جزیره در کهکشان

 
زن ستوان فرانسوی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢
 

پرولوگ :

همین جوری که از فرط کنجکاوی و فضولی سر خم کرده بودم ببینم فیلم های جدیدی که پهن زمین شدن چیه...احساس کردم کسی از پشت سر سعی میکنه کیفم رو بدزده...پس بدون اینکه نگاهش کنم کیف رو از بندش از روی شونه -طی حرکت مارپیچ -چرخوندم دور مچ دستم و بی اینکه به پشت سرم توجهی کنم...در میان ازدحام عشق فیلم های  میدان شهر...چشمم رو چرخوندم روی اسم و عکس فیلم ها....پسره یه دسته سی تایی جدا کرد داد دستم...همین طور که خم بودم و داشتم فیلم ها رو یکی یکی رد میکردم احساس کردم شخصی که پشت سرمه به دزدین کیف علاقه ای نداره بلکه اصولا به (پشت) علاقه داره و در اون روز روشن شرم رو قورت داده و بی حیایی رو قی کرده...بنابراین طبق روال همیشگی که اکثر دوستان میدونن به هیچ وجه با جیغ و داد مرسوم قضیه رو فیصله ندادم بلکه همون طور که فیلم ها رو میدیدم اتفاقی فیلم ( زن ستوان فرانسوی ) رو دست یاره دادم و گفتم :" بیا این بقیه فیلم هات رو بگیر...." پسره گفت:" فقط همون یکی رو برداشتین ؟"...کیفم رو  درسته دادم دسته پسره و گفتم :" حالا این کیفم رو هم  بگیر"...پرسید :" چرا؟"...همون لحظه روی پاشنه ی پا چرخیدم و و همه ی نیرو و انرژی خود رو جمع کرده توی کف دستم و به محض چرخیدن یک سیلی آب دار چسبودنم بنا گوش یارو که ناغافل دست کمی از سن پدرم  نداشت....طرف وا رفت و من قبل از اینکه واکنشی نشون بده گفتم :" چخه وگرنه اون ور خیابون میدمت دست آجانا....د چخه"....طرف گردنشو جلو آورد واومد حمله ور شه که باقی عشق فیلم ها جلوش رو گرفتند.با خونسردی تمام کیفم رو از پسره گرفتم...١٠٠٠ تومن از توش درآوردم و فیلمی که اصلا نمیدونستم چی هست رو گذاشتم توی کیف و برگشتم که برم که با امواج سوت و ای ول بابا های اهالی میدان مواجه شده و از ترس اینکه کسی دنبالم نکنه دربست گرفته راهی خونه شدم. توی ماشین فیلم رو در آوردم و دیدم ای بابا چه عجب یه بار هم شانس به ما رو آورد...خانم مریل و آقای جرمی توی این فیلم حضور دارند....نفس عمیقی کشیدم و سیگارم رو برافروختم زیرا دقیقا در همان لحظه بانگ آزاد باش و صدای اذان در کوچه ها فضا را پر کرده بود و راحت تر میشد دود را از ریه بیرون فرستاد....بعد به کف دست راستم نگاه کردم که کشیده زده بودم....خنده ام گرفت ...حقش بود!....طبق معمول حدود ساعت ٣ نیمه شب فیلم رو گذاشتم توی لپ تاپ و به محض  دیدن اولین پلان فیلم ...دکمه ی پوز رو زدم و پریدم آشپزخونه و یه قهوه برای خودم درست کردم....یه بیسکوییتم کنارش گذاشتم....بعد رفتم با آب خنک صورتم رو شستم و پنکه اتاق رو زدم -زیرا محکوم به گرماییم شب ها اهل خانه با کولر استخوان درد میشوند ما باید شر شر عرق بریزیم و بنابراین پنکه ی کوچکی کنار تختمان تعبیه کردیم باری...- قهوه را آودم توی اتاق و دوباره فیلم رو گذاشتم از اول ببینم گرچه زبان انگلیسی ام در حدی هست که ٨٠ در صدی از فیلم را بفهمم اما بعد از اینکه دیدم در زیر نویس درج شده (فقط انگلیسی) دلم خواست قهوه رو روی سرم خالی کنم....