جزیره در کهکشان

 
کشفم کن !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٦
 

قبل از خوندن این پست بر شما واجب است حتما این را گوش کنید . این موسیقی  را که بر مبنای یک موسیقی فولکلور روسی ساخته اند همان چیزهایی است که حداقل در دل من یکی است . . . در کودکی ، در خیلی خیلی کودکی ، این آهنگ را با پیانو میزدم و هیچ وقت تا به امروز نمیدانستم رگ و ریشه اش به روس ها میرسد . معنی و مفهوم این ترانه را به انگلیسی- ایتالیایی- فرانسه و فارسی در این جا میتوانید بخوانید .

* * * *

دلم واسه خودم تنگ شده ، ماسک رو میسازم و میرم جلوی آینه ، پرت میشم به دوره ی دانشگاه . انگار خیلی ساله که گذشته ! شاید قرن هاست که گذشته ، شاید اصلا همه اش یک خواب بوده ، همون روزها که با ماسک ، توی پلاتو ، متن به دست ، نقالی اجرا میکردیم و طپق میزدیم و ماسک رو برمیداشتیم و میزدیم زیر خنده ، روزهایی که توی بانک تجارت رو به روی دانشگاه منتظر میشدم تا گاریچی بیاد دنبالم و من رو با خودش به کلبه خرابه ش ببره ،  روزهایی که سوار رنگین کمون میشدم و خوب سرسره سواری میکردم و فکر میکردم فواره همیشه جهتش رو به بالاست ، فرودی نداره ! حالا انگار دارم میبینم که همه چیز در فروده که اوج میگیره ، چون اون جاست که ذهن کامل میشه ، وقتی گزیده گویه های (درجستجوی زمان از دست رفته ) پروست رو میخونم ....میبینم که عشق همیشه ، در هر زمان ، در هر مکان ، تعریفی نداشته ، خیلی خودش رو نقض کرده ، مثلا در گزیده گویه های رولان بارت ، کتاب (سخن عاشق )، در عشق - رقص زندگی اشو ، در عشق خیام و مولانا و حافظ همه جا پوچ و سخته . سخت از بس که زیباست . مثل تراژدی . حالا این منم که باید بدونم تراژدی میخوام زندگی کنم یا کمدی یا ملودرام و خوبیش به اینه که همه فن حریفم و توی هر کدوم بیفتم از اون ور بوم میفتم ! ماسک رو از روی صورتم بر میدارم و ترانه بالا رو گوش میدم . . . یک بار که پی الواطی با آقای شاعر بودیم . . . دستمان را گرفت و روی شانه اش گذاشت و گفت بیا برغسیم -بلدم دیکته ش رو هاااا - گفتم :" حال و حوصله ندارم خلی ها ااااا من دارم چی میگم تو چی میگی ؟" بعد پیچوندتم و گفت :" نگاه این همه آدم ! " در همون پیچ بود که انگار پیچ خوردم به کودکی ، به خیلی کودکی که فکر میکردم آدم های خیالی دوره ام کرده اند -زمان هایی که توی آینه نمیدیدمشون - و با هم برای مخاطبان و مهمان های نامرئی اجرایی کردیم مبسوط و اشک من در چاله ی خنده ی صورتم میرفت و مثل مرداب میشد . به قول ترانه ی بالا :( روزگار خوب آن روزها بود ....) و من پی چیزی که به شیوه ی ایام ماضی توی تابوت زیر خاک دفن شده میگشتم و اشک میریختم در حالی که توامان از پیچ و خم خودم و آقای شاعر کیفور میشدم . یاد تاریخ های مهم زندگی ! میگن توی ذهن خانوم ها خیلی تاریخ ها ثبت میشه . نمیدونم واسه مردها چطوره اما من 17 فروردین رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد . به افتخار خودمون ترانه بالا رو دوباره بشنویم و بدونیم که قدر هم رو نمیدونیم . . . زمان خیلی سریع میگذره . . . ترانه رو گوش کنیم و بدونیم دنیا کوچیکه . . . گوش کنیم  و بدونیم که در همین کوچیکیش چیزهای بزرگی وجود داره که یک میلیارد سال نوری وقت میخواد تا کشفش کنی . کشفم کن .

 


 
comment نظرات ()