جزیره در کهکشان

 
اسرار انجمن ارواح
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠
 

از وقتی که کوچیک بودم فکر میکردم مورچه ها و دار و درخت و پروانه ها میفهمن آدم چی میگه ، فکر میکردم واسه همین وقتی سوسک میبینه دارن بهش فحش میدن و با دمپایی میوفتن دنبالش میزنه به چاک ! حتی یه زمان که یه بادکنک زرد رنگ  برام خریده بودند ، باهاش حرف میزدم و گمان میکردم اون میفهمه من چی میگم . یه بار یه پروانه رو از بالکن پیداکردم که تا به امروز به زیبایی رنگ آمیزی بالهای اون بالی ندیدم . این پروانه رو دیونه کردم .حموم برمش و  سشوار کشیدم و بهش تمرین پریدن دادم و بعد از چند روز توی قوطی کبریت خوابوندن، پرش دادم که بره و هنوز یادمه کدوم وری رفت . من از کوچیکی چیزهایی هم که وجود نداشت رو میدیدم و باهاشون حرف میزدم . . . منظورم اینه که هنوز هم همین طورم . برای همین مثل آدم مارگزیده که از ریسمان سیاه و سفید میترسه از عشق ترسیدم . به قول پولوتوس زندگی کوتاه تر از اونیه که خودمون رو معطل بدبختی هایی کنیم که از صدقه سر عشق بهمون میرسه . از کوچیکی مردی رو روی شاخه ی درخت میدیدم که ایستاده . قد بلند ومحکم و  دست به سینه . دقیقا راهنمایی میرفتم . توی سن و سال بلوغ و بحران های زیر و رو کننده بودم . اسم اون مرد محکم قد بلند رو که همیشه بلوز سفید تنش بود و مثل یه بادی گارد محافظ من بود رو گذاشتم ( پناه ) بعدها که نقاشی پیدا شد و عکس مرد نمکی که توی قزوین پیدا کرده بودند رو کشید و عکسش رو توی روزنامه انداخت احساس کردم مرد نمکی همین پناه منه ! و اون پناه تا الان با منه . عین یه سایه . لاله . شبیه گریم پارسا پیروزفر توی فیلم (پری) داریوش مهرجوییه ! یه بار دوره ی دبیرستان همسایمون از حضور مرد نمکی یا پناه من با خبر شد و با چند تا سنگ به بزرگی پاره آجر بهش حمله ور شدند . سنگ ها به پنجره ی من هم خورد . یادمه خیلی جیغ کشیدم . . . شب از ترس ندیدن پناه رفتم توی حموم خوابیدم . حوله رو لحاف کردم و خواستم حس مرگ رو با پناه تجربه کنم . صبح که بیدار شدم پناه توی جامدادی من بود . پناه لاله . . . من دوستش دارم . حتی گاهی میخوام برم بدم برام بسازنش . یه بار که به یکی از بزرگترها گفتم که یه همچین ماجرایی دارم و چه خوب میشه که آدم یه عروسکش رو هم داشته باشه .( خوب نمایش عروسکی هم جزو واحد های درس های ما بود و من میدونستم که این عروسک رو باید با قواره ی بزرگ ساخت و نخی درستش کرد .) بزرگترم زد زیر گریه و گفت مگه ماخولیا گرفتی . . . بعد گفت مگه تو اون یارو توی فیلم ساحره ای . . . یادم افتاد صادق هدایت ! و همیشه افسوس میخورم که چرا توی اون دوره زندگی نکردم . از صبح تا شب با چادر و چاقچور و با مینی ژوپ و کلاه فرنگی و سیگار توی این ور و اون ور دنبالش میکردم و میدیدم اون هم دنبال پناهی میگرده ؟ برای اینکه بخوام هدایت رو بشناسم قطعا نمیرفتم توی کافه ، میرفتم خونشون مثل نمایشنامه خسیس ، خودم رو در نقش یه کلفت جا میزدم و زیر نظر میگرفتمش . حس میکنم زیر سایه ی کسی که نیست میشینم و هی حرف میزنم . گاهی که مثل عادت همیشگی رو به روی آینه میشینم و با خودم حرف میزنم پناه میاد و رد میشه . . . نمیدونم یه روحه یا شبحه یا تخیله منه . اون هم با من پیر شده . وقتی تو کورمال کورمال راه و مسیر زندگی رو پیش میری میبینی که نه بابا چقدر چاله چوله داره و باید یاد بگیری پاشی و از همون چاله چوله ها رد شی . بگذری . من توی زندگیم چاله چوله ، کوه آتشفشان، دریاچه ی یخی ، قنات دارم و داشتم و پناه (همراه لال من) باهامه . مخصوصا وقتی عاشقی باید پی همه چیز رو به دلت بزنی . اولین علامت زنده بودن در من عاشق بودنه . شاید برای همین پناه رو خلق کردم . چون فکر میکردم گاهی موهامو ناز میکنه . . . نگام میکنه و از اینکه من سرسره سواری میکنم عصبانی نمیشه چون واقعا عاشقمه . حیف که لاله .پیشگویی های نوستراداموس هم در مورد من اشتباه از آب در میومد . . . من آدم لحظه ه ها هستم اما در یک چیز مثل مرداب گندیدم و اون اسارت و همبستگی دوجانبه با یه نرینه داشتنه . دل و دماغی ندارم . دارم فکر میکنم چه جوری میمیرم . میخوام سنگ قبر نداشته باشم . میخوام همه ی کسایی که میان سر خاکم رو ببینم . وصیت میکنم یه جا سیگاری بزرگ قدر گلدون بذارن اون جا . به یاد من سیگار بکشید . یه موبایل هم با من دفن کنید . گاهی به من اس ام اس بزنید . طبیعت آهسته داره حلقم رو فشار میده . ببین زندگی چیزی نیست که متعلق به همه ی ما باشه . ما زندگی نمیکنیم . ما مردن رو  زندگی میکنیم  . حسرت رو . تو خودت رو واسه کارت واسه دوستت شرحه شرحه میکنی بعد طرف یه  سطل تاپاله روی سرت میریزه و با تیریپ انتلکتوئل ، همین طور که خودش رو  آدم خوشمزه ای میدونه میاد از ستاره ها و فضا و جو و کوفت و زهرمار حرف میزنه . زر میزنه . ملغمه ای به پا میکنه که نگو . دوبهش الینه میشه پسر ابو ریحان بیرونیه . . . صبر کردن سخت ترین کار دنیاست . برای همین نوشتن سخت ترین کار دنیاست . (البته نه دری وری نوشتن ) چون باید صبر کنی . بسازیش ویرونش کنی . صبر کنی . اوج لذت عشق نوشتن هیچ وقته چون همیشه میتونی بگی از اینم میتونه بهتر باشه . من همیشه فکر میکنم ته همه کوچه های بن بست موندم و پناه میاد و با نگاهش میگه پاشو پاشو یالا بیا بریم . . . اون روز به یه کی گفتم من دوست دارم اول یه چک بخورم بعد ببوسنم . طرف که شوک شده بود گفت : " یعنی دوست نداری کسی موهاتو ناز کنه بعدش.... " ....و شروع کرد به آنالیز موقعیت اجتماعی من . دور و برم پر شده از زوج هایی که به زندگی مشترک ادامه میدن اما دیگه عاشق هم نیستن . حتی عاشقیت رو نمیتونن بازی کنن و این حال من رو از نزدیک شدن ها میترسونه . . . مرض عشق تا مغز استخونم رو گرفته اما من زنده ام چون تصورم این بود که عشق وجود داره اما به مرور زمان دارم با (کشک) بیشتر آشنا میشم . از طرفی پناه بهم تلنگر میزنه و میگه به خودت دروغ نگو . قرص هامو میخورم و زنگ میزنم به آقای شاعر . میگه" اول از همه سلامتیت برام مهمه . . . عشق تو ، تو رو له کرده . اون رد شده . " میبینم من دیگه پژمرده ام . . . خیلی وقته خنده های سابقم رو نداشتم . میمیک صورتم عوض شده . . . یه روز توی میدون شهرک غرب بودم که خندیدم . (هیچ کس) گفت : " چقدر فکاهی شدی . به همه چی میخندی! " حالا من هم مثل پناه لال شدم و زبونی که دارم . اصلا خودم رو بازگو نمیکنه . من هم مثل پناه شدم . چند شب پیش فیلم La luna  اثر برتولوچی رو دیدم . (این جا )و یاد فیم ma mere افتادم . این عقده ها و روابط مادر و پسر برای من همیشه جالب بوده . . . در هر دو فیلم ماجراهایی

