جزیره در کهکشان

 
دیوانه از قفس پرید
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠
 

نه !

انگار مردم دوست دارند تو بهشون دروغ بگی . . . خودت نباشی . . . بعد خیلی ها هم اصلا قدرت درک موقعیت و شناخت انسان رودر رو شون رو ندارن هی چرند میگن .نه ! بعضی ها آدم بشو نیستند . . . این به ژن و اصل و نسبشون هم بر میگرده ها . . . ذات خراب رو با هیچ چیز نمیشه درست کرد .

من این روزا باید میرفتم به داد سرم میرسیدم و یه سری کرتن و دوا بهم اضافه شد و حسابی روی هوام و نمیدونم چی به چیه . . . تنها میرم دکترامو . لوس نیستم . با این جثه ی نحیفم خیلی احساس گردن کلفتی میکنم . . . اما همیشه یه ترسی تومه . . . همیشه فکر میکنم بهم میکن تو با سرطان- تومور-ایدز-پارکینسون میمیری . . . دکتر وقتی اوضاع و احوالم رو پرسید میگفت سر در نمیاره چون من خیلی با شیفتگی داشتم از مرضم مثل یه اتفاق پیچیده ی قرن حرف میزدم . . . همین جا از اون چند تا دوستی که دیده بودند یه مدته پنچرم و میدونستن کی از مطب میام بیرون و باهام تماس گرفتن ممنون ... خلاصه بعدش رفتم پیش یکی از دوستهام و شب هم شام با هم خوردیم و برگشتم که سریع اسمارتیزهای جدیدی که بهم داده شده رو بخورم . . . صبحش هم یکی از دوستهام اومد پیشم و خیلی از شکل و شمایل ما ناراحت شد و گفت :" شبیه سنجاق قفلی شدی! " یه شلوارمخمل صورتی که بالاش کش داره و پایینش خیلی گشاده تنم بود و یه رکابی سیاه و موهام هم به میرزاکوچک خان میگفت زکی . به دوستم گفتم بیا بریم پشت بوم سیگار بکشیم ، گفت باشه . از روی لباس هام یه پالتوی بلند پوشیدم که یقه اش مثل یقه ی ملکه الیزابت میاد بالا . و با اون شمایل رفتیم پشت بوم جایی که الان میزییم . به محض ورود به پشت بوم صدای درامز باحالی من رو از خود بی خود کرد پسر همسایه مون یکی از اتاق های اون جا رو به خودش اختصاص داده و درامزی میزن بیا و ببین . سیگارم رو روشن کردم و با وجود اینکه شل بودم با حرکات ریتمیک روی پشت بوم دانسی کردیم بیا و ببین . دوست بنده که در دل عقل بنده رو نابود شده تصور کرده بود نشسته بود و نگاه میکرد . . . تهران زیر پام بود و توچال رو به روم . آسمون بالای سرم . . . داشتم رها و آزاد حرکات ریتمیک رو با صدای درامز میومدم ....ممکن بود خیلی ها ببیننم ...ممکن بود فکر کنن یه دیونه است که از قفس پریده .برام مهم نبود . . . اما لذت بخش بود ...یک لحظه فکر کردم کاش تئاتری اجرا بشه که تماشاچی هاش بالا روی صندلی بشینند و بازیگراش پایین باشند . یعنی یه جایی مثل پشت بوم رو طوری دورست کنند که .....اصلا بیخیال . . .

حالا بگذریم . . .

من به عنوان کسی که زیر نقاب میس شانزه لیزه دارم این جا زندگی میکنم . . . با خیلی از دوستانی که لینک کردم از نزدیک آشنا هستم و خیلی بیشترشون نع . باید اعتراف کنم از اون جایی که خودم فکر میکنم خیلی ساده و احمق و ابلهانه در رفتارهام پیش میرم، بی پروا میخندم و یا در صدام چیزی رو سانسور نمیکنم اکثر دوستان به بنده لطف دارند ، اما زمان میگذره و به تو نشون میده که در واقع از تو استفاده ی ابزاری شده و به تو خیلی نگاه پایینی شده ، گاهی انتظار یه کار کوچولو داری که یه دوست برات کنه و اون با وجود اینکه خودت بهش میگی ...ببین....هی حواست به من این روزا باشه....اصلا  اهمیت نمیده ....و فکر میکنه داره گوشه ای از شخصیت خودش رو نشون میده . من ناراحت میشم . راستشو بگم . عمیقا از اینکه بعضی ها فکر میکنن من از ماه افتادم روی زمین و هیچ ناراحتی ندارم و واسه دلقک بازی و مشاوره ساخته شدم بدم میاد . از اینکه کسایی که دوستشون دارم بهشون بی اعتماد بشم...اوه اوه ...دیگه بی اعتماد شدم .تموم شد رفت پی کارش.

در ضمن من این جا مطلب میذارم در مورد تئاتر- خودم- کتاب( گاهی ) - داستان های میس مینویسم و هر وقت بحث کمی تخصصی میشه بعضی ها خیلی غیبت دارن . عب نداره . . . من به زور و با میخ نمیتونم توی سر سنگی یه کسی هنر تئاتر رو بکوبونم اما اون ها هم توقع بیا به روزم کامنت بذار رو نداشته باشند . دلم میخواد کفشامو در آرم و یه شنای حسابی برم و سر همه ی کسایی که بغضم رو در آوردند زیر آّب کنم .

 

مسابقه

عکسی که مشاهده میکنید متعلق به چه کسی است ؟

* در پست بعد به معرفی وی خواهم پرداخت (امیدوارم مثل تبلیغات و معرفی هایی که قبلا کردم پشیمون نشم ) (کنایه ای بود برای کسایی که ازشان رنجیده ام )) 

پاسخ خود را در کامنت دونی بگذارید تا من ببینم . لطفا تو رو خدا خصوصی هم نگذارید .

 


 
comment نظرات ()