تماشاگر است . در انتها سه در که هر کدام به صورت کشوئی باز و بسته میشوند ، در میان حوضچه ای ست – مثل همان حوضی که در شکلک بود – در میان همیشه آب اهمیت دارد . . . این شاید که از ویژگی های اساطیری نویسنده و نمادهایی که در ذهنش آگاهانه و یا نا آگاه بر میاید سرچشمه میگیرد و روی آب حوضچه گل های کوچک نیلوفر . همان طور که میدانیم گل نیلوفر در عرفان شرق معناهای متفاوتی دارد . پله های کوتاه . . . در میانه . . .  و در سمت چپ و راست صحنه دو سکو رو به به تماشاچی جلو می آید . گل نیلوفر هشت پر که در متن نیز به آن اشاره دارد نماد هماهنگی علت و معلول کیهانی است ، نماد پاکی و اینکه میتواند در لجنزار نیز رشد کند . او با پاکی تمام میتواند در این آب کثیف زنده بماند . او – نیلوفر – عزلت نشین است . مثل همه ی آدم های نمایش . پس با شروع نمایش و روشن شدن صحنه همه ی تصورات پیشین درست از آب در میاید . بوی عودی نیز این مهم را تاکید میکند . از تیزر های تکثیر شده در فضای مجازی هم میدانیم کم و بیش با چه گریم های عجیبی رو به رو هستیم . کیمونویی تن ِ زن معبد نشین است . موهای سفیدی دارد . او روایت میکند . مونولوگ نمیگوید . اصطلاحا ( اَساید ) است ، راوی . . . اما این راوی در نمایش ساختارگرای نغمه ثمینی جا به جا میشود . ما زاویه ی دید چند گانه یا راشامونی داریم و به همین ترتیب ساختار داستان با دگرگون شدن زاویه ی دید ساختمانی نو و وارونه قسمت مخاطب میکند . گمان میرود که طرحی ارسطویی پیش روست حال انکه با تغییر این زاویه ی راوی ها طرحی اپیک و در نهایت مدور را به رُخ مان میکشاند . داستان از چه قرار است . طرح کلی داستان را میشود در یک خط نوشت . شاید هم نه در یک اصطلاح پیش پا افتاده ، مثلث عشقی . اما واقعا این طور است . داستان طرح مختصری از عشق یک طرفه دارد ، از همان هایی که در نمایشنامه های چخوف میبینیم . تفاوت و امتیازش بر این است که ای جهت های یک سویه علت هایی دارد که نمیشود به راحتی ازش گذشت .

علت ها ، همانا سبب هایی است که شخصیت ها را ساخته است . شخصیت های نمایش : زنی گوشه گیر ، عزلت نشین ، در معبد . . . راوی اول . . . با موهایی سپید . . . ابتدا از خودش میگوید . . . چقدر دارد حقیقت تحویل مخاطب میدهد ؟ او خود بارها در ترجیع بندهایش از ماخولیا نام میبرد . . . برده ی توهم بودن بهتر از رفتن میان حقیقت ترسناک است . زنی است به قول خودش کارکشته و درنده که سامورایی ها را نیز از وسط به دو نیم کرده و کلی برای خودش قدرتی دارد و از همه بیشتر اراده ای در این گوشه نشینی و هدفی . . . زنی که شاید هرگز مردی ندیده است . شاید که نه از ابتدا اعتراف میکند . . . چقدر این اعتراف هایش صادقانه است ؟ او تکرار میکند . . . زن گمان میکند تمام رازهای دنیا را میداند . . . او با شگفتی از جملاتی حرف میزند که نمیدانیم منظورش چیست و این قفل و چیستان در انتها برای مخاطب باز میشود . . . چون به فرزندت رسیدی او را بکش . چون به جسدت رسیدی او را بکش . . . شاید مقصود کشتن نفس است . . . او در یک معبد زندگی میکند تا اینکه به شیوه ی فیلم های اونی بابا و یا کوایدان ، ناگهان در معبد را میزنند . زن – مرد نقاب دار که نقشش را حمیدرضا آذرنگ – ایفا میکند از او میخواهد که آنها را راه دهد . . . پناه دهد . آنها . . آنها دو نفر هستند. زن نیز سئوال میکند . آنها را راه میدهد به شرط جواب دادن به پرسشی – مثل افسانه ی ادیپ و سئوال هایی که ابوالهول از ادیپوس پرسید ، شرط ابوالهول نیز همین بود اگر ادیپوس رازی را پاسخ دهد میتواند وارد شهر شود . و در این نمایش هم این ساختار و این نقب زدن به اساطیر یونان را در شمایل ژاپنی وارش میبینیم . . .

