جزیره در کهکشان

 
همیشه زود دیر میشه........
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
 

با خودم لج کردم...پیش خودم گفتم باید خودمو (هجنکش ) - بر عکسش کنید- کنم...حدود 2 نصفه شب رفتم زیر دوش آب گرم تا حسابی خواب از سرم بپره...وقتی در اومدم دوربین رو گذاشتم شارژ بشه....چون کرم داشتم و میخواستم از طلوع عکس بگیرم...یکی از بدترین لحظه ها همین طلوع صبحه به نظر من....به خودم گفتم بعد از اذان صبح میزنم بیرون.نمیدونم دقت کردید یا نه.یه ارتباط عجیبی بین پرنده ها و اذان های صبحه.من به عنوان یک دیر خواب دیر بیدار شاهد اینم که اذان رو که میگن پرنده ها بدجوری چه چه میزنن...حالا نمیدونم چی میگن به هم !اما همین چه چه  که خیلی هم قشنگه توی اون لحظه روی اعصاب منه...برای همین اغلب بعد از اذان دو تا پنبه توی گوشم میکنم و چشم بند رو هم که باید همیشه ببندم چون به نور حساسم...قبلش هم قرص هایی چون زاناکس و اگزازپام یا اگه دم دست باشه لورازپام رو با آب نوش جان میکنم...اما امروز صبح سر لج داشتم با خودم...نمیدونم میخواستم انتقام چی رو از خودم بگیرم..؟..شاید اگر دو ماه پیش سفری که پیش اومده بود به فرانسه رو میرفتم هیچ وقت این قدر پشیمون نبودم.چون اون مرد و همدیگه رو ندیدیم.من و اون خیلی اشتراکات داشتیم و حرف های من برای همیشه در  دلم موند گرچه خوب میدونم که اون  در آن سوی مرزها خوب حس من رو درک میکرد...او مرد و ما هیچ وقت نشد از همه ی آن حس ها با هم حرف بزنیم...او سالها در حسرت ماند  حسرتی    که بعد از مرگش   کسی از آن نگفت ....من و او اشتراکاتی داشتیم...چیزی بین ما بود و ما را به هم پیوند میداد...با وجود اختلاف سنی  خیلی خیلی زیاد ... بگذریم   .....نشستم جلوی آینه...موهام رو بافتم...لپ تاپ رو روشن کردم و واسه ی پشت جلدکتابم  یه چیزایی نوشتم....بعد  شروع کردم تکه هایی جا مانده از جهان هولوگرافیک رو خوندم...اما من احمق یادم رفت که نباید قرص ها رو میخوردم...چون میخواستم برم توی خیابون های طهران و از طلوع هاش عکس بگیرم  تا به خودم ضربه بزنم تا خودم رو اذیت کنم  که چرا همیشه دیر میرسم؟...همیشه ...چرا هیچ وقت هیچ چیزی سر موقعش انجام نمیشه  میخواستم  برم کافه نادری یه نیمرو بخورم و یک ضرب برم نشر و مطلبم رو بدم...اما به هیچ کدوم از این کارها نرسیدم....با حوله خوابم برد روی تخت...وقتی بیدار شدم...دیر شده بود....کوله بارمو بستم.آلاگارسون کردم و توی این گرما تخت گاز رفتم انقلاب -نشر- اگر جناب--- اجازه میداد همون جا روی صندلی یه چرت میزدم...با اون چشم های پف کرده و آرایش به هم ریخته و بوی سیگار....اونم چی ؟بهمن پایه کوتاه...آخه نمیدونم چرا یه روزه سیگار کمل از 1500 رفت روی 2000 تومن.  گفتم جهنم...بهمن کوچیک میگیرم...توتونشم که حرف نداره....بگذریم که فندک ماشین خراب بود و من هم فندک نداشتم و برای روشن کردن یه سیگار پایه کوتاه داشتم اتوبان و خودم رو به ف....میدادم

بد جور نوستالجیکم جیک جیک میکنه....هیچ وقت یادم نمیره وقتی ژاپن زلزله اومدو اجین رفت زیر آوار من چقدر گریه کردم...عاشق سالهای دور از خانه بودم  ( زندگی منشوری است دوار..)...از همون 6-7 سالگی عاشق سریال های تلوزیون بودم...چه سریال هایی...سربداران-اوشین-هزاردستان-وزیرمختار-میرزاکوچک خان-ارتش سری-امیر کبیر.......چه کارتونهایی....حنا دختری در مزرعه...بچه های کوه های الپ...شاهزاده و گدا...افسانه توشیشان...خانواده ی دکتر ارنست...مهاجران...بامزی..واتو واتو...پت پستچی...پسر شجاع.....!!!!

چند تا لینک این زیر میپیوندم بلکه نوستالژی شمارو بر انگیزم....

http://recital.blogfa.com/post-214.aspx

 

 


 
comment نظرات ()