جزیره در کهکشان

 
گاو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢
 

شوهر من مرد سلاخی بود که همیشه قبل از دیدن من ، پشت کشتارگاه دست و رویش را میشست و ادکلونی که زن بدکاره ای به او هدیه داده بود به خود میزد و به خانه مان می آمد . من همیشه منتظرش بودم و دستهایم همیشه رنگ حنا به خود داشت ،‌همین طور کف پاهایم و رنگ موهایم . شوهر من وقتی به خانه می آمد با آن قد و قامتش ، با آن قیافه ی دلنشین زمختش و ته ریش هایی که پوست صورتم را میخراشید ، با آن بوی ادکلونش من را اغوا میکرد . من هر شب قبل از آمدن شوهرم لباس عروس میپوشیدم و منتظر هدیه ای میشدم که همیشه قرار بود برایم بخرد . هدیه ای که برایم میخردی صندوقچه های زربرفی بود که میگفت درشان را باز نکن . میگفتم چشم . میگفت بگذارشان توی گنجه . میگفتم :" چشم ...اما پس کی بازشان کنم ؟ " میگفت هر وقت که منتظرم شدی و دیدی نیامدم همه شان را باز کن تا دلتنگم نشوی . شوهر سلاخم لباس عروسم را دوست داشت . همیشه به او میگفتم :" چرا بوی خون میدهی؟" میگفت :" تو را که میبینم خونم بد جوری به جوش میاید . " من کمی خل وضع بودم . گاهی پا برهنه توی ایستگاه قطار راه میرفتم . منتظرش میشدم . یه قل دو قل بازی میکردم و وقتی بچه های راه آهن کک مک هایم را مسخره میکردند من هم با آن ها میخندیدم . هر وقت شوهرم می آمد همه ی بچه ها فرار میکردند . یک روز نامه ای در خانه مان رسید . نامه ی برادر شوهرم بود که مرا دوست داشت و میخواست پنهانی به دیدنم بیاید . لباس عروسم را در آوردم و چادر سر کردم و رفتم توی کوچه خیابان ها پرسان پرسان دنبال مردی که شوهرم بود .آدرس کشتارگاه را دادند . شوهرم را با چکمه و دستکش و روپوشی دیدم که سر گاوی را میبرید و خون روی صورتش فواره زده بود . ترسیدم . پشت کشتارگاه روی نیمکتی نشستم و به تاب بازی دختر کوری چشم دوختم که شاید خودم بودم .خودم ،‌وقتی که ۵ سالم بود . هوا که غروب شد . تاکسی دربست گرفتم و رفتم منزل . شوهرم زودتر از من رسیده بود . دم در منتظرم بود . در کیفم را باز کردم تا نامه ی برادرش را بهش بدهم که گفت :" چرا لباس عروس تنت نیست مادر فولادزره ، چپول زشت ، کچل ! " گفتم :" به نگفته بودی که کجا کارررر..." چاقویش را در آورد . چاقو که نه قمه . گفتم :" برادرت..." گفت :" فکر میکردم که تو زن نجیبی هستی . این قمه رو میبینی با این سر گاو رو میبرم چه برسه به سر تو ." بعد گلوی من را گرفت و سرم را برید . نامه ی برادرش را نخوانده پاره کرد و من را انداخت لای آشغال های کشتارگاه . دو سال بعد من در جسم زن دیگری که زنش بود حلول کردم ، رفتم سراغ گنچه ، صندوقچه ها را باز کردم ،‌تویشان هیچ چیز نبود . من گول خورده بودم . شوهرم که مرد سلاخی بود میگفت که صبح ها در گروه ارکستر سمفونیک هورن میزند و عصرها توی تئاتر شهر تمرین پیس فرانسوی میکند و دم غروب را توی کافی شاپ ها بحث فرههنگی میکند و وقتی که به من سر زد و لباس عروسم را چید میرود روزنامه ی زیر زمینی حروف چینی میکند . شوهرم مرد سلاخی بود که همیشه زن هایش را میکشت و به ان ها صندوقچه های زربرف تو خالی هدیه میداد . شوهرم خیلی خوب حرف میزد . دو سال بعد که من را کشت در جسم گاوی حلول کردم و هنگامی که میخواست سرم را ببرد چشمهایش را از حدقه کندم و استقامتش را که از کف داد گردنش را با دندان تلق خورد کردم . لاشه اش را که توی قبرستان دفن کردند میرفتم رویش و پهن میریختم . شوهرم مرد خوبی بود . فرداش مرد دیگری که شوهر تو بود آمد تا گردنم را ببرد . گردنم را برید . پوستم را کند و تکه تکه ام کرد و تو امشب در قورمه سبزی ات یا در قیمه ات یا فردا در کبابت یا در ساندیچت گوشت مرا خواهی خورد .


 
comment نظرات ()