زن آنها را برای وارد شدن به معبد مشروط بر افشای رازی میکند . . . سخنی چیزی که خودش نداند . . . پسر جوان – مهدی پاکدل – پاسخگوست . . . زن معبد نشین آنها را راه میدهد . کوتاه سخن آنکه عاشق مرد جوان می شود . اما زن تازه وارد – حمیدرضا آذرنگ – یا مرد نقاب پوش ، به او گوشزد میکند که این پسرک قلبی و روح مردانه ای ندارد و اصلا این جهانی نیست و با تناسخ و فکر تبدیل شدن به علف و یا پروانه دارد زندگی میکند . . . یک همچین جوانکی است . . . اما نمایش وقتی از زاویه ی دید مرد نقاب پوش – آذرنگ – ذکر میشود متوجه گذشته ای میشویم . . . متوجه ماسکی که زده . . . میفهمیم مرد پیر – نقاب پوش – سالها پیش عاشق زن بوده است . او به دلیل عشق بودا و عرفان ، ذکر هفت روز گوشه نشینی را اززیر زبان مرد بیرون میکشد و خودش را برای راهب یا بودا عزیز میکند و گردن بند مخصوصی هدیه میگیرد . . . زن به مرد دروغ میگوید : اگر ذکر – راز – را بگویی تا ابد عاشقت میمانم . دروغ گفته است . عاشق نمانده . عزیز و معتکف دیر و معبد میشود و مرد همواره دنبال او و عابد مثل مجنون میرود . . . سایه به سایه . . گام به گام . . . حسرتی حتی به طعام آنها که با هم میخورند . . . با این حسرت و طردشدگی چگونه کنار بیاید ؟ او معجزه ای میکند یا سحری میکند و گل نیلوفری را تبدیل به پسرکی میکند – مهدی پاکدل – و به شیوه ی داستان های کهن  ایرانی  از هنگام خلقش از او میخواهد که به محض دیدن اولین زن ، یک دل نه صد دل عاشق زن شود . . . خودش نقاب میزند . نقاب یک پیرزن . . . با او این ور و آن ور میرود . . . میگذرد زمان . . . با او تا معبد میرود . میخواهد او عاشق زن شود . . . و از دیدن این عشق تقلبی به جان این دو انداخته کیف کند . آن ها را کنف کند . . . غافل از آنکه پسرک عاشق پیرزن شده است . . . حتی نمیداند که او نقابی به چهره دارد . پسر ، قربانی است . . . پسر از این بازی زخم میخورد . . . از اینکه عاشق کسی شده است که نه مادرش هست و نه پدرش . . . و آن که نه مادرش است و نه پدرش و سیماچه به صورت دارد خودش عاشق زن معبد نشین بوده و زن معبد نشین در این پیری عاشق پسرک . . . در این میان ، در جملاتی که ذکر میشود آثار شدید هایکو و البته المان های شاعرانه ی ژاپنی که امیخته شده با ادبیات نمایشی بهرام بیضایی است به چشم میخورد . . . گاهی این متن با محتوای داستان پیش رو همخوانی ندارد . . . شاعرانگی زبان از تقطیع آن کاسته و به گمراهی میرود . . . گاهی سخت یاد نمایش در ایران می افتی و گاه با نشانمایه ی ماه و جیرجیرک و ... میروی توی ژاپن . . . ادبیات حراف ما کجا و تقطیع شاعری ژاپنی ها کجا ؟  آنها هر سه قربانی هستند . . . هیچ کدام قهرمان نیستند . . . اما در این میان بازیچه ی دست ِ دو دیگری پسرک بی گناهی است که تعریفش از عشق فرق دارد . پسرک اعتراض کنان هنگامی که پنهانی راز بین این زن و مرد را میشنود شاکی می شود . او اذعان دارد که ماه در پیراهنش دارد – نرینگی – وجود دارد . . . همچنین جملاتی این چنین میگوید در جان من صد شکوفه ی آلو عطر میپراکند به صد گوشه ی جهان و . . . . پسرک نمیداند که چرا کینه همچین سرانجامی برایش رقم زده است – کمی داستان ادیپ وار میشود . پسری عاشق خالق اش ، مادر یا پدرش میشود – البته بد هم