جزیره در کهکشان

 
وقتی من عاشقم . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧
 

 

سرش رو توی بغلم گرفتم و گفتم :" کالسکه چی راه بیفت . " صدای شیهه ی اسبها با شلاقی که کالسکه چی به بدنشون میزد بلند میشد و من میخندیدم . سرش رو توی بغلم گرفتم . نگام میکرد . بهش خندیدم . چرخ های کالسکه توی چاله چوله ها میرفت و هی بالا پایین میپریدیم . لباس عروسم پر از قطره های خون بود . دسته گلم رو داده بودم به دختر لالی زیبا ترین صدای روی زمین را داشت ، دختر لال با آن لب خوانی و پانتومیمی که بازی میکرد بهترین خواننده ی سوپرانویی بود که تا به حال شنیده بودمش و دیده بودمش . دسته گلم را گرفت و برای یادگاری انگشتر حلبی جنسش را به تور لباسم گره زد . سر شوهرم توی بغلم بود و همین جور نگاهم میکرد . هوا شب بود . مطمئن نبودم چون سرم گیج میرفت و نوش آبه سرم را گرم گرم کرده بود و چشم هایم تا به تا شده بود . توی کالسکه پر از نامه های عاشقانه ی شوهرم بود . روی نامه ها پر از لب های ماتیکیی بود که چسبیده بودند به کلمات روی نامه و کالسکه پر از بوی زنانی بود که هیچ کدام ثمین باغچه بان را نمیشناختند . شوهرم زل زده بود به من . لباس عروسم یکی از مسحور کننده ترین لباس هایی بود که برایم دوخته بودند .  شوهرم مردی نبود که به همین راحتی ها راضی شود . عاشق پیشه بود و همه ی زن های شهر را دوست داشت و هر وقت که میشد دستی به سر و گوششان میکشید . ولی خب من را طور دیگری دوست داشت . طوری که با من عقد کرد و پیمان زناشویی بست و خواست همیشه کنارم باشد . چند روز بعد از عروسی همچنان با لباس عروسم میخوابیدم و بیدار میشدم . شوهرم میگفت باید کهنه و پاره پوره شود . نباید توی گنجه طعام مورچه ها و بید و جیرجیرک ها شود . برای همین همیشه دنباله ی سفید بلندی خش خش کنان دنبالم بود . شوهرم که من را دوست داشت چند روز بعد از عروسی تب کرد . با هم رفتیم دکتر . دکتر نگاهش کرد و بعد از دیدن نتیجه آزمایش گفت :" مرد تو ایدز داری . " ما از دکتر تشکر کردیم و خداحافظی نمودیم و رفتیم خانه . شوهرم که علاوه بر من همه ی زن های شهر را هم دوست داشت کمی غمگین شده بود . بوسیدمش و برایش -بارش - برعکسش کن - آوردم . با هم خوردیم . کنار شومینه موهای شوهرم را بوسیدم و بوییدم . زیر الیاف بلیزش زخم های تازه ای پیدا شده بود که من تا آن موقع جلوی نور شومینه ندیده بودمش . چون من شوهرم را فقط در تاریکی تاچ میکردم . . . - مجبورم این جوری بنویسم با وجود اینکه دارم راجع به شوهرم حرف میزنم - هیچ وقت گودال زخم هایش را از نزدیک ندیده بودم و کپکی که زیر گوشتش بود و کرم های ریزی که میجویدندش . شوهرم لب از لب باز نمیکرد . من را کتک زد و خواست لباس عروسم را عوض کنم و فردا میخواست از هم جدا شویم . من شوهرم را دوست داشتم . او هیچ وقت من را ندیده بود . چون من دختر ساده و بی سر و صدایی بودم . میدانستم که همه ی  زن های شهر که هیچ کدام ثمین باغچه بان را نمیشناسند برای او سر و دست میشکنند . اما من بد جوری عاشقش شدم . شغل شوهرم سنگ صبوری بود و انصافا پول خوبی هم نصیبش میشد . نامه هایی که کف کالسکه بودند همه مل زن های شهر بودند که شوهرم را دوست داشتند . شوهرم میخواست من را نبیند ولی من همان شب وقتی فهمیدم که او ایدز دارد خودم را به او تحمیل و تسلیم کردم و گفتم تا آخرش باهاتم . شوهرم بعد از اوج و فرود هایمان پشیمان شد و من را کتک زد و خواست خودش را بکشد . اگر اجازه میدادم این کار را بکند به جهنم میرفت چون خودکشی گناه است . روحش سرگردان میشد . نمیخواستم عذاب بکشد . برای همین قمه را از دستش گرفتم و سرش را از تنش جدا کردم . چمدانم را بستم و با باقی پول ها زدم به چاک . . . سرش را با خودم آوردم چون همیشه دلم برایش تنگ میشود . . . حالا سرش را جلو رویم گذاشتم . شوهرم نگاهم میکند . من میخندم . چون عذابش را به جان خریدم . شب ها شوهرم را در آب نمک میگذارم و توی یخچال محقری نگهش میدارم . بعد از این روزها در حومه ی شهر که پناهنده شده ام اوضاعم بد نیست . مثل دختری که میشناختمش لال شده ام و توان حرف زدنم نیست . حالا من هر شب با لباس عروسم مثل آن دختر لال با لب خوانی آواز میخوانم و با پانتومیم از شعرهای آلبوم رنگین کمان ثمین باغچه بان میگویم .

 


 
comment نظرات ()