جزیره در کهکشان

 
راز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
 

طبق معمول هر دفعه برای تغییر آمبیانس پیشنهاد دانلود و گوش دادن به این رو شدیدا توصیه میکنم .

انگار همین دیروز بود که نفت رو برداشتم و ریختم روی (هفته ) و سوزوندمش . آخر هفته که میشه میشینم نگاه میکنم میبینم چند تا چرک نویس ازم مونده ، چند صفحه از سرخ و سیاه رو تموم کردم ، در جستجوی زمان از دست رفته داره میکشه منو ، ولش میکنم ....چی کارش کنم ؟ آخر هفته که میشه نگاه میکنم چند تا کار درست و حسابی کردم ؟ چقدر درس خوندم ؟ چقدر خوش گذشته بهم؟ چقدر گریه کردم؟ چقدر وقتم رو خرج (هیچ چیز) کردم ؟ حالا فردا میشه پنج شنبه . مثل برق و باد گذشت . دیشب فیلم  short cuts رو دیدم . بعدا نظریاتم رو اگر حسش بود این جا میگنجونم . حرف پسره توی روانم جولون میده : " از راه نرسیده میخوای با چایی دادن آخرش نقش خوبه رو بگیری ؟پولداری دیگه ." یا حرف اون دختره :" موهات چه شکلی این رنگی شده ؟ واقعا ؟ عجب ! عجب ! خوب من دوست تو ام اما باید بگم اصلا اصلا بهت نمیاد . " حالا این در حالیه که توی آرایشگاهی که خانم ها هر چند وقت برای ابرو میرن همه از رنگ قرمز نارنجی جیغ موهای من شاخ درآورده بودن و میگفتن چقدر بهت میاد . همیشه هر وقت توی دانشگاه نمره ی خوب میگرفتم متهم بودن به سانفرانسیسکو بازی . . . دلیلش هم اینه که من رکم . صاف حرفم رو میزنم . هیچ وقت جلوی خنده ام رو نمیگیرم . سیریش میشم بد جور . لحنم رو نمیتونم تغییر بدم . حرف دیگران سریع اعتماد به نفسم رو میاره پایین . فرض کن بشینی چند تا کتاب نقد بکوبونی توی سرت و از دکتر سجودی بیست بگیری و بعد یه حرف هایی بشنفی ! یا هنوز از گرد راه نرسیدی  که متهمت میگنن به اینکه پولداری میخوای نقش بخری ! یا توی خونواده ،‌همیشه از اینکه توی مهمونی خودم بودم هرهر کرکر میکردم یا اگه روی قرص های اعصاب بودم و چشمام باز نمیشد و روی صندلی ولو بودم دروغ نمگفتم که آره مسموم شدم و اوضاع خیلی هم خوبه میگفتم دردم چیه . رو راستی همیشه زندگی من رو داغون کرده . به قول آقای شاعر :" مردم نمیخوان تو راستش رو بگی یا نمیخوان نظر تو رو بدونن ، وقتی سئوال میکنن فقط میخوان تو توی بازیشون بری و اونی بشی که اونا میخوان . تاییدشون کن . راستشو نگو ." اما از من این کار بر نمیاد . مثلا همین چند شب پیش دوستم در بلاد پاریس در حال مکالمه با من بود ازم پرسید پشت سر من چی میگن . من هم چون اصرار کرد و راه دور بود گفتم نمیگم کی گفت اما حرف رو میگم ....که فلان ... سر من داد زد دیگه مزاحم من نشو تو این ها رو از خودت ساختی . یا مثلا وقتی با (هیچ کس ) جرقه میخورم به خاطر اینکه اون خوشش بیاد خودم رو سانسور نمیکنم . بهش نمیگم آآآآآآآآآآه تو خیلی عالی هستی یا مرسی که منو مسخره کردی و ریدی بهم و مرسی که عید رو تبریک گفتی و خواستی سیزدهم به در بشه .مرسی که هستی .   بهش میگم لحنت خیلی بده و هنوز صاف نیستی اما من دوستت دارم .  صاف حرفم رو میزنم . اصلا چاپلوسی رو بلد نیستم . گاهی اوقات با دیدن یه بچه و صداقت بی کرانش فکر میکنم کاش همه شعورمون قدر یه بچه ی پنج  ساله بود و ذهن فقط رشد میکرد . . . یه بچه مثل شیشه است میبینیش . . . صاف و بکر و نابه . . . کینه/ کدورت /دروغ/ کلک /نداره . حتی برای دفاع  از خودش قدرت نداره . وقتی ناراحته پاشو میکوبه زمین . وقتی یه چیزی میخواد اما مامانش براش نمیخره گریه میکنه ...فرق نمیکنه توی کوچه باشه یا خیابون . برای گرفتن نمره ی بیست با معلمش بیخودی گرم نمیگیره . . . ماسک نداره . نمیخواد تو اونی بشی که نیستی . خیلی ها به من گفتن:" بچه . کوچولو . سیزده ساله . هی ...تو رو راهت میشه از راه به در کردهااااا .چقدر ساده ای ؟ چقدر جلفی ؟ چقدر (ه د ن ج) ای برعکسش کن . " من همینم و لاغیر . الانم نمیتونم دروغ بگم . میرم توی لک . . . دیشب از فرط بی اعصابی و قرص ها باز داغون بودم . . . اکثر صبح ها با درد زانو و عرق از خواب بلند میشم . . . دلم از خیلی ها گرفته . منتظر اینم که یه روزی حال بعضی ها رو جا بیارم . اتفاقا دو نفرن . هر دو هم زن هستن یه وخ اشتباه فکر نکنید . من مثلا توی گشت و گذار اینترنتی این صدا رو شنیدم (  استاد موذن زاده اردبیلی ) نمیتونم بگم از شنیدن این یکی اذان (استاد آقاتی) چه حال خوبی  بهم دست داد . پرت شدم توی بچگی . . . نمیدونم چرا ؟هنوز گاهی فکر میکنم خیلی ناخالصم . خیلی دوست داشتم میفهمیدم راز دنیا چیه ؟  اون بالاها چی میگذره ؟ کاش کشف حقیقت آسون بود ؟ این دوره زمونه مد شده هر نه نه قمری کلاس مولاناخوانی و مثنوی خونی باز کرده و مردم میرن کلاس ها شون و هیچ فرقی با یک سال قبلشون نکردن. همون گاوی بودن که بودن  . این کلاس ها رو نمیپسندم . . . هنوز با کتاب جهان هولوگرافیک مسئله دارم .  هنوز نمیدونم اشو راس میگه یا نه ؟ چقدر سئوال توی ذهنمه . بگذریم . فردا پنج شنبه است . یه زمانی هر ١ هفته ام اندازه ی ٣ هفته بار داشت . میخوام دوباره اون جوری شم . بچه بودن چه لطف و صفایی داره . من هنوز عاشق کارتون سیندرلام . هنوز ....

ضمیمه - توی کتاب در جستجوی زمان از دست رفته یه جاییش گفته( مهم نیست که چی رو دوست داشته باشی . مهم اینه که دوست داشته باشی .) من عاشق عاشق بودنم .


 
comment نظرات ()