جزیره در کهکشان

 
oh dad - poor dad mamma s*hung u in the closet & i am feelin sad
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 

آه پدر، پدر بیچاره ، مامان تو را در گنجه آویزان کرده و من خیلی دلم گرفته

نوشته آرتور کوپیت

ترجمه رامین ناصر نصیر - شهرام زرگر

یادمه وقتی میرفتم کتاب فروشی های انقلاب و میپرسیدم نمایشنامه ی آه پدر پدر بیچاره مامان تو رو توی گنجه آویزون کرده و من دلم خیلی گرفته رو دارید ؟ همه به من میخندیدند و فکر میکردند اسم من در آوردیی رو برای سرکار گذاشتن اون ها از خودم دارم میگم اون ها  با چشم های گرد و لبخندهای از بنا گوش در رفته بهم میخندیدند . بالاخره نمایشنامه رو از خود انتشارات نیلا خریدم و مدت ها نگهش داشتم تا دیروز که یه ضرب خوندمش . بعدش سر درد شدیدی گرفتم و گریه کردم . شاید چون خودم رو توش دیدم . از نمایشنامه بدم اومد . شاید چون از  نمایشنامه و به خصوص آنتروپی اول اون در پرده ی اول شوکه شده بودم . شاید من این قدر زشت میتونم باشم .  انتهاش رو پیش بینی کردم .  چون فانتزی هاش برام خیلی دوست داشتنی بود از همون اول آخرش رو خوندم . شاید چون منم ممکنه همین کارو بکنم .  نمایشنامه که ترکیبی بود از مضحکه و تراژدی من رو دچار هر دو حس کرد . خیلی خوبه که بدونیم مضحکه و کمدی با هم تفاوت دارند و تنها تشابهشون در ساختارشونه .  خیلی کوتاه معلم میشم و میگم که مضحکه خندوندن و سرگرم کردن نیست در واقع مضحکه طغیانیه که در برابر تراژدی حاکم بر زندگی که  یه جورهایی هم در آثار بکت و پینتر هم به نوعی با تفاوت هایی دیده میشود وجود داره . من به کسایی که حس کنجکاوی دارن و میخوان فضاهای مختلف نمایشنامه ها رو بخونن و حیرت کنن و گاهی قاطی گروتسک و فانتزی اش بشن خوندن این نمایشنامه رو توصیه میکنم . یه جاش میگه : زندگی دروغه عزیز من ! کلمات نه ، خود زندگی . با تمام زشتی ش درختای سبزی پرورش میده که آزارت میدن و تو رو میبره درست زیر اونا ،‌و وقتی تو سایه اش نفس راحتی کشیدی و گفتی (( اوه خدای من ، چه قشنگ )) همون موقع پرنده ای که روی شاخه ی بالای درخت نشسته فضله اش رو درست ول میکنه وسط کله ات . زندگی همینه عزیز من . نه اون چیزی که به نظر میاد .

یا

جملاتی از قبیل ( دنیایی که زیر نقاب مهربونیش فاسده )

یا

 احساسات مال حیونوهاست موسیو ! وجه تمایز آدمها کلماته !

البته از ترجمه ی بد کار بگذریم و به تابوتی که وارد صحنه میشه و میره توی سقف فکر کنیم . به پسر خرس گنده ای که توی قفس بزرگ میشه . به زنی که کارش اینه که شب ها (عیش) زن و مردها رو با پاشیدن شن خراب کنه و لذت ببره چون یه روزی مثل بودا از خونه میاد بیرون و یه مردی رو میبینه که دندون مصنوعی هاش رو از دهنش در میاره و کلاه گیسشو و عینکشو و ....میره جلوی آینه ای که حوله روش آویزونه !جلوی اون آینه که حوله روشو پوشونده خودشو تماشا میکنه .

به ماهی توی تنگ که گربه میخوره . . . 

من این تناقض و این رو دوست دارم . در حال حاضر وضعیتم قاط و پوته . هیچ کسی رو باور ندارم . باور کردن کار سختیه . بیشتر دروغ میشنوی تا راست . خیلی بی حوصله ام و موبایلم رو خاموش میکنم . اس ام اس هام نمیرسه . اگر برسه بی جواب میمونم . گاهی مردم با تو یه کاری میکنن که تو فکر میکنی یه روحی . اکثر دوستام ماشین ندارن . من همیشه نقش راننده رو ایفا میکنم . یه نصف شب که دلم بگیره به هیچ کدوم نمیتونم زنگ بزنم. آخه من عاشق اینم که جای کمک راننده بشینم و خیابون ها رو نگاه کنم و سیگار بکشم . باید زنگ بزنم راننده آژانس نصف شب بیاد منو ببره تا ته تهرون و برگردونه . یه بار این کارو کردم . وانمود کردم دارم میرم جایی و این کاروکردم . یه شب هم که هیچ کسو نداشتم باهاش حرف بزنم زنگ زدم ١١٠ و به بهانه ی تحقیق برای کارم با آقای پلیس جوان محترمی که ۵ صبح با من صحبت کرد یه نیم ساعتی رو راجع به طرحی که در لحظه به ذهنم رسیده بود و مثلا کمک پلیسی واسه نگارشش داشتم حرف زدم . آره زندگی دروغه . واسه من که این طوره .    

 

 


 
comment نظرات ()