جزیره در کهکشان

 
خداحافظی نکردی با .... مولوی چه شاعر باشه چه تالار مال ماست و پلمب نمیشه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱
 

مطمئنا اگر کافه ای ٢۴ ساعته در شهرمون باز بود ، پاتوق من حتما اون جا بود ، اون هم حتما در ساعت سیندرلا و دراکولا ، گاهی اوقات، یه چیزی توی وجودم شعله میکشه ، کش پیدا میکنه ، باد میکنه ، انگار که از کالبدم میخواد بزنه بیرون ، اون وقته که توی خودم نمیگنجم ، اون وقته که یه تسکین دهنده احتیاج دارم ، خیلی بده که هیچ چیز و هیچ کس نتونه آرومم کنه ، خیلی وحشی شدم و آشوب درونم رو نمیتونم مهار کنم . انگار موج هایی درونم به صخره میخوره و ولم نمیکنه یا انگار جادوگر شهر (از یا عز ) از دور داره کنترلم میکنه و توی یه طلسم گرفتار میشم . در ابراز احساساتم اون قدر افراط و تفریط میکنم که معلوم نیست بالاخره چی ام . هنوز هیچ شخصیتی ندارم . . . خیلی از ما فکر میکنیم ازدواج راه حله همه ی مشکلاته . نمیدونم. چرا ؟ نه واقعا کافیه یه نگاه به دور و برمون بندازیم و ببینیم که چقدر آمار طلاق و خیانت بالا رفته . این روزها همه آرامش و ثبات رو در ازدواج میبینند . در صورتی که من دارم میبینم که ازدواج بیشتر شده یه شغل غیر شرافتمندانه با دک و پز بی همتا . من جزو اون دسته آدم هایی هستم و بودم  که هیچ وقت دوست نداشتم با (عشق)م به تئاتر شهر برم یا با هم بریم کافی شاپ و دست های همو بگیریم و به هم لبخند بزنیم . من هیچ وقت دوست ندارم با عشقم به سینما برم . شاید چون این مکان ها بیشتر برای من جنبه ی دغدغه کاری محسوب میشه و گپ و گفت توی کافی شاپ هم جاییه برای دلقک بازی هام و دوست ندارم نه دوست ندارمبا عشقم به این جاها برم دوست دارم با عشقم دعوا کنه بره اون ور دنیا گم و گور شه و یه کاری کنیم دلمون واسه هم تنگ شه  . . . من همیشه تابع همه ی اصول غیر رایج دنیوی بودم . قرار های نصفه شبانه . قرار توی تله کابین . یواشکی . ناهار توی جاده چالوس . . . رقص توی خیابون . مست توی کوچه . رها . آزاد . رقص توی پشت بوم ...توی آتلیه با یه کلاه بزرگ روی سر من . کتک کاری موقع بوسه و جنگ موقع بخشش . من دوست دارم گاهی درد بکشم . دوست دارم نصفه شب بیدار باشم و توی پشت بوم ها از این شیرونی به اون شیرونی بپرم .  دوست دارم با لباس عروس مامانم برم خونه ی مردی که دوستم نداره و بهش بگم من فرار کردم و یک ساعت سر کارش بذارم و بعد بخندم . دوست دارم همه ی آدام های نرمال دور و بر خودم و له کنم . فحش بدم و تلفن رو روشون قطع کنم . توی این دوره و زمونه همه فکر میکنن وقتی عاشقن باید مالک هم باشن . نه جووووونم این خبرا نیست . وقتی عاشقی باید رهاش کنی . خیلی بالا و عمیقه . نمیدونم . من این کار رو کردم . ترکیدم اما این کار رو کردم . اگر مردی بخواد با من سرسره سواری کنه میتونه بذاره من با همه ی آدمهای واقعی و خیالیم بخندم و برقصم و دوستشون داشته باشم ؟ نه اون میگه فقط من و لاغیر . این بده . ازدواج محصولش بچه است و بچه ...... هیچ وقت دوست ندارم بچه دار بشم . هنوز فکر میکنم یکی باید بیاد بزرگم کنه . هنوز وحشی ترین مرد دنیا و با احساس ترینشون رو پیدا نکردم .  به من گفتن این قدر از کالسکه و سیگار و اتاق زیر شیرونی نگو . خودمو نگم . باشه مثلا میگم یکی بود یکی نبود یه روز میس شانزه لیزه که توی دیزی سرا نشسته بود و داشت رشته ی آش رشته رو فرت میفرستاد دهنش متوجه شد توی کاسه ی آشش یه سوسک داره وول میخوره و بعد بالا آورد و رفت دستشویی و دید همه چیز از جمله دستمالهای خونی و غیر خونی و گهی و غیره از توی سطل آشغال دستشویی زده بیرون . برای همین بیشتر بالا آورد . صدای دف بیرون اوج میگرفت و مردی که خواننده بود حنجره میدرید . میس شانزه لیزه که لباس ترکمن ها را پوشیده بود با آب صورت بی رمقش را شست و به خودش عطر زد و آمد بیرون و مثل زنان توی تابلو های کمال الملک نشست و گفت ( قلیون ). گفتند برای خانوما اکیدا ممنوعه بانو . میس چندغاز را پرت کرد توی صورت گارسون مثلا محلی و رفت بیرون توی پارکینک رستوران محلی الگانس و آزرا و بی ام دبلیو و  سوزوکی بود و خر میس هم مثل خر ملا نصرالدین همون جا پارک بود . میس سوار خرش شد و دهن خرش رو گرفت و رفت چهار راه ولیعصر تا تئاتر خداحافظی نکردی با نجمه سورچی رو ببینه . اون جا افشین هاشمی و پارسا پیروزفر و استاد داوود فتحعلی بیگی هم اومده بودن . میس خرش رو دم چهار سو بست به نرده ها و رفت تو . مهمون بود . همیشه نباید گفت قسمت وی.آی .پی نشستن حق مسلم ماست چون بعضی جماعت حسودیشون میشه . چون خیلی ها نمیدونن وقتی تو واسه خیلی مجله ها و روزنامه ها کار کردی و پول نگرفتی حق مسلم توئه که بری بشینی جای خوب  کار ببینی . اونم جای خوب اما چون بعضی ها ناراحت میشن . میس رفت نشست وسط صحنه و شروع کرد خرخره ی حمیدرضا آذرنگ رو گرفتن که اهای چرا این قدر کار شما تلخه . . . آهای چرا این قدر توی دیالوگ های شهرام حقیقت دوست (حاشا) گذاشتید . آهای چرا این قدر همه جا تاریکه . . . اما نه میس شانزه لیزه رفت وسط صحنه و یه فرش پهن کرد وسط صحن امام رضا ع و کفتر حرمت رو گرفت دستش و گفت بیا برو بپر بالا وقتی رسیدی اون بالا بگو .... صبر کن ....نه ...بگو......نه ...هیچی نگو.....بعد رویا میر علمی رو میبینم و به موهاش یه شونه سر میزنم و روبنده ی آذر خارزمی رو میگیرم و میبرم بالا و میگم نمیدونم چرا از اولش بهت شک داشتم و دست نویسنده با تو و طراحی لباست برام رو شده بود . تضاد دو نگرش به موضوع ، شکل خلاق میزانس ها رو دوست داشتم ، تلخی کار رو نه ،‌چاشنی میخواست که من و خرم بودیم توش که هر شب نیست . ریتم کار تند میشه ، مونولوگها میچربه به دیالوگ ها . . . خوب بود و جذاب اما ضعف داشت و فشار پایین . غمناک بود و خلاق . خرمو باز میکنم از چهار سو میرم بیرون ، میرسم خونه . میشینم دور تنور و به ستاره ای که توی آسمون ندارم فکر میکنم و هق هق میزنم زیر گریه . میگم خداحافظی نکردی با میس شانزه لیزه ! عوضی .

