جزیره در کهکشان

 
خاکسپاری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۸
 

امروز برخلاف انتظاری که میرفت روز شلوغی رو با شیطونی های فراون و خنده های بسیار آغاز کردم . دستهام از بس روی داربست بودم . تاول زدن . چشمام از بس زیر ماسک توی اون گرما موندن تار شدن . لباس هام شوره زد . برگشتن . ضبط رو روشن کردم . سیگار م رو آتیش زدم . خوشحال از زیر تونل توحید رد میشدم و فکر میکردم چقدر خوب میشد اگر یک روزی من توی این تونل نقش یه متواری رو جلوی دوربین کلاری و با کارگردانی مثلا کی ؟ مثلا خانم بنی اعتماد یا اصغر فرهادی یا مثلا مهرجویی بازی میکردم . هی میدویدم و هی نمیرسیدم . . . وسط تونل متوجه شدم عین حمار عینک آفتابی روی چشممه . رسیدم سمت خودم . رفتم دیدم یه روزه یه پاکت سیگار کشیدم . یه کارت تلفن . یه کارت اینترت یه پاکت ماربرو گرفتم و خیس عرق داشتم میرفتم خونه که تلفن زنگ خورد . بهم گفتن بیا    تموم  کرده . . . من باور نکردم . مثل مرگ همه ی کسایی که دوستشون داشتم . رفتم خونه . لباس های سفیدک زده ام رو انداختم توی ماشین لباس شویی و یه دوش گرفتم . خودمو با شامپو بچه میشورم دوست دارم حودم رو شستم بعد پودر بچه رو طبق روال عادی به پوستم زدم و گفتم بی خیال نمیرم اون که نمرده . بعد چند لحظه وای سادم . بعد مانتوی تازه ی مشکی که اصلا برای مراسم ختم نبود و ترجیح میدادم یه جا دیگه بپوشمش رو از کاور در آوردم . یه شلوار جین تنم کردم . ماتیک و رژ رو پاک کردم و دیدم دست هام بد جور داره میلرزه . همون موقع اشک از بین دستهام افتاد زمین . زنگ زدم آژآنس که بیاد دنبالم . رفتم دم در . سوار ماشین شدم .به زنگ های موبایلم جواب ندادم و ناباورانه رفتم . رفتم . 6000 تومن واسه دو قدم راه پول دادم . در زدم . رفتم بالا . خونه مثل موزه بود . دو روز پیش دیده بودمش . اکثر وسایل یا عطیقه است یا مال هند و پاکستان و هدیه بینظیر بوتو . . . بگذریم . . . در رو که باز کردند بر خلاف مسیر نشستن قوم و خویش رفتم اتاق اون که مرده بود . اون اون جا نبود اما منو برگردوندند. رفتم بالا . همه میون یه مشت مجسمه و عطیقه نشسته بودن و مات بودن . همه از 3 خبر داشتند و من  ده رسیده بودم . به هیچ کس سلام ندادم . کنار نوه ی مرحوم نشستم و موهاشو بوسیدم . . . و خیلی گریه کردم . چشمام هنوز میسوزه . میخواستم امشب بیام بگم . . . حمیدپور آذری دور دوفرمان رو داره کار میکنه و این بار تماشاچی ها با مینی بوس و اتوبوس از این کافه به اون کافه میرن و اون وسط هم یه اتفاق های حاد میوفته و تهش تماشاچی ها با بازیگرها توی پارکینگ دانشگاه امیر کبیر پیاده میشن که نشد . . . بعدا مفصل میگم . میخواستم راجع به فیلم la luna برتولوچی و رابطه مادر و فرزند حرف بزنم . میخواستم بگم اونی که مرد بخشی از خاطره های من بود که فردا میره زیر خاک . به مرگ خودمون فکر کردم . من وقتی پدربزرگ خیلی عزیزم رو از دست دادم تا ده روز باور نمیکردم . حتی مراسم خاکسپاری هم نرفتم . نشستم فیلم قرمز رو نگاه کردم . مراسم ختم میخندیدم .میگفتم همه اش دروغه . پدربزرگم من رو خیلی دوست داشت . چون میدونست من کودکی بدی رو سپری کردم . مثلا هنوز وقتی عکس کارت مدرسه ادبیات و موسیقی صدا و سیما رو نگاه میکنم که اون موقع 12 سالم بود گریه ام میگیره . توی عکس روی صورتم . اثر کتک مادرم وجود داره و ثبت شده . همون طور که در ذهنم . پدربزرگ زیبام با اون چشمهای عسلی اش که هر رنگ لباسی میپوشید چشمهاش به اون رنگ تغییر پیدا میکرد وقتی مرد من نفهمیدم . فقط زنگ زدم به معلم پیانوم و کلاس رو کنسل کردم و او حتی یک تسلیت هم نگفت . پدربزرگم عاشق ورق بود و تخته و همیشه شیک پوش بود و دوست داشت مادربزرگم آرایش کرده باشه .پدر بزرگم مرد درستی بود . اهل بازی بود و سیگار . قمار نمیگرد . بازی میکرد . خیلی زیاد . و من نوه ی ارشدش از اون به ارث بردم چه سیگار کشیدن رو چه بازی رو . پدر بزرگم عاشق باغ بزرگش در کرج بود و در خانه ی ویلایی بزرگی که داشت علاوه بر باغبون که هر هفته میومد خودش هم با گیاه ها و سرو و چنار ها حرف میزد . با باغبون کار میکرد . عاشق خاک بود . ده روز بعد از مرگ پدربزرگم . توی حیاط بزرگ اون خونه ی .ویلایی تمام تپه های گل رز و ..خشکیدند و یکی از درخت ها طوری افتاد انگار ساعقه خورده بود . چمن ها خشک شدند در صورتی که باغبون میمومد . من اون روز فهمیدم پدربزرگم رفته . وقتی دنیا این قدر کوچیکه چرا این همه از هم کینه به دل میگیریم . چرا ؟ تویی که داری اینو میخونی به خدا یه روز میمیری قسم میخورم . پس بیا خوب باش . فقط بیایم سعی کنیم غیبت نکنیم . میگن از همه چیز بدتره . افترا نزنیم . حال خوشی ندارم . . . سیاه میپوشم و هنوز فکر میکنم جنازه زنده میشه و فردا هم به مراسم خاکسپاری نخواهم رفت .


 
comment نظرات ()