جزیره در کهکشان

 
منهای دو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩
 

منهای دو

پیشاپیش از تمام شما میخوام - شدیدا هم میخوام - گزلیکتون رو غلاف کنید و نخواید خاک تو چشم و چال من کنید ، چون کمی تا قسمتی عصبی هستم و از اون جا که از زیر بته عمل نیومدم  و نسبت به تئاتر حساسم میخوام نامه ای برای (( داوود رشیدی)) در این جا بنویسم که ممکنه خیلی ها رو عصبانی و خیلی ها رو هم خوشحال و خیلی ها رو هم بی حال کنه .  من جزو اون دسته از آدم هایی نیستم که بخوام دستمال یزدی پهن کنم تا کسی بهم اظهار تفقد و بنده نوازی کنه ، صاف و پوست کنده حرفم رو میزنم و خیلی هم محکم پاش وای میستم .

امشب ، شب اول اجرای ( منهای دو ) که از مدت ها پیش تبلیغاتش رو همین جزیره انجام داده بود رو رفتم دیدم .

نامه ای برای ( داوود رشیدی )

داوود رشیدی عزیز

سلام . خسته نباشید . خوب میدانم که  مدت هاست دغدغه ی شما ( منهای دو ) شده و با اشتیاق فراوان و همینک با بیل برد ها و تبلیغات فراوان به تماشای زحماتتان نشسته اید . به هر حال ، با وجود انصراف یا مشکلات واقعی یا غیر واقعی لیلا خانوم و رحیم نوروزی ، کار شما به اجرا رفت . امشب شب اولش بود . بعد از باز شدن پرده ها ی تالار اصلی و دیدن دو تخت که با آکساسوار صحنه در سالن اصلی ( با آن آوانسن! ) بنا بود بفهمیم که موقعیت و فضا ، بیمارستان است ، خدا رو شکر از دیدن سرم ها و نشانه های کوچکی متوجه شدیم . . . دلیل اجرای این نمایشنامه در سالن اصلی چه بود ؟ داوود رشیدی عزیز دلی که حساس باشد جعلی بودن ها را حس میکند ، ما بنا بود دو پیرمرد را ببینیم که یک هفته ( و دیگری دو هفته) از عمرشان باقی است و این دو پیرمرد ، یکی ش سیامک صفری عزیز بود و دیگری حسن معجونی ! نمیدانم شما در این مدت چه کردید اما اگر نمایشنامه این را نمیخواست بگوید چه کسی تشخیص میداد که حسن معجونی در حال ایفای نقش چه سن و سالی است ؟! نه صدا ، نه بدن ، نه نگاه ، نه بیان ؛ هیچ چیز گویای این نبود که معجونی در حال ایفای مردی با آن سن و سال است !!! و این تا انتهای نمایش من را آزار داد . . . حضور ناگهانی لیلی رشیدی با آن نحو راه رفتنش هم همین طور . آیا یک زن باردار به این شکل راه میرود ، دنبال ماشین میگردد ؟ من هر لحظه منتظر این بودم که لیلی رشیدی شکم مصنوعی اش را در بیاورد و بگوید دو پیرمرد را گول زده است !!!! آیا هدفتان از اجرای این متن کمدی بود یا مضحکه ؟ سرگذشت این دو پیرمرد و خصوصا ژول (سیامک صفری) بسیار تراژیک و غم انگیز و به طرز حیرت آوری در مونولوگ هایش دردناک بود . من نمیدانم که مردم ما چرا به عقیم بودن یک مرد ..... به درد او .... به رنج او . . . میخندند !، آیا بنا بود گروتسکی نشان داده شود ؟ و اگر این چنین بود چرا یکپارچه در طول اجرا این گروتسک نمایان نبود ؟! مردم به بدبدختی ژول میخندیدند . به این که او عقیم است اما دو بچه دارد و معلوم نیست دکترها چقدر راست گفته باشند یا دروغ و او در تمام زندگی فکر میکند این دو بچه از کجا آمده اند میخندیدند !!! این مایه ی تاسف است . تئاتری که مایه ی تفرح مردم را فراهم کند جایش در سالن اصلی نیست . باران کوثری اگر آن کفش های قرمز و بادبزن های قرمز دستش نبود چطور مشخص میشد که یک زن هرجایی یا کافه نشین است ؟ مگر وظیفه ی یک بازیگر این نیست که با زدن یک ماسک به صورت و بدون نشان دادن چهره با بدن خود نقشش را ایفا کند . باران عزیز با آن کفش ها اصلا نمیتوانست راه برود . در صدایش هیچ اثری از لوندی نبود . اصلا انتخابش اشتباه بود . پگاه آهنگرانی با آن صدای مونوتن اش که سعی میکرد با زووووووووووووور نقشی را از چخوف ایفا کند بعد از سالها دیدن پدرش واکنشی از خود نشان میدهد توگویی گربه ی دم خانه اش را دیده و دیالوگ هایش هرچقدر هم بلند بود به قدری عاری از خلاقیت بود که شنیده نمیشد . علی سرابی واقعا از سراب بیاید بیرون و این چهره ی همیشه یک جورش را تغییر دهد . . . هوشنگ قوانلو در میزانسن ها بیچاره بود .به نظر من بازیگری که نقش سکوت را هم در صحنه ایفا میکند باید بتواند با انرژی اش فضا را به چنگ آورد . . . دکور صحنه و طراح که امیر اثباتی بود اثبات کرد که هیچ دیدگاهی نسبت به اجراها و دکور های فرانسوی ندارد . نشان داد که قد و قامت سالن اصلی را نمیشناسد . آقای رشیدی عزیز ، اما سیامک صفری عزیز تنها سکان دار این اجرا بود که توانست نجاتش دهد . آن هم یک تنه . چرا دوستان بلد نیستند کمی خلاق باشند ؟ نمیدانم . متن نمایشنامه (ساموئل بنشتریت) با ترجمه ی شهلا حائری بسیار عزیز ، احتیاج به دراماتورژی اساسی داشت . ریتم اصلا درست نبود . آدم ها توی فضا بودند . روی صحنه بیچاره بودند . متن چی بود ؟ تراژدی ؟ کمدی ؟ ملودرام ؟ چی آقای رشیدی ؟ سرنوشت تلخ این دوبیمار به قدری تراژیک بود و در زرق و برق بیخود و چرند کار گم بود که خط اصلی نمایش تو گویی محو میشد و چیز دیگری اصل میشد . سیامک صفری عزیز ، تئاتر شهر ما ، نمایشنامه های ما ، نمایش ها ی ما ، رادیوی ما ، تهران ما، ایران ما به حضور تو افتخار میکند . در نهایت دستت را میبوسم و از اینکه هر بار در صحنه یک تنه بار یک تیم نابلد را (چه در رومولوس چه در این کار) به دوش میکشی و باعث میشوی مردم ایراد کار را نبینند و از پولی که دادند پشیمان نشوند ممنونم . آقای رشیدی عزیز شما در نهایت یک جا هوش به خرج دادید و آن هم انتخاب سیامک صفری عزیز برای این نقش بود ، بیاییم فرض بگیریم این نقش را هدایت هاشمی بازی میکرد . نه اینکه نابلد باشد نه ! اما نمیشد به شیرینی ژول . من سر این کار صندلی ام را عوض کردم و به گوشه ی دیگری رفتم و نشستم . از بس که بازیگر مست پشت سری ام (ح.گ) بیخود میخندید و به سرگذشت طفلکی های روی صحنه میر.د!! من هیچ جای این نمایش نخندیدم . من با بغضی فراوان سالن را ترک کردم و فقط برای سیامک صفری عزیز دست زدم که تشویق کردنش بر هر احدی واجب است !والسلام . 

با احترام/میس شانزه لیزه  


 
comment نظرات ()