جزیره در کهکشان

 
اقامتگاه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

قبل از شروع دلم میخواد با تمام وجود این رو خیلی دوستش دارم و میدونم همه دوستش داریم رو با هم گوش کنیم . بیایید ....

طی تصمیماتی که شورای یاران و دوستان حرفه ای و غیر هنری گرفتند ، جلسه مذاکره ای ، شبه دادگاه تشکیل شد . در این جلسه که با حضور بنده ، شریک جرم که لابد دوست بنده است ، فردی متخلص به دکتر هولاکویی و مظلوم السلطنته و خانم فرمان آرا برگذار شد . دهان این جانب پر از خون شد و خون قورت داده شد . القصه . . . چون ظاهرا به لحاظ جسمی رو به محو شدن هستم ، حس ترحم ایشان را(گره مخالف ) برانگیختم و برای اقامتی کوتاه کوچ خواهم کرد . مدت هاست حس خانه به دوشی نداشته ام ، قرص ها من را نیانداخته ، من آن ها را از پا انداخته ام . . . سرم درد میگیرد . مورد ترحم واقع میشوم ، تشویق میشوم ، تنبیه میشوم ،‌مورد شماتت واقع میشوم ،‌تنها میشوم ، تک میشوم و در نهایت درک نمیشوم ، ولی هیچ گاه دوست داشته نمیشوم . گاهی فکر میکنم قلبم .......طفلک قلبم را چقدر آزرده ام . . . . . گاهی فکر میکنم . . . . چقدر حسود دور و بر خودم داشته ام . . . . گاهی فکر میکنم چقدر خام و احمقانه افسار زندگیم را دست هر ناکس دیو صفتی دادم . . . . بره ای بودم که دست گرگ سپرده بودندم . . . گاهی فکر میکنم . . . این قرص خوردن ها و توی اتاق تاریک ماندن ها ، من را تبدیل به خفاش کرده . شاید هم جغد . شب بیداری و حرف زدن با ابرها ودود سیگار و  همیشه سکوت.....هیچ وقت جوابی نمیگیرم . . . . خسته ام . . . این مدت به شدت کار کرده ام . . . با کار خودم را رها کرده ام و خوب میدانم که سر خودم چه کلاهی میگذارم . . . تمرین های طاقت فرسای تئاتر برای کاری که آتیه اش را دست آقای کارگردان سپرده ایم و یحتمل در آن هم نخواهم درخشید . . . در این مدت چهار نمایشنامه روتوش کرده ام و یکی از داستان هایم را چند بار بازنویسی کرده ام . . . کتاب خواندنم نامنظم شده . فیلم دیدنم کم شده . دلم خواب .....خواب میخواد . شاید مثل  فیلم بیداری ، وقتی که مردم و تنم را در سردخانه ی مرده شور خانه با کافور شستند و زیر خاک کردند . ...گرم شدم و خوابی ابدی راحتم کناد :) . . . فکر میکنم من توی قبر هم دلتنگ میشوم . همان قدر که وقتی بیدارم .همان قدر که وقتی زنده ام .  فکر میکنم توی قبر با وجود اینکه بدنم ذره ذره در حال تجزیه است اما قلبم میتپد . . . رگ هایم ریشه میدوانند به خاک و درختی از سنگ لحدم بیرون میزند . آخ قلبم . . . . قلبی که کوهه اما شکسته است ! ! ! کاش عامی بودم . مثل خیلی ها که توی خیابان ها و توی پاساژها میچرخند و مارک عطرهای تازه را پیدا میکنند و به شریک زندگیشان رد و نشان و اشاره اش را میدهند بودم . کاش برایم پایان سرخ و سیاه  مهم نبود . کاش این همه هول دیدن تئاتر ها و عقب افتادن ازشان عذابم نمیداد . کاش از اینکه طرحم در --- رد شد چون مثل بادبادک سفید بود این همه گریه نمیکردم .کاش ناپدید شدن مجسمه های تهران این همه به فکرم نمیانداخت ، کاش از دست آقای راندده تاکسی که گفت :" همه ی تئاتری و هنرپیشه ها مثل گلزار وضعشون توپه حنجره ام ار جر نمیدادم - قابل ذکر است که ابتدا با اسلوب خنده و مهربانی جلو رفتم اما دیدم با آدم ناکسی طرفم و همان شد که گفتم - کاش از اینکه فوق لیسانس نیستم این همه احساس حقارت نمیکردم . کاش از اینکه گونه هایم آّ شده و استخوانش زده بیرون ناراحت نبودم . کاش از اینکه هر شب با یک سیگار و با یک فکر به تخت میفتم رها میدم . کاش میس شانزه لیزه میشدم . کاش آینه حقیقت را میگفت . خوابم میاید . مریض شده م .....هیئت موسوم به دوستان و یاران من طی جلسه ای وضعیت روانی بنده را برای مظلوم السلطنته شرح دادند . اینکه گاهی خود زنی میکنم . اسباب جمع میکنم و نصفه شب توی کوچه گریه میکنم حالت آدم نرمالی نیست و کمی درکم کنند . کمی ، گاهی ، دست همدیگر را ،‌گرم بگیرم ، لمس کنیم ، حس بساوایی ،‌گاهی مرهم خوبی است ،‌بگذاریم پرستمان قلقلکش بیاید ، نوازش شود ،‌ بار و بندیل بسته ام ، مدتی خواهم رفت ، با همه تان هستم ، اما نه تند ، کند . . . . . با کارت اینترنت کار کردن  عذاب آور است  اما من هم بی جزیره زیست نتوانم کرد . چرا این بار برای رفتن آماده نیستم ؟ چرا خوشحال نیستم ؟ نمیدانم ......

درانتها برای  حسن ختام این پست این را میگذارم . یادش به خیر کودکی .  . . . . . .


 
comment نظرات ()