نیست زیرا عشق خیلی قدرت بیشتری در تاخت نمایش دارد . نمایش قصه گوست نه معما گو . . . بازی ها کاملا  طبق دیالوگ های نوشته شده در حد اقل حرکت و ژست های ژاپنی وار ، کاملا پخته است . . . بسیار قابل قبول . . . حمیدرضا آذرنگ پیش از این ، تجربه ی بازی هایی مشابه هم را داشته و دیدن او در این نقش سخت است . . . ان لحن همیشگی اش غیب شده است . . . او مردی با نقابی زنانه با دو صدا ی متفاوت ایفای نقش میکند . . . همین طور مهدی پاکدل که البته اگر در انتخاب بازیگر شخصی ریز جثه تر را بر میگزیدند بهتر بود باز هم توانست از عهده ی این نقش برآید . آن سه در معبد آبنوس حبس رازهایشان شده اند . . . فرار و چاره ای نیست . . . عاشقان پس زده شده . . . عاشق نزینه ای شدن که عاشقی نتوانتد کرد ! افسوس . . . او- پسرک ، مهدی پاکدل – از رنج دانستن میگوید . . . همانند ادیپ . . . او میداند که به چه دلیل به این جهان امده . . . او را خلق کرده اند تا ابزار انتقام شود . او یک جورهایی عاشق خالق شکنجه گر و کینه جویش میشود و این خود رنجی است . دیالوگ ها در این جا بیشتر به ترجمان ِ ادیپوس میماند و از ایرانی بودنش کاسته می شود . . . شاعرانگی یونانی در ان هویداست . . . شاید درست باشد که بگوییم این نمایش کمی شبیه نمایش – نو – ی ژاپن است  که عناصر کلام موسیقی و رقص در آن هویداست . .  موسیقی خیلی کاربرد درستی دارد . . . خیلی خودش را به رخ نمیکشد . . . هم سرایانی هم نیست . . میتوان پژواک عامدانه ی چرخان صداهای پخش شده از بلند گوهای سالن را نوعی هم سرایی و هم نالگی نامید . . . اینکه بازیگر خود به – احساس – تبدیل می شود و این تبدیل شدن جز از پرداختن به شخصیت های نمایش نیست . که این از عهده ی نمایشنامه نویس توانا و کارگردان کاربلدش بر آمده است . این نمایش با توجه به مدرن کردن همان تئاتر نو ی ژاپن تبدیل به سخن مترلینگ میشود که میگوید : "هر موجودی که ظاهر زندگی دارد بی آنکه زندگی داشته باشد به نیروهای فوق بشری متوسل میشود . بنا بر این  ظاهرا این مرده ها هستند که با صدایی شکوهمند با ما حرف میزنند . " پسرک که از عذاب هر دو ی دیگر بازیگرها در عذاب است در حال ذکر مونولوگ هایی است که رنجش را عیان میکند . . . نمایشنامه نویس در این بخش کاملا وابستگی و تعلق خاطر خود را به عصاره ی اصیل و اصل تئاتر یونان و هسته ی اصلی نمایش در جهان نشان میدهد . . . در انتهای نمایش زن معبد نشین معبد را میسوزاند و این تنها پسرک است که نمیسوزد . . . شاید انتظاری بیشتر برای پایان داشتیم . . . پایانی نه با این سرعت شاید با کمی تشدید در روایت نه به رخ کشیدن دیالوگ های زیبا که مهارت نویسنده را نشان میدهد اما زیادی است . . . شاعرانگی زیادی است . . . کمی حوصله سر بر . . . ذکر ازنام  نیلوفر و بازگشت به  تعبیر های آن از بار دراماتیک نمایش میکاهد . هرچند که فضای خوبی برای به نمایش گذاشتن بازی بازیگر است – مهدی پاکدل - . بی نوا پسرک که خاکستر ندارد ! با موسیقی محزون و زیبا و تاریکی فضا نمایش تمام می شود . دوست داشتیم که این صحنه را قرمز تر نارنجی تر ببینیم . . . شاید در به اوج رساندن  آنچه نام نمایش است کمک میکرد . 

برای دیدن عکس های بیشتر روی لینک ( افسون معبد سوخته )کلیک کنید . 


 
comment نظرات ()