جزیره در کهکشان

 
سرنوشت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

از همه ی جمعه بازارهای قبل از عید جا مونده بودم و هیچ زلم زینبو و لباس مباس اجق وجقی و خنزر پنزر نتونسته بودم بخرم ، تا اینکه یکی از روزهای تعطیلات نوروز همراه یکی از دوستهام رفتیم بازار تجریش ، خسته از گشت زدن و توی سوراخ سنبه ها دنبال شلوار کردی گشتن و ردا پیدا نکردن از توی بازار اومدیم بیرون ، عده ای حاجی فیروز دایره زنگی زنان سمت سعد آباد بودند ، اما جلوی دوستم و من هم یکی از این حاجی فیروزها دایره زنگی به دست داشت راه میرفت ، خب صورتش رو نمیدیدم اما ناگهان دایره رو چرخوند بالا و زد زیر آواز و واسه خودش بیرون بازار سیاه بازی در آورد که به دوستم گفتم این باید از بچه های بازیگری باشه . کیفم رو دادم دست دوستم و رفتم جلو . دایره اش رو آورد پایین و ازش پرسیدم :" باریکلا از این حرکت های انگشتای دستت معلومه خیلی واردی ! " گفت :" آره آخه من خیلی تئاتر دوست دارم ." گفتم صورتت رو با چی سیاه کردی ؟" گفت :" با گواش." گفتم :" اگر درس تئاتر میخوندی میفهمیدی این کار غلطه باید چوب پنبه بسوزونی اونو بزنی به صورتت . " گفت :" خانوم خانوم شما تئاتر خوندید گفتم بله ! این سیاه بازی که داری در میاری ما توی دانشگاه هم در میاوردیم ! " چشماش درخشید و گفت برام از این حرکت ها ی (بشکن بشکنه و ... کف دست راست روی دست چپ و تکون دادن انگشت و زبون چرخونی و ...) سیاه ها در میارید ؟ گفتم تو دایرتو بزن در میارم . . . بله و بنده جلوی بازار تجریش حدود یک دقیقه سیاه بازی رو همراه این آقای حاجی فیروز در آوردم و همه هم دور ما جمع شده بودند و دوستم هم تخ تخ از ما عکس میگرفت . . . تا اینکه میوه فروشی از  مغازه ش اومد بیرون و به من داد و هوار که رقاص خونه راه انداختی . . . و بنده هم گفتم خاک بر سرت که نمیدونی سیاه بازی با رقاصی فرقش چیه . . . چشمم رو چپ کردم رفتم طرفش و لپ هام رو از تو با دندون هام گاز زدم و به مرده نگاه کردم .همه خندیدن بعد برای اینکه اسباب تفریح نشم از حاجی فیروز خداحافظی کردم و به دوستم گفتم بریم . پسره که حاجی فیروز شده بود گفت :" خانوم ...خانوم . . . من (ف) هستم توروخدا تلفنم رو بگیرید اگه کار تئاتر بود خبرم کنید من عاشق تئاترم . " برای اینکه دلش نشکنه شماره اش رو گرفتم و از قضا سیو هم کردم . . . گذشت تا چند روز پیش . چند روز پیش یکی از روزنامه ها در مورد کتاب بنده نقدی نوشته بود و من برای بعضی دوستان و فضلا اس.ام.اس میفرستادم که بروند بخرند بخوانند و ...اما از بد یا خوب  روزگار به جای آقای استاد (ف) برای این حاجی فیروز (ف) اس. ام . اس رو فرستادم . . . اون هم هی پیامک میزد :" شما ؟.....شما ؟......یو؟؟؟؟ " و بعد هم هی زنگ . . . برنداشتم . . . تا اینکه دیشب قبل از خوابیدن چیزی ، ندایی درونم گفت این پسر رو بردارم با خودم ببرم توی محیط کار ، صبح خودم بهش زنگ زدم . خیلی مودبانه با من حرف زد . س و شش با هم قاطی میشد و گاهی ته خنده هاش به ریسه میرفت . عادی نبود . گفتم برو فلان جا .الان کجایی؟ و دیدم خیلی نفهمید که کجا باید بره اما از خوشحالی توی پوست نمیگنجید و پریده بود سوار اتوبوس شده بود و هی زنگ میزد که بعد و بعد ....گفتم بیا از اتوبوس پایین .برو دم پمپ بنزین --- وای سا من تا ده دقیقه میام یه ماشین قرمز دارم . توی دلم از اینکه همچین ریسکی کردم خوشحال بودم چون من حتی چهره ی این پسر رو بعد از اینکه عکس ها رو ریختم توی کامپیوتر نمیتونستم تشخیص بدم از بس زبونش بیرون بود یا چشم و چالش و چرخونده بود . . . خلاصه سوارش کردم و یه مسیر خیلی طولانی رو با آدمی که هیچی ازش نمیدونستم سپری کردم . سیگار میکشیدم . گفت :" اه اه بدم میاد ترکش کنید خانوم ...." گفتم هیچی ازت نمیدونم یه کم از خودت بگو ......داستانش این بود    :" من وقتی بچه بودم 4 سالم که بود  مامان بابام از هم جدا میشن و منو میدن دست مامان بزرگم و چون معلول بودم مامان بزرگم منو میذاره بهزیستی و شیرخوارگاه و ....من تا ده سالگی نمیتونستم راه برم روی ویلچر زندگی میکردم . . . بعد خانم ---اومد با ما تئاتر درمانی کار کرد ...من تا ده سالگی حرف نمیتونستم بزنم . . . گفتار درمانی و فیزیوتراپی و ....