اما برای (همین جوری) یه دور کلیک کردم روی -ساب تایتل - و ناگهان زیر نویس فارسی هم به معجزات دیدن این فیلم تصادفی  افزوده شد. ... اطلاعات را مثل عرف همیشگی پیوست  میکنم و تحلیل و تفسیر و نقد را هم به کارشناسان سینما وا میگذارم ....اما چیزی که من با آن برخورد کردم...فضای دوره ی قدیم انگلستان....نم نم باران...موج ....صخره....غم و دلگیری بود که در همون اولین پلان به طرز عجیبی تو را میکشاند توی مانیتور....در همان شروع فیلم -همان اولین پلان- بی هیچ اتلاف وقتی (کاشت) انجام شد و دیدم که زنی با لباسی که اصلا ربطی به عهد قدیم انگلستان داشته باشد آینه در دست رو به روی مریل ایستاده گریمش میکند  ...مریلی که رمز گونه با آن گونه های همیشه زیبایش با چشمانی بغض آلود به خودش در آینه نگاه میکند و بعد به پشت سرش....کارگردان حرف میزند...کلاکت....برداشت ٢ صحنه ٣٢...مریل با آن شال و کلاهش از پشت اسکله وارد میشود.....او زنی است که همه ی مردم شهر ...مثل همه ی مردم  همه ی شهر ها درباره اش حرف میزنند ؟ اما چه میگویندش مهمه؟.....جرمی که در این فیلم من را یاد (یانی) انداخت مثل یک جنتلمن واقعی در سکانس های اولی فیلم برای خواستگاری از دختر مورد علاقه اش که اصلا هم مریل نیست وارد خانه ی دختر اشراف زاده میشود....نقش مرد شرافتمندی را بازی میکند که شغلش کشف فسیل است.....حالا جریان چه طور پیش میره بماند....اواسط فیلم متوجه داستان موازی دیگری میشویم که دو بازیگر اصلی همین فیلم رو در بر گرفته...سکانس آخر فیلم رو به شدت دوست داشتم....نور پردازی....شاهکار بود...موسیقی فیلم به شدت جذبم کرد و از فیلم خیلی لذت بردم....و با شهامت به همه ی کسانی که ندیده اند توصیه میکنم اگر گیرشان آمد ....ببینند. (هارولد پینتر) برای ما اهالی تئاتر خیلی خوش مزه و دوست داشتی است...او از روی رمان پیچ رد پیچ و تو در توی  (جان فولز) فیلمنامه ای نوشته که آن همان زن ستوان فرانسوی ست....یحتمل به این کار میگن اقتباس....که خیلی کار سختیه و چه خوب بود که کتابش رو اول میخوندم...گرچه که تا حالا چشمم به همچین عنوانی نیفتاده...حتما که رومانش زیباتره. با این وجود این فیلم نامزد دریافت پنج جایزه ی اسکار شده و باقی ماجرا رو نمیگم تا شیرینی اش رو خودتون بچشین.....مخصوصا انتهای داستان برای ما خانوم ها باید خیلی خیلی درس عبرت بشه و البته دوبرابر برای آقایون شاید که معنی عشق رو بفهمن و ببینن گاهی میشه چه جوری ها عمل کرد.

http://www.imdb.com/title/tt0082416/

خیلی همین جوری  با یک همچین شاهکاری که روی سنگ فرش یکی از میادین طهران ول شده بود برخوردم و خیلی همین جوری چقدر از دیدن این فیلم لذت بردم...و قطعا تصاویر به شدت ماندگارش در ذهنم تا ابد حک خواهد شد.

میبینم باز پستم طولانی شد و تازه توی پرولوگ هستم....در پست بعدی اپیزود ها را شروع خواهم کرد.

پیشاپیش مژده ی اومدن تئاتر های خوب رو میدم و پیشنهاد گوش دادن رادیو فرهنگ هر شب ساعت ٩ و نیم شبکه ی فرهنگ.

  


 
comment نظرات ()