جزیره در کهکشان

 
خزان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸
 

من یه هو اوج میگیرم و تخت گاز و یه تک پیش میرم و عین یه ماشین که تیک آف میزنه توی خیابون، تیک آف میکشم و همه ی بنزین جسم و روحم رو در اوج خلاص میکنم و بعد میرسم به این جا . یعنی تهش . یعنی جسم و روحم زرتش غمصور میشه (نمیدونم به خدا دیکته ی این چیه ! ) خلاصه دهنم سرویس میشه و انگار چشمام داره از توی کاسه در میاد و یه دیش توی سرمه که هی سیگنال میفرسته و رگ هام رو مچاله میکنه . دلم میخواد یه مدت ریشه هامو بکنم . بخشکم . بشکنم . مردن رو یاد بگیرم تا زندگی رو زندگی کنم نه مردگی . خزان شدن عالمی داره . فکر کن فقط فردا زنده ای .  .   . خیلی خسته ام . امیدوارم حالم خوب شه بتونم باز هم بنویسم . یه جورایی از دست خیلی ها شاکی هم هستم . اما به ...مم .

فعلا

 

با احترام / میس شانزه لیزه  


 
comment نظرات ()