** رضا موسوی عزیز درگذشت پدرتان را به شما تسلیت میگویم ، هم از جانب خودم و هم از جانب همه ی اهالی جزیزه ، خوب میدانم که غریبه هایی که این روزها مهربان تر از هر کس میشوند، با ریای دقیقه به دقیقه شان احوالتان را بدتر میکنند ،زمختی عامیانه بودن کار من نیست ، تسلی دادن تنها با گفتن ( تسلیت میگویم) کافی نیست ، اما بدانید که حداقل این جانب که خوب میدانم در این چند ماه که به جزیره سر نزدید نصفش هم از سر گرفتاری هاا و دل نگرانی هایی بود که برای پدرتان داشتید . ما دوستتان داریم .

در ادامه ی مطلب ماجرای پا در هوایی تالار مولوی....


امروز پنج شنبه ، ساعت 4 و 5 عصر زیر آفتاب سوزان جماعتی تئاتری که از طرف عده ای (مطرب) هم خوانده شدند جلوی در ورودی تالار مولوی ایستادند . این جماعت تئاتری هدفشان باز شدن در پلمب شده ی تالار مولوی بود ...چون در آن جا کار میکنند چون جشنواره نمایشنامه خوانی مولوی را دارند دنبال میکنند چون سالنش را دوست دارند  چون .... درب این تالار به دلایل نامعلومی بسته شده ، البته هیچ جای شکی نیست که خیلی از عزیزان دوست دارند ریشه ی بازیگری و نمایش را به کل از صحنه ی روزگار حذف کنند ، این فکر از آن جا به مغز کوچکم رسید چون دیدم کک هیچ بنی بشری برای ویران کردن ایستگاه مترو رو به روی تئاتر شهر نسوخت و حتی نامش را هم ایستگاه تئاتر شهر نگذاشتند و بگذریم که دیوار قشقایی و ... ترک خورد و امنیت به ....رسیده . . . خب تا چند وقت دیگر این ( بد حجابی) بهانه ی خوبی برای رئس کاری ها خواهد بود تا درب خود تئاتر شهر را هم ببندند . . . همان طور که برنامه ی پنج شنبه و جمعه ی رادیو را از نادر برهانی مرند و شهرام میر شکاک گرفتند . . . امروز اکثر کسانی که  نگران سرگیجه و قرار های خاله زنکی نبودند جلوی در سبز شدند  و به قدری این عده زیادشد که مرحمت فرمودند در را باز کردند و عده ی تئاتری را راه دادند به حیاط مولوی تا مبادا با تجمعات دیگر گونه اشتباهی گرفته شوند . در این میان دلیل اصلی پلمب شدن تالار مولوی که صد در صد مال من و تو است و نه مال کس دیگر مشخص نشد و حاضرین با هم به این توافق رسیدند که تا 22 که اجرا در این تالار وجود دارد روی هوا درش باز باشد اما ضمن تاکید بر این نکته که بعد از 22 درب دوباره پلمب خواهد شد جماعت شعورمند حاضر در صحنه اذعان داشتند که حضور گسترده تری داشته باشند و مولوی را از آن کسی نکنند . مولوی مال من و توست . مسائلی که وجود دارد بهانه هایی است برای خدشه دار کردن این قشر . وقتی که دربان این مکان به خود اجازه میدهد به یک دانشجوی نمایش مطرب بگوید هنوووووووووووووز باید تئاتر کار کنیم تا فرهنگ سازی بیشتری شود .  من نمیدانم چگونه می شود این نفرت مردم نسبت به این رشته را مهار کرد. به یمن این نا آگاهی آقایان جماعت مشنگی و مطرب تئاتری دور هم جمع شدند و دست به دست هم دادند . حاضرین در این محل عبارت بودند از بیش از سی صد دانشجو و فارغ التحصیل نمایش + هدایت هاشمی + افشین هاشمی + حمید پورآذری + محمد یعقوبی + آیدا کیخائی + علی اکبر علیزاد + حسن معجونی + باران کوثری + رضا سرور + خسرو احمدی +نگار عابدی + علی اصغر دشتی + الهام کردا + مهین صدری و خانم هایده حائری هم که دیر رسیدند اما با کلی دلشوره و ناراحتی به سمت حضار دویدند .

یادمان باشد میراث ما نمایش از ریشه هاست . تئاتر شهر مال ماست . مولوی چه شاعر باشد چه تالار مال ماست .


 
comment نظرات ()