جزیره در کهکشان

 
مدرسه رازی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
 

من یا سیاه سیاهم یا سفید سفید . حد وسط و خاکستری نیستم . آقای (-) طی بررسی هایی که از من کرد متوجه شد که قدرت تله پاتی من نود درصده و سنسورها و گیرنده هام خیلی قوی هستند و میتونم از این جا تا 900 متر اون طرف ترم رو درمان کنم اگه روی خودم کار کنم و اگر باز هم روی خودم کار کنم میتونم چند سال دیگه یه چنگال رو از روی میز بلند کنم . فقط با نگاه . خب البته ایشون مدعی بودند که من برعکسش فرستنده ی ضعیفی هستم و برای همین از نوشتن به عنوان ابزار استفاده میکنم و یا مدام حرف میزنم تا تخلیه بشم . فکر کردم آره من توی زندگیم خیلی لحظات رو پیش بینی کردم . مثلا بار آخری که خونه ی (هیچ کس) با پالتوی بلند قهوه ای و چکمه اسپورت چرم قهوه ای و کلاه بره قهوه ای توی در گاهی زیر فانوس وای ساده بودم وقتی (هیچ کس) اومد که منو در گریبانش خفه کنه از عشق، بهش با لرز و اشک ریزه گفتم :" این بار آخریه که این جام ." انگار یک نیروی جادویی ، یک چاه زیر پام باز شده بود . یا مثلا پسر یکی از قوم و خویش هامون که تازه دو ساله از خانومش جدا شده بد جوری توی مخم وول میخورد . پرسیدم "چه خبر از -اون- ؟ نگرانشم ! برم یه زنگی بهش بزنم." بزرگتری دستم رو از روی تلفن گرفت و کشید کنار و گفت بهش زنگ نزن . بد جور معتاد شده . سه بار از کلینیک ترک اعتیاد فرار کرده و مادرش رو میخواد بکشه . مادرش وانمود میکنه سویسه و از خونه در نمیاد بیرون چون پسرش با قمه دم در خونه کشیک میده . دلم هوررررررررررررری ریخت . خدای من .... همبازی کوچولویی هام ...جان من کجایی ؟ میام تمام خیابون آصف و تا اکباتان که خونه ی مادربزرگته دنبالت . . .میدونم پیش مامان بزرگت داری زندگی میکنی . میدونم دردت چیه .  برام مهم نیست که کی چی بگه . . . یا مثلا مرگ کسی رو پیش بینی میکنم یا در مورد خودم . . . اما اصلا نمیتونم حسم رو درست با انرژی بفرستم واسه همین وراجم و مینویسم . . . من یا مریضم یا مثل یه گلوله شیطونم . حد وسط ندارم .

توی خیابون ولیعصر بودم . مدرسه رازی رو دیدم . سرمو انداختم پایین رفتم تو . درش باز بود . مدرسه تعطیل بود . . . نشستم کنار در مامانی ها و یه سیگار کشیدم . یاد 6 سالگیم افتادم . اون موقع روی اون سکو نشسته بودم و منتظر خاله م بودم تا بیاد دنبالم . . . حالا بعد از 22 سال روی همون سکو با کوله پشتی و یه عینک آفتابی نشستم و سیگار میکشم و به خیلی چیزا فکر میکنم .

کلاس پنجم بودم . پنج چهار . روز معلم قرار بود از زیر روپوش هامون بلوز رنگی بپوشیم و برای معلم کادو بیاریم . سر یه زنگ بهمون گفتن الان جشنه . مانتو ها رو در آوردیم و شروع کردیم به خوردن شیرنی و آب میوه و بچه ها روی میز میزدن و میگفتن که من باید برقصم . معلم توی راهرو داشت با معلم های دیگه حرف میزد . من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم روی میز خانم و باباکرمی رقصیدم دیدنی . ناگهان خانم اومد توی کلاس و نه تنها عصبانی نشد بلکه معلم های دیگه رو هم صدا کرد و گفت دوباره برقص !

مدرسه رازی .همیشه از دستشوییهاش میترسیدم . همیشه یه چیزی توش جا میذاشتم . همیشه روی اون پله های بلند حیاط میشستم و با دوست هام حرف میزدم . چاخان های شاخ دار میگفتم که آره مثلا ایرج راد دایی منه همون که توی سریال وزیر مختاره (اکثرا بچه ها نمیفهمیدن من چی میگم ) اما یه دختره که اسمش معصومه بود بدجوری خر شده بود و رفته بود توی دنیای چاخان های من .من گفتم وقتی ایرج راد سر آخرین قسمت مرد مامانم ان قدر نگرانش شد که بهش زنگ زد و گفت ایرج خوبی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوستم رفته بود این دری وری ها رو خونشون به مامانشینا گفته بود حالا بماند .

مدرسه رازی مصادف بود با سرویس مدرسه ما . . . شهرک غرب تعداد کم بود برای همین دختر و پسر ها با هم میرفتیم و میومدیم . من اولین باری که به پسر همساده خیانت کردم وقتی بود که علیرضا توی سرویس سر من با امید دعواش شد و برام بستنی یخی خرید و من براش نامه مینوشتم . نمیدونم الان کجاست . حسن رو خوب یادمه . جالبه 6 سال پیش من و حسن همدیگه رو توی یه پارک دیدیم . صداش کردم برگشت طرفم و گفت تو فلانی هستی نشون به  اون نشون که توی اتوبوس با دوستت فلونی داستان مینوشتید و من اذیتتون میکردم . راست میگفت .

مدرسه رازی و اون ستون ها . محل قرار من و طلا بود . بد جور عاشق هم بودیم .

مدرسه رازی از تک تک آجرهاش خاطره دارم . . . . گذشته پاک نمیشه فراموش نمیشه عین مدرسه رازی سر جاشه . گذشته خیلی حرف داره واسه گفتن چون گذشته . گذشته مثل رنگین کمونه . پر از صدای بارونه . پر از کارتون و بلوغ و عشق جونی و سبز شدن سیبیل و ایناست . گذشته هست . هر کی دوست نداره ولش کنه اما گذشته هست .

 


 
comment نظرات ()