جزیره در کهکشان

 
کلاژ تاریخ+ نامه ی چیستا یثربی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
 

میس شانزه لیزه ،که در قرن خودش میزیست ، که قرنش ، خانه و کاشانه اش هیچ ربطی به دنیای حقیقی نداشت ، مثل گاومیش وابسته ی گذشته ی خود بود و برای همین وقتی نمایش - وقتی راشل از خانه رفت- را دید از دیالوگ لوید که گفت (چیزی در این مایه که ):" ما هر روز  به خاطر گذشته ای که داشتیم از خواب بیدار میشیم " خیلی لذت برد . . . میس شانزه لیزه عادت زشتی داشت . مثلا از تمام جزئیات اطرافش  یک واقعه ی با شکوه نشانه دار و رمز و راز دار میساخت و آن ها را کلاژ میکرد . تکه شیشه ی شکسته شده ی جامش را و عکس های روزگار پیشینش را نگه میداشت و روی تابلو میچیدشان و با چسب چوب حکشان میکرد . . . در یک روز سرد زمستانی بود که ناگهان از توی شومینه ی خانه اش کلاغ بزرگی افتاد توی خاکسترها . میس شانزه لیزه با دسته جارویی توی سر کلاغ میزد و میخواست از خانه بیرونش کند . اما کلاغ که هم قد و قواره ی خود میس بود و مثل مردی بود که لباس کلاغ به تن کرده قارقار کنان و عصبانی نزدیک میس شد و منقارش را باز کرد و گوشواره ی بلند نقره ی میس را که از یک دستفروش خریده بود کشید و کند و در منقارش حبس کرد . سپس تابلوی کلاژ شده را که پر از زرق و برق بود به منقار گرفت و پنجره را شکاند از اتاق زیر شیروانی رفت بیرون . رفت تا میان سفیدی برف زمستان گم شود . . . میس شانزه لیزه که از گوشش خون آبی فواره میزد بیرون داد میکشید و شکوه میکرد اما صدایش در فضا منجمد میشد و به هیچ جا نمیرسید . تمام گذشته اش را کلاغ با خود برده بود و میس شانزه لیزه احساس تهی بودن بهش دست داد . . . آیا به همین راحتی میتوانست از همه ی کودکی و گذشته اش دست بکشد ؟ فراموشش کند ؟ حوله ی سفید تنش رنگ خون گرفت . میس شانزه لیزه تنها زن روی زمین بود که خون بدنش قرمز نبود و آّبی بود . همه جا پر از صدای فیلم آبی شد . . . اشک هایش را پاک کرد . به گوشش بتادین زد . لباس پشمی کهنه ای پوشید و رفت تا به افتتاح سینما پارادیزو در نزدیکی خانه اش برسد .

*خب روزها مثل برق و باد میگذره و برای من که گیج میزنم پر پیچ و تاب تر ، کتاب سوم بنده به زودی راهی ارشاد خواهد شد و امیدوارم بعد از اینکه مجوز گرفت اعترافاتی در باره اش در این جا برای همه بنمایم و منتظرم .

* برای تمام کسانی که افسردگی، ناراحتی روحی روانی دارند خواندن مجموعه آثار پلوتوس را توصیه میکنم . کمدی های روم باستان با ترجمه ی  رضا شیر مرز همیشه حفره هایی را در من پر کرده و از خواندن هر نمایشنامه اش خندیده ام . . . گریسته ام ...ایده گرفته ام و سیر شده ام . . . طی این چند وقته در حال خواندن نمایشنامه های (طناب) (سودولوس)(کازینا) بودم . . . این مجموعه سه جلدی است که قطره بیرونش آورده هر جلدش گیرتان آمد بخرید و بخوانید و بخندید و درس بگیرید . . . ارتباط  غلا م و رئیس همیشه برایم در این آثار دوست داشتنی بوده . طرف نامش غلام است اما پادشاهی میکند و ارباب خود را گول میزند و گاهی کار به مضحکه و هزل هم پیش میرود . با این همه بهتر از دیدن سریال های بی مغز رسانه های داخلی و خارجی است .

** نامه ی چیستا یثربی  و توضیحاتشان برای جزیره در کهکشان  به مناسبت اجرای پری خانی عشق و سنگ در این جا قرار داده شد **  


 
comment نظرات ()