جزیره در کهکشان

 
امروز صبح که بیدار شدم ....
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸
 

 

* طبق برنامه ی همیشگی میخواستم  قسمت ابتدایی تیتراژ و قسمتی از متن سریال میشل استروگف رو بشنوید و بعد که ورزش ذهن و این ها شد بیاید بقیه ی نوشته ام رو بخونید . *

میس شانزه لیزه وقتی از خواب بیدار شد، متوجه چیز غریبی شد که تا به حال تجربه اش نکرده بود  و اون اینکه از زانو به پایین  اش در دریاچه ای  یخ زده بود و باقی بدنش بیرون آب روی یخ ها افتاده بود . زیر سطح یخ زده ، ماهی های نارنجی و قرمزی در حال جویدن انگشتان پای میس شانزه لیزه بودند . با مشت کوبید روی سطح یخ زده تا سوراخش کند و بشکندش . اما سطح یخ زده مثل شیشه ی نشکنی شده بود که ترک هم بر نمیداشت . پاهای میس زیر سطح یخ زده ، منجمد شده بود و نمیتوانست تکانشان بدهد . به این فکر کرد که پس چطور ماهی های به این ریزی این قدر راحت شنا میکنند و به هم میخورند و باله هایشان را تکان میدهند . ماهی ها تکه تکه انگشتان پای میس شانزه لیزه را خوردند و بعضی هاشان هم بردند . خورشید بالا آمد و در کویر یخی که میس شانزه لیزه گیر کرده بود نوری هویدا شد که از پرتو ان نور کم کم سلولهایش جان میگرفتند و ترک های بدنش میسوختند . تمام سطح یخ رو به آب شدن بود . میس شانزه لیزه ناگهان در آب دریاچه غرق شد . خون از انگشتان کنده شده اش فواره میزد و آب را قرمز میکرد . میس شانزه لیزه به سختی شنا میکرد . اما نمیدانست به کدام طرف برود . هیچ صخره- کوه یا  جزیره ای نبود .

** امروز صبح که بیدار شدم برای چک کردن بعضی چیزها وارد دنیای مجازی شده و در قسمت نظرهای کامنت دونی ام ،‌کامنتی دیدم که تا همین الان سرخوشم کرده . . . یک زمانی ، دوره ی دانشجویی ، درس نمایش رادیویی را با آقای ایوب آقا خانی گذرانده بودم و باید همین جا اعتراف کنم طی صحبت های وسط کلاس ایشان ناگهان از دهانشان پرید و  خواستند جایی را مثال بزنند و گفتند (فلان جا) شبیه هیچ جا نیست اصلا جزیره ای است در کهکشان و از آن جا که بنده دیالوگ های بچه ها و استاد ها را ضمیمه ی جزوه های درس  کلاس میکردم این (جزیره در کهکشان) را نیز سنجاق یادداشت ها کرده بودم  . در واقع نام این بلاگ که سه سالی است در حال رشد میباشد از زبان و دهان آقای آقاخانی خارج شده و من سرقتش کرده ام ! بعد از دوره ی دانشگاه دیدن اساتید برای ما مثل بازدید از یک موزه بود . در دالان های باریک و بی در و پیکر تئاتر شهر یا در میان تنگاتنگ و خیل نمایش دوستان در تالار های  خانه ی هنرمندان بوده است و هیچ وقت برای ماها -حداقل - که درس و زندگی با استادها داشتیم کافی نبوده و همیشه وقت ما صرف :"خوبید و چه خبرا ؟"میشده و بس  . . . برای همین همیشه افسوس میخورم و ای کاش دوباره برگردم از اول کارشناسی بخوانم و در آمبیانس باشم!!!   حالا شما فرض کنید صبح با چشمهای پف کرده و خمار پای رایانه نگاهم می افتد به  اسم ایوب آقاخانی در کامنت دونی که  چشمکی میزند که از نورش باید عینک آفتابی بزنی !!!! آخرین کامنت پست (کشفم کن) مثل ب- کمپلکس -ب١٢ ای بود که تا الانم را ساخت و کار خودش را کرد .

*** هر چقدر جان کندیم عکس های آپلود شده ضربدر شد *** بنا باشد این طور پیش برود از این مکان خارج شده و در بلاگ اسپات بساطمان را می آندازیم .

 


 
comment نظرات ()