جزیره در کهکشان

 
الماس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤
 

طبق آئین بومی ، جزیره نشین ها وظیف دارند قبل از هر چیز برای گرفتن حس آمبیانس و تجربه ی جدید موسیقیایی به این گوش کنند . حتما یادی از امیر کاستاریکا نیز خواهند کرد !

میس شانزه لیزه صبح که در تاریکی اتاقش از خواب بیدار شد ، با اینکه همه جا را تار میدید اما از تخت پایین آمد و پا روی کاغذ کاهی ها و دمپایی و لیوان نصفه ی شیر گذاشت و از میان جوراب ها و شال گردن های رنگ وارنگش گذشت و همین طور که کج و راست میشد و مثل پاندول ساعت ول بود رفت سمت تلفن دیواری اش . ابتدا حال دو- سه عدد حسابدارچی را گرفت ،‌چون پول لازم بود و تاخیر اداره جات به پنج  ماه کشیده بود و میس شانزه لیزه سعی کرد گاهی با خشم و گه گاه با خنده و پوزخند و نعره و ...گفتمان کند تا سرانجام خرش از پل گذشت . اما موهایش از شدت خشم مثل موی گربه های اشرافی سیخ شده بود . پرده را کشید کنار و سرش را از پنجره ی اتاق زیر شیروانی آور بیرون . آفتاب بیش از حد چشمش را میزد . رفت و عینک آفتابی  اش را آورد و مردم توی کوچه خیابان را دید که یکی چارلی چاپلین وار راه میرود . یکی دم پنجره اش آکاردئون میزند . آن دیگری دنبال کالسکه چی میدود و زن زیبایی با کلاه بزرگی  که در سر داشت مردان را از آب - جو فروشی کشانده بود بیرون و ناگهان کلاهش را برداشت و همه دیدند سیبیل دارد و آنها را سر کار گذاشته . میس هوا را داخل ریه ی سوخته از دودش کرد و پنجره را نیمه باز گذاشت . اتاقش بی نظم ترین اتاقی بود که میشد در جهان وجود داشته باشد . ناگهان از پنجره ی اتاق کلاغی به بزرگی یک جاروبرقی وارد اتاق شد . میس شانزه لیزه جیغ زد . کلاغ که الماسی دزدیده  بود . الماس را روی صندلی لهستانی میان کامواهای رنگی گذاشت و رفت بیرون . میس شانزه لیزه سرش را برای دیدن کلاغ از پنجره اریب برد بیرون .ناگهان دید عده ی زیادی زیر اتاق زیر شیروانی اش ایستاده اند و با دوربین میس را رصد میکنند . میس ناگهان متوجه شد که بالا پوش ندارد و سریع دوید تا سر و صورتش را بشورد و به قراری که داشت خودش را برساند . لباس ها را قبلا جناب دوک برایش فرستاده بود . . . بنا بود برای چند لحظه نقش معشوقه ی دوک را ایفا کند و مبلغ قابل ملاحظه ای هم بگیرد . ماشین پایین آپارتمان منتظرش بود . کلاه را سرش گذاشت . و با مدل فشن از پله های چوبی موریانه خورده ی پیچ در پیچ یاپین آمد . . . سوار ماشین شد . همه ی مردها هر هر کر کر کنان دنبال میس میدویدند و بعضی ها فحش های رکیک میزدند و سنگ به پنجره اش میزدند که البته  سنگ به آن جا نمیرسید بعد می افتاد روی کله ی خودشان . میس به قرار گاه رسید . ماموریت را انجام داد . سرانجام میس رابرای پرداخت پول به اتاق اشرافی با دیوارهای طلایی و پرده های آبی بردند . میس نفهمید که چرا بیهوش شد . دماغش میخارید . وقتی به هوش امد . انداخته بودندش روی تخت اتاقش . میس شانزه لیزه که اشک مثل لوله ی ترکیده شده از چشمانش فواره میزد بیرون  کلی نفرین برای ان ها ارسال کرد . اما ناگهان دید روی صندلی لهستانی اش پر از الماس های رنگی است که کلاغ دزد خنگ همه را  برای او آورده ...داشت فکر میکرد که با این همه الماس چه کند ؟ ؟ ؟ لبخندی زد و رفت سمت صندلی که پایش گیر کرد به قوطی کنسرو و افتاد زمین و ناله ای کرد . همین موقع بود که از خواب بیدار شد و دید الماسی در کار نیست .

این هفته دایره گچی قفقازی برشت را خواندم -چند داستانی از پرویز دوایی+ زن ان بدون (م ر د ان ) را .در همین حین هم خیلی آهسته سرخ و سیاه را به دقت به اتمام میرسانم . باشد که این هفته جدید خبرهای (هیچ)ی ...(بوبوس)ی و الخ ..داشته باشیم .


 
comment نظرات ()