جزیره در کهکشان

 
ای (یی-چینگ) چاخان !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱
 

 

سکه ها رو توی دستم چرخونم و یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودم رو با کهکشان ها و جهان یکی کنم و روحم رو به اعماق جهان بفرستم.....سکه ها رو میچرخوندم و بعد مینداختم روی سطح صاف پارکت اتاقم...سکه ها دور خودشون چرخ میخورن یه طوری که انگار مثطند (ببین اینو مخصوصا این طوری نوشتم ها )....بعد پهن زمین میشن...شیر/خط....میشمرم....روی کاغذ خط میکشم....شش بار پشت سر هم کله ام رو همراه سکه ها بالا و با فرود سکه ها پایین میارم...میرم کتاب (یی-چینگ) ام رو میارم....یه ضرب میرم سراغ صفحه ی 77....از توی جدول دنبال شماره ای که افتاده میگردم....شماره ی 62 ست....(هسیائو کوئو)-موفقیت های ناچیز....بعد تفسیر 6 خط رو میخونم و گوگیجه میگیرم....پرنده ی کوچک نباید زیاد بپرد.....تفسیر خط ششم که دیگه اندشه هم میگه.....به فلاکت خواهد انجامید !آخ....حالا سئوال من از (ئی چینگ) چی بود ؟...اینکه اگر من 5 و نیم صبح به فلانی اس.ام.اس بزنم روی سایلنته یا نه با صدای  اس. ام .اس میپره از خواب و دعوا راه میوفته؟......مسئله اینه که من و موسیوی بس معروف و دوست داشتنیی... کل کل انداخته بودیم..... هر کدوم مجیز خودمون رو هی میگفتیم که آره منم رستم که بود پهلوان و اینا که  غیر ممکنه من شب ها بیشتر از اون بیدار بمونم...چون  موسیوی دوست داشتنی هم خیلی ادعا داشت که حسابی از بیدار باش شبانه رو دستی نداره و عمرا من مثل اون بیدار باشم....خلاصه که  طرف چون  اس و قسش درس بود و من هم زیادی نمیتونستم پام رو از گلیم خودم دراز تر کنم....قرار گذاشتیم هر کس زود تر خوابید به اون یکی اس . ام . اس بزنه....که یکی از شب هاش مصادف شد با 50 تا اس. ام اس و خواب از کله ی جفتمون پرید و خلاصه تا دو- سه روز این عملیات جاهلانه ادامه پیدا کرد تا اینکه موسیوی دوست داشتنی  دیشب زود کپه ی مرگش رو گذاشت و من هم که بد جور توی کوک طرف بودم شیطانکرمم گرفته بود 5و نیم که هنوز بیدار بودم و داشتم (خداحافظ گاری کوپر) رو ضبط میکردم بهش 1 اس.ام.اس بزنم تا برق از 3 فازش بپره و ببینه برای من کری نمیتونه بخونه گرچه که موسیو خیلی  سال از من بزرگتره و من خیلی دوستش  دارم و جرات ندارم این حرف ها رو بهش بگم اما خب دیگه....رفتم(یی-چینگ) آوردم و نیمه شب یا اوایل صبح که همه بیدارند تا سحری بخورند    من با سکه ها در اتاق زیر شیروانی و.ر میرفتم....تفسیرهای  این یی چینگ گاهی به طرز وحشتناکی درسته و آدم حیرت میکنه اما من نفهمیدم بالاخره با این تفسیری که اومد چه کنم...پس به کرم درونم گوش سپردم و با ارسال یک اس ام اس دو آتیشه ی داغ  نصفه شب رو برای طرف به جهنم تبدیل کردم...و خند خندان منتظر بودم تا جوابی بگیرم...نشون به اون نشون که تا الان حتی یک زنگ که نزده هیچ ....فحش هم که نداده هیچ  اس ام اس هم نداده  و من از صبح که منظورم حدود 3 ظهر است دم پرم که چرا ؟ یی چینگ چاخان گفت ؟ چرا اول یه چیزی گفت دوم یه چیز دیگه....!سوال و حالا حتی روی این رو ندارم که از موسیوی عزیز عذر بخوام...سعی کردم با کردن سرم زیر شیر آب و جویدن آدامس به شیوه ی دندان شکن و لثه خورد کن همه چیز رو فراموش کنم....پس رفتم سراغ کتاب (هنر خلق شخصیت ژرژ پولتی)....و ....با یادداشت های ضد و نقیض خودم رو به رو شدم؟....از اول تا  آخر کتاب فحش رو به خواهر و مادر محترم ژرژ کشیده ام مخصوصا وقتی که در تعریف شخصیت های بلغمی/صفراوی/عصبی همه چیز رو توی مخلوط کن میریزه و آدم رو با بلاتکلیفی رها میکنه....یه فیلم  هم دیدم که به دلیل اینکه مشکل پیش نیاد فارسی اش رو تابپ میکنم ...اسمش لاوینگ آنابل هست....اصلا دوستش نداشتم...اما لحظات تردید خانم معلم فیلم رو به شدت درک میکردم....من فکر میکنم همه ی ما دوست داریم تجربه هایی رو داشته باشیم که رومون نمیشه....به هر حال میس شانزه لیزه وقتی دبیرستان بود و خر میزد....یکی از همکلاسی هایش علاقه ی مبسوط خود را به او بد جوری ابراز میکرد که این باعث شد چیزهایی به صورت علامت تعجب در ذهن میس شانزه لیزه بدرخشد و بعد هم بدش نیاید فیوز را بکشد تا کسی علامت تعجب ها را نبیند چون جلوی طبیعت را که نمیشود گرفت.اما خب این تجربیات خیلی گذرا بود  و  به نظرم  لازم....دیدن این فیلم من را یاد کتاب لو/لیتا هم انداخت....بگذریم.در دوره ی طفولیت سریالی پخش میشد که یکی از زشت ترین بازیگرهای روی کره ی زمین در آن بازی میکرد و من با یافتن عکسش نوستالجیک آنهایی که دردوره ی من به جای تیله بازی سریال میدیدند را قلقلک خواهم  داد.

خوب یادم هست جاناتان گرت وقتی وارد کشتی شد و مری به او افتاد تا او را به زنی بگیرد چقدر دلم برای مری سوخت که همچین شوهر زشتی گیرش افتاده اما جاناتان مهربون ترین شخصیت توی سریال بود و اون دوستش ...که یه فرا/ی بود...کمک کرد تا مری بزاید !...و بعد از پشت در خانه زد به چاک...هیچ وقت لبخندهای موزیانه ی اون پلیس انگلیسی رو یادم نمیره.....و همین طور موسیقی تیتراژ فیلم رو.

زمان طفولیت من سریال های خوبی میداد که موی دماغش شرف داشت به دیدن سریالهایی مثل جومونگ که این روزها همه دوستش دارند...متاسفم...برای تمام کسانی که یادشان رفته چشم هایشان دوست دارند چه ببینند و گوش هایشان دوست دارند چه بشنوند......

خوش به حال من که در طفولیت بخت یارم بود وسریالهای خوبی دیدم.....این هم لینک موسیقی (در برابر باد ).

http://www.4shared.com/file/40270114/35ec6efb/dar_barabare_baad_-_dar_barabare_baad.html


 
comment نظرات ()