 

رخ میدهد که موجب عقده ی ادیپ شده و حس ها فراتر از مادر بودن پیش میرود . هر دو فیلم رو دوست داشتم . از هر شکستن تابویی خوشم میاد . از ششمین فیلم از ده فیلم ده فرمان کرستف کیشلوفسکی رو دوست دارم . (زنا مکن - اپیزود ۶)فوق العاده بود . امشب اصلا بنا نبود از پناه و عقده های خودم و صبوری ام یا سحوری ام حرفی بزنم بنا بود مصاحبه ای غیر قابل پیش بینی بگذارم که به دلایلی نشد اما میتونم مقدمه ای ازش رو لو بدم . ازچیستا یثربی کتابی  به تازگی در بازار پخش خواهد شد که بنده دوره اش کرده ام . نام کتاب  اسرار انجمن ارواح ، این کتاب داستان های کوتاه کوتاهی دارد که شاید به لحاظ ادبیات و ایرادهای آقای بهارلو بهش ایراد وارد باشد اما منبع مهم و بکری برای بچه هایی است که قصد ساختن فیلم کوتاه دارند و یا دوست دارند تصویر سازی کنند . البته بعضی از داستان ها جسورانه که بود هیچ از هیچ هم بدتر ! داستان (دخترک) و کد ٢٧ و مرد تاریکی خیلی کنجکاوی بنده رو برانگیخت برای همین و به همین مناسبت گفتمان عجیب غریبی بین ما رخ داده که به زودی این بالا میاورمش . مقدمه ی حیرت آور کتاب را عینا میاورم  ( تقدیم به دو خواهر/ نیایش و روشان میمندی نژاد/ که اولی دخترم است / و دومی خواهر دخترم//////و تقدیم به غزاله که پدرش او را آتش زد ///// و تقدیم به انسیه که مادرش او را در خواب خفه کرد ///// و تقدیم به بهار که مادرخوانده اش او را زنده به گور کرد //// و نیایش و روشان یاد میگیرند که یک روز همه ی بچه ها، حق زندگی و لبخند زدن دارند....(چیستا یثربی) شما اگر سئوال دارید قبل از آپ کردن مجدد بنده همین جا بپرسید .

آهای .....هی .... درست به (این ) دلیل در روزهای تار و تلخ و گرم و جوشی تهران و عدم امکانات باید قدر هنرمندان رو به خصوص اهالی نمایش رو دونست . هر کس ندونه خره .


 
comment نظرات ()