جزیره در کهکشان

 
مرگ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩
 

میس شانزه لیزه ، در را قفل کرد و کفشهای تخت بند دارش را که بندش پیچ میزد دور ساق را پرت کرد گوشه ای ،‌ برق ها قطع بود ، توی خاموشی به سر میبردند ، تلو تلو خوران خودش را به کاسه ی دستشویی رساند و به ریمل هایی که از مژه هایش ریخته بود روی گونه ها، نگاه کرد و  به لبش که گاز گرفته بود و کبود شده بود . رفت پشت پاراوان اتاقش و لباس عروس سیاه رنگش را در آورد . خورشید از پنجره اش پایین میرفت و همه جا بنفش رنگ بود . یک کلاه سیلندر دار سرش گذاشت . رفت جلوی آینه و فکر کرد چقدر دوست دارد همیشه خودش را با این دلقک بازی ها غافلگیر کند . کتک مفصلی نوش جان کرده بود و دستش  درد میکرد . چوب پنبه اش را کند . بطری سبز را سر کشید و شمعی روشن کرد . توی خلسه ای بود که نمیدانست دوستش دارد یا نه . گاهی دوست داشت خودش را آزار دهد و غم برای سلامتش گویا مفید بود . تلفن زنگ زد . میس شانزه لیزه خندید . مثل دراکولا . دندان هایش از دو طرف زد بیرون . رفت گوشی تلفن را برداشت. :" الو؟اومدم . خفه شو . " بعد کلید خانه را قورت داد و رویش هم دو قلوب از ته مانده ی بطری . خندید . سکسکه اش گرفته بود . طنابی را که از قبل وصل کرده بود به ستون گوشه ی خانه اش به قدری سفت بود که میس بهش اعتماد کرد و دنباله ی طناب را از پنجره  انداخت  پایین . مثل پیچک دور طناب پیچ خورد که برسد به کف خیابون، رو ی سنگ فرشش ولو شود . مردی دستش را گرفت ، بلندش کرد . میس شانزه لیزه بهش گفت :" باید برم زیر پل..." مرد گفت :" من لالم ." میس گفت :"‌اشکالی نداره پس من لب میزنم . " بعد با ایما و اشاره برای مرد گفت که :" میخوام برم زیر پل..." مرد اخم کرد و یه چک زد توی گوش میس و داد زد که :" مگه من آژانسم ؟!" میس با صدایی سوپرانو و زیر و جیغ گفت :" عوضی بالاخره لالی یا زبون داری ؟"مرد محو شود . چراغ های خیابان سو سو میزد . سکسکه شان انگار گرفته بود . میس تلو تلو خوران خودش پیش رفت . کف پایش توی خرده شیشه ای رفت و خون ازش فواره زد بیرون . اما میس ناگهان یاد مارکز افتاد و گفت :" رد خون من بر سنگفرش خیابان " و گذاشت خرده شیشه توی گوشت کف پایش بماند . صدا از دور به گوش میرسید . زیر پل زن کوری که قرار بود فال میس را بگیرد داشت برای دل خودش این را میخواند . ابرها در آسمان به هم نزدیک شدند و طی بیشرمی زیادی درهم آمیختند و شورگاهی به پا کردند که چکه چکه به زمین هم سرایتش دادند . بوی خاک که بلند شد . میس لبه ی دریاچه بود و میرفت تا فالش را بگیرند . زن آتش آبی رنگی روشن کرده بود و قبل از اینکه میس سلام دهد . گفت :" اون رو از کف پات در بیار بیرون . "

میس خندید . خنده اش توی فضا به در و دیوار و لانه ی موش های زیر پل رودخانه میخورد . گفت :" بذار درد بگیره . . . این جوری راحتم ." اما بعد که دید زن فالگیر شعرش و آوازش قطع شد و دیگر حرفی نزد با ضرب و زور خرده شیشه را از کف پایش در آورد . نشست رو به روی پیر زن . پیر زن که کور بود دست میس را در دستانش گرفت . گفت :" خط های کف دستت تکون میخورن دختر! عین کرم توی هم میپیچن." میس سیگاری از توی کلاه سیلندر دارش برداشت و روشن کرد و گفت :" خب ! حالا این خوبه یا بده؟ " زن گفت :" بذار برات یه قهوه درست کنم . "

میس شانزه لیزه پرسید :" نگفتی چی دیدی؟" پیر زن گفت :" نمیتونم بگم . اون قدر بزرگ نشدی که بهت بگم ." میس که ترس همه ی وجودش را سرد کرده بود داد زد " مثل اینکه امروز روز من نیست ." پیرزن که قهوه را برای میس توی لیوان حلبی مانندی ریخته بود گفت :" چرا امروز کتک خوردی؟" میس دود سیگارش را پوف فرستاد توی صورت پیرزن و گفت :" واسه اینکه زیادی خندیدم . واسه اینکه فکر میکردم سالمم . واسه اینکه خودمو به همه نزدیک کردم . واسه اینکه اون یارو زاپاتا رو رسوندم تا در خونشون . واسه اینکه به اون گداهه کمک کردم . واسه اینکه دوس داشتم . واسه اینکه اعتماد کردم . " پیرزن خم شد و زخم کف پای میس را دست کشید . میس گفت :" بگو چمه ؟چی دیدی؟" پیرزن فالگیر گفت :" خیلی زود ، خیلی زود میمیری . " میس شانزه لیزه گفت :" ها ...به سلامتی! "آتش شعله کشید و دور میس پیچید و او را خاکستر کرد .

این هم برای اینکه از غم و غصه در بیاید . چون خیلی پست غمگنانه ای بود . مثل خودم .


 
comment نظرات ()