جزیره در کهکشان

 
روال عادی ( le circuit ordinaire)
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥
 

بخت و اقبال میس شانزه لیزه ، طبق روال عادی ، این بود که بعد از دیدن هر کاری در سالن سایه تئاتر شهر، یا انگشترش، یا دستبندش ، یا گوشواره اش گم شود ! همه ی خرت و پرت ها و زلمبو زینبو هایی که به خودش آویزان مکند تا برق بزند و بیشتر به چشم بیاید بعد از اتمام هر کاری در تاریکی  تالارسایه گم میشود ، شاید چون هر بار که برای بازیگران در اتمام نمایش ، کف میزند به قدری هیجان زده میشود و با تمام وجود دست میزند که این خنزر پنزر ها ازش کنده میشود و این طرف و آن طرف پرت ،‌از بس خودش پرت و پلاست ! مثلا دسنبندش می افتد روی سر بازیگر اصلی کار یا ساعتش  می افتد آن بالا روی پروژکتوری.. یا گوشواره اش مثل کرم میرود مثل  زیر صندلی قایم میشود . قسم میخورد که زین پس هیجانات دل انگیز پر شور و حرارتی اش را قورت دهد و مثل یک مومیایی بر خورد کند ...نع .... قسم میخورد که از این به بعد بدون دستبند و ساعت و گوشواره و گردن بند و انگشتر وارد تالار سایه شود . . . در سایه حتی روی  چیزهای درخشان و براق هم  سایه می افتد و همه چیز تیره میشود همه چیز مثل وهم مثل خیال میشود مثل سایه میشود مجاز میشود مثل خواب میشود .  

دیشب میس شانزه لیزه رفته بود تا کاری تحت عنوان ( روال عادی ) یا ( Le circuit  ordinaire) را ببیند ،  نویسنده ی این نمایش ژان کلود کاریر است . حالا ژانکلود کی هست ؟

ژان کلود کاری‌یر فیلم‌نامه‌نویس مشهور فرانسوی متولد نونزدهم سپتامبر ۱۹۳۱ می‌باشد. او همچنین در چندین فیلم نیز بازی کرده‌است .او سردبیر مجلهٔ فمی است و در سال ۱۹۸۱ جز هیئت داوران جشنوارهٔ کن بود. کاریر همکاری طولانی مدتی با لوییس بونوئل داشت . همسر وی نهال تجدد نویسنده ایرانی و دختر مرحوم مهین تجدد یکی از پیشتازان عرصه نمایشنامه‌نویسی در ایران است. علاقه اصلی کاری‌یر اقتباس از ادبیات است و بیشتر کارگردان‌هایی که دوست دارند از مشهورترین داستان‌های تاریخ ادبیات اقتباس کنند به سراغ او می‌روند. او هر از دو سه سالی به ایران هم سفر می‌کند.

و برای توضیحات بیشتر ( این جا ) را کلیک کنید . کارگردان  روال عادی : محمدرضا خاکی و بازیگران : مسعود دلخواه ، ایوب آقاخانی  روال عادی را به شیوه ی کاملا عادی روی صحنه بردند ! شاید در نگاه اول حضور تنها دو بازیگر مرد غیر جذاب باشد ، یعنی تنها دوبازیگر مذکر میتوانند کار را طوری پیش ببرند که تماشاچی خمیازه نکشد ؟ ! ابتدا همچین پیش فرضی داشت میس شانزه لیزه ی دستبند گم کرده ! اما بعد از  ده دقیقه از شروع کار به خودش گفت : " خب چرا همچین نمایشنامه ای برای رادیو تنظیم نشده ؟ " اما بعد از پانزده دقیقه متوجه شد چیزی که در میمیک بازیگران رخ میدهد، چیزی که در بازی بین نگاه آن ها اتفاق می افتد خیلی هیجانی تر از آن است که فکرش را میکرد،  که البته برای درکش باید کمی از عامی بودن فرا رفت و کمی سنسورهای گیرنده را قوی  تا بتوان فرستنده ها را جذب کرد . کمی خود را تربیت کرد . با دیدن این کار کمی خودتان را تربیت کنید . ( هر کس دوست دارد یک چک در کامنت برایم بگذارد )پس پیش فرض میس اشتباه از آب در آمده بود چون کار چیزی نبود که بشود  تنها با  صدا و شنیدنش در رادیو کشفش کرد  . نمایش باید دیده میشد . هر چقدر زمان میگذشت تمام باور هایی که مخاطب از دیالوگ ها داشته بود شکسته میشد و رودست میخورد و این رودست خوردن یک جور حس کیفور شدن نابی را با خود میاورد که خاص است . نمایش در واقع  ،بازپرسی  پلیس کمیسر و مرد خبرچینی را نشان میدهد که با هم وارد گفتمان پیچیده ای میشوند ( البته در ابتدا این طور به نظر نمیرسد !!!) قطعا و صد در صد قطعا، هر کس(و نه هر ناکس ) از دیدنش قلبش به درد خواهد آمد، چون متاسفانه مضمون نمایش فقط به این بازپرسی به ظاهر ساده  ختم نمیشود . روال پیچیده ی داستان به ما نشان میدهد که در هر سیستمی چه پیچیدگی هایی هست که ساده لوحانی مثل میس شانزه لیزه ،مثل تو مثل اون یکی، گولش را خورده اند ، مثل امیر کبیر مثل اوشین !!!!!چون ١٩٨۴ اورول یادمان داد که ثیاثت کثیف است . کثافتی که در این خبرچین سادومازوخیزم (مسعود دلخواه ) وجود دارد حقیقتی را که باید درس عبرتی باشد به خوبی (و در بعضی جاها با چاشنی جملات نوستالژیک وار) به مخاطبان نشان میدهد . کسانی که بازیچه ی سیستمی میشوند  و گمان میکنند تا ابد در آن سیستم خواهند ماند و جاودانه اند و لاغیر  که به گمان ژان کلود عزیز پلیس کمیسر ( ایوب آقاخانی ) در این نمایش نشانش میداد  به زیرکی نمایش داده شد  ، کمیسری که از ابتدا با "من اینم و این پستمه و این ها تحقیقمه و این میزم و.. میزم مال منه و همه زیر دستمن و من نه منم نه من منم "بازی اش را جلوی خبرچین اجرا میکند ، ناغافل دستش رو میشود و متوجه میشود با چه سیستم گردن کلفت پیچیده ای طرف هست و موقعیت ها برعکس میشود (خبرچینی که از لو دادن دچار حس لذت میشود ، همه کاره و کمیسر بیچاره میشود ) من و میس شانزه لیزه این کار را دوست داشتیم و کف صحنه ی شطرنج آن را هم . به امید اینکه وقت بگذارید بروید ببینید که دو سه تا کار خوب در فصل جوش و داغ تابستان اجرا خواهد شد . این کار را ببینید تا در دیالوگ ها حرف هایی که نتوانستیم حتی توی دفترچه خاطراتمان بزنیم را در اوج شهامت از دهان بازیگران بشنویم . بعد هم برای گروه دست بزنیم و مواظب دستبندهایمان باشیم .

 


 
comment نظرات ()