روم انجام شد . من بعد راه افتادم . . . . بعد وقتی یازده سالم بود بابامو پیدا کردم ، رفته بود زن گرفته بود . . . وقتی منو دید گفت  حسم اینه که اگه تو با ما بمونی فقط جیب هام خالی میشه همین . . . خدابیامرزدش دو سال پیش مرد ! . . . هیژده سالم که بود مامانم رو پیدا کردم . . . اونم شوهر کرده بود . به من میگفت نیا این جا من جلوی این شوهرم آبرو دارم . . . منم دلم مامان میخواست خوشحال بودم پیدا کردمش . . . بعدا یه روز بی خبر رفتم خونه ش بهش سربزنم . . . ناپدریم شیش هزار تومن گذاشت کف دستم گفت  برو این ورام دیگه نیا . . . الان توی ....سه راه یاسر م . . . سنم از همه بیشتره ولی بهم یه اتاق دادن . کاری به کار بقیه ندارم آخه اون ها از 5 ساله هستن تا 15 ساله چند بار خواستم به اون ها هم بگم میتونن مثل من سر پا شن اما کتک خوردم و مربی ها گفتن این کار مربیه نه تو . . . یه بار هم با فرهاد مهندس پور هملت رو کار کردم ....!!!" گفتم :" بروووووووو" گفت :" به خدا " دست کرد توی کیفش و خودش و مهندس پور و عکس اجرا با معلولین رو در اورد . . . .شاخ درآوردم . شلوغ بود و گفتم :" وای چقدر ترافیک به موقع نمیرسیم." گفت :" بهش فکر نکن بهش میرسی . " خندیدم و گفتم :" فکر نکردن خیلی کار سختیه ." گفت :" فکرتو بده به جای دیگه اگه نشد ..." بعد گفت که یه دختری رو دوست داره و هر روز میره تجریش ببینه کنار اون مغازه میبینتش یا نه .... گفت :" نمیدونم اما فکر میکنم یه حکمتی بود که اون روز شما توی تجریش بودید و اس ام اس اشتباهی رو به جای استادتون به من دادید و من الان کنار شمام و داریم میریم سر تمرین ! " دیدم از حکمت میگه !!!! بعد ضبط ماشین رو با اجازه  من خاموش کرد و موبایلش رو درآورد و گفت اینو دیشب ساختم . با همون دایره زنگی زده بود و خونده بود که ...فکر میکنم عاشق شدم ..../ اشک توی چشمام جمع شد . عاشق این بود که رشد کنه . میگفت عب نداره اگه منو قبول نکنن نگاه کنم بستمه . . . من میخوام رشد کنم . . . من عاشق شعرم . . . وقتی رسیدیم . ساعت رو نشونم داد گفت :" دیدی حواست رو پرت کردم به ترافیک فکر نکردی زود رسیدیم ! " پیاده شدیم . یک پاش موقع راه رفتن روی زمین کشیده میشد اما هی میگفت کجا بریم ...؟ از اینجا بریم . . . شما جلوتر برو من میام . . . . . رفتم . . . با دستیار کارگردان حرف زدم گفتم تو پشت در بمون من باید بپرم لباس تمرین هامو بپوشم . . رفتم لباس هامو عوض کردم . روسری رو بالای سرم گره زدم و دیدم این (ف) دو تا هم آشنا دید . . . و داشت باهاشون سلام و علیک میکرد . . . چشمهاش مشکل داشت از اونهایی بود که یکیش چپ رو میدید یکیش ثابت بود . نمیدونستی به کدوم چشمش باید نگاه کنی . دستشو دادم دست آقای کارگردان و رفتم اون پشت . . . سیگارمو قاطی بچه دودی ها روشن کردم و همه اش فکر میکردم خدایا نکنه آبرو ریزی کنه . . . بچه های تمرین فکر میکردن از بنده با این فیس و چ...بعیده که یه علیل رو بیارم . . . اصلا توی ماشین کنار خودم بنشونمش . . . سر تمرین موسیقی و ضرب که بچه ها و گروه ها توی آکسان ها و دست زدن ها قاط زده بودن این (ف) پاشد سماعی رفت واسه خودش و با اجازه ی اونی که باهامون موسیقی کار میکرد یه راه حل توپ ارائه داد که بچه ها سریع فهمیدن چقدر شاسکولند که این به ذهن خودشون نرسیده . . . و همه برای ایده ای که داده بود دست زدند . اون وسط که سماع میرفت از حال خودش خارج میشد و خنده هایی میکرد که اشک منو در میاورد . خنده های غیر ارادی . حرف هایی میزد که مثل حکایت های ذن و ... بود . . . سر تمرین با ماسک هم اومد قاطی بچه ها و به طرز باور نکردنی با اون بدن کج و کوله اش اتودهایی میزد که همه حیرت کرده بودند . . . اول همه باورش نداشتند اما توی اون وسط بچه ها میومدن به من میگفتن این یارو رو از کا آوردی نابغه است و داستانش رو تعریف کردم . . . میگفت :" بگو چه کتابی باید بخونم . میخوام رشد کنم . برشت کیه ؟ ایرانیه ؟" " آخه من جز معلولین و شیر خوار گاه و بهزیستی جایی ندیدیم . . . اصلا دنیا رو نمیشناسم . . . تهرانو به زور دیدم ...آخ جووون الان میرم توی اون اتاقم ....میشینم نمایش زندگیمو مینویسم و دوست دارم فیلمنامه اش کنم ...به من میگی چه کتابی باید بخونم که فیلمنامه بتونم بنویسم ؟ . . . یه حموم و دوش هم میگیرم . . . عجب بارونی میاد . . . سیگار نکش . . . برکت خدا رو ببین . "

 


 
comment نظرات ()