جزیره در کهکشان

 
مرد نامرئی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

میس شانزه لیزه داشت فهرست بلند و بالایی که از امراض مختلف روانی خود  پشت سر هم سوار کرده بود نگاه میکرد و میشمرد. در هر دوره ای به یکی از این امراض دچار بود .  ابتدا اسکیزوفرنی را از سر گذرانده  و سپس وارد مرحله ی پارانوئید شده و بعد از آن هم دچار مانیک - دپرسیو شده و مدال دو قطبی بودن را  از چنگ علم روانشناسی ربوده بود..داشت پیش خود فکر میکرد که کلکسیونی از امراض روانی است و لبخندی زد و فکر کرد بد چیزی هم نیست ! همین لحظه تلفن به صدا در آمد ...میس شانزه لیزه پا برهنه دوید سمت تلفن و گوشی را برداشت.

- الو؟.....هاه....خدای من....کثافت مگه تو هنوز نمردی؟....دلم برات یه ذره شده ؟ کدوم قبرستونی هستی ؟هان ؟ بیخیالش....باشه من تا یه ساعت دیگه اون جام....هنوزم همه جاتو باند پیچی کردی ؟؟؟؟...آخ جون....چی بپوشم؟ ...چی؟...من شرط رو باختم درست اما....خب ...خب من شوخی کردم.....باشه بابا...نه میترسم تابلو تر بشیم....حتما....قطع کن تا ٣۵٠٠ بشمر من اومدم.

...و گوشی تلفن را گذاشت...در کمدش را باز کرد و همه چیز را ریخت بیرون تا کلاه قرمزی را که میخواست پیدا کند...پا روی البسه گذاشت و سریع نشست رو به روی آینه ی میز آرایشش....دو تا مژه مصنوعی اکلیل دار قرمز  را با چسب و با بدترین حالت ممکن و ناشیانه ترین حالت روی پلک خود قرار داد دو گوشواره ی حلقه ای قرمز هم آویزه ی گوشش کرد.زیادی  هیجان داشت...یک نخ بهمن پایه کوتاه که سوغات بود برداشت و روشن کرد و به خودش نگاه کرد و خندید.مداد چشم سیاه را برداشت و یک سیبیل مدل پوارویی بالای لبش کشید و خنده ی بلند تری سر داد.(شرط را باخته بود و باید این کار را میکرد )...پیرهن شب ساتن مشکی اش را به تن کردو کفش های پاشنه بلند قرمز همیشگش اش را هم پوشید -چون خوب میدانست روی نرو همه است- چراغ ها را خاموش کرد و بدو به سمت کافه ی مورد نظر رفت.

توی کوچه خیابان که هر از گاهی نور چراغ نفتی ها روی صورتش  می افتاد عابران با تعجب براندازش میکردند...میس شانزه لیزه وقتی به کافه رسید. مرد نامرئی دم در ایستاده بود و کلاه سیاهش را از سر برداشت و دستانش را باز کرد تا میس را در آغوش کشد....

دست در دست هم وارد شدند.مرد نامرئی که به واسطه ی بانداژی که کرده بود میشد لب خوانی اش کرد در گوش میس گفت :" نرو اون ور میز ...بشین همین جا کنار خودم"

گارسون سر میز آمد...نگاهی به مرد نامرئی انداخت و خیلی عادی رو برگرداند به میس سیبیل دار و گفت ::" خانم چی میل دارید ؟"

- میس چواب داد :" همه چی "

مرد نامرئیی دستش را بالای میز آورد تا منوی روی میز را ورق بزند که گارسون چشم هایش سیاهی رفت و بی هوش نقش زمین شد.

گارسون های دیگر آمدند و فرد بیهوش شده را بلند کرده و بردند.

مرد نامرئیی پیپش را روشن کرد :"‌میزونی؟"

میس شانزه لیزه :"‌ خیلی "

مرد نامرئی :" مشکوکی ١"

میس شانزه لیزه :" اوهوم..."

گارسون دیگر سر میزشان آمد و گفت :" چی میل دارید ؟"

میس دستور بارش (برعکسش کنید ) همیشگی به علاوه ی  پاستا ی مخصوص داد. گارسون تعظیم کردو  عقب عقب رفت.

مرد نامرئی:" نگفتی ...چرا مشکوک میزنی ؟"

میس شانزه لیزه :" چون بعد از شام تو باید قولی که دادی رو فراموش نکنی...از حالا هیجان برم داشته"

مرد نامرئی :" من هیچ قولی ندادم"

میس شانزه لیزه :" نخیر هم....قول داده بودی دیگه بهم زنگ نزنی و گفتی -اگر یک روز این کارو کردم نامردم و تف به جد و آبادم و تو حق داری تمام باندهای منو باز کنی-  حالا یادت اومد؟"

مرد نامرئی :"‌نه من همچین مزخرفی رو نگفتم "

همان لحظه صدای مرد نامرئی از گرامافون کافه پخش شد.

"اگر یک روز این کار رو کردم و باز هم به تو تلفن کردم  تو حق داری هر کار میخوای بکنی ...حتی میتونی بانداژم رو باز کنی.......اگر یک روز.........."

همه ی گارسون ها و مشتری ها دست زدند و میس لبش را گاز گرفت. 

 


 
comment